فدرالیسم در یک بحث مجرد و انتزاعی، به تنهایی و خارج از بافت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه حامل هیچ پیام ارزشی برای جامعه و شهروندان نیست و فقط در بررسی بر بستر بافتهای گوناگون معنا و مفهوم ارزشی مییابد و در جامعههای گوناگون و ترتیبات گوناگون نیز معنا و مفهوم متفاوت از آن حاصل میگردد.
ایران چیزی جدا از همه ایرانیان نیست. اگر بر این مبنای تحلیلی با موضوع روبرو شویم دیگر نمیتوان در میان ایرانیان از خودی و غیرخودی سخن گفت. هر ایرانی که در تمدنسازی و یا حفاظت و پاسداری میراث مادی و غیرمادی این مرز و بوم نقشی ایفا کرده یا میکند ایرانی است.
اینکه هرگاه یک جمع انسانی احساس ملت بودن کرد ملتی است و میباید بنا به اصل تعیین سرنوشت با آن رفتار کرد نمونه کاملی از ساده کردن قضایا و بازیگوشی با سرنوشت افراد و ملتهاست. اگر این اصل را بپذیریم هر روز شاهد تشکیل و از هم پاشیدن "ملت"ها خواهیم بود.
خوب میدانید که برخلاف اقلیت ناچیز کجاندیشان، مطلقا در پی "تقسیم و تکه تکه کردن ملت" ایران نیستم. نه اینکه گمان کنید صرفا به خاطر چپ بودنام- که منطقا وحدت ملی را به تفرق ناسیونالیستی ترجیح میدهد - است که چنین رویکردی را بر گزیدهام، بلکه بیش از همه ناشی از واقعگرایی تاریخیام است که بر حفظ وحدت ایران تاکید دارم. زیرا که معتقدم در ایران گذشته هم مردم این سرزمین تکههای مجزا از هم نبودهاند که چسبیده با زور بیکدیگر باشند و یا که ساختار قومی ایران هرگز از نوع موزائیسم نوع تزاری یا عثمانی نبوده است؛
اگر رژیم اسلامی، سیاست تهاجمی خود را بر پایه ی "ناممکن" بودن حمله ی نظامی آمریکا بنا کرده، این فرض بسیار خطرناکی است. هر چند درگیری آمریکا در افغانستان و عراق و عدم تمایل اروپا به همراهی با آمریکا از "احتمال" حمله ی آن کشور به ایران کاسته است، اما هنوز قدرت تخريب هوایی و دریایی آن کشور، بدون نیاز به استفاده از نیروی زمینی، بسیار بالاست و برای ایران فاجعه بار تا حد درهم شکسته شدن یک پارچگی کشور، خواهد بود.
بیشترینه ای که ما برای جلوگیری از جنگ می توانیم نشان دادن ابعاد واقعی خطر به زمامداران اسلامی است که خود را فریب ندهند و ما را ناگزیر به سر کشیدن شوکران نکنند؛ و هشدار دادن به امریکائیان است که گول چلبی ها را نخورند و بدانند که مردم ایران حمله به جمهوری اسلامی را حمله به ایران می شمارند
در انديشه چپ ايران، عدالت اقتصادی مورد نظر بود و از "شعار برابری"، همسان سازی طبقات و مساوات اقتصادی؛ مراد و مقصود نظر بود. می توان گفت؛ اصولا" عدالت حقوقی – حقوق بشر و برابر حقوقی شهروندی- در ايدئولوژی چپ ايران جائی نداشت!
بنیانگذاران اندیشه سیاسی مدرن، همان بنیانگذاران اندیشه اقتصاد مدرن هستند. از جان لاک تا منتسکیو، تا آدام اسمیت و دیگران. تا وقتی انسان آزاد نباشد که شیوه زندگی و شیوه معیشت خود را انتخاب کند، و مستقل از دولت زندگی خود را بگرداند و وابسته به دولت نباشد، آزادی اش معنی پیدا نمی کند.
دم از سوسیالیسم دمکراتیک زدن ولی به ریشه های تاریخی آن اشاره نکردن، اگر برای جعل تاریخ نباشد، ناشی از ناآگاهی تاریخیست. به هر حال سوسیالیسم دمکراتیک نه تنها در تقابل با سوسیال دمکراسی نیست، بلکه با آن نیز همزاد است. «سوسیالیسم دمکراتیک» جهان بینی نوینی میان کمونیسم و سوسیال دمکراسی نیست، بلکه آرمان سوسیال دمکراتها در مرزبندی با کمونیستها و پاسخ آنها به نواقص و کمبودهای اجتماعی سرمایه داری می باشد.
ماکیاولی در ادامه جمله نخست از فصل یکم وقتی گفت دولت ها دو نوع هستند یا جمهوری یا شهریاری اضافه می کند؛ «شهریاری ها یا از پدر به پدر ارث رسیده اند یا نوبنیاد هستند.
ماکیاولی در آن دوران در بیرون از فلورانس در تکه زمین کوچکی که داشت کار می کرد و هر روز لباس کار می پوشید و در گل و لای و بعد به قهوه خانه می رفت و با آدم های معمولی تا عصر روزگار می گذراند و عصر به خانه برمی گشت و لباس های انباشته از گل و لای را از تن درمی آورد و لباس فاخر رومیان کهن را می پوشید و به حجره کار خود وارد می شد و در آنجا به مدت چهار ساعت با بزرگان به گفت وگو می پرداخت و از آنها یاد می گرفت که چه گفته اند و به چه ترتیبی سیاست را دیده اند و عمل و کارهای گذشتگان را از نوشته های آنها یاد می گرفت.
ماکیاولی بسیار پیچیده و در عین حال آسان است؛ آسان است برای کسی که بتواند در ماهیت و طبیعت اندیشه او وارد شود و از سویی مشکل است برای کسی که از بیرون مناسبات به او نگاه کند و به ویژه اینکه اگر بخواهیم ماکیاولی را از طریق نوشته های اخلاقی یا نیمه دینی اخلاقی مورد بررسی قرار دهیم که عمده نوشته ها بدین گونه است.
بعد از مشروطه یک ناحیه جدید نیز در نظام سنت مان ایجاد شد و قانون مطرح شد. این یک مفهوم جدید بود که در نصوص گذشته وجود نداشت.» طباطبایی با اشاره به فکر غربی و مفاهیمی همانند قانون که نص چهارم سنت ما را شکل می دهد و ارتباط آن با اتفاق انقلاب مشروطه گفت؛ «از سه نص نخست مشروطه برنمی آمد، بلکه مشروطه از تحولی دیگر و از نص دیگر نشات گرفته است. مشروطه یعنی حکومت قانون.»
به مشروطیت باید در تمامیت آن نگریست، با همه كاربردهایش. مشروطه یك چهارچوب حقوقی معمولی نیست كه بنابر اقتضای موقع مورد تعبیرات مختلف قرار گیرد. این یك فلسفه حكومت است، بر اساس نیازها و اوضاع و احوال خاص ایران. در صورت واقعی خود، مشروطه از عدالت اجتماعی و توسعه اقتصادی جدائی ناپذیر است.