روزبه كریمی:حمید شوكت؛ او را به تاریخنگاری شفاهی میشناسیم؛ ناماش را این سالها، روی جلد كتابهایی از نشر اختران دیدهایم؛ پروژه «نگاهی از درون به جنبش چپ ایران». او در قالب این مجموعه، به گفتوگو با تنیچند از فعالان سیاسی چپگرایی پرداخته است كه اینروزها، روزگار بازنشستگی را سپری میكنند، اما تجربیاتشان از فعالیتها، سازماندهیها یا وقایع روزگار میتواند، منبعی برای نسل دیگری باشد، نسلی كه میكوشد از خاكستر ققنوس برخیزد. این مجموعه كه در اینسالها توجه بسیاری را برانگیخت، جز این، میتواند گامی نو در تاریخنگاری ایرانی باشد، تاریخنگاریای كه به تعبیر شوكت، به جزئیات، بیش از پنداشتههای پرسابقه و به نقدها بیش از هالهها، بها میدهد. او، نقد تاریخنگاری ما را، نقد توطئهپنداری میداند. آنچه درپی میآید، گفتوگویی است با شوكت بر سر روش او در تاریخنگاری و گفتوگوهایاش و نیز بررسی نقدهایی كه كارهای او برانگیخته است.
ـ بحث را با این پرسش شروع كنیم: چه نقدهایی بر تاریخنگاری ایرانیان یا تاریخنگاری ایرانی تاكنون دارید؟
حمید شوکت ـ پیش از پرداختن به این موضوع میبایست به دو نکته اشاره کنم. نخست آنکه آنچه عنوان میکنم به تاریخ معاصر مربوط میگردد و دورههای دیگر را دربرنمیگیرد. آن هم تنها با تکیه بر برخی نکات و نه ارزیابی از موقعیت آنچه «تاریخنگاریِ ایرانی» مینامید. دیگر آنکه، پیش از نقد آنچه صورت گرفته است، میبایست کوششهایی را که تاکنون انجام شده است، قدر نهاد؛ کوششهایی که در زمینه مطالعات تاریخی، چه در داخل و چه در خارج از کشور، افق فکری ما را وسعت بخشیده است. علاوهبر این، در عرصه جمعآوری اسناد و مدارک و نیز تهیه و تنظیم منابع و آرشیو از سوی مورخان و کسانی که بهنوعی با مقوله تاریخ در ارتباط هستند، کارهای باارزشی انجام گرفته است. اقدامی که بدون تکیه به آنها، هر کار جدی در حوزه تاریخنگاری با مانع روبهرو خواهد بود. همه اینها، آن هم با توجه به دشواریهای گوناگون، در زمینههایی از پشتکار و دقتی ستودنی برخوردارند.
یکی از نکاتی که میبایست در تاریخنگاریمان مورد نقد قرار داد، نگرشی است که همهچیز را از منظر توطئه و دستهای پنهانی در رخدادهای تاریخی مورد ارزیابی قرار میدهد؛ بیآنکه به تاثیر عوامل درونی در روند شکلگیری تحولات سیاسی توجه کافی داشته باشد. ریشه این نگرش را میتوان در این کلام آنتونیو گرامشی بازیافت که میگوید: «سیاست همواره در عرصه فرهنگ رخ میدهد». روشن است فرهنگی که بر ذهنیتی توطئهآمیز استوار است، بر سیاست و تاریخ نیز تاثیر میگذارد. در همین ارتباط میبایست به تاثیر منفی رویکردهای ایدئولوژیک در ارزیابی رخدادهای تاریخی توجه کرد.
موضوع دیگر مسئله تقدس و دریافت مقوله تاریخ در هالهای از افسون و افسانه است. آنجا که حقیقت با معیار افسانه محک زده شود، افتخارات گذشته جایگزین واقعیتهای سرسخت اجتماعی میگردند. اما تاریخ در معنای واقعی خود، چیزی ورای جشن و پایکوبی و تکیه بر افتخارات گذشته است. یی زونگتیان، محقق چینی، میگوید: «هر آنچه امروز رخ داده است، ریشه در گذشته دارد». او تاکید میکند که در نگاه یک ملت به گذشته خویش، توجه به خطاهایی که رخ داده است، بسیار باارزشتر است تا آنکه همواره تنها بر افتخارات تکیه شود. اگرچه تکیه بر این اصل نمیبایست بهمعنای آن تلقی گردد که همواره گذشته را بر جایگاه اتهام نشانده و خود را در چنبره تاوان خطاها و نابخردیها تاریخی محصورسازیم. بلکه مهم، بازنگری و نقد نقادانه گذشته است. اقدامی که اگرچه همواره از منظر حال، اما در خدمت آینده معنا مییابد. آیندهای که به ریشه، مبنا و تبار تاریخی نیاز دارد.
نکته دیگری که بهگمان من میبایست مورد نقد قرار گیرد، طرح معیارهای اخلاقی در جریان ارزیابی از کارنامه شخصیتهای تاریخی است. استفاده از چنین حربهای، هرچند در لفافه تکیه بر ارزشهای معنوی صورت میگیرد، اما در جوهر خود اقدامی ضداخلاقی است. در این گونه ارزیابیها، مسئله نمیبایست بر سر ارزشهای اخلاقی که به هر تقدیر معیار سنجش روشنی برای آنها وجود ندارد، باشد. در واقع، قضاوت نه درباره باورها، که درباره پیامدهای باورهاست. پس نمیتوان با تکیه بر انگیزه یا استناد به تمایلاتی خیرخواهانه، مسوولیت در برابر یک اقدام سیاسی و آنچه را که بهبار آورده است، نادیده انگاشت.
در اینجا میبایست به دو نکته دیگر در حوزه تاریخنگاری نیز توجه کرد: یکی مسئله زبان و دیگری مسئله سبک. لوسین فبوره، یکی از دو بنیانگذار تاریخنگاری مکتب آنال، در توضیحی پیرامون اهمیت زبان در مقوله تاریخ بر این واقعیت تکیه میکند که بنا بر رسمی معمول، انسان را نه بر اساس زبان، بلکه با تکیه بر تفکرش معنا میکنند. اما تفکری که در زبان و در کلاماش شکل میگیرد. او میافزاید: «هیچ تاریخ علمی نمیتواند با تکیه بر امکانات خود این نکته را روشن کند که آیا زبان محصول زندگی اجتماعی است یا برعکس زندگی اجتماعی متاثر از زبان» (1) حال این نکته را در پرتو زبانی که در برخی از بررسیهایی ما که تحت عنوان مطالعات تاریخی عرضه میگردند، مورد ملاحظه قرار دهیم. زبانی اغلب آغشته به کینهتوزیهای ایدئولوژیک، زبانی آشفته، ولنگار و عاری از وسواسی مبتنی بر شکاکیتی شفاف که از ضرورتهای هر متن تاریخی بهشمار میآید. زبانی که در معنای کلام لوسین فبوره، میتوان آن را نمادی از زندگی اجتماعی و رویکرد تاریخیمان شناخت. در همین ارتباط سبک و توجه به کیفیت آن، از ضروریاتی است که میبایست در تاریخنگاری مورد توجه قرار گیرد. در روایت تاریخی، سبک و نحوهبیان راوی، به روایت شکل میبخشد و سمتوسوی آن را تعیین میکند. سمتوسویی که در شکلبخشیدن به گذشته و معنایی که بدان میبخشد، اساسی است. انباشتن متن با انبوهی از احکام و دادههای تاریخی، اگر با بیاعتنایی به کیفیت سبک و قالب مناسب که ساختار بیان راوی را معین میسازد، انجام شود، از کیفیت کار میکاهد.
ـ این چند سال اخیر، تاریخنگاریای به شیوه متفاوت در ایران باب شد، كه از قضا شما نیز در همین مسیر شناخته میشوید: تاریخنگاریای كه بهقول شما، در مقدمه «كتاب نگاهی از درون به جنبش چپ ایران. گفتوگو با ایرج كشكولی»، به جزئیات و روایتهای خرد توجه بیشتری دارد. تاریخنگاریای كه از قضا به نتایجی منتج شده است، غیر از آنچه در روایتهای معمول تاریخی شنیده یا خواندهایم، مثلا كارهایی تازه درباره مصدق یا آنچه شما درباره قوام نوشتید... این تعلق به مشیای تازه در تاریخنگاری را قبول دارید؟ خودتان از خصایل این متد بیشتر سخن بگویید، میتوان كارهای شما را نیز زیر نام «نوتاریخیگری» صورتبندی كرد؟
حمید شوکت ـ به نظر میرسد که در عرصه تاریخنگاری در آستانه تحولی قرار گرفتهایم؛ همان تحولی که روزگاری در عرصه شعر با آن روبهرو شدیم. نه اینکه بگویم نیمایی در راه است؛ اما مشتاقان شعر نیمایی، اینبار در عرصه تاریخ در راهاند. امروز همان تکاپو و بیپروایی شعر نیمایی که بنیاد شعرمان را دگرگون ساخت، در اشتیاقی که نسبت به مطالعات بکر تاریخی وجود دارد، بهچشم میخورد. امروز بیش از هر روزگار دیگری، درپی شناخت و کشف هویت تاریخی خود هستیم. میخواهیم بدانیم که هستیم، چه هستیم و چرا چنان هستیم که هستیم؟ اگرچه در گذشته نیز شاهد چنین تحولاتی بودهایم، اما اینبار، شاید دامنه و گسترش این رخداد در نوع خود بیسابقه باشد. امروز نسل جدیدی پا به عرصه زندگی اجتماعی گذاشته است که دیگر پاسخهای سهل و آسان بر پرسشهای بغرنج و پیچیده را برنمیتابد. نسل قدیم نیز، دیگر نگاه به گذشته را، نه چون کوششی در جهت حفظ در بایگانی تاریخ، که به منظور بازبینی آن مورد ملاحظه قرار میدهد؟ واقعیتی که میبایست چون رخدادی جدی در تاریخ معاصر قدر نهاد. اگرچه دشواریهایی نیز در پیش است. کهنهپرستان، کسانی که همهچیز را در یادماندههایی خاکگرفته از قرون و اعصار، در کلیشهها، در معصومیتهای دروغین و دسیسههای استعمار (که حاصل نگاهی یکسویه به رخدادهای تاریخی است)، جستوجو میکنند، مانع این تحولاند.
میدانیم که موثرترین راه بیاعتبار ساختن گذشته، تکرار همیشه یکسان و ملالآور آن است. این میراثی است که از جبهه ملی برجای مانده است؛ میراث کجاندیشیها و داوریهای متکی بر حذف عنصر زمان از تاریخ و مومیاییکردن رخدادها و شخصیتها در وجدان تاریخیمان. حال آنکه در نگرش تاریخی، ارتباط میان گذشته و حال از اهمیتی ویژه برخوردار است. اهمیتی مبتنی بر درک «روح زمانه». در چنین رویکردی، مصدق اگرچه همواره مصدق، و قوام اگرچه همواره قوام است؛ اما قوام و مصدقی که: میبایست همواره از نو شناخت و چون هر شخصیت دیگری، کردار سیاسیشان را در بازخوانی متون گذشته و دستیابی به دادههای تازه، مورد بازبینی و نقدی نقادانه قرار داد. این حق، بلکه وظیفه هر نسلی است که قوام، مصدق یا هر دولتمرد دیگری را بازشناسد و جنبههایی را در آنها کشف کند که احیانا نادیده انگاشته یا از شناختشان غافل مانده است. بیآنکه همواره یکی را بر جایگاه اتهام نشانده و در دوری باطل، حقایقی جاودانی را جایگزین حقایق جاودانه دیگر سازد.
پاول وین، مورخ فرانسوی، میگوید: تاریخ علم کنکرتها نیست و نمیتوان از یک جامعه همانطور که از یک منظره طبیعی عکس میگیریم، عکس گرفت. از همینروست که مورخان، حقیقت رخدادها را در ابعاد یکبهیک منتقل نمیکنند، بلکه آنها را بازسازی کرده و با کلام و خلق تصویر بدان جان میبخشند. «نو تاریخگری» را بیش از آنکه با پاسخهایی که میدهد، بسنجند، با طرح پرسشهایی که پیش میکشد، محک میزنند. از همینروست که در این عرصه، طرح ایده بیشتر از کسب حقیقت، و طرح پرسش بیشتر از یافتن پاسخ اهمیت دارد.(2) لوسین فبوره، زندگی را معمایی میداند که کلید گشودن رمزش در گذشته نهفته است. با اشراف بر اینکه کافی نیست بدانیم چه گذشته است، بلکه باید بدانیم چرا چنان گذشته است؟ گذشتهای که در پرتو شناخت آن، میتوان رازورمز روزگار کنونی را بازیافت. اما چنین انتخابی، ما را در نهایت نه به درکی همهجانبه از حقیقت، بلکه در بهترین حالت به جوانبی از آن نزدیک خواهد ساخت.
ـ این تاثیری كه شما به جبهه ملی نسبت میدهید، یا دیگرانی به چپها، اتفاقا منشا اختلافات و پرسشهای قابل توجهی است: این انتساب بر چه دلیل متدیكی استواراست؛ صرفا همین كه ملیگرایان هوادار مصدقاند یا نگاهی انتقادی به سلطهیافتن بیگانگان دارد، میتواند، بهشیوهای موثر سبب شود كه آنها را عامل بیراهههای تاریخنگارانه بدانیم؟ آیا این انتقاد به ایدهآلیسم دچار نیست؟ یا: چون نگاه گرایش ملیگرا در عرصه فرهنگی و تاریخی، چیرگی یافته است، شما آنها را عامل این تاثیر منفی میدانید؟ در این صورت آیا وقتی متدلوژیای چیرگی مییابد، باید انتظار داشت نگاهی دیگر را ترویج دهد؟ آیا آنها برای چیرگییافتن و ترویج نگاهشان نباید تلاش میكردند؟
حمید شوکت ـ مسئله فراتر از مقابله با سلطه بیگانگان، ترویج آرا و عقاید یا چیرگی یک دیدگاه در عرصه معینی از فرهنگ، تاریخ یا سیاست است. اگر رویکردی را که شما بدان اشاره میکنید، بپذیریم، این پرسش همچنان برجای خود باقی خواهد ماند که نمیتوان تنها بر افتخارات تکیه کرد و مسوولیت دیگری را نپذیرفت. جبهه ملی یا به عبارت دقیقتر میراثی که از جبهه ملی برجای مانده است، مبلغ ذهنیتی است که همهچیز را در تباهی استبداد و دسیسههای استعمار خلاصه میسازد. بازتاب چنین رویکردی در وجدان تاریخی ما چنین است که همواره برای شکست، برای ناکامی و نابخردیهایی که با آن روبهرو بودهایم، دیگران را مقصر بدانیم. دیگرانی که دست در دست استعمار، راه تعالی و سعادتمان را سد کرده و سرنوشت محتوممان را رقم زدهاند.
چنین ذهنیتی، متکی بر حقانیتی برخاسته از معصومیتی خدشهناپذیر، خود را از پذیرش مسوولیت پیرامون خطاها و نابخردیهایی که در آن نقش داشته، مبرا دانسته و مدعی ارائه پرچمی بیلکه میگردد. چگونه میتوان همچنان بر این گمان باطل تکیه کرد که هر خطایی رخ داده است، به مسوولیت دیگران و جز این، هرچه در میان است، از آن ملیون است؟ آنچه آنها نمیپذیرند، بیش از هر چیز به شکست مصدق بازمیگردد. آنها مسوولیت مصدق را در آنچه رخ داد، نفی کرده و سر بر بالین خاطرات گذشته، همچنان بر طبل افتخارات میکوبند. گویی برای جبهه ملی، زمان در 28مرداد از حرکت بازایستاده است. همهچیز ملیون در کودتا، در ملیشدن نفت، در خلع ید خلاصه میگردد. گویی میخواهند تا آخرین قطره نفت، تا روزگاری که این کره خاکی به دور خورشید میگردد؛ تا ابدیت، همهچیز را در مومیایی ساختن رخدادهای گذشته خلاصه کنند؟ تا آنجا که هر قضاوت دیگری، جز آنچه را خود مناسب میدانند، نشان وابستگی به استعمار و توطئهای سازمانیافته در همدستی با دشمنان مردم شمارده و مردود قلمداد کنند. من این را اعلام حکومت نظامی در عرصه نقد و بازنگری تاریخی میدانم. ترویج ذهنیتی که، راه را بر نگاه نقادانه ما بر گذشته میبندند. نقد، بازبینی و بازنگری، حوزهای است که ملیون هیچگاه بدان راه نداشتهاند.
ـ از جمله نقدهایی نظری كه بهشیوه شما، ایراد میشود، قربانیكردن فاكتهای عینی یا روایت كلیتر در پای مجموعهای از ذهنیات (شخصی) است: مثلا پنداشتههای مصاحبهشوندگانتان. این نقد را چگونه پاسخ میدهید؟ بهایناعتبار، نقش ساختار، فرهنگ، پایگاه طبقاتی مبارزان(بهویژه کادرها)، ریشه اجتماعی جنبشها و... در چه اولویتی برای شما قرار میگیرد؟ گروهی از مفسران، این شیوه تاریخنگاری را همبسته پیشفرضهای مطالعات تاریخی، ادبی و كلا، فرهنگی پستمدرن تحلیل میكنند، نظر شما چیست؟
حمید شوکت ـ منظورتان میبایست کتابهایی باشند که در مجموعه «نگاهی از درون به جنبش چپ ایران» منتشر شدهاند و در حوزه تاریخ شفاهی قابل بررسی هستند. پیشاپیش بگویم که در نوشتن این مجموعه، بهدنبال کشف حقیقتی ناب نرفتهام، چراکه حقیقت یکسویه نیست. مگر نه اینکه از هریک از ما از منظری متفاوت به زندگی مینگریم و هریک حقیقت خود را داریم؟ پس در آن گفتوگوها بیشتر میخواستم بدانم مخاطبانم در چنان روزگار پرماجرایی در جستوجوی چه بوده و از کدام دریچه به زندگی نگریستهاند؟ با این امید که انجام این گفتوگوها در انتقال تجربه به نسلی دیگر موثر افتد. باقی ماجرا با خواننده است که حقیقت خود را از خلال آنچه عنوان شده است، کسب کند.
باید اضافه کنم که در این انتخاب راهی جز تکیه بر «ذهنیات» و «پنداشتههای شخصی» وجود ندارد. اما با توجه به اینکه آنچه عنوان میشود، صددرصد قابل اطمینان نیست. در این نوع گفتوگوها و اصولا در هر تحقیق تاریخی، هیچچیز را نمیتوان بدون بازبینی و مقابله با اسناد و مدارک یا آنچه دیگران گفتهاند، پذیرفت. میبایست هر آنچه را که عنوان میشود، مورد نقد و قضاوتی سخت و جدی قرار داد. این روشی است که مارک بلوخ، بنیانگذار دیگر تاریخنگاری مکتب آنال، از آن بهعنوان «نقد منابع» یاد میکند. (3) در روشی که من به کار گرفتهام، برخوردی نقادانه به اجزای تاریخ و بازبینی اندیشه و کردار یک حرکت سیاسی، از آغاز تا پایان گفتوگوها، گامبهگام جریان داشته است. همین روش با کسب اطلاعاتی تازه و ارزیابی از آنچه در پیش بیان شده است، در طول گفتوگوهای بعدی دنبال میشود. در نهایت نیز، مجموعه هر آنچه عنوان شده، از صافی ویرایش، و خواندنیکردن متن گفتوگوها میگذرد. تا متن نهایی، روایتی هم تاریخی و هم داستانی بر خود بگیرد. کوششی در جهت آنکه نهتنها تاریخ، که روحیات و فرهنگ، و آرمان و توهم نسلی در معرض قضاوت قرار بگیرد. تاریخ شفاهی مورد نظر من چنین ویژگیهایی دارد. و این، بیآنکه فروتنی کاذبی در میان باشد، چیزی فراتر از کجفهمیهایی است که به تقلید، تحت عنوان تاریخ شفاهی، در میان ما باب شده است؛ کجفهمیهایی که معنای خود را در تکرار آشفته و ملالآور خاطرات تلخوشیرین گذشته یا درد دل و گپی دوستانه بهمدد یک دستگاه ضبط صوت باز یافته است.
«نگاهی از درون به جنبش چپ ایران»، بهمعنایی از خود بیرون آمدن و بر خود نگریستن است. انگار که آیینهای در مقابل خود قرار داده باشیم. آیینهای برای نگریستن بر اندیشه و کردار نسلی از جریان چپ ایران و بازبینی آرمان و توهمی که سرنوشت شماری از کوشندگان آن را رقم زده است. این آیینه، آیینه تاریخ و روایت زندگی ماست تا از منظری خاص به خود و تاریخ خود و آنچه بر ما رفته است، بنگریم. اقدامی نه از منظر پنهانساختن زشتیها و چینوچروکها، بلکه از راه برملاساختن آنها. از منظر دستگذاردن بر ضعفها و خطاها. بدون آنکه قصد تصفیهحساب یا کینهتوزی با خود و گذشته خود در میان باشد. نوعی جراحی و کالبدشکافی که با درد و رنج توام است. هم برای نویسنده و هم برای خواننده. چنانکه در مقدمه آخرین گفتوگو از این مجموعه نیز بدان اشاره کردهام، گمانم بر این است که اندوه خواندن این کتاب، از رنج نوشتن آن کمتر نباشد.
ـ روزبه كریمی:نقدهایی هم با توجه به وجه عملی، بر كار شما وارد میشود؛ مثلا اینكه اگرچه، از ابزار گفتوگو بهره بردهاید؛ ابزاری كه در ظاهر به اصل جنس تاریخی خیلی نزدیك مینماید یا اگرچه عنوانی چون «...از درون» را برای فصلی از كارهایتان انتخاب كردهاید؛ عنوانی كه القا میكند به درون متن واقعی موضوع شناسایی رسوخ كرده است، اما در نهایت شما از انتخاب یا به زبان خودمانیتر: خطِ سیاسی خاصی پیروی میكنید؛ خطی كه مطابق آن شما به رهبران و گردانندگان دو سازمان خاص چپ پرداختهاید، آنهم تشكلهایی متعلق به بیروناز مرزهای ایران. حال آنكه اگر قرار بود به اصل «توجه به جزئیات در بازگویی تاریخ» پایبند باشید، باید گوشهچشمی به كادرهای پایینتر هم میداشتید.
حمید شوکت ـ بررسی تاریخی اقدامی همواره جانبدارانه است و در این زمینه، اعتباری برای بیطرفی قائل نیستم. بهنظر من، داوریهای تاریخی ما خواهناخواه جانبدارانه هستند. در واقع، در جریان بر رسیدن نقد تاریخی، حتی نقش پیشداوریهایمان را نیز نمیتوان نادیده انگاشت یا فراتر از آن، هر چشماندازی را یکسره بیطرفانه تلقی كرد. پیروی از «خط سیاسی خاصی» را نیز در این مفهوم میپذیرم. دیگران نیز چنین میکنند؛ منتهی یا خود نمیدانند یا کتمان میکنند. اما این بدینمعنا نیست که بگویم هر سنجش یا دیدگاهی حقانیتی درخور تامل دارد و در نگاه به رخدادهای تاریخی، هیچ معیار قضاوتی در میان نخواهد بود. بلکه به این معناست که میبایست فارغ از ملاحظات ایدئولوژیک، بر شکاکیت و وسواسی نقادانه تکیه کرد. میبایست از نظر متدیک، مبنای کار را بر کاوش و تکیه بر دادهها و دریافتهایی استوار ساخت که در روند بررسیای دقیق و همهجانبه کسب شده باشند؛ یعنی ارائه روایتی زنده و پویا. روایتی که وجه بارز آن را میبایست در بازخوانی و بازنگری متون و پروندههای مختوم گذشته و دستیابی بر دادههای تازه جستوجو کرد. میبایست راهی را برگزید که در چشمانداز آن، امکان دستیابی بر حقیقتی میسر گردد که اگر چه برای همه و برای همیشه نیست، اما همانگونه که آیزیا برلین بر آن تکیه میکند، بر کثرتگرایی استوار است.
پرداختن به آن دو جریان خاص، یعنی سازمان انقلابی حزب توده ابران در خارج از کشور و حزب رنجبران از جهاتی اهمیت دارد که نمیتوان نادیده گرفت. نخست آنکه، تشکیل سازمان انقلابی، این انشعاب در حزب توده ایران پس از کودتای 28مرداد و در عمل، متلاشیشدن آن حزب بود. دیگر آنکه سازمان انقلابی، نخستین جریان مائوئیستی در تاریخ ایران است که در شکلبخشیدن به مبارزه دانشجویان ایرانی در خارج از کشور نیز، نقشی غیرقابل انکار داشته است. نکته دیگر آنکه، کادرها و رهبران آن سازمان، درپی فراگرفتن آموزشهای نظامی در چین و کوبا، برای تدارک مبارزه مسلحانه با رژیم شاه به کردستان رفتند. اقدامی که میتوان آن را بهمثابه رویکردی قابل تامل در چگونگی پیشبرد مبارزه سیاسی از سوی جوانانی به شمار آورد که به کمونیسم روی میآوردند. تاریخ حزب رنجبران نیز بهعنوان جریانی از چپ که در آغاز به حمایت و سپس رویاروی جمهوری اسلامی قرار گرفت، قابل بررسی است. همه اینها و نکات دیگری که در ارتباط با سازمان انقلابی و حزب رنجبران وجود دارد، برای آشنایی با گوشههایی از تاریخ معاصر ما دارای اهمیت است. در اشاره به آنچه پیرامون «توجه به جزئیات در بازگویی تاریخ» گفتید نیز، میتوان به نمونههایی اشاره کرد که به نوبه خود در شناخت ما از آنچه جریان داشته است، اهمیت دارد. کشکولی در جریان توضیح تدارک مبارزه مسلحانهای که حزب رنجبران درصدد آن بود، نکته مهمی را بازگو میکند؛ نکتهای که در عین جزییبودن، تصویری دقیق از ذهنیتی ارائه میدهد که، از نظر تشکیلاتی بر این جریان سیاسی حاکم بود. او در جریان توضیح موقعیت یک گروه 15 نفری از حزب رنجبران در میان ایل قشقایی، هنگامی که با خطر مقابله نظامی گستردهای روبهرو بودند، به تشکیل چند حوزه حزبی اشاره میکند و میگوید: «براساس سطح حزبی، رفقا باید حوزههای جداگانه میگذاشتند. در جمع ما، همه در یک سطح حزبی نبودند... مسائل حزبی در سطوح مختلف بحث میشد و جلسه وسیع نمیگذاشتیم که مثلا بگوییم فلان موضوع پیش آمده یا فلان اتفاق روی داده است. باید در سطح مسوولان طرح میکردیم و پیش میرفتیم... مسوول سیاسی، مسوول همه بود. همینطور مسوول مالی و مسوول نظامی. مسوول سیاسی، مسئله آموزش را سازماندهی میکرد. برای آنها برنامه آموزشی میگذاشت و در حوزه، جلسه درس تشکیل میداد. مثلا وقتی مسئله کار سیاسی پیش میآمد، مسوول مالی و نظامی هم تحت مسوولیت مسوول سیاسی قرار میگرفت. فرض کنیم یک نشریه داخلی میرسید، مسوول سیاسی وظیفه داشت آن را به داخل گروه ببرد و به بحث بگذارد... در ارتش چین نیز همین سیستم مرسوم بود؛ یعنی هر گروهی یک مسوول سیاسی، یک مسوول مالی و یک مسوول نظامی دارد. ما همین را الگوی خود قرار داده بودیم». (4) میبینیم که چگونه یک گروه 15نفری، بدون آنکه تشکیلات وسیعی در میان باشد، در دامنه کوهی، خود را با چنان مسائلی مشغول کرده بود؛ آن هم به این اعتبار که در ارتش چین نیز چنین بوده است.
آنچه کشکولی بر آن تکیه میکند، نطفههای شکلگیری بوروکراسی حزبی را در عرصه تشکیلات دربردارد؛ واقعیتی که نمونههای دیگر آن در عرصههای گوناگون نظامهای بوروکراتیک شوروی و اروپای شرقی سابق وجود داشتهاند. نمونهای که میتوان با تکیه بدان، چگونگی رویکرد یک جریان کمونیستی به مسئله تشکیلات و در مقیاس گستردهتری، نمادی از آنچه را که در عرصه فرهنگ و تاریخ جریان چپ در روزگار معینی وجود داشته است، بازسازی کرد.
پس توجه به جزئیات، اساس و پشتوانه بررسی تاریخی است و این بدون بردباری، هشیاری و نظر نقادانه بهسامان نخواهد رسید. باید زمین و زمان را زیرورو کرد و از این منظر چون ستارهشناسان با صبر و حوصله عمل كرد. لوسین فبوره میگوید: «توصیف آنچه را که میبینیم چندان دشوار نیست. اما دیدن آنچه باید توصیف گردد؛ دشواری واقع در اینجا نهفته است». چشم بینا میخواهد تا در کهکشان تاریخ، حقیقت وجود سیارهای را اثبات کنی که حضورش هرچند کوچک، ضرورتی غیرقابل انکار است و علت وجودی منظومه شمسیات را پرمعناتر و پربارتر خواهد کرد. ما در طرح نقشه منظومه شمسی تاریخیمان نهتنها به کشف سیارات تازه نیاز داریم، بلکه میبایست آنچه را که کشف شده و حقیقت آشکار میشماریم، همواره در نور و پرتویی تازه از نو مورد سنجش و بازبینی قرار دهیم. تنها هنگامی میتوانیم به طرح کموبیش همهجانبهای از تاریخمان نزدیک شویم که اجزای کوچک و بزرگ آن مورد نقدوبررسی قرار گرفته باشند و هریک بهنوبه خود نقشه عمومی را کامل کنند. اگر بهعنوان نمونه قرار باشد تاریخ انقلاب مشروطه را بررسی كنیم، باید چندوچون نشریه اختر را بشناسیم. باید موقعیت تجار را مورد نظر قرار دهیم. باید شکلگیری مرکز غیبی و کمیته مجازات را بررسی کنیم. باید در نحوه تبلیغات، در چگونگی اعلانات دقیق شویم؛ و سرانجام باید حوادث و جزئیات گوناگون را بررسی کنیم. در مورد جریان چپ نیز جز این نیست. جریانی که بنابر آرمان، بنابر سنت و پیشینه، نقشی غیرقابل انکار در تاریخ معاصرمان ایفا کرده است. اما برای شناخت از جریان چپ نیز میبایست گرایشهای گوناگون آن را شناخت و به روحیات، موقعیت طبقاتی، ارزشها، نحوه سازماندهی و دیگر ویژگیهای آن پی برد. اقدامی که اگر بنا باشد بهنحوی همهجانبه صورت بگیرد، مستلزم توجه به ضرورتها، مستلزمگذار از مرزهای داخلوخارج و شکستن موانع میان کادرهای پایین و عناصر رهبری است. اگر در آن کتابها تنها به دو جریان پرداخته و «گوشهچشمی به کادرهای پایینتر» نداشتهام، نه اینکه رغبتی نبوده، بلکه فرصتی پیش نیامده است. پس هریک از این جوانب ضروری هستند و هیچیک بر دیگری ارجحیت ندارد. تنها در این صورت است که در دستیابی به تصویری همهجانبه نزدیک میشویم. تصویری که همهجانبهبودناش در گستردگی دامنه توجه به جزئیات است و نه در روایتهای کلی و عمومی. و این همه به کاوشی باستانشناسانه میماند. به یافتن تکهای استخوان یا سکهای؛ نقشی بر سنگ، و نشانی بر سفال. همانگونه که سالیانسال کتیبهای از دوران هخامنشی را زیرورو میکنند تا مثلا به چگونگی برگزاری آیینی در آغاز فصلی پی برند. نكتهای بهظاهر جزئی و پیش پا افتاده، اما برای بازسازی و کشف رازورمز هزارویک نکته در پردهوپنهان روزگاران گذشته، ضرورتی غیرقابل انكار.
ـ از جمله و مثلا، چند وقت پیش در گفتوگویی با آقای سحابی، تلویحا تلاش شما در بازخوانی زندگی قوام به بازسازی چهره او در متن پهلویها تعبیر شده بودید...
حمید شوکت ـ در مورد آقای سحابی نیز باید نکاتی را مورد توجه قرار داد. ایشان در جریان مصاحبه با روزنامه کارگزاران، در توجیه نظرات سیاسی خود مسائلی را پیرامون قوام، مصدق، نظام پهلوی و انقلاب عنوان ساختهاند. همانجا نیز اشاراتی به کتابی که درباره قوامالسلطنه نوشتهام شده و چنانکه اشاره کردید، دلیل آن را اقدامی «مشکوک» به سود پهلویها که از جانب آنان یا آمریکا «طراحی» شده است، دانستهاند. (4) البته آنچه ایشان عنوان ساختهاند، بیش از آنکه یک تحلیل تاریخی باشد، یک ادعانامه سیاسی است و در این حوزه، چون بهکار من مربوط نمیگردد، ضرورتی نیز به پاسخگویی ندارد. این رسمی آشنا در سیاست است که چگونه رخدادها و شخصیتهای تاریخی، همچون وسیلهای، برای پیشبرد هدف و منافعی خاص مورد استفاده قرار میگیرند. اقدامی که با واژگون جلوهدادن گذشته، تاریخ را قربانی سیاست و سیاست را قربانی منافعی زودگذر میسازد. پس در پاسخ به وجه سیاسی اظهارنظرهای ایشان، همین کافی است که گفته شود، گمان نمیکنم آنقدر که آقای سحابی، پهلویها را جدی میگیرند، آنها خودشان را جدی بگیرند. پس اینگونه پروندهسازیها، جز دلسپردن به منافع زودگذر در عرصه سیاست و تاریخ، نتیجه دیگری دربرنخواهد داشت. اما در وجه تاریخی ادعاهای ایشان، توضیح نکاتی را ضروری میدانم.
آقای سحابی میگویند: «قوام در دوران نخستوزیریاش فسادهای زیادی داشت... بههمینجهت قوامالسلطنه از جهت سیاست داخلی با دکتر مصدق قابل قیاس نیست. از نظر سیاست خارجی نیز قوام پایهگذار ورود آمریکا به صحنه سیاسی ایران بود. قانون مستشاران آمریکایی را قوام به مجلس فرستاده است. اما اینکه حالا یک مرتبه بعد از گذشت 50سال از آن تاریخ، قوامالسلطنه به عنوان چهره سیاسی رقیب دکتر مصدق مطرح میشود، جای تردید وجود دارد. استنباط من این است برخی از کسانی که امروز قوامالسلطنه را مطرح میکنند، میدانند که او امروز در ایران یک جریان نیست. نه حزبی به نام او وجود دارد و نه دیدگاه سیاسی و اقتصادی منسوب به او وجود دارد. بنابراین آنها میخواهند با طرح و بزرگکردن خدمات او و مقایسهاش با مصدق و نادیدهگرفتن زیانها و احتمالا فسادهای قوام، مصدق را از اعتبار بیندازند. با این نگاه که قوام فردی نیست که بتواند جانشین مصدق بشود. آنها فکر میکنند اگر مصدق از اعتبار بیفتد، برنده دعوا، پهلویها خواهند بود. حال این حرکت از طرف خود پهلویچیها شروع شده یا از طرف دولت آمریکا طراحی شده، جای تامل دارد» (5)
در پاسخ به این نکات باید بگویم که در کتاب «در تیررس حادثه، زندگی سیاسی قوامالسلطنه»، اتهاماتی را که پیرامون «فساد مالی» قوام عنوان شده بودند، برشمردهام. اتهاماتی که مهمترین آن به روزگار حمکرانی او در خراسان باز میگردد. این اتهامات، در درجه اول چندی، پیش و مدتی، پس از انتخاب او بهسمت رئیسالوزرایی در سال 1300 شمسی از جانب مخالفان عنوان شدند. میدانیم که قوام پس از ماجرای خراسان، نخستینبار از خرداد تا بهمن 1300 رئیس کابینه شد. باز میدانیم که در این فاصله، مصدق دوبار وزیر مالی و یکبار وزیر خارجه کابینه قوام بود. پس چگونه است که مصدق، نهتنها در برابر آن اتهامات که در سطحی گسترده عنوان شده و در مطبوعات نیز انعکاس یافتند، سکوت کرد، بلکه پذیرفت تا مقام وزارت در کابینه چنین رئیسالوزرایی را بپذیرد؟ آیا این اقدام، بهمعنای تبرئه قوام از آن اتهامات است؟ بهقاعده میبایست برای آقای سحابی که مصدق را از هر خطایی مبرا میدانند، چنین باشد. قوام در دوران حمکرانی خراسان و پس از آن، از روابط و امکانات گستردهای برای پیشبرد هدفهایش استفاده کرد که دستیابی به آنها با تکیه بر منابع مالی، سهلتر قابل تحقق بودهاند. بهنظر نمیرسد که او در این اقدام، خود را چندان پایبند ملاحظات اخلاقی دانسته باشد. اما اگر با تکیه بر این امر، قوام را به «فساد مالی» متهم کنیم، آن وقت شرکت مصدق در کابینه قوام و سکوت او در برابر آن اتهامات، بس پرسشبرانگیز خواهد بود. مسلم آنکه، مصدق و مدافعاناش، در این دوره و نیز هنگامی که در فردای سیتیر 1331، با طرح اتهاماتی واهی و بهغایت ضددموکراتیک او را «مهدورالدم» و «مفسد فیالارض» خواندند، موضوع «فساد مالی» را پیش نکشیدند. موضوع دیگر ایراد آقای سحابی به نقش قوام در مسئله ورود آمریکا به صحنه سیاست ایران است. میدانیم که کوشش قوام در این زمینه، با طرح مسئله سپردن امتیاز نفت شمال به شرکت «استاندارد اویل» و دعوت از مستشاران مالی آمریکا به ایران آغاز شد. اقدامی که اینبار نیز با نخستین دور انتخاب او به مقام ریاستالوزرایی در خرداد 1300 شمسی همراه بود. یعنی باز دورهای که مصدق در کابینه قوام عهدهدار مقام وزارت بود. نیکوبد این اقدام، هرچه باشد، نقش مصدق در چنین مقام و موقعیت حساسی قابل تامل است. علاوه بر اینها، کابینه قوام، همان کابینهای است که مسئله تدارک و از میانبردن شورشهایی را که در خراسان و گیلان بهرهبری کلنل پسیان و میرزاکوچکخان جریان داشت، سازماندهی و بهسرانجام رسانده است. نیکوبد این اقدام نیز هرچه باشد، باز به دورهای برمیگردد که مصدق در کنار رضاخان، وزیر جنگ، در کابینه قوام عضویت داشته است. اقدامی که از جنبه مسوولیت مشترک هیات دولت بنابر قانون اساسی، اینبار نیز قابل تامل است. اما همه اینها به یکسو، مصدق حتی پس از آگاهی از آن اتهامات «فساد مالی»، پس از دعوت از مستشاران مالی آمریکا و پس از سرکوبی شورشی که در خراسان و گیلان جریان داشت، همچنان قوام را تایید میکند و در دور دوم ریاستالوزرایی وی در خرداد 1301، طی تلگرافی به او چنین مینویسد: «مژده زمامداری حضرت اشرف مثل این است که روحی به بدن علیل و بیروح بنده دمید. نمیدانم به مملکت یا به حضرت اشرف، کدامیک، تبریک بگویم». (6)
واقعیت آنکه: ماجرا بغرنجتر از آن است که آقای سحابی گمان میکنند. آن هم با توجه به این نکته که نیمی از دوران حکومت پهلوی پس از مرگ قوام است. یعنی روزگاری که دستبرقضا، به دوره شکوفایی آن نظام بازمیگردد. پس روشن نیست، هدف از پرداختن به قوام، چه ارتباطی به دفاع از پهلویها دارد؟ مگر نه اینکه قوام، هم در دوره رضاشاه و هم در دوره جانشیناش، اغلب مغضوب بود و مگر نه اینکه محمدرضاشاه در هیچ دورهای، به میل خود، بهصدارت او تن در نداد. شگفت آنکه، آقای سحابی بهجای آنکه از تاخیری 50ساله در بررسی جدی زندگی سیاسی قوامالسلطنه متعجب باشند، به اعتراض برمیخیزند و «طرح او را در این زمانه مشکوک» میشمارند. بیآنکه روشن کنند چه زمانی برای پرداختن به قوام را به عنوان سیاستمداری که، نیک یا بد، در روزگاری سرنوشتساز از تاریخ میهنمان مصدر کار بوده است «مناسب» میدانند؟ آیا هستند دولتمردان دیگری که برای پرداختن به زندگی آنان نیز میبایست پیشاپیش به انتظار کسب مجوز و زمان «مناسب» نشست و سرانجام آیا خود ایشان یا سایر مدافعان مصدق، مرجع ذیصلاح برای تعیین این زمان هستند یا آنکه مرجع دیگری را پیشنهاد میکنند؟ دریغ است اگر بهجای ترویج فرهنگی که بر کاوش و جستوجوی حقیقت تکیه دارد، با کجاندیشی، راه را بر دریافتی جز آنچه خود مجاز میدانیم، ببندیم. آقای سحابی مختار هستند اگر مناسب میدانند، تنها صدای خود را بشنوند. اما ترویج تکصدایی، بههیچ مناسبتی مجاز نیست.
ـ در تاریخنویسی شما نقش وتاثیر زنان حضوری اگرنه محو که لااقل ناچیز و خنثی دارد، بهمعنایی اساسا پردازش نظری و دیدگاه خاصی وجود ندارد. چرا؟ آیا شما كاربرد مفهوم تاریخنویسی مردسالارانه همچون مقولهای انتقادی را قبول دارید؟
حمید شوکت ـ همانطور که اشاره کردید، در تحقیقاتام به مسئله زنان نپرداختهام. اما این ارتباطی به مقوله مردسالاری ندارد؛ بلکه موضوع کارم نبوده است. با اینهمه، در کتاب تاریخ کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، اشاراتی به نقش زنان در جنبش دانشجویی خارج از کشور داشتهام. نقشی که بهویژه در سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا از گسترش چشمگیری برخوردار بود. اما همراه با تکیهای یکجانبه به مبارزه در راه دستیابی به هدفهای سیاسی و آنگاه پرداختن به دشواریهایی که در حوزه مسائل ویژه زنان قابل بررسی بودند. تصور غالب چنین بود که همه چیز میبایست در خدمت هدف اصلی قرار گیرد. مسائل زنان نیز تنها در پرتو این هدف، یعنی مبارزه با امپریالیسم و استبداد قابل تحقق شمرده میشدند. پس هر اقدامی در جهت توجه به زمینههای دیگر در ارتباط با مسائلی چون مسئله زنان، نهتنها کمکی به حل آنها نمیکرد، بلکه انحراف از مشی اصلی محسوب میشد. باور عمومی چنین بود که میبایست به مسائل «عمده» پرداخت و آنچه را «غیرعمده» است، به فرصتهای دیگر موکول کرد. حتی فراتر از این، گاه این سادهگرایی نیز وجود داشت که در پی پیروزی بر امپریالیسم و استبداد، «مسئله زن» نیز حل خواهد شد. در همین ارتباط میبایست به این نکته نیز اشاره کرد که چنین نگرشی تنها از جانب مردانی که در مبارزه سیاسی شرکت داشتند، تبلیغ نمیشد. زنان نیز از همین دیدگاه به سیاست و مبارزهای که جریان داشت، مینگریستند. پس نادرست خواهد بود اگر گمان کنیم این نگرش و روحیه و ارزشهای برخاسته از آن، روحیه و ارزشی مختص مردان بوده است. نادرست خواهد بود اگر تنها زنان را «قربانی» چنین نگرشی بدانیم. زنان، در دورهای که از آن سخن رفت، پابهپای مردان با چنین رویکردی در میارزه سیاسی شرکت کردهاند. در ارتباط با نگرش مردسالارانه نیز گاه این واقعیت از نظر دور میماند که این تنها زنان نیستند که قربانی میگردند؛ مردانی که اسیر نگرشی مردسالارنهاند نیز قربانی هستند؛ قربانی کجاندیشیها، قربانی قیدوبندهایی که راه را بر آزادی زن و مرد، هردو، میبندد. در ارتباط با آنچه تاریخنویسی مردسالارانه مینامید، میتوان گفت که تاریخ، چون فلسفه برای سالیان طولانی «نظمی» مردانه بوده است؛ بدون آنکه ضرورتا در هر زمینهای مردسالارانه باشد. اما پس از پایان جنگ دوم جهانی و بهویژه در 30، 40سال اخیر، در حوزه مطالعات تاریخی مربوط به زنان، در اروپا و آمریکا با تحولاتی روبهرو بودهایم. یکی از صدها نمونه آن، مجموعهای چندجلدی است که جورج دوبی و میشل پرو درباره تاریخ زنان نوشتهاند، مورخان زن در ایران، چه در داخل و چه در خارج از کشور، آثار قابل توجهی ارائه کردهاند؛ تحولی که نشان از حضور موثر آنان هم در عرصه عمومی و هم در حوزه تاریخنگاری مسائل ویژه زنان دارد. اگرچه هنوز در تاریخنگاری ما، جای اثری پیرامون تاریخ زنان ایران خالی است. و این، بهرغم رویکردی تازه، و تحولی که در پیش است، کمبودی بهشمار میآید. اصولا گاه با این احساس روبهرو میشویم که در مباحث ما، طرح مسائل زنان برای خالینبودن عریضه است. موضوعی کناری و حرف آخری که بیشتر حالت حسن ختام دارد. آن هم در پایان راهی که تازه آغاز کردهایم.
پینوشتها در دفتر روزنامه موجود است.
به نقل از روزنامه کارگزاران
|