Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | فصلنامه تلاش | نشریات
برگشت
January 13, 2007شنبه 23 دی 1385
 

سفرنامة خوزستان

سخنان رضاشاه به خامه فرج الله بهرامی
 

سفرنامه خوزستان، در ١٣٠٣/١٩٢٤ نوشته شده است و یکی از مهم‌ترین رویدادهای تاریخ صد سال گذشته ایران را گام به گام دنبال می‌کند. سفرنامه مازندران، در ١٣٠٥/١٩٢٦ یک سال پس از پادشاهی رضا شاه نوشته شده است. آن دو سفرنامه در همان زمانها انتشار محدودی یافت و نایاب بود، تا در اواخر پادشاهی محمد رضا شاه به مناسبت "آئین ملی بزرگداشت پادشاهی پهلوی" (١٣٥٤/١٩٧٥) از سوی مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران پهلوی بار دیگر منتشر شدند و در سال 1383 توسط "نشر تلاش" در خارج کشور تجدید چاپ گردید. از آنجائیکه در فاصله بسیار کوتاهی این اثر نایاب گردید، نشر تلاش در پاسخگویی به علاقمندی تعداد بسیاری از هموطنان اقدام به درج متن کامل این دو اثر در سامانه تلاش می نماید.


مقدمه

ایران‌ از لحاظ‌ تاریخ‌، مملكتی است‌ كه‌ حوادث‌ آن‌ با سایر ممالك‌ عالم‌ تقریباً قابل‌ مشابهت‌ نیست‌. انقلابات‌ بزرگ‌ و حوادث‌ عظیمه‌ كه‌ در این‌ سرزمین‌ به‌وقوع‌ پیوسته‌ نظیرش‌ را در كمتر از ممالك‌ میتوان‌ استقصا كرد. با ذكر این‌ مقدمة‌ مختصر فراموش‌ نباید كرد كه‌ از حیث‌ مدارج‌ اخلاق‌ و روحیات‌، اوضاعی كه‌ در دوران‌ یكصدوپنجاه‌ سالة‌ سلطة‌ آل‌ قاجار برای مملكت ‌تمهید گشته‌، فساد اخلاقی و تبدلات‌ روحی آن‌ هیچ‌ كم‌ از نائره‌های اسكندر و مغول‌ نبوده‌ و اگر اخلاقیات‌ كنونی ایران‌ را با احوال‌ دورة‌ استیلای اسكندر و مغول‌ مطابقه‌ نماییم‌، شاید قابل‌تطبیق‌ و مقایسه‌ باشد.
چنانكه‌ تمام‌ ایرانیان‌ عقیده‌ دارند فقط‌ باید متذكر شد كه‌ مزاج‌ ایرانی یكصدوپنجاه‌ سال‌ است‌ كه‌ با تمام‌ معنی و مفهوم‌ مسموم‌ گشته‌ و باید فكر كرد كه‌ چه‌ تزریقات‌ سریع‌الاثری باید پیدا كرد كه‌ این‌ مریض‌ مسموم‌ یكصدوپنجاه‌ ساله‌ را بهبودی بدهد.
یكی از آن‌ سموم‌ مهلك‌، رخصتی است‌ كه‌ لاابالیانه‌، از دربار قاجار در مداخل‌ مستقیم‌ اجانب‌ به‌امور داخلی این‌ مملكت‌ داده‌ شده‌ و تقریباً ظهور این‌ خانواده‌ مصادف‌ میشود با مداخلات‌ اجانب‌ در كار این‌ مملكت‌ كه‌ شرح‌ این‌ قضیه‌ مبسوط‌ و تفسیر آن‌ به‌عهده‌ مورخین‌ آتیه‌ موكول‌ خواهد بود. من‌ فقط‌ به‌ذكر این‌ جمله‌ مبادرت‌ میكنم‌ كه‌ در تمام‌ ایام‌ زمامداری خود به‌هر موضوعی كه‌ خواسته‌ام‌ وارد شوم‌ و به‌اصلاحی دست‌ بزنم‌، فوراً مداخله‌ اجنبیان‌ و اعتراضات‌ آنان‌ موجب‌ تعویق‌ امر و وقفه‌ كار شده‌ است‌.
به‌این‌ لحاظ‌، فقط‌ من‌ میدانم‌ كه‌ از موفقیتهای خود در ضمن‌ اصلاحات‌ قشونی و سركوبی متمردین‌ و خاتمه‌ دادن‌ به‌ملوك‌الطوایفی و راه‌ انداختن‌ چرخهای مقدماتی این‌ مملكت‌ چه‌ خون‌ دلی خورده‌ و چه‌ مصائب‌ و متاعب‌ فوق‌ انتظاری را تحمل‌ كرده‌ام‌.
سالیان‌ دراز قوای مركزی دولت‌ قادر بر عبور از خط‌ لرستان‌ و ورود در آن‌ سامان‌ نبود. جنگهایی كه‌ بین‌ نظامیان‌ من‌ و رؤسای عشایر متمرد لر در آن‌ صفحه‌ به‌وقوع‌ پیوست‌، تاریخیجداگانه‌ دارد كه‌ حقیقتاً قابل‌ تدوین‌ است‌.
من‌ سركوبی اشرار لرستان‌ و تخته‌ قاپو كردن‌ آنها را از آن‌ جهت‌ وجهة‌ همت‌ خویش‌ قرار دادم‌ كه‌ بتوانم‌ خط‌ فاصل‌ بین‌ خوزستان‌ و عراق‌ را مفتوح‌ نمایم‌، و خوزستان‌ را كه‌ در تمام‌ ادوارسلطنت‌ قاجار لانة‌ ناامنی و قتل‌ و غارت‌ و یاغیگری و عدم‌ اطاعت‌ بوده‌ است‌، امن‌ و آرام‌ سازم‌ و به‌خودسریهای یك‌ خائن‌ وطن‌فروش‌ كه‌ خود را امیر مستقل‌ این‌ خطه‌ خوانده‌ است‌ خاتمه ‌دهم‌. به‌مجرد اینكه‌ حقیقت‌ این‌ نیت‌ بر دشمنان‌ سعادت‌ ایران‌ روشن‌ شد فوراً افق‌ سیاست‌ خارجی رنگهای تیره‌تری به‌خود گرفت‌.
همة‌ منافقان‌ گرد هم‌ آمدند و شالودة‌ اجتماع‌ مشؤوم‌ و منحوسی را به‌نام‌ كمیته‌ «قیام‌ سعادت‌» در خوزستان‌ طرح‌ كردند.
اعضای كمیته‌ مزبور كه‌ در رأس‌ آنها شیخ‌ خزعل‌ واقع‌ است‌ قسم‌ نامه‌ای تهیه‌ و با مأمور مخصوص‌ پیش‌ شاه‌ به‌پاریس‌ فرستادند و او نیز بدون‌ آنكه‌ متفرس‌ به‌دنبالة‌ اعمال‌ آنها شود، حكم‌ انعقاد كمیته‌ مزبور را تجویز كرد.
قبل‌ از عزیمت‌ شاه‌ به‌فرنگ‌ با وجود اصراری كه‌ من‌ در توقف‌ او داشتم‌ و ضمانت‌ بقای سلطنت‌ او را میكردم‌، او به‌ایادی خارجی توسل‌ میجست‌ و بالاخره‌ برای اعمال‌ نظر شخصی و آزاد بودن‌ در توسلات‌ خارجی عزیمت‌ پاریس‌ كرد.
هنگام‌ عزیمت‌ به‌كرمانشاه‌ در حوالی خرابه‌های سیاه‌دهن‌ قزوین‌ بعضی از ملتزمین‌ ركاب‌ او را از مسافرتهای متواتر به‌فرنگ‌ تقبیح‌ كرده‌ بودند. امّا شاه‌ به‌رئیس‌ كابینه‌ من‌ و چند نفر دیگرصریحاً گفته‌ بود كه‌ او برای تماشای خرابه‌های سیاه‌دهن‌ و غیره‌ خلق‌ نشده‌، هر روزی كه‌ در ایران‌ باشد، یك‌ روز از تماشای مناظر دلگشای نیس‌ و پاریس‌ عقب‌ خواهد ماند!
با این‌ حال‌ من‌ قبول‌ نمیكردم‌ كه‌ كسی به‌سلطنت‌ یك‌ مملكتی تا این‌ درجه‌ مجنونانه‌ نگاه‌ كند و چنانكه‌ گفتم‌ تصوّر من‌ آن‌ بود كه‌ چون‌ در نتیجه‌ ملاحظات‌ دقیقه‌ در شهرهای فرنگ‌ تهران‌ را نظیر پاریس‌ نمیبیند و وسایل‌ پاریس‌ كردن‌ تهران‌ هم‌ برای او فراهم‌ نیست‌ عصبانی شده‌ و مبادرت‌ به‌ذكر این‌ جملات‌ كرده‌ است‌.
نظیر این‌ فكرها برای من‌ كه‌ چهارسال‌ تمام‌ عملاً سلطنت‌ ایران‌ را حراست‌ كرده‌ام‌ حقیقتاً‌ امیدبخش‌ بود و به‌خود تسلّی میدادم‌ كه‌ در پرتو این‌ احساسات‌ رقیقه‌ شاید بتوانم‌ كشتی شكستة‌ این‌ مملكت‌ را از چهار موجة‌ اقیانوس‌ طوفانی سیاست‌ رهایی بخشم‌.
اما در موقعی كه‌ تصمیم‌ شاه‌ را در انعقاد كمیته‌ «قیام‌» و برانگیختن‌ چهار نفر خائن‌ و هزاران‌ دزد بر ضد مركزیت‌ مملكت‌ فهمیدم‌ به‌علم‌الیقین‌ دانستم‌ كه‌ تصوراتم‌ دربارة‌ این‌ شخص‌ تخیلات‌ بیموضوعی بوده‌ و عقاید قلبی و قطعی او همان‌ است‌ كه‌ در سیاه‌دهن‌ قزوین‌ صریحاً به‌رئیس‌ كابینه‌ و سایر همراهان‌ گفته‌ است‌. فهمیدم‌ كه‌ حقیقتاً نه‌ تنها به‌سلطنت‌ خود و حیثیت‌ ایران‌ لاابالی و بیاعتناست‌، بلكه‌ عداوت‌ و دشمنی نسبت‌ به‌این‌ مردم‌ بیچاره‌ را هم‌ در فكرخود خطور داده‌ و از روی عناد و لجاج‌ و خصومت‌ با نوع‌ است‌ كه‌ ده‌هاهزار نفر دزد غیر مطیع‌ را بر ضد مركز مملكت‌ برانگیخته‌ است‌. آیا او نمیفهمد كه‌ امیر مجاهد لر و خزعل‌ بادیه‌گرد و والی صحرانشین‌ نمیتوانند در راه‌ سعادت‌ یك‌ مملكتی كمیته‌ بسازند؟
آیا او نمیداند كه‌ ورود متمرّدین‌ و جمعیتی كه‌ در هر صدهزار آن‌، دو نفر، سواد خواندن‌ و نوشتن‌ ندارند، تا كجا و تا چه‌ مرحله‌ای اعراض‌ و نوامیس‌ و حقوق‌ مردم‌ بیچاره‌ را تهدید مینماید؟
آیا حقیقتاً ایران‌ در قرن‌ بیستم‌ سعادت‌ خود را از قیام‌ امثال‌ یوسف‌خان‌ بختیاری و غلامرضاخان‌ پشتكوهی انتظار باید بكشد؟
علیای‌حال‌ طمع‌ شاه‌ و پول‌ خزعل‌ و سیاست‌ ماهرانه‌ خارجی بر افق‌ این‌ مملكت‌ سیاست‌ تازه‌ای را نقش كرده‌ و زوال‌ آن‌ را با بهترین‌ نقشه‌ كه‌ ممكن‌ بود ترسیم‌ نموده‌ است‌.
حقیقتاً هم‌، نقشه‌ را ماهرانه‌ كشیده‌اند زیرا به‌خیال‌ خود راه‌ ورود مرا به‌خوزستان‌ از هر طرف‌ مسدود كرده‌اند و غیرممكن‌ به‌نظر میآید كه‌ قوای نظامی قادر باشد با وجود رؤسای متمرد عشایر لر و بختیاری و پشتكوهی با آنهمه‌ طغیان‌ و گردنكشی و ضمناً با وجود تمایل‌ صریح ‌شاه‌، خود را به‌مركز ایالت‌ خوزستان‌ برساند.
مقصود از این‌ نقشه‌ چیست‌؟
خیلی مختصر و مفید: استقلال‌ معادن‌ نفت‌ جنوب‌ و كوتاه‌ كردن‌ دست‌ ایرانی از منافع‌ آتیه‌ آن‌.

****
خلاصه‌ بعد از آنكه‌ كار لرستان‌ را پرداختم‌ و ساخلو آن‌ حدود را مرتب‌ كردم‌ و تشویقی كه‌ لازم‌ بود از عملیات‌ قشون‌ به‌عمل‌ آوردم‌، بلافاصله‌ عازم‌ تهران‌ شدم‌. پس‌ از ورود معلوم‌ گردید، نقشه‌ محاصره‌ خوزستان‌ با نقشه‌ حفظ‌ استقلال‌ آن‌ از مدتی قبل‌ پیش‌ بینی شده‌ و همچنانكه‌ من ‌استنباط‌ كرده‌ام‌، قرار راجع‌ به‌این‌ امر، از مدتی قبل‌ طرح‌ریزی گشته‌ است‌.
همه‌ با هم‌ متحد و هم‌ قسم‌ و همه‌ متحدالكلام‌ و همه‌ در تحت‌ عنوان‌ شاه‌پرستی و اعاده ‌شاه‌، مبادرت‌ به‌زشتترین‌ اعمال‌ میكنند.
اطرافیان‌ شاه‌ در مركز، شروع‌ به‌جوش‌ و خروش‌ كرده‌اند و فراكسیون‌ اقلیت‌ مجلس‌ شورای ‌ملی به‌اعتبار خزعل‌ شروع‌ كرده‌اند به‌تطمیع‌ اهالی و خرج‌ پول‌، و جراید منتسب‌ به‌اقلیت‌ نیز هتاكیهایی را آغاز نموده‌اند كه‌ به‌كلی بیسابقه‌ است‌.
در اولین‌ دقیقه‌ ورود به‌تهران‌ و دخول‌ در عمارت‌ شخصی كه‌ برای صرف‌ چای و احوالپرسی از نزدیكان‌ خود در حیاط‌ روی نیمكت‌ چوبی نشسته‌ بودم‌ و میخواستم‌ برای رفع‌ خستگی راه‌ و شستن‌ گردوغبار به‌حمام‌ بروم‌، وزیر پست‌وتلگراف‌، تلگراف‌ ذیل‌ را كه‌ از طرف‌ خزعل‌ به‌مجلس‌ شورای ملی مخابره‌ شده‌ به‌دست‌ من‌ داد.


از اهواز به‌تهران‌

توسط‌ سفارت‌ معظم‌ دولت‌ علیه‌ اسلامیه‌ تركیه‌ مقیم‌ تهران‌ دامت‌ شوكته‌
ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شورای ملی شیدّالله‌ اركانه‌
«بالاخره‌ مظالم‌ وتعدیات‌ اسلام‌كش‌ آقای رضاخان‌ سردارسپه‌ و تجاوزات‌ آزادیشكنانه‌ چهل‌ماهة‌ مسبب‌ حقیقی كودتا، ما را وادار نمود كه‌ پس‌ از آنهمه‌ مسالمت‌ و خونسردی و تحمل‌ و بردباری و مقاومت‌ در مقابل‌ تخطیّات‌، نظر به‌اختلالاتی كه‌ در نتیجه‌ غرض‌ورزیهای بیموقع‌ مشارالیه‌ و آز و طمع‌ نامحدود و جاه‌طلبی و حس‌ سلطنت‌جویی و اقدامات‌ و جسارتهای مملكت‌ خراب‌ كن‌ او به‌عالم‌ اسلامیت‌ و قانون‌ مقدس‌ اساسی روی داده‌ است‌، به‌نوبه‌ خود قیام‌ كرده‌ و قدم‌ به‌عرصة‌ نهضت‌ گذارده‌، تكلیف‌ حتمیّة ‌اسلامی و احساسات‌ بیآلایش‌ اسلامی خود را نسبت‌ به‌جامعه‌ ایرانیان‌ آزادیطلب‌ انجام‌ نماییم‌ و مخصوصاً برای رفع‌ هرگونه‌ سوء تفاهمی كه‌ مبادا این‌ قیام‌ كه‌ به‌نام ‌«قیام‌ سعادت‌» خوانده‌ میشود و این‌ نهضت‌ و جنبش‌ اسلام‌پرستانه‌ ما را كه‌ صرفاً برای حفظ‌ استقلال‌ و مذهب‌ مقدس‌ اسلام‌ و تأمین‌ آزادی ملت‌ و مملكت‌ و استقرار قانون‌ محترم‌ اساسی و مشروطیّت‌ است‌، تمرّد از اطاعت‌ دولت‌ جلوه‌ دهند این‌ تذكّرنامه‌ را به‌وسیله‌ آن‌ سفارت‌ دولت‌ علیه‌ اسلامی، به‌ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شورای ملی تقدیم‌ مینماییم‌، كه‌ هیچگاه‌ سوابق‌ خدمتگزاری و امتحاناتی را كه‌ در هر موقع‌ نسبت‌ به‌انقیاد و اطاعت‌ دولت‌ داده‌ایم‌ فراموش‌ شدنی نخواهد بود، و بهترین‌ دلیل‌ صدق‌ دعوی و اثبات‌ بیغرضی اطاعت‌ و تمكین‌ دو سالة‌ اولیه‌ كودتاست‌، كه‌ چون‌ در بدو امر پردة‌ غفلت‌ رویكار افتاده‌ و مقالات‌ و تردستی مبنای اقدامات‌ اولیه‌ مشارالیه‌، حسب‌الظّاهر ملت‌ ایران‌ را به‌اصلاحات‌ اساسی و آتیه‌ درخشانی تطمیع‌ و امیدوار كرده‌ بود، لذا ما هم‌ به‌نوبه ‌خود برای پیشرفت‌ سعادت‌ ایرانیان‌ و ترقّی و تعالی مملكت‌ در مقابل‌ احساسات‌ مصنوعی مشارالیه‌ تسلیم‌ شده‌، و از قبول‌ هر تحمیل‌ استنكاف‌ نكرده‌، و نسبت‌ به‌اوامر مركزی از بذل‌ مال‌ و جان‌ و هرگونه‌ فداكاری و جدیتی، مضایقه‌ و خودداری نمینمودیم‌. ولی اینك‌كه‌ خوشبختانه‌ یا بدبختانه‌ از یك‌ سال‌ به‌این‌ طرف‌، حقایق‌ امر مكشوف‌ و معلوم‌ شد كه‌ نیّت‌ سوء این‌ شخص‌ و همراهانش‌، و مبنای عقیده‌ مشارالیه‌ صرفاً روی اصول‌ ثروت‌پرستی و سلطنت‌طلبی و دیكتاتوری و بالاخره‌ اضمحلال‌ لوای مقدس‌ اسلام‌ و پایمال‌ كردن‌ قانون‌ محترم‌ اساسی و مشروطیت‌ است‌، و ما هم در مقابل‌ این‌ منظره‌های وحشتناك‌ و مخاطرات‌ قطعی كه‌ مذهب‌ و مملكت‌ و ملت‌ را تهدید مینمود، به‌حكم ‌حفظ‌ حدود اسلامیت‌ و بقای حقوق‌ ملت‌ و مملكت‌ مقدم‌ به‌این‌ نهضت‌ شده‌ و شخص ‌سردار سپه‌ را یك‌ نفر دشمن‌ اسلام‌ و غاصب‌ زمامداری ایران‌ و متجاوز به‌حقوق‌ ملت‌ شناخته‌ و حاضر شدیم‌ تا آخرین‌ نقطه‌ توانایی و امكان‌ به‌دفع‌ این‌ سم‌ مهلك‌ كوشیده‌، موجبات‌ حفظ‌ قانون‌ اساسی مملكت‌ و عظمت‌ اسلام‌ و آزادی هموطنان‌ را فراهم‌ سازیم‌، و در راه‌ حصول‌ نتیجه‌ و پیشرفت‌ مرام‌ خود هم‌ پس‌ از فضل‌ خداوندی و توجه‌ ائمّة ‌اطهار علیه‌السلام‌ و معاودت‌ دادن‌ ذات‌ اقدس‌ اعلیحضرت‌ شاهنشاهی ارواحنافداه‌، كه ‌استقرار قانون‌ اساسی و استحكام‌ مبانی مجلس‌ شورای ملی مربوط‌ به‌سایه‌ شاهانه‌ او است‌، از بذل‌ جان‌ و مال‌ مضایقه‌ و خودداری نخواهیم‌ داشت‌»
خزعل‌


تلگراف‌ را خواندم‌. مضامین‌ آن‌ هر چند به‌كلی غیر مترقّبه ‌بود، تغییر چهره‌ در من‌ نداد. من‌ از قتل‌ عام‌ نظامیان‌ در بختیاری و قرائنی كه‌ از لرستان‌ در دست‌ داشتم‌، و همینطور از طرز حرف‌ زدن‌ و طرز تلقینات‌ ایادی خارجی كه‌ كاملاً به‌بطون‌ آن‌ آگاهم‌، استنباط‌ وقوع‌ قیام‌ و وصول‌ این‌ قبیل‌ تلگرافات‌ را نموده‌ بودم‌.
چنانكه‌ همان‌ روز ورود به‌تهران‌، قبل‌ از دخول‌ به‌عمارت‌ شخصی، دوسه‌ مرتبه ‌بیصبرانه‌ از سفارت‌ انگلیس‌ با تلفن‌ سوآل‌ كرده‌ بودند كه‌ آیا من‌ وارد شده‌ام‌ یا خیر؟ بدیهی است‌ این‌ سوآل‌ مكرر آن‌ هم‌ با عجله‌، طبیعتاً یك‌ مقصود مهمی را خاطر نشان‌ میكرد.
اشخاصی را كه‌ به‌استقبال‌ من‌ آمده‌ بودند مرخص‌ كردم‌ و با وزراء مشاوره‌ نمودم‌. هیچ‌ كدام‌ نتوانستند فكر تازه‌ای به‌من‌ بدهند.
بلافاصله‌ نماینده‌ انگلیس‌ به‌دیدن‌ من‌ آمد و بدون‌ مذاكرات‌ مقدماتی، فوق‌العاده‌ اظهار تاسف‌ از وصول‌ تلگراف‌ خزعل‌ نمود و ضمناً اظهار داشت‌ كه‌ حقایق‌ امر را به‌خلاف‌ آنچه‌ كه‌ مكنون‌ است‌، مستور نگاهداشته‌ و اظهار عقیده‌ میكرد كه‌ با یك‌ طرز خوشی این‌ كار باید ترمیم‌ شود كه‌ منجر به‌جنگ‌ وجدال‌ نگردد. میگفت‌: «اینها دارای جمعیت‌ خیلی زیاد هستند و مقاومت‌ با آنها مشكل‌ است‌ و چون‌ وحشت‌ داریم‌ كه‌ نسبت‌ به‌لوله‌های نفت‌ نیز خساراتی وارد آید به‌این‌ لحاظ‌ مصلحت‌ نخواهد بود كه‌ با قیامیون‌ آغاز ستیزه‌ بشود، بلكه‌ از روی مسالمت‌ باید رفع ‌حوائج‌ آنها را نمود.»
من‌ كه‌ هم‌ بطون‌ سیاستهای خارجی را عملاً سنجیده‌ام‌، و هم‌ از مدلول‌ این‌ تاسفات‌ معكوس‌، حقایق‌ اولیه‌ امر را درك‌ كرده‌ام‌، و هم‌ معتاد به‌قبول‌ اینگونه‌ تاسفات‌ نیستم‌، با كمال‌ قدرت‌ به‌مخاطب‌ متاسف‌ خود خاطر نشان‌ كردم‌ كه‌ چاره‌ای نیست‌ جز آنكه‌ خزعل‌ رسماً تلگراف‌ خود را تكذیب‌ نماید، و از شرارت‌ خود معذرت‌ بجوید، و الا شخصاً به‌خوزستان‌ عزیمت‌ كرده‌ و گردن‌ او و همراهانش‌ را خواهم‌ كوبید.
او تمام‌ را در جواب‌، از پیشرفت‌ من‌ اظهار یاس‌ كرد و باز عدم‌ صلاح‌ دولت‌ ایران‌ و كمپانی ‌نفت‌ جنوب‌ را در مبادرت‌ به‌جنگ‌ خاطر نشان‌ مینمود و ضمناً گوشزد میكرد كه‌ وقوع‌ جنگ‌ در محل‌ طبعاً مستلزم‌ خسارت‌ كمپانی است‌ و خسارت‌ كمپانی و لوله‌ها نیز مستلزم‌ وساطت‌ و مداخله‌ مستقیم‌ آنها خواهد بود و فوق‌ العاده‌ اصرار كرد كه‌ از تجهیز اردو و اعزام‌ قشون‌ به‌آن‌ صفحه‌ خودداری شود.
مخصوصاً چون‌ استنباط‌ كرده‌ بود كه‌ علت‌ غائی عزیمت‌ من‌ به‌لرستان‌، باز كردن‌ خط‌ خرم‌آباد و سوق‌ قشون‌ به‌دزفول‌ و خوزستان‌ بوده‌، بیاندازه‌ اظهار وحشت‌ و اضطراب‌ كرده‌ و قطعاً در صدد اعمال‌ نظر برآمده‌، كه‌ مبادا قشون‌ و اسلحه‌ و غیره‌ به‌ساحت‌ خوزستان‌ اعزام‌ شود. نظایر همین‌ اظهار وحشت‌ و تهدیدات‌ را هنگامی كه‌ در لرستان‌ اقامت‌ داشتم‌ از طرف‌ آنها مشاهده‌ كرده‌ بودم‌. البته‌ من‌ توجهی به‌این‌ مطالب‌ نكرده‌، نمیتوانستم‌ از تصمیم‌ خود صرفنظر نمایم‌. برای من‌ غیرمقدور بود كه‌ مانند دیگران‌ بنشینم‌ و تماشاچی قضایا باشم‌ و به‌امثال‌ خزعل‌ اجازه‌ بدهم‌ به‌این‌ صراحت‌ در مقام‌ خودسری و شرارت‌ برآیند.
من‌ نمیتوانستم‌ در مركز مملكت‌ بنشینم‌ و ببینم‌ كه‌ جراید بین‌النهرین‌ و شامات‌، خزعل‌ را امیر بالاستقلال‌ خوزستان‌ معرفی نمایند.
قشون‌ من‌ نمیتوانست‌ اجازه‌ دهد كه‌ امیر مصنوعی جدیدالولاده‌، با تقدیم‌ مختصر پولی به‌شاه‌ و اعطای مبلغی به‌خائنین‌ مجلس‌ و مركز، و اخذ دستور صریح‌ از مقامات‌ خارجی، اعلان‌ تحت‌ الحمایگی خارجی را رسماً بدهد، و یكسره‌، ایران‌ و ایرانیت‌ را از مّد نظر دور و فراموش‌ نماید.
در این‌ صورت‌ بدون‌ آنكه‌ توجه‌ عمیقی به‌كلمات‌ مخاطب‌ خود نمایم‌، برخاستم‌ و عین‌ عقایدی را كه‌ او خیال‌ كرده‌ بود در وجود من‌ موثر سازد به‌مزاج‌ او تحمیل‌ كردم‌.
از ذكر این‌ حقیقت‌ نیز صرفنظر نمیكنم‌ كه‌ با وجود این‌ خودسری و شرارت‌ خزعل‌ و با وجود تلگرافی كه‌ به‌مخالفت‌ من‌ به‌مجلس‌ شورای ملی مخابره‌ كرده‌ بود، و با وجود آنكه‌ در ضمن‌ كلمات‌ و نگارشات‌، عقاید وطن‌پرستانه‌ مرا مجروح‌ ساخته‌ بود، معهذا بیمیل‌ نبودم‌ كه‌ این ‌موضوع‌ طوری خاتمه‌ پذیرد كه‌ منجر به‌اردوكشی و خونریزی نشود. به‌دو دلیل‌:
اول‌ آنكه‌ خزانه‌ دولت‌ تهی است‌ و توانایی آن‌ را ندارد كه‌ از عهده‌ مخارج‌ اردوی كاملی كه‌ من‌ مجبور به‌تجهیز آن‌ هستم‌ برآید و چون‌ در بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ هم‌ این‌ وجوه‌ پیش‌بینی نشده‌، تدارك‌ آن‌ مورث‌ اشكال‌ عمده‌ خواهد بود.
دویم‌ با وجود آنكه‌ قسمت‌ عمدة‌ عمر خود را در جنگ‌ گذرانده‌ام‌، معهذا در این‌ موقع‌ راضی نبودم‌ كه‌ نطع‌ خونریزی در صفحة‌ خوزستان‌ گسترده‌ شود، زیرا بالاخره‌ غالب‌ و مغلوب‌ ایرانی هستند و هر نفری كه‌ كشته‌ شود، عاقبت‌ از نفوس‌ این‌ مملكت‌ كسر شده‌ است‌ و قلباً مایل‌ نبودم‌، در ایران‌ دو صف‌ ایرانی متشكل‌ و جنگ‌ داخلی شروع‌ شود و خارجیان‌ دامن‌زن‌ آتش‌ این‌ معركه‌ باشند و تماشا كنند.
پس‌ متظاهر به‌این‌ عقیده‌ گشتم‌ كه‌ اگر خزعل‌ مدلول‌ تلگراف‌ و شرارت‌ خود را تكذیب‌ كند و معذرت‌ جوید، از تقصیر او صرفنظر خواهم‌ كرد.
این‌ جلسه‌ همین‌جا خاتمه‌ یافت‌ و قرار شد، با اندرز و نصیحت‌ وسائل‌ تقدیم‌ معذرت‌ خزعل‌ را فراهم‌ آورند.
بر من‌ چیزی پوشیده‌ نبود و میدانستم‌ كه‌ تمام‌ این‌ مذاكرات‌، در ضمن‌ یك‌ سیاست‌ معینی، مشغول‌ جریان‌ است‌. میدانستم‌ كه‌ تمام‌ این‌ صحبتها برای اغفال‌ دولت‌ من‌ است‌. معهذا مجبور به‌قدری تامل‌ بودم‌، زیرا اگر چه‌ میدانستم‌ این‌ وقت‌گذرانی ممكن‌ است‌ فرصتی به‌دشمن‌ بدهد، كه‌ نواقص‌ خود را در خوزستان‌ ترمیم‌ و تصحیح‌ نماید، با این‌ حال‌ خود من‌ ناچار بودم‌ بامتانت‌ با متانت فكر، موجبات‌ حمله‌ به‌خوزستان‌ را تهیه‌ نمایم‌ و این‌ كار طبعاً مدت‌ میگرفت‌.
چون‌ یقین‌ داشتم‌ كه‌ مذاكرات‌ فوق‌ برای اغفال‌ من‌ و تجهیزات‌ دشمن‌ انجام‌ شده‌، من‌ هم‌ فرصت‌ را از دست‌ نداده‌ و بلافاصله‌، ولی غیرمستقیم‌ و بیصدا، عملی كردن‌ نقشة‌ خود را امر دادم‌ و در صدد تشكیل‌ قوای لازمه‌ برآمدم‌.
نقشة‌ من‌ آن‌ بود، طوری تجهیزات‌ خود را از اطراف‌ تكمیل‌ كنم‌ و قسمی اردوهای خود را درحدود خوزستان‌ متمركز سازم‌، كه‌ خوزستان‌ به‌حالت‌ محاصره‌ بیفتد و در یك‌ روز و با یك‌ نقشة‌ ثابت‌ كار آنجا ختم‌ شود.
اول‌ كمكهای لازم‌ برای تقویت‌ لشكر جنوب‌ فرستادم‌ و متعاقب‌ آن‌، راجع‌ به‌تكمیل‌ قوای لشكر غرب‌، نیز تجهیزاتی گسیل‌ داشتم‌. ضمناً مهمترین‌ مطلبی كه‌ توجه‌ مرا جلب‌ میكرد، موضوع‌ والی پشتكوه‌ بود، كه‌ تقریباً در سر راه‌ یا پشت‌ سرخزعل‌ با قوای مجهز نشسته‌ و بدون‌ تهدید و سركوبی او ممكن‌ نمیشد كه‌ محاصره‌ خوزستان‌ صورت‌ عملی به‌خود بگیرد. من‌ مقدم‌ بر هر امری مجبور بودم‌ كه‌ از پشت‌ سر او را تهدید نمایم‌ و مجال‌ ندهم‌ كه‌ قوای خود را به‌كمك‌ خزعل‌ بفرستد، به‌این‌ لحاظ‌ با وجود زحمت‌ فوق‌العاده‌ به‌فكر افتادم‌، كه‌ طویلترین‌ راه‌ را اختیار كرده‌، از شمال‌ غربی ایران‌ (آذربایجان‌) اردویی تجهیز كرده‌ و به‌جنوب‌ غربی مملكت‌ سوق‌ دهم‌. به‌این‌ معنی كه‌ از حدود ساوجبلاغ‌ مكری عبور كرده‌ از كردستان‌ و كرمانشاهان‌ گذشته‌، و از نواحی قصرشیرین‌ بروند به‌ابتدای خاك‌ پشتكوه‌، و در همانجا مجهز و مجتمع‌ و منتظر امر و دستور من‌ باشند.
این‌ قسمت‌، مهمترین‌ اردوكشی و این‌ راه‌، طویلترین‌ راهی است‌ كه‌ در تجهیزات‌ قشونیة‌ قرون‌ اخیرة‌ ایران‌ نظیر آن‌ را میتوان‌ نشان‌ داد.
اعزام‌ دو اردوی دیگر نیز در خاطر من‌ مسجل‌ بود: یكی عده‌ای كه‌ اقصر طرق‌ را عبور كرده‌، موانع‌ طبیعی و غیره‌ را شكافته‌، از خط خرم‌آباد بروند به‌دزفول‌، و دیگر، سپاهی كه‌ علاوه‌ برقشون‌ فارس‌، در اصفهان‌، مجهز شده‌ و صعبترین راه‌ را از وسط‌ بختیاری پیموده‌ و به‌استقامت‌ بهبهان‌ و رامهرمز حركت‌ نمایند. وخود من‌ هم‌ بالمآل‌ به‌صوب‌ بوشهر حركت‌ كرده‌، از طرف‌ دریا به‌میدان‌ كارزار بروم‌، و فرماندهی قشون‌ را در میدان‌ جنگ‌ شخصاً در دست‌ بگیرم‌.
این‌ بود نقشة‌ من‌ برای محاصرة‌ خوزستان‌ و حمله به‌آنجا.
اما انجام‌ این‌ اراده‌ آیا یك‌ كار ساده‌ و سهلی بود؟ این‌ همان‌ بختیاری نیست‌ كه‌ پارسال‌ نظامیان‌ مرا قطعه‌ قطعه‌ كرده‌ و راه‌ عبور قشون‌ را مسدود ساخت‌؟ این‌ همان‌ لرستان‌ نیست‌ كه‌ تسخیرخرم‌آباد آن‌ با هزاران‌ فدیه‌ و قربانی و تلفات‌ میسر گشت‌؟ آیا ممكن‌ نیست‌ كه‌ عبور از قلب‌ ده‌هاهزار متمرد، و آن‌ موانع‌ كذائی طبیعی اصلاً برای این‌ عده‌ غیرمقدور گردد و همانطور كه‌ شاه‌ و خزعلیان‌ هم‌ پیش‌بینی كرده‌اند، وصول‌ این‌ اردوها از هر دو راه‌ به‌خوزستان‌ ممتنع‌ باشد؟
چرا! همه‌ اینها پیش‌بینی میشد، اما من‌ مجبور بودم‌ كه‌ بالاخره‌ یا جان‌ خود را در سر این‌ كار بگذارم‌ و یا مملكت‌ را از شر این‌ شالوده‌های ملوك‌الطوایفی خلاص‌ نمایم‌.
با وجود وقوف‌ به‌همة‌ این‌ عقاید، معهذا ساكت‌ بودم‌ و انتظار داشتم‌ مواعیدی كه‌ به‌من‌ درتقدیم‌ معذرت‌ خزعل‌ داده‌ شده‌ است‌ شاید عملی گردد.
نمایندگان‌ انگلیس‌ در این‌ ضمن‌ كمافیالسابق‌ به‌دیدن‌ من‌ میآمدند و از خوزستان‌ هم‌ غالباً مذاكره‌ در میان‌ بود و همان‌ عقاید اولیه‌ تجدید و تكرار میگردید و تمام‌ به‌وعد و وعید امروز و فردا میگذشت‌ ولی عملی شدن‌ امر همان‌ بود كه‌ من‌ روز اول‌ فكر كرده‌ بودم‌ و اشتباه‌ هم‌ نمیرفتم‌.
قریب‌ چهار ماه‌ بر این‌ مقدمه‌ گذشت‌ و من‌ ظاهراً ساكت‌ بودم‌. پیداست‌ كه‌ سكوت‌ من‌ در این‌ موقع‌، با وجود تلگراف‌ خزعل‌، چه‌ تأثیرات‌ عمیقی در محیط‌ تهران‌ و تمام‌ مملكت‌ بخشیده‌، چه‌ رلهای متواتری درباریان‌ و اقلیت‌ مجلس‌ در صحنة‌ تهران‌ بازی میكردند!. چه‌ پولهای سرشاری از طرف‌ اقلیت‌ مجلس‌ به‌عناصر شرور داده‌ میشد، و چه‌ كلماتی در جراید منسوب‌ به‌اقلیّت‌ نگاشته‌ میگشت‌!
در این‌ ضمن‌ تلگرافی از یك‌ نفر عرب‌ مجهول‌الهویّه‌ كه‌ بالاخره‌ نتوانستم‌ هویّت‌ او را كشف‌ نمایم‌ به‌مجلس‌ شورای ملی رسید و در ضمن‌ آن‌ معاودت‌ شاه‌ را از اروپا تقاضا نموده‌ و ضمناً از سعایت‌ از من‌ هم‌ خودداری نكرده‌ بود.
میرزا حسین‌خان‌ پیرنیا (مؤتمن‌الملك‌)، رئیس‌ مجلس‌ كه‌ اصلاً معتاد به‌طرح‌ اظهارات‌ مردم‌ در مجلس‌ نیست‌، این‌ تلگراف‌ مجهول‌ را قاب‌ كرده‌ به‌دیوار مجلس‌ آویخته‌ بود، كه‌ تمام‌ وكلاء از قرائت‌ آن‌ بینصیب‌ نمانند. او نیز به‌نوبة‌ خود خواسته‌ بود، كه‌ با این‌ ترتیب‌ اظهار لحیه‌ كرده‌ باشد و به‌این‌ اكتفا نكرده‌، جلسة‌ خصوصی نیز در مجلس‌ تشكیل‌ داد و وكلا را دعوت‌ به‌قرائت‌ تلگراف‌ كرد كه‌ در اطراف‌ آن‌ مذاكرات‌ بنمایند.
(مؤتمن‌الملك‌ پیرنیا چون‌ مرد تحصیل‌ كرده‌ایست‌ و طبعاً باید شرافت‌دوست‌ باشد، من ‌امیدوارم‌ كه‌ این‌ تظاهرات‌ را در مجلس‌ بر حسب‌ تلقین‌ خارجیان‌ نكرده‌ باشد).
خلاصه‌ نمایش‌ این‌ تلگراف‌ مجهول‌، اكثریت‌ مجلس‌ را متزلزل‌ كرد و من‌ دیدم‌ دیگر نمیتوانم‌ بنشینم‌ و تماشاچی معركه‌ها و تلقینات‌ خارجی و داخلی باشم‌.
رفتم‌ به‌مجلس‌، تقاضای جلسة‌ خصوصی كردم‌ و با حضور تمام‌ نمایندگان‌ تا درجه‌ای كه‌ سیاست‌ اجازه‌ میداد، مختصر اشاراتی به‌موضوع‌ كرده‌، به‌همه‌ تذكر دادم‌ كه‌ بعد از این‌ عملاً به‌رفع‌ شر خزعل‌ و خزعلیان‌ اقدام‌ خواهم‌ نمود. مذاكرات‌ من‌ اكثریت‌ مجلس‌ و طرفداران‌ مرا متأثر ساخت‌ ولی از سیمای نمایندگان‌ اقلیت‌ و بعضی از مذبذبین‌ پیدا بود كه‌ كار را گذشته‌ پنداشته‌ و با اطمینانی كه‌ از منابع‌ معلومه‌ گرفته‌اند مذاكرات‌ مرا فرع‌ رسوم‌ جاریه‌ میشمارند.
در این‌ مدت‌ اخبار بیشمار از بین‌النهرین‌ و خوزستان‌ میرسید. جراید بغداد و سوریه‌ و مصر التهابی داشتند و بعد از گرفتن‌ وجوه‌ گزاف‌ از عمّال‌ شیخ‌ «افق‌ سیادت‌ خزعلیان‌ را از طلوع ‌آفتاب شیخ‌ خزعل‌خان‌ روشن‌ دیده‌ بر امارت‌ مستقل‌ او سلام‌ میدادند و از تجزیة‌ خوزستان‌ از ایران‌ و الحاق‌ آن‌ به‌امارات‌ عربی اظهار شادمانی میكردند.»
از جمله‌ ترجمه‌ چند فقره‌ اخبار را عیناً در این‌ مقدمه‌ درج‌ میكنم‌:

ترجمه‌ از روزنامه‌ العراق‌ بغداد
شمارة‌ 1324 مورخه‌ 14 صفر 1343

شاه‌ و شیخ‌ خزعل‌
«شنیدیم‌ كه‌ در این‌ اواخر شیخ‌ خزعل‌ با شاه‌ طرف‌ مذاكره‌ شده‌ به‌قصد اینكه‌ او را مراجعت‌ بدهد و بالاخره‌ مبلغ‌ گزافی برای او فرستاده‌ كه‌ بتواند از برای پیشرفت‌ مقاصد خود دسایس‌ لازمه‌ را به‌عمل‌ آورد».
ضمیمه‌ 486 بصره‌ (مخبر شما)

ترجمه‌ از رستا منطبعة‌ تهران‌
مورخة‌ 22 سپتامبر 1924

وساطت‌ قونسول‌ انگلیس‌
«به‌موجب‌ اخبار واصله‌ (پریدكس‌) قونسول‌ انگلیس‌ در بوشهر كه‌ گویا مأمور وساطت‌ بین‌ شیخ‌ خزعل‌ و دولت‌ ایران‌ میباشد به‌مقر شیخ‌ خزعل‌ وارد شد، معهذا در محافل‌سیاسی اعزام‌ قوای نظامی حكومت‌ مركزی به‌خوزستان‌ را مسلم‌ و ضروری میدانند. میگویند كه‌ از سرحد جنوب‌ برای شیخ‌ خزعل‌ متصل‌ بارهای اسلحه‌ وارد میشود.»

ترجمه‌ از بی سیم‌ مسكو
28 سپتامبر

تقاضای فتوی
«از اهواز خبر میدهند كه‌ شیخ‌ خزعل‌، ملا عبداللطیف‌ را نزد علمای كربلا اعزام‌، و فتوای قیام‌ بر علیه‌ حكومت‌ سردارسپه‌ را تقاضا نموده‌، ضمناً خان‌بهادر را با تحف‌گرانبها نزد شاه‌، به‌اروپا گسیل‌ داشته‌ است‌.»
ترجمه‌ از جریده‌ بغداد
مورخه‌ 3 عقرب‌ نمرة‌ 12392

سیاست‌ عمومی آتیة‌ محمّره‌
«شیخ‌ منتهای سعی و كوشش‌ خود را در تهیه‌ قشون‌ معتنابهی صرف‌ و آنها را به‌اسلوب ‌جدید، مسلح‌ نموده‌، همانطوریكه‌ در نظام‌ دول‌ متمدنه‌ امروز معمول‌ و متداول‌ است‌، و بنابراین‌ اشخاص‌ عارف‌ تصور نمیكنند كه‌ اگر خدای نخواسته‌ بین‌ او و حكومت‌ ایران‌ یك‌ خصومت‌ جدی پیدا شود، مقام‌ امارت‌ او متزلزل‌ شود، زیرا ما معتقدیم‌ كه‌ معظم‌له‌ از چندی به‌این‌ طرف‌ پایة‌ امارت‌ خود را بلند گرفته‌ و به‌امور راجعه‌ به‌آن‌، رونقی داده‌ و وسایل‌ امنیت‌ و آسایش‌ را در داخله‌ منطقة‌ خود كاملاً برقرار نموده‌ است‌ و به‌این‌ جهت‌كارهای آنجا همه‌ مرتب‌ و حالت‌ اقتصادیه‌ آنجا رو به‌ترقی گذارده‌ است‌.»

گزارشاتی از مأموران‌ ایرانی
راپرت‌ ذیل‌ نیز یكی از صدها اخباری است‌ كه‌ از مأمورین‌ ایران‌ در بین‌النهرین‌ واصل‌میگردید:
1- اسلحه‌ و مهمات‌ از فیلیه‌ و محمّره‌ به‌اهواز پیدرپی حمل‌ میشود.
2- تمام‌ اتومبیلهای محمّره‌ و اهواز را برای حمل‌ و نقل‌ قشون‌ متوقف‌ نموده‌اند.
3- قریب‌ سیصد نفر سوار در اهواز به‌حكم‌ شیخ‌ خزعل‌ حاضر شده‌ و تقریباً شهر به‌حالت‌ نظامی است‌.
4- یك‌ نفر از مأمورین‌ مالیه‌ و یك‌ نفر از اجزای گمرك‌ اهواز را شیخ‌ خزعل‌ تبعید كرده‌.
5- اداره‌ پست‌ و تلگراف‌ را از اول‌ سنبله‌ تحت‌ سانسور قرار داده‌.
6- اهالی دهات‌ بصره‌ را هم‌ تجهیز كرده‌ و میبرند.
7- تجار و اشخاص‌ وطنخواه‌ را آزار و شكنجه‌ میدهند. دهدشتی را كه‌ از تجار اهواز است‌ و برای مخابره‌ به‌تلگرفخانه‌ آمده‌، چنان‌ زده‌اند كه‌ مجروح‌ و خون‌آلود شده‌ است‌.
8- حسین‌ آقای سلطان‌ و مأمورین‌ نظمیه‌ و نظامیان‌ مقیم‌ خوزستان‌ را توقیف‌ و در قصر فیلیه‌ حبس‌ كرده‌ است‌.
9- ویلسن‌ كه‌ سابقاً كمیسر عالی انگلیس‌ در بین‌النهرین‌ بوده‌ و منفصل‌ شده‌ مدتی است‌كه‌ از طرف‌ كمپانی نفت‌ ریاست‌ نفت‌ ایران‌ را دارا شده‌ و به‌جای تجارت‌، سیاست‌بازی میكند خزعل‌ را او دل‌ میدهد و برایش‌ نقشه‌ میكشد، اخیراً به‌لندن‌ رفته‌ كه‌ از مجرای ادارات‌ مربوطه‌، تجزیه‌ خوزستان‌ و امارت‌ شیخ‌ را تأمین‌ كند.
10- شیخ‌ خزعل‌، ویلسن‌ مشارالیه‌ را وكیل‌ و وصی املاك‌ و دارایی خود قرار داده‌ و بیامر او، قدمی برنمیدارد.

نقل‌ از جریده‌ تایمس‌ بصره‌
نمره‌ 35 مورخ‌ اكتبر 1924
«شاهزاده‌ سالارالدوله‌، عموی شاه‌ ایران‌ روز سوم‌ اكتبر وارد بصره‌، و از آنجا به‌اهواز رفت‌ كه‌ جناب‌ شیخ‌ محمّره‌ را ملاقات‌ نماید.»
راجع‌ به‌قوای بختیاری و خزعل‌ نیز راپرتهای مختلف‌ میرسید. از جمله‌ این‌ تلگراف‌ كه‌ خلاصه‌ حركات‌ آنهاست‌ ذكر میشود:

«همانطوریكه‌ پیش‌ بینی شده‌ بود بختیاریها پس‌ از مطیع‌ كردن‌ جانكیها از طرف‌ شمال‌ و شمال‌ غربی، و هواداران‌ خزعل‌ از طرف‌ جنوب‌ و جنوب‌ غربی پیش‌ میآیند. قوای بنده‌ در مقابل‌ دو قوه‌ واقع‌ شده‌ لازم‌ است‌ اردوی چهارمحال‌ به‌بختیاریها حمله‌ كند كه‌ نتوانند به‌بهبهان‌ آمده‌ و به‌خزعلیان‌ ملحق‌ شوند.»
از زیدون‌ - فرمانده‌ قوای بهبهان‌ - سرتیپ‌ فضل‌الله‌ خان‌
6 عقرب‌ - نمره‌ 60

این‌ اخبار كه‌ چند فقره‌ از آنها را محض‌ نمونه‌ قید كردم‌ در این‌ وقت‌ كه‌ تحریكات‌ خارجی و فریادهای مجنونانه‌ اقلیت‌ مجلس‌ مردم‌ را دچار اشتباهات‌ و تهران‌ را به‌هیجان‌ میآورد بیاندازه‌ مضر بود.
جـراید مخـالف‌ مـن‌، مبسوطاً ایـن‌ اخبـار را نقـل‌ كـرده‌ و تفسیرات‌ عجیب‌ بـر آنهـا مینمودنـد و پیش‌بینیهای خیلی خوشی میكردند.
لازم‌ بود فوراً از این‌ امر استقبال‌ كنم‌ و چنان‌ مشتی به‌دهان‌ «امیر مستقل‌ خوزستان‌» بكوبم‌ كه‌ دندان‌ طمع‌ وكلای خائن‌ و درباریان‌ بیعرضه‌ هوچی و جراید خارجه‌ و داخله‌ منقلع‌ گردد.
هر چه‌ بیشتر صبر و تحمّل‌ میكردم‌، مردم‌ جریتر میشدند و تصور ضعف‌ میكردند، به‌علاوه‌ دوری از مقدمة‌ قشون‌ خیلی اسباب‌ نگرانی بود. با نواقصی كه‌ از حیث‌ نقشه‌ و سایر وسایل‌ نظامی هست‌، از تهران ممكن‌ نبود حركات‌ قشون‌ بهبهان‌ را كاملاً مراقبت‌ كرد و پیشرفت‌ آنها را تأمین‌ نمود. به‌تلگرافات‌ ناقص‌ هم‌ اعتماد و اكتفا نمیتوانستم‌ بكنم‌ پس‌ چاره‌ منحصر، حركت‌ به‌سمت‌ جنوب‌ و نزدیك‌ شدن‌ به‌عرصة‌ جنگ‌ بود.
متعاقب‌ این‌ امر، اخبار موحشی رسید كه‌ مقدار زیادی اسلحه‌ با كشتی به‌خوزستان‌ فرستاده‌ شده‌، اردوهای مجهّزی در آنجا تشكیل‌ یافته‌، عنقریب‌ است‌ كه‌ خزعلیان‌ و همراهان‌ آنها از حوالی خوزستان‌ به‌سایر نقاط‌ تجاوز نمایند.
در مجلس‌ شورای ملی و محافل‌ تهران‌ نیز خبری انعكاس‌ یافت‌ كه‌ بختیاریها و قسمتی از خزعلیان‌ به‌بهبهان‌ وارد و به‌اردوی نظامی آنجا حمله‌ برده‌ و آنها را متفرق‌ ساخته‌اند.
با اینكه‌ این‌ خبر عاری از حقیقت‌ بود، محیط‌ تهران‌ انتظار وصول‌ چنین‌ اخباری را داشت‌، و من‌ مصمم‌ شدم‌ كه‌ از تهران‌ به‌طرف‌ اصفهان‌ عزیمت‌ كرده‌ وارد در اجرای نقشه‌ خود شوم‌ و به‌نظایر این‌ انتشارات‌ و توهمات‌ خاتمه‌ دهم‌.
همان‌ روزی كه‌ تصمیم‌ به‌عزیمت‌ گرفته‌ بودم‌ شارژ دافر انگلیس‌ به‌ملاقات‌ من‌ آمد و تلگرافی از قونسول‌ محمّره‌ ارائه‌ داد كه‌ او دیگر مأیوس‌ است‌ كه‌ بتواند هواداران‌ خزعل‌ را متفرق‌ كرده‌ و یا از معذرت‌ و غیره‌ صحبتی به‌میان‌ آورد.
بر من‌ ثابت‌ و یقین‌ شد كه‌ موافق‌ میل‌ خود امور را ترتیب‌ داده‌ و دیگر مطلقاً نگرانی ندارند. همین‌ اظهار یأس‌ صریح‌ آنها خود دلیل‌ اطمینان‌ به‌پیشرفت‌ مقصود است‌.
من‌ با خونسردی جواب‌ دادم‌ و عذر او را خواستم‌. به‌مجرد خروج‌ شارژ دافر مزبور، فوراً رئیس‌ اركان‌ حرب‌ را احضار كرده‌، قصد عزیمت‌ خود را به‌او تذكر داده‌ و در سعی به‌تكمیل‌ قوای خوزستان‌، امر صریح‌ به‌وزارت‌ جنگ‌ صادر نمودم‌. دنبالة‌ مقررات‌ من‌ تا حوالی نصف‌شب‌ طول‌ كشید و مقارن‌ نیمة‌ شب‌ بود، كه‌ به‌اجزای شخصی خود متذكر گشتم‌ كه‌ فردا ساعت‌ ده‌ مصمم‌ حركت‌ از تهران‌ باشند.
البته‌ منظور خود را به‌همراهان‌ سفر نگفتم‌ فقط‌ متذكر شدم‌ كه‌ نه‌ روزه‌، سفری برای تغییر آب‌ و هوا به‌اصفهان‌ خواهم‌ كرد و آنها هم‌ با همین‌ قصد و نیّت‌ مصمم‌ به‌مسافرت‌ شدند.




از طهران‌ بپایتخت‌ صفویه‌ و مركز زندیه‌


ملتزمین‌ عبارت‌ بودند از:
فرج‌الله‌ خان‌ بهرامی رئیس‌ كابینه‌ وزارت‌ جنگ‌.
خدایارخان‌ امیر لشكر.
علی آقاخان‌ نقدی رئیس‌ اداره‌ امنیه‌.
سرتیپ‌ عبدالرضاخان‌.
جان‌ محمدخان‌ رئیس‌ تیپ‌ عراق‌.
و یكی دو نفر صاحبمنصب‌ اركان‌ حرب‌، به‌ضمیمة‌ اسكورت‌ شخصی و اسكورت‌ عشایری.

چهارشنبه‌13 عقرب‌ 1303
ساعت‌ ده‌ صبح‌ از عموم‌ اشخاصی كه‌ به‌منزل‌ شخصی برای دیدن‌ من‌ آمده‌ بودند، خداحافظی كرده‌ و از منزل‌ با اتومبیل‌ عزیمت‌ كردم‌. هیأت‌ وزراء و جمعی از وكلا و حكومت‌ نظامی تهران‌ و عده‌ای از صاحبمنصبان‌ نیز برای مشایعت‌ من‌ آمده‌ بودند. نزدیك‌ خط‌ زنجیرحضرت‌ زنجیر حضرت‌ عبدالعظیم‌ آنها را مرخص‌ نمودم‌ و به‌یاری خدا برعزم‌ و ارادة‌ آهنین‌ خود تكیه‌ كرده‌، راه‌ جنوب‌ را پیش‌ گرفتم‌.
در «حسن‌ آباد»، شش‌ فرسخی تهران‌ به‌خاطرم‌ رسید كه‌ همراهان‌ من‌ به‌خصوص‌ آنها كه‌ صفحات‌ جنوب‌ را ندیده‌ و از درازی راه‌ و سختی و مشكلات‌ طی طریق‌ بی اطلاع‌اند اگر بدانند كه‌ باید چه‌ راه‌ ناهموار صعبی را طی كنند، و چه‌ اندازه‌ مسافت‌ بپیمایند، از عظمت‌ این‌ تصمیم‌ تعجب‌ خواهند كرد. مخصوصاً چون‌ بعضی از ایشان‌ سالخورده‌ و به‌تصوّر خود دنیا دیده‌اند، وقتی این‌ اقدام‌ مرا با اعمال‌ سایر رئیس‌الوزراها و رجال‌ عهد قاجاریه‌ و سلاطین‌ بیكفایت‌ آن‌ سلسله‌ مقایسه‌ كنند، امر تازه‌ای پیش‌ چشم‌ خود جلوه‌گر خواهند یافت‌.
حقیقتاً اگر من‌ هم‌ دچار ضعف‌ نفس‌ بودم‌ و از مشكلات‌ كار و سنگینی بار مسؤولیّت‌ بیم‌ و هراسی داشتم‌، باید همانطور كه‌ پادشاهان‌ عیّاش‌ قاجاریه‌، سرمشق‌ داده‌ و مردم‌ نیز عادت‌ كرده‌اند، در این‌ اوان‌ زمستان‌ و موقع‌ سخت‌ از جای خود حركتی نكنم‌ و استراحت‌ و فراغت ‌حضر را بر زحمت‌ و مشقت‌ سفر ترجیح‌ دهم‌.
امری كه‌ بیش‌ از هر چیز در این‌ موقع‌ باریك‌ عزم‌ مرا در حركت‌ قوت‌ میدهد و قدم‌ به‌قدم‌ برسرعت‌ من‌ میافزاید، همانا عشق‌ سرشار خدمت‌ به‌مملكت‌ و هموطنان‌ عزیز است‌ كه‌ همه‌وقت‌ خاطر مرا اسیر خود میدارد.
مثل‌ اینست‌ كه‌ در طبیعت‌ من‌ دشمنی غریبی بر ضد ناامنی ایجاد گردیده‌ و من‌ برای قلع‌ وقمع‌ اختلال‌ كنندگان‌ و سركشان‌ خلق‌ شده‌ام‌. زیرا كه‌ بر من‌ مسلم‌ شده‌ كه‌ اساس‌ هر اصلاح‌ و اقدامی در این‌ مملكت‌ علیالعجاله‌ بسط‌ دامنه‌ امنیت‌ و آرامش‌ است‌. مادام‌ كه‌ مردم‌ فراغت‌ نداشته‌ و از نعمت‌ امن‌ و راحت‌ برخوردار نباشند، مجال‌ آنكه‌ به‌خود آیند و احتیاجات‌ زندگانیخویش‌ را درك‌ كنند و در صدد چاره‌جویی برآیند نخواهند داشت‌.
در حال‌ حاضر خادم‌ترین‌ مردم‌ نسبت‌ به‌ایران‌ و قوم‌ ایرانی كسی است‌ كه‌ به‌عمر ناامنی ‌شومی كه‌ در این‌ یك‌ قرن‌ و نیم‌ استیلای قاجاریه‌ همه‌ چیز ایران‌ را ضعیف‌ و سست‌ و بیاعتبار كرده‌، خاتمه‌ دهد و اگر با حرام‌ كردن‌ خواب‌ و خوراك‌ و تنعّم‌ و راحت‌ هم‌ باشد، بكوشد تا سر این‌ مملكت‌ ستمدیده‌ را بر بالین‌ استراحت‌ نهد.
كسی كه‌ با نظر دقّت‌ تاریخ‌ سلطنت‌ سلسلة‌ قاجاریه‌ را مطالعه‌ كند و اوضاع‌ ایران‌ را در آن ‌عصر و زمان‌ با غور و تعمق‌ از پیش‌ چشم‌ بگذراند، میبیند كه‌ مردم‌ بدبخت‌ این‌ مملكت‌ در آن‌ دورة‌ تیره‌ چه‌ كشیده‌ و چگونه‌ اعراض‌ و نوامیس‌ ایشان‌ هر روز دستخوش‌ دستبرد فلان‌ ایل‌ یا فلان‌ یاغی سركش‌ بوده‌ است‌.
خدا را شكر میكنم‌ كه‌ هم‌ اكنون‌ كه‌ برای سركوبی یك‌ نفر از همان‌ یاغیان‌ یادگار عهد قاجاریه‌ حركت‌ میكنم‌ نمایندگانی از آن‌ ایلات‌ سركش‌ را كه‌ از ایام‌ صفویه‌ تا این‌ تاریخ‌ هیچ‌ وقت‌ دولت ‌مركزی بر آنها تسلط‌ نداشته‌، همراه‌ خود دارم‌ و همانها امروز از حامیان‌ و جان‌نثاران‌ مخصوص‌ من‌اند.
اگر سلاطین‌ قاجاریه‌ به‌جای عیّاشی و تن‌پروری و غلطیدن‌ در بستر ناز و تنعّم‌ برای توسعة‌ امنیت‌ و راحت‌ رعیت‌ شخصاً قدمی برمیداشتند و اندك‌ مدتی را تحمل‌ رنج‌ و مشّقت‌ راه‌ میكردند، با علاقه‌ ذاتی و سابقة‌ تاریخی كه‌ در طبع‌ مردم‌ ایران‌ نسبت‌ به‌اساس‌ سلطنت‌ و شاه‌پرستی هست‌، یك‌ قدم‌ حركت‌ ایشان‌ هزار قدم‌ یاغیان‌ و سركشان‌ را عقب‌ مینشاند و مردم‌ را متوجه‌ بیداری و هوشیاری پادشاه‌ میكرد. در این‌ صورت‌ دیگر نه‌ كسی مملكت‌ را بیصاحب‌ میشمرد و نه‌ احدی در خود یارای سركشی و عصیان‌ میدید. البته‌ آن‌ وقت‌ مملكت‌ از جهت‌ امنیت‌ سروصورتی به‌خود میگرفت‌ و خارجی نیز مجال‌ مداخله‌ و اعمال‌ نفوذ و دست‌ درازی نمییافت‌.
در موقع‌ جنگهای روس‌ و ایران‌ فتحعلیشاه‌ (خاقان‌ مفغور) جرئت‌ و كفایت‌ به‌خرج‌ داده‌ از تهران‌ به‌سلطانیة‌ زنجان‌ عزیمت‌ كرد اما در چه‌ صورت‌؟
در حالی كه‌ زنان‌ حرمسرا و سوگلیهای اندرون‌ را با خود همراه‌ داشت‌ و در چمن‌ سلطانیه‌ با آنها به‌عیش‌ و عشرت‌ روزگار میگذراند. همینكه‌ میشنید روسها در قفقازیه‌ و آذربایجان‌ یك‌ مرحله‌ پیش‌ میآیند او مرحله‌ها با محترمات‌ همراه‌، به‌طرف‌ عمارت‌ نگارستان‌ و كوه‌ سرسرة‌ تهران‌ عقب‌نشینی اختیار میكرد!
ناصرالدین‌شاه‌ نیز هر سال‌ از تهران‌ قدم‌ بیرون‌ میگذاشت‌ ولی به‌طرف‌ جاجرود و شهرستانك‌ و ارنگه‌. برای چه‌؟ برای شكار جرگه‌ و انتخاب‌ دختران‌ رعایا جهت‌ همخوابگی!
اگر از مظفرالدین‌شاه‌ سخنی گفته‌ نشود كلام‌ ناقص‌ خواهد بود:
این‌ مرد ضعیف‌النفس‌ كه‌ دوره‌ سلطنت‌ یا ایام‌ رذالت‌بازی او ننگ‌ تاریخ‌ پرافتخار نژاد ایرانی است‌، وقتی كه‌ به‌سمت‌ ولیعهدی در تبریز اقامت‌ داشت‌ روزی با یكی از درباریان‌ محرم‌ و جمعی از خواص‌ خلوت‌ به‌عزم‌ گردش‌ بیرون‌ شهر رفت‌. اتفاقاً هوا ابر شد و رعدوبرق‌ فضای آسمان را به‌میدان‌ جنگ‌ مبدل‌ ساخت‌. والاحضرت‌ ولیعهد، یعنی شاهنشاه‌ آینده‌ ایران‌ را وحشت‌ عجیبی دست‌ داد. به‌طوری كار اضطراب‌ و تزلزل‌ او بالا گرفت‌ كه‌ ملتزمین‌ ركاب‌ و درباری محرم‌ چاره‌ را به‌آن‌ منحصر دیدند كه‌ او را به‌پناه‌ آسیایی كه‌ در آن‌ حوالی بود ببرند، و ولیعهد به‌درباری مزبور كه‌ خود را سید اوجاق‌ صحیح‌النسب‌ نیز معرفی میكرد متوسل‌شد.
والاحضرت‌ دست‌ به‌دامان‌ سید درباری شده‌ با عجز و الحاحی تمام‌ از او میخواست‌ كه ‌جریان‌ كارخانه‌ قضاوقدر را تغییر داده‌، رعدوبرق‌ را موقوف‌ و آسمان‌ را صاف‌ و ساده‌ كند. سید شیاد كه‌ موقعی مناسب‌ به‌دست‌ آورده‌ بود و دست‌ سفیه‌ قابل‌ استفاده‌ای را به‌دامان‌ خود آویخته‌ میدید، به‌التماس‌ او وقعی نمیگذاشت‌ و پیوسته‌ دست‌ به‌سوی آسمان‌ برمیداشت‌ و از خدا هولناكی و شدت‌ رعدوبرق‌ را درخواست‌ میكرد، از او عجز و التماس‌ و از درباری ‌خلافكاری و نافرمانی، عاقبت‌ رو به‌درباری كرده‌ علت‌ مخالفت‌ را پرسید. درباری گفت:
آخر فرزندی میخواهد عروسی كند و برای مخارج‌ زناشویی معطل‌ است‌.
والاحضرت‌ كاغذ سفید را صحه‌ كرده‌ به‌درباری داد تا در شهر هر مبلغ‌ كه‌ میخواهد، در آن‌ سفید مهر بنویسد و وی را فیالحال‌ از وحشت‌ نجات‌ بخشد. سید نیز دست‌ انابت‌ به‌درگاه‌ باریتعالی برداشت‌ و از آنجا كه‌ گفته‌اند همیشه‌ بعد از طوفان‌ هوا صاف‌ است‌، آسمان‌ تیره‌ نیز روشن‌ گشت‌ و سید بیچاره‌ را روسیاهی حاصل‌ نگردید.
محمدعلیمیرزا بهترین‌ جانشین‌ شاه‌سلطان‌ حسین‌، در موقع‌ هجوم‌ مجاهدین‌ به‌تهران‌ برای هلاكت‌ ایشان‌، زنان‌ حرم‌ را به‌خواندن‌ اوراد و اذكار به‌گلوله‌های خمیر و دادن‌ به‌مرغها وا‌‌ میداشت‌، و بهتر از این‌، تاكتیكی در مغز تهی خود فراهم‌ نمیدید.
مسافرتهای متوالیة‌ شاه‌ حالیه‌ و وضع‌ رفتار او در خارجه‌، از شدت‌ وضوح‌، احتیاجی به‌یادآوری ندارد و اصلاً مقصود من‌ هم‌ توجه‌ به‌اینگونه‌ امور نیست‌. ولی سیر كلام‌ هر جا كه‌ مقصود، تجسس‌ علت‌ خرابی ایران‌ كنونی باشد، شخص‌ را به‌این‌ سرمنزل‌ میكشاند و مسبب‌ و مسؤولی برای آن‌ جز قاجاریه‌ نشان‌ نمیدهد.



خاطره‌ای در «حسن‌آباد»

ناهار در «حسن‌آباد» صرف‌ و یك‌ ساعتی بعدازظهر به‌عزم‌ قم‌ حركت‌ كردیم‌.
در اینجا اتفاقاً حالت‌ یكی از نمایندگان‌ مجلس‌ شورا به‌خاطرم‌ گذشت‌ كه‌ سه‌ سال‌ پیش‌، قبل ‌از زمامداری من‌، با عیال‌ و بستگان‌ خود از اصفهان‌ به‌طرف‌ تهران‌ میآمد و در پشت‌ دروازه‌ پایتخت‌، جان‌ و ناموس‌ او مورد دستبرد دزدان‌ و غارتگران‌ قرار گرفت‌. بعد از اطلاع‌ به‌فوریت‌ در استرداد مال‌ و كسان او سعی نمودم‌ و دزدها را مصلوب‌ كردم‌ و اموال‌ آنها را گرفته‌ مسترد داشتم‌. در مقابل‌ از او چه‌ دیدم‌؟ در مجلس‌ بعد، وقتی كه‌ جمعی قلیل‌ از نمایندگان‌ با من‌ از در مخالفت‌ درآمدند، او هم‌ در صف‌ ایشان‌ قرار گرفت‌ و خدمات‌ مرا در حفظ‌ جان‌ و ناموس‌ خود به‌كلی فراموش‌ كرد.
از «كوشك‌ نصرت‌» تا «منظریه‌»، جاده‌، كه‌ بیشباهت‌ به‌خیابان‌ مستقیمی نیست‌ از كنار دریاچه حالیه‌ عبور میكند و این‌ راهی است‌ كه‌ در 1301 قمری ساخته‌ شده‌ و قهوه‌خانه‌ «باقرآباد» در كنار آن‌ قرار دارد.
چهار ساعت‌ بعدازظهر به‌«منظریه‌» رسیدم‌. علت‌ اینكه‌ اینجا را به‌منظریه‌ موسوم‌ كرده‌اند این‌است‌ كه‌ از آنجا میتوان‌ گنبد طلای حضرت‌ معصومه‌ (ع‌) را دید.
چون‌ «منظریه‌» نقطه‌ مرتفع‌ مصفایی است‌، چای را در آنجا صرف‌ كردم‌ بعد بلافاصله‌ عازم‌ قم‌ شدم‌. مقارن‌ غروب‌ به‌قم‌ وارد شدم‌. لدیالورود به‌زیارت‌ آستانه‌ مطهره‌ شتافتم‌. بعد به ‌سردار رفعت امر دادم‌ برود از طرف‌ من‌ از آقای شیخ‌عبدالكریم‌ یزدی احوالپرسی نماید.


حركت‌ از قم‌

پنجشنبه‌14 عقرب‌
پس‌ از تجدید زیارت‌، از راه‌ «نیزار» به‌طرف‌ اصفهان‌ حركت‌ كردم‌. قسمتی از این‌ راه‌ جدیدالاحداث‌ كه‌ قابل‌ سیر اتومبیل‌ است‌ و برخلاف‌ راه‌ قدیم‌ از شهر كاشان‌ نمیگذرد، از كنار رودخانه‌ قم‌ یعنی از قسمتی عبور میكند كه‌ به‌همین‌ اسم‌ «كنار رودخانه‌» موسوم‌ است‌ و چون‌ در پنج‌فرسخی جنوب‌ قم‌ از كنار دهكده‌ «نیزار» میگذرد آن‌ را راه‌ «نیزار» هم‌ میگویند.
اول‌ شب‌ به‌میمه‌ رسیدم‌. در اینجا سردار اسعد وزیر پست‌وتلگراف‌ و امیر اقتدار وزیر داخله‌ كه‌ از چندی قبل‌ آنها را برای تصفیه‌ امر بختیاری به‌اصفهان‌ فرستاده‌ بودم‌ به‌اتفاق‌ غلامرضاخان‌ حاكم‌ اصفهان‌ و صارم‌الدوله‌ و محمودخان‌ آیرم‌ امیرلشگر جنوب‌ و چند نفر از صاحبمنصبان‌ كه‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بودند به‌ما رسیدند. شب‌ را به‌واسطه‌ سردرد شدید و نخوابیدن‌ شب‌ قبل‌ در قم‌ تصمیم‌ گرفتم‌ همینجا بمانم‌.

جمعه‌ 15 عقرب‌
ساعت‌ هشت‌ از میمه‌ حركت‌ كردم‌ و كمی بعد به‌آبادی «ونداده‌» كه‌ چشمه‌ آب‌ درخشانی پر از ماهی دارد و در كنار جاده‌ اتفاق‌ افتاده‌ رسیدم‌. از این‌ جا به‌بعد تا اول‌ خاك‌ اصفهان‌ آبادی معتبری نیست‌.
بعد از عبور از گردنة‌ كوچكی جلگة‌ تاریخی هموار مورچه‌خوار كه‌ ابتدای خاك‌ اصفهان‌ است‌، پیش‌ میآید از این‌ جلگه‌ به‌بعد دیگر باید با وضع‌ لباس‌ و معیشت‌ و لهجه‌ اصفهانی آشنا شد و در هر قدم‌ با زارعین‌ و مردمان‌ زحمتكش‌ این‌ ولایت‌ كه‌ از جمله‌ كاركن‌ترین‌ مردم‌ ایران‌اند تصادف‌ كرد.
ورود به‌جلگة‌ مورچه‌خوار بیاختیار نظرم‌ را به‌وقایع‌ 201 سال‌ قبل‌ (وقایع‌ سال‌ 1142هجری) معطوف‌ ساخت‌. مثل‌ آنكه‌ این‌ موقع‌ افاغنه‌ و همراهان‌ اشرف‌ را میبینم‌، كه‌ در قسمت‌جنوبی جلگه‌ با عجله‌ و تزلزل‌ در حال‌ فرار، خیال‌ دفاع‌ دارند و قشون‌ ایرانی قزلباش‌ به‌سركردگی سردار رشید خود نادر از جانب‌ شمال‌ شرقی جلگه‌ از راه‌ نطنز با شتاب‌ بسیار رسیده‌، سیل‌وار از بالای گردنه‌ به‌اراضی هموار سرازیر میشوند و هلاكت‌ و هزیمت‌ را بر سرمشتی افغان‌ كه‌ بر مركب‌ فرار سوارند میریزند. تصمیم‌ گرفتم‌ ناهار را در همین‌ آبادی صرف‌ كنم‌ و صفحه‌ای از صفحات‌ تاریخ‌ پرافتخار وطن‌ عزیز خود را از جلو نظر بگذرانم‌ و اندكی با یاد گذشته‌ خاطر را گشایشی فراهم‌ كنم‌.
راستی كه‌ تاریخ‌ درس‌ عبرت‌ عجیبی است‌. غالب‌ وقایع‌ آن‌ تكرار میشود. به‌همین‌ جهت‌ از مطالعه و دقّت‌ وقایع‌ گذشته‌ میتوان‌ پاره‌ای از اتفاقات‌ آینده‌ را پیشگویی كرد.
سرنوشت‌ ایران‌ بیشباهت‌ به‌سرگذشت‌ سمندر، آن‌ مرغ‌ افسانه‌ای قدما نیست‌ كه‌ میگفتند هرروز مقارن‌ غروب‌ بالهای خود را برهم‌ میزند و از آن‌ تولید شعلة‌ آتشی كرده‌ خود را میسوزد و به‌خاكستر تبدیل‌ میشود، سپس‌ صبح‌ باز از میان‌ آن‌ توده‌ خاكستر تازه‌ و شاداب‌ و جوان‌ و بانشاط‌ برمیخیزد و به‌ادامه‌ حیات‌ مشغول‌ میشود.
تاریخ‌ ایران‌ این‌ داستان‌ را چندین ‌بار تكرار كرده‌ و به‌وضع‌ غریبی نظر و توجه‌ مطلعین‌ را به‌خود معطوف‌ ساخته‌ است‌.
مردم‌ ایران‌ چنانكه‌ تاریخ‌ عریض‌ و طویل‌ ایشان‌ میفهماند، به‌وضع‌ حكومت‌ مقتدرانة‌ عادلانه‌، از هر نوع‌ حكومت‌ دیگر بیشتر علاقه‌ دارند و یقین‌ است‌ كه‌ تا این‌ مردم‌ در سایه‌ بسط ‌تعلیمات‌ و معارف‌ و تعمیم‌ ورزش‌ و تربیت‌ استقلالی، صاحب‌ حس‌ اعتماد به‌نفس‌ نشوند، هیچ‌ طرز حكومتی غیر از این‌ طرز هم‌ نمیتواند آنها را به‌سر منزل‌ سعادت‌ برساند و به‌مصلحت‌ آنها ختم‌ شود.
به‌همین‌ علت‌ اگر در جریان‌ تاریخ‌ گذشتة‌ ایشان‌ دقّت‌ كنید، میبینید ایرانی هر وقت‌ رأس‌ و رئیسی قادر و توانا یا سرداری مصلحت ‌شناس‌ و صاحب‌ عزم‌ داشته‌، در تحت‌ اراده‌ و اوامر و در سایه تشویقات‌ او به‌اعمال‌ عظیمی مبادرت‌ جسته‌، و یادگارهای بزرگ‌ و آثار سترگ‌ از خود به‌جا گذاشته‌ و در خلاف‌ این‌ صورت‌ به‌گودال‌ پستی و انحطاط‌ فرو شده‌ است‌.
واقعه‌ ظهور نادر بهترین‌ شاهد این‌ مدّعا است‌. ده‌ سال‌ قبل‌ از ظهور او مردم‌ ایران‌ كه‌ محكوم‌ سبكسری تهی مغزی، مثل‌ شاه‌سلطان‌ حسین‌ و درباریان‌ سفیه‌ او بودند به‌قدری دچار ضعف‌ و ناتوانی شده‌ و به‌حدی فاقد شرایط‌ حیات‌ و قدرت‌ بوده‌، كه‌ ده‌ نفر ده‌ نفر آنها را یك‌ نفر افغانی به‌طنابی میبست‌ و سر میبرید و از كسی جنبشی بروز نمیكرد. ظهور نادر، همین‌ مردم‌ مرده‌دل‌ ناتوان‌ را، یكمرتبه‌ چنان‌ توانا و قادر كرد كه‌ در زیر پرچم‌ اقتدار او مملكت‌ تاریخی هند را به‌یك‌ یورش‌ مردانه‌ گرفتند و آنهمه‌ جواهر و افتخارات‌ را به‌ایران‌ آوردند.
مثل‌ این‌ است‌ كه‌ ایران‌ هر وقت‌ در سایة‌ بیكفایتی سلاطین‌ عیاش‌ و نالایق‌ خود به‌حضیض‌ مذلت‌ میافتد و به‌سرحد ناتوانی و لب‌ پرتگاه‌ زوال‌ میرسد، دست‌ قدرت‌ از آستین‌ غیب‌، فرزندی از تواناترین‌ فرزندان‌ او را به‌عرصة‌ ظهور میرساند و وظیفة‌ سنگین‌ نجات‌ مملكت‌ و ملت‌ را بر دوش‌ هوش‌ و كفایت‌ او میگذارد تا ننگ‌ این‌ مذلت‌ را از رخسارة‌ مادر محبوب‌ وطن‌ بزداید و بار دیگر او را به‌جامة‌ افتخار و زیور جلال‌ ملّبس‌ و مجلّل‌ سازد.
قریب‌ یكصدوپنجاه‌ سال‌ است‌ كه‌ مملكت‌ ما دچار ضعف‌ و ناتوانی و ناامنی شده‌ و میتوان‌ گفت‌ بعد از فوت‌ كریم‌خان‌ زند و استیلای قاجاریه‌ روز راحت‌ و آرامی به‌خود ندیده‌ است‌.
قاجاریه‌ به‌جای بسط‌ دامنة‌ عـدالت‌ و آبادی مملكت‌، اوقات‌ خود را فقط‌ صرف‌ خوشگذرانی یا كشتار
مردم‌ كرده‌، و ایامی را هم‌ به‌غافل‌ كردن‌ رعایا گذرانده‌اند.
از میان‌ ایشان‌، فقط‌ آغامحمدخان‌ توانسته‌ است‌ قلیل‌ مدتی ایران‌ را آرام‌ نگاهدارد و مردم‌ را ساكت‌ كند. اما به‌چه‌ وضع‌؟
یك‌ نفر مسافر اروپایی خوب‌ این‌ قضیه‌ را تشریح‌ میكند و میگوید:
«آرامشی كه‌ آغامحمدخان‌ بر ایران‌ تحمیل‌ كرد، از نوع‌ همان‌ آرامشهایی است‌ كه‌ درقبرستان‌ وجود دارد. یعنی او به‌قدری مردم‌ این‌ مملكت‌ را كشت‌، كه‌ دیگر كسی باقی نماند تا سروصدایی داشته‌ باشد و به‌عرض‌ وجود بپردازد.»
در مدت‌ این‌ صدوپنجاه‌ سال‌ ناامنی و خرابی و ذلت‌، گاهی به‌خصوص‌ این‌ اواخر، مردمان‌ مصلح‌ و متفكری پیدا شده‌اند كه‌ به‌فكر اصلاح‌ حال‌ ملك‌ و ملت‌ افتاده‌ و راههایی هم‌ پیش‌خود اندیشیده‌اند و از آن‌ جمله‌ یكی سیدجمال‌الدین‌ اسدآبادی همدانی است‌ كه‌ بزرگترین‌ دانشمند دورة‌ اخیر ایران‌ است‌. او كه‌ پیوسته‌ از ظلم‌ و آزار قاجاریه‌ دربه‌در و در اذیت‌ و عذاب‌ بوده‌ و ناصرالدین‌شاه‌ زشتترین‌ رفتارها را نسبت‌ به‌او مرتكب‌ شده‌ میگوید:
«اصلاح‌ حال‌ مردم‌ مشرق‌زمین‌ فقط‌ به‌دست‌ یك‌ نفر مقتدر عادل‌ میسر خواهد شد.»
تاریخ‌ نیز همین‌ نظر را تأیید میكند. و من‌ نیز با این‌ عقیده‌ كه‌ هزار شاهد و دلیل‌ عقلی و تاریخی با خود همراه‌ دارد، موافقم‌. تا بتوان‌ در سایة‌ اقتدار، به‌توسعة‌ معارف‌ و تعلیمات‌، كه‌ یگانه‌ نجات‌ دهنده‌ جامعه‌ها و رشد دهندة‌ اقوام‌ است‌ پرداخت‌ و به‌این‌ طریق‌ مردم‌ را به‌حدود وظایف‌ و سعادت‌ حقیقی خود آشنا نمود.
اینجا دیگر این‌ سوآل‌ قطعاً به‌خاطر خطور میكند كه‌ آیا موقع‌ آن‌ نرسیده‌ است‌ كه‌ دست‌ قدرت‌، روز عمر بدبختی یكصدوپنجاه‌سالة‌ ایران‌ را به‌آخر برساند، و برای ختم‌ این‌ دوره‌ بیتكلیفی و سرشكستگی و كشیدن‌ انتقام‌ قدمهای بلندی بردارد؟


حركت‌ از مورچه‌خوار

بعد از عبور از مورچه‌خوار به‌كاروانسرای مستحكم‌ مادر شاه‌ رسیدم‌ كه‌ به‌قول‌ مشهور از بناهای مادر شاه‌عباس‌ كبیر است‌.
مقارن‌ غروب‌ به‌جلگه‌ «برخوار» و حومة‌ شهر تاریخی اصفهان‌ یعنی پایتخت‌ باشكوه‌ صفویه‌ و مشهورترین‌ بلاد ایران‌ رسیدم‌.

ورود به‌اصفهان‌

كم‌ كم‌ سواد شهر اصفهان‌ كه‌ در میان‌ گردوغبار نمایان‌ بود، ظاهر شد و اول نشانه‌ای كه‌ از آن‌شهر به‌نظر رسید گنبد و منارهای مسجدشاه‌ بود.
از یك‌فرسخی شهر به‌بعد چادرهایی كه عامة طبقات اهالی اصفهان برای استقبال و پذیرایی من‌ برپا داشته‌ بودند نمودار گردید. همه‌ جا مردم‌ با وجد و مسرت‌ فوق‌العاده‌، رسیدن‌ مرا تلقی میكردند. برای اظهار قدردانی از احساسات‌ آنها پیاده‌ شدم‌. از طرف‌ وجوه‌ و رؤسای ایشان‌، نطقها وخطابه‌های متعدد راجع‌ به‌خدمات‌ من‌ در اعادة‌ امنیت‌ و دفع ‌سركشان‌ و توسعه‌ و تكمیل‌ قشون‌ ایراد شد، به‌هر كدام‌ جواب‌ مناسبی داده‌ و در میان‌ هلهله‌ و شادی اهالی كه‌ حالت‌ سرور و شادمانی طبیعی از چهره‌ آنها نمایان‌ و از زیر طاقهای نصرت‌ كه‌ تهیه‌ شده‌ بود، وارد شهر گردیدم‌ و یكسره‌ به‌عمارت‌ چهل‌ستون‌ رفتم‌.


اخبار تهران‌

روز ورود به‌اصفهان‌ به‌تلگرافخانه‌ برای مخابرات‌ حضوری با تهران‌ رفتم‌. این‌ مخابرة‌ حضوری بر حسب‌ تقاضای خود هیأت‌ وزرا بود كه‌ میخواستند در رؤس‌ مطالب‌ با من‌ مذاكره‌ نمایند. تلگراف‌ ذیل‌ بدواً از وزیر خارجه‌ رسید و جواب‌ داده‌ شد:

«امروز سه‌ ساعت‌ بعد از حركت‌ حضرت‌ اشرف‌، شارژ دافر انگلیس‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ آمده‌، اظهار تاسف‌ از مسافرت‌ ناگهانی نموده‌، میگفت‌: در مذاكراتی كه‌ دیروز شده‌ تقاضا نموده‌ بودیم‌ كه‌ مقرر شده‌، قشون‌ دولتی از زیدون‌ به‌سمت‌ محمّره‌ پیش‌ نرفته‌، تا سه‌ روز دیگر سر پرسی لرن‌ وارد بغداد شده‌، شاید ملاقاتی با شیخ‌ محمّره‌ نموده‌ این‌ قضایا به‌نحو خوشی مطابق‌ میل‌ دولت‌ خاتمه‌ یابد. پس‌ از مراجعت‌ به‌سفارت‌، تلگرافی رسیده‌ بود كه‌ سر پرسی لرن‌ برای هشت‌ روز دیگر وارد بغداد میشود، و خیال‌ داشتیم‌ كه‌ در ملاقات‌ امروز چهارشنبه‌ متذكر شویم‌ كه‌ تا هشت‌ روز دیگر امر به‌توقف‌ قشون‌ بفرمایند و امروز دفعة‌ شنیدیم‌ تصمیم‌ مسافرت‌ نموده‌، حركت‌ فرموده‌اند. این‌ است‌ تقاضای خودمان‌ را در تعقیب‌ مذاكرات‌ شفاهی كه‌ با خودشان‌ نموده‌ایم‌ تجدید نموده‌، خواهش ‌میكنیم‌ كه‌ متجاوز از دو ماه‌ در این‌ قضیه‌ صبر فرموده‌اند، حالا هم‌ این‌ هشت‌ روز را تأمل‌ فرمایند تا سر پرسی لرن‌ وارد بغداد شود. امیدواریم‌ اقداماتی بنماییم‌ كه‌ خاطرحضرت‌ اشرف‌ از این‌ نگرانی راحت‌ شود و دیگر محتاج‌ به‌اعزام‌ قوا و عملیاتی نشوند. همین‌ قسم‌ هم‌ به‌قونسول‌ خودمان‌ در اصفهان‌ تلگراف‌ خواهیم‌ كرد، كه‌ به‌اطلاع‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانند. مقصود اصلی آنها كه‌ در مذاكرات‌ تكرار مینمودند، فقط‌ این‌ است‌ كه‌ قشون‌ از زیدون‌، جلوتر نرود تا سرپرسی لرن‌ وارد بغداد شود. بنده‌ در ضمن‌ مذاكره‌ تمام‌ نظریات‌ حضرت‌ اشرف‌ را خاطر نشان‌ نموده‌ و تذكر داده‌ام‌ كه‌ در نتیجة‌ این‌ اغفال‌ كه‌ نظر به‌وعده‌های مصلحانة‌ سفارت‌ كه‌ برای دولت‌ در مدت‌ دو ماه‌ حاصل‌ شده‌، این‌ است‌ كه‌ شیخ‌ موفق‌ به‌جمع‌آوری اسلحه‌ و وارد كردن‌ مهمات‌ و سایر لوازم‌ دفاعیه‌ شده‌ است‌. افكار عامّه‌ را چگونه‌ میتوان‌ به‌این‌ اظهارات‌ تسكین‌ داد كه‌ متوالیاً شنیده‌ میشود شیخ‌ اسلحه‌ و مونیسیون‌ توسط‌ كشتیهایی كه‌ از طرف‌ هند میآیند وارد مینماید؟ در صورتیكه‌ برای دولت‌ انگلیس‌ راه‌ همه‌ قسم‌ تفتیش‌ و جلوگیری از این‌ كشتیهایی كه‌ اسلحه‌ وارد مینمایند بوده‌ است‌. البته‌ در جواب‌ این‌ اظهارات‌ جز سكوت‌ و اظهار بیاطلاعی جواب‌ دیگر نمیتوانستند بدهند، چنانچه‌ ندادند. اینك‌ مراتب‌ را به‌عرض‌ رسانیده‌ و اخباری هم‌ كه‌ رسیده‌ بود به‌اركان‌ حرب‌ فرستادم‌ كه‌ به‌عرض‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانند.»
وزیر خارجه‌
3450

جواب‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای مشارالملك‌ وزیر امور خارجه‌ دام‌اقباله‌
«شارژ دافر انگلیس‌ را ملاقات‌ نموده‌، بگویید چون‌ نمیخواهم‌، اسباب‌ رنجش‌ سفارت‌ فراهم‌ آید، این‌ است‌ كه‌ تا ورود سر پرسی لرن‌ و مشاهدة‌ نتیجة‌ اقدامات‌ او به‌كلیة‌ قوا امر دادم‌ تا دو هفته‌ تعرض‌ را به‌تأخیر بیندازند، ولی این‌ در صورتی است‌ كه‌ از طرف‌ خزعلیان‌ و بختیاری شروع‌ به‌جنگ‌ نشود. چه‌ آن ‌وقت‌ قشون‌ مجبور به‌عملیات‌ خواهد شد.»
وزیر جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا
4007

ملاقات‌ با قونسول نگلیس‌

در این‌ اثنا قونسول‌ انگلیس‌ نیز در همان‌ تلگرافخانه‌ تقاضای ملاقات‌ كرد. او را پذیرفتم‌. پس ‌از مقدماتی راجع‌ به‌امر خوزستان‌، ورود مرا به‌اصفهان‌ با نگرانی و احتیاط‌ تلقی كرد، و تا یك‌ درجه‌ اظهار خوف‌ و هراس‌ نمود، كه‌ از اصفهان‌ جلوتر نروم‌، و فوق‌العاده‌ سعی كرد مسافرت‌ را به‌همین‌ نقطه‌ خاتمه‌ داده‌، به‌تهران‌ بازگردم‌. نوشتن‌ تمام‌ مذاكرات‌ به‌تفصیل‌ میانجامد. چون‌ زمینة‌ مطلب‌ روشن‌ است‌ شرح‌ آن‌ را زاید میبینم‌. به‌طور خلاصه‌ تصمیم‌ قبل‌ خود را به‌او خاطر نشان‌ كرده‌ و قطعاً تذكر دادم‌ كه‌ انصرافم‌ از این‌ سفر غیرممكن‌ و گوشمال‌ دادن‌ به‌اشرار حتمی است‌.


احساسات‌ اهالی اصفهان‌

چیزی كه‌ موجب‌ مسرت‌ بود، این‌ است‌ كه‌ اهالی اصفهان‌ از ورود من‌ اظهار نهایت‌ شعف‌ و سرور میكردند. اما این‌ سفر بیسابقه‌ را با احتیاط‌ دیده‌ و در مجالس‌ و محافل‌ به‌تعجب‌ از آن‌ سخن‌ میراندند. در بدو امر كه‌ نمیدانستند چه‌ قصدی از این‌ سفر دارم‌ صحبتها میكردند، و چون‌ از تجهیزات‌ و عملیات‌ من‌ واقف‌ شدند و فهمیدند خود نیز عازم‌ میدان‌ هستم‌، احتیاطشان‌ شدت‌ گرفت‌.
بعضی از نظر محبت‌ و دوستی نمیخواستند، شخصاً به‌مهلكه‌ قدم‌ بگذارم‌. این‌ ابراز صمیمیت‌ و علاقه‌مندی را كه‌ مبنی بر كمال‌ خلوص‌ بود، تقدیس‌ كردم‌. لیكن‌ آنها غفلت‌ داشتند كه‌ این‌ مسافرت‌ چه‌ از لحاظ‌ دیپلوماسی و چه‌ از نظر نظامی مهمتر از آن‌ است‌ كه‌ انجام‌ آن‌ را به‌دیگری واگذارم‌، و یقین‌ داشتم‌ كه‌ انجام‌ آن‌ برای دیگری غیر میسور خواهد بود.
باز در روز بعد قونسولهای خارجه‌ و علمای اصفهان‌ كه‌ معروفین‌ ایشان‌ حاجیآقا نورالله‌ و فشاركی و سیدالعراقین‌ باشند، به‌دیدن‌ من‌ آمدند و همه‌ از ملاقات‌ من‌ اظهار خوشوقتی و تصمیم‌ حركتم‌ را به‌طرف‌ جنوب‌ تقدیس‌ و تشویق‌ كردند. حتی حاجیآقا نورالله‌ بعد مراسله‌ای به‌من‌ نوشت‌ كه‌ مضمون‌ بر این‌ شعر بود:
«من‌ حاضرم‌ خود و عموم‌ كسان‌ و عشیره‌ام‌ با شما حركت‌ كنم‌ و در این‌ جنگ‌ مقدس‌كه‌ حكم‌ جهاد بر ضد دشمنان‌ استقلال‌ مملكت‌ را دارد، شراكت‌ نمایم‌.»

من‌ در جواب‌ اینگونه‌ احساسات‌ وطن‌پرستانه‌ و استقلال‌خواهانه‌ اظهار تشكر و امتنان‌ كردم‌.


تجهیز قشون‌

از شنبة‌ 16 تا چهارشنبة‌ عقرب‌ در اصفهان‌ ماندم‌، تا كاملاً سوق‌ قشون‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ را از اینجا كه‌ مركز لشكر جنوب‌ است‌ ترتیب‌ دهم‌، و خود شخصاً به‌جمیع‌ جزئیات‌ كارهای لشكری سركشی كنم‌. چنانكه‌ در همین‌ مدت‌ قلیل‌ یك‌ قسمت‌ از قوای اصفهان‌ را با فوج‌ نادری، اعزامی ‌تهران‌ از تیپ‌ عراق‌، از راه‌ قمشه‌ و سمیرم‌ به‌طرف‌ بهبهان‌ حركت‌ دادم‌ و به‌اركان‌ حرب‌ لشكر و مریضخانه‌ و سربازخانه‌ها رسیدگی كردم‌ و كار بختیاری و قضیة‌ اختلافات‌ آنها را راجع‌ به‌ایلخانی و ایل‌بیگی رفع‌ نمودم‌.
قبل‌ از حركتم‌ خوانین‌ عمدة‌ بختیاری مقیم‌ تهران‌ یعنی صمصام‌السلطنه‌ و امیرمفخم‌ و سردارجنگ‌ همینكه‌ قضیة‌ طغیان‌ عده‌ای از ایل‌ را به‌تحریك‌ شیخ‌خزعل‌ بر ضد دولت‌ شنیدند، به‌منزل‌ من‌ آمده‌ بست‌ نشستند، و با عجز و الحاح‌ بسیار گفتند این‌ حركت‌ عدة‌ قلیلی از بختیاریها، اسباب‌ بدنامی و رسوایی ماست‌ و حركتی است‌ كه‌ ما را در پیشگاه‌ دولت‌ روسیاه‌ و مقصر قلم‌ میدهد و به‌این‌ جهت‌ زندگانی ما در خطر میافتد. من‌ آنها را به‌مراحم‌ دولت‌ دلگرم‌ كرده‌، به‌ایشان‌ تأمین‌ و در رفع‌ غائله‌ اطمینان‌ كامل‌ دادم‌. در تعقیب‌ همین‌ پیشامد وزیر داخله‌ و وزیر پست‌وتلگراف‌ را مأمور نمودم‌ به‌اصفهان‌ حركت‌ كنند و به‌كار تصفیه‌ آن‌ اختلافات‌ مشغول‌ شوند.
در چهار روز اقامت‌ اصفهان‌ لاینقطع‌ از اطراف‌، مكاتیب‌ و تلگراف‌ راجع‌ به‌قضیة‌ جنوب‌ و تشویق‌ به‌حركت‌ و اقدام‌ جدی در رفع‌ طغیان‌ شیخ‌ و متمردین‌ دیگر میرسید. غالباً دستور جواب‌ آنها را میدادم‌.
شب‌ هفدهم‌ عقرب‌ تلگراف‌ ذیل‌ از وزیر امور خارجه‌ واصل‌ گردید:

تلگراف‌ وزیر خارجه‌
«در تعقیب‌ مذاكرات‌ روز چهارشنبه‌13 عقرب‌ كه‌ راپرت‌ آن‌ به‌وسیله‌ اركان‌ حرب‌ به‌عرض‌ رسیده‌ است‌، امروز دو ساعت‌ و ربع‌ بعدازظهر، شارژ دافر انگلیس‌ به‌ملاقات‌ بنده ‌آمده‌ اظهار داشت‌:
با وجود اهتمامات‌ فوق‌العادة‌ این‌ جانب‌، اخبار خیلی خوب‌ نیست‌، زیرا قونسول‌ از اصفهان‌ تلگراف‌ كرده‌ است‌ كه‌ دیروز عصر، حضرت‌ اشرف‌ آقای رئیس‌ الوزرا را ملاقات‌ نمود و ایشان‌ فرموده‌اند كه‌ به‌ملاحظات‌ نظامی و نظر به‌اینكه‌ هر دقیقه‌ خطر آمدن‌ برف‌ هست‌ نمیتوانم‌ دیگر قشون‌ را در چهارمحال‌ نگاه‌ دارم‌ و ناچار قشون‌ باید از چهارمحال‌ تجاوز نماید. شارژ دافر اظهار داشت‌ كه‌ حضرت‌ اشرف‌ آقای رئیس‌الوزرا در این‌ مدت ‌خیلی حوصله‌ نشان‌ دادند و البته‌ اگر در این‌ موقع‌ عجله‌ بشود اثر خوبی در لندن‌ ندارد. دراینصورت‌ بیش‌ از مهلت‌ اولیه‌ كه‌ هشت‌ روز باشد تقاضا نمیكنم‌. البته‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌طوریكه‌ تاكنون‌ صبر و حوصله‌ نشان‌ داده‌اند حالا نیز این‌ چند روزه‌ را تأمل‌ خواهند فرمود. بنده‌ به‌او وعده‌ دادم‌ كه‌ مراتب‌ را با تلگراف‌ حضوری به‌عرض‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانم‌ و نتیجه‌ را به‌او اطلاع‌ دهم‌.»
مشارالملك‌

من‌ چون‌ به‌آهنگ‌ این‌ صحبتها و مواعید آشنایی كامل‌ داشتم‌، تكلیف‌ خود را در این‌ تشخیص‌ دادم‌ كه‌ اصلاً به‌این‌ تلگراف‌ جواب‌ ندهم‌ و به‌جای هر صحبتی فقط‌ عقاید خود را تعقیب‌ نمایم‌ و عملیتر سازم‌.


یك‌ تلگراف‌ مسرتبخش‌

یكی از جملة‌ تلگرافها كه‌ به‌جهاتی نظر مرا جلب‌ كرد. تلگراف‌ سرهنگ‌ ساعدالدوله‌ آجودان‌ من‌ بود.
ساعدالدوله‌ در موقعی كه‌ از لرستان‌ به‌تهران‌ برمیگشتم‌، داوطلب‌ شد كه‌ اگر قضیة‌ جنوب‌ به‌قشونكشی محتاج‌ شود، شخصاً برای ختم‌ آن‌ عزیمت‌ كند. من‌ هم‌ به‌او قول‌ دادم‌. اتفاقاً بعد از رسیدن‌ به‌تهران‌ برای سركشی املاك‌ خود مرخصی گرفت‌ و به‌طرف‌ تنكابن‌ عازم‌ شد. همینكه‌ شنید من‌ به‌سمت‌ جنوب‌ عزیمت‌ كرده‌ام‌، به‌عجله‌ خود را به‌تهران‌ رسانده‌، از آنجا برای شركت‌ در عملیات‌ نظامی تلگرافی مشعر بر حركت‌ خود به‌من‌ مخابره‌ كرد، و بدون‌ استمزاج‌ از من‌حركت‌ نمود و یقین‌ دارم‌ از اینكه‌ چرا در موقع‌ حركت‌ او را خبر نكرده‌ام‌ متألّم‌ نیز بود.
وصول‌ این‌ تلگراف‌ در اصفهان‌ باعث‌ مسرت‌ فوق‌العاده‌ من‌ شد. زیرا كه‌ به‌رأیالعین‌ دیدم‌ صاحبمنصبان‌ قشون‌ من‌، امروز صاحب‌ اینگونه‌ احساسات‌ سپاهیگری و رشادت‌ نظامی هستند كه‌ در موقع‌ بروز مشكلات‌ و انجام‌ وظایف‌ سربازی بریكدیگر سبقت‌ میگیرند و سر ازپا نمیشناسند. مشاهده اینگونه‌ پیشامدها برای یك‌ نفر علاقه‌مند به‌مملكت‌ و قشون‌ بینهایت‌ وجدآور و مسرت‌انگیز است‌. زیرا وقتی كه‌ انسان‌ اوضاع‌ سابق‌ قشون‌ را به‌نظر میآورد و روحیة‌ فاسد صاحبمنصبان‌ عهد ناصرالدین‌شاه‌ را كه‌ در موقع‌ گرفتن‌ جیره‌ و مواجب‌ ازصاحبمنصبان‌ هر قشونی بیشتر و عالیمقامتر، و در موقع‌ جنگ‌ فراری و مخفی بودند از خاطر میگذراند، از تذكر احوال‌ آن‌ ایام‌ سرافكنده‌ و خجل‌ و از دیدن‌ اوضاع‌ كنونی خرسند و شادمان‌ میگردد.

شایعة‌ كناره‌گیری

در نتیجه‌ انتشارات‌ خارجیان‌ و تلقینات‌ اقلیت‌ مجلس‌ در تهران‌، مشهور شده‌ بود كه‌ من‌ از آمدن‌ به‌اصفهان‌ قصدم‌ كناره‌گیری است‌ و چون‌ در مركز نمیتوانستم‌ از كار دوری بگیرم‌ خود را به‌اصفهان‌ رسانیده‌ام‌ كه‌ در اینجا از عمل‌ كناره‌جویی نمایم‌. این‌ شایعه‌ به‌قدری رواج‌ گرفته‌ بود كه‌ حتی در هیأت‌ وزرا هم‌ مؤثر واقع‌ شده‌ و یك‌ نفر از وزرا به‌خیال‌ اشغال‌ مقام‌ ریاست‌ افتاده‌ و بعضی به‌واسطه‌ محبت‌ من‌ و تذكر فعالیت‌ من‌ مضطرب‌ و متاسف‌ شده‌ بودند. در همین‌ باب‌ تلگراف‌ رمزی از سردارمعظم‌ خراسانی وزیر فواید عامه‌ رسید كه‌ تمنّا كرده‌ بود من‌ از استعفا صرفنظر كرده‌ و راضی به‌اختلال‌ امور مملكت‌ و پریشانی دوستان‌ خود نگردم‌.
جوابی اطمینان‌بخش‌ دادم‌ و تعجب‌ خود را از تأثیر و شیوع‌ این‌ اخبار ابراز داشتم‌ و نوشتم‌ كه‌ من‌ عازم‌ خوزستان‌ و سركوبی اشرارم‌ و از هرزه‌درایی چند نفر مفسده‌جو، از خدمت‌ مملكت‌ و اكمال‌ سعادت‌ ایران‌ صرفنظر نخواهم‌ كرد.
قبل‌ از حركت‌ اخباری از فرونت‌ میرسید. از جمله‌ مطالب‌ ذیل‌ بود:
«در چهاردهم‌ عقرب‌ 300 صندوق‌ اسلحه‌ نو، با دو توپ‌ وارد هندیجان‌ شده‌ و میان‌ قوای خزعل‌ تقسیم‌ گردیده‌، دو كشتی بادی آذوقه‌ آورده‌ است‌. سه‌ سفینه‌ جنگی اروپایی به‌شط‌العرب‌ آمده‌ و در مقابل‌ آبادان‌ لنگر انداخته‌ است‌.»

با توجه‌ بدین‌ اخبار چون‌ فشنگ‌ در اصفهان‌ به‌قدر كفایت‌ موجود نبود، به‌تهران‌ امر دادم‌50000 فشنگ‌ فوراً ارسال‌ دارند.


راپرت‌ تلگرافخانة‌ اردوی زیدون‌
«بر حسب‌ حكم‌ فرمانده‌ محترم‌ قوای فارس‌ و بنادر دستگاه‌ تلگراف‌ را كنار رودخانة‌ زیدون‌ آورده‌ كه‌ راپرتهای قشونی داده‌ شود. صبح‌ نهم‌ علیالطلوع‌ فرمانده‌ با عده‌ به‌طرف‌ زیدون‌ آمدند از ساعت‌ یازده‌ صبح‌ جنگ‌ شروع‌ شد تا پنج‌ بعدازظهر در طرف‌ جنوبی رودخانه‌ از «شاه‌بهرام‌» تا قلعة‌ «خاكستری» كه‌ چندین‌ قلعه‌ و برج‌ بود به‌تصرف‌ قواینظامی درآمد. عصر نیز طرف‌ دشمن‌ حمله‌ نمودند شب‌ هم‌ به‌شهر زیدون‌ خراب‌، شبیخون‌ زده‌ از ساعت‌ پنج‌ صبح‌ الی ساعت‌ دوازده‌، جنگ‌ دوام‌ داشته‌، در نتیجه ‌خزعلیان‌ تمام‌ فراری، تلفات‌ زیاد، و چند نفر اسیر و چند باب‌ چادر و چند رأس‌ قاطر و اسب و اثاثیه‌ به‌تصرف‌ نظامیها درآمد یك‌ نفر نظامی و یك‌ نفر چریك‌ هم‌ زخمی شده‌.»
ابراهیم‌

راپرت‌ اردوی زیدون‌
از قرار خبر واصله‌ و رؤیت‌ هم‌ كه‌ كرده‌اند برادر عبدالله‌خان‌ و چند نفر دیگر و چهارپنج‌ رأس‌ اسب‌ غیر از تلفات‌ دیگر از طرف‌ دشمن‌ به‌گلوله‌ توپ‌ مقتول‌ شده‌اند.

حركت‌ از اصفهان‌

چهارشنبه‌ 20 عقرب‌
صبح‌ با همراهان‌ از خیابان‌ تاریخی چهارباغ‌ و پل‌ اللهوردیخان‌ گذشته‌ به‌طرف‌ قمشه‌ حركت‌كردم‌.
در «مهیار» نه‌ فرسخی جنوب‌ اصفهان‌ به‌اردویی كه‌ عازم‌ خوزستان‌ بودند برخوردم‌. اردوی مزبور را سان‌ دیدم‌ و مصمم‌ شدم‌ میزان‌ جنگاوری و درجه‌ لیاقت‌ نظامی آنها را امتحان‌ كنم‌. به‌این‌نظر خودم‌ شخصاً پیش‌ رفته‌، یك‌ نفر از نظامیان‌ را كه‌ به‌ظاهر آثار كفایتی از او نمایان‌ نبود، انتخاب‌ و برای هدف‌ قراردادن‌، نشانه‌ای اختیار كردم‌. احساس‌ میكردم‌ كه‌ صاحبمنصبان‌ اردو را وحشت‌ باطنی فراگرفته‌ و از آن‌ ترس‌ دارند كه‌ نظامی مزبور از عهده‌ این‌ امتحان‌ به‌خوبی برنیاید و اسباب‌ سرشكستگی و مسؤولیت‌ جهت‌ ایشان‌ فراهم‌ شود. یقیناً پیش‌ خود میگفتند چرا من‌ انتخاب‌ را به‌خود ایشان‌ وانگذاشته‌ام‌ تا یكی از بهترین‌ افراد را اختیار كنند و فرد مطمئن‌ را به‌میدان‌ امتحان‌ بفرستند.
در حالیكه‌ دلهای ایشان‌ از این‌ انتخاب‌ من‌ در تپش‌ بود، نظامی مزبور با مهارت‌ عجیبی از عهده‌ امتحان‌ برآمد و با كمال‌ خوبی نشانه‌ را هدف‌ قرار داد. چهره‌ صاحبمنصبان‌ از شادی برافروخته‌ شد، و قلب‌ من‌ نیز بیش‌ از پیش‌ قرین‌ اطمینان‌ و امیدواری گردیده‌، این‌ پیشامد را به‌فال‌ نیك‌ گرفتم‌ و كاملاً دل‌ در فتح‌ بستم‌.
مقارن‌ ظهر به‌قمشه‌ وارد شدم‌. حاكم‌ قمشه‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بود و اهالی طاق ‌نصرتهایی برپا داشته‌ بودند.
بعد از ظهر از قمشه‌ به‌طرف‌ خاك‌ فارس‌ حركت‌ كردم‌ و نزدیك‌ غروب‌ به‌اول‌ آبادی «ایزدخواست‌» رسیدیم‌. در اینجا ناامنی پنج‌ سال‌ قبل‌ و حملة‌ دزدان‌ را به‌ارفع‌الدوله‌ نماینده ‌ایران‌ در مجمع‌ اتفاق‌ ملل‌ و قتل‌ پسر ارباب‌ كیخسرو را به‌خاطر آوردم‌ و از امنیتی كه‌ حالیه‌ در سایة‌ قدرت‌ قشون‌ ایجاد شده‌ امیدواری كامل‌ حاصل‌ كردم‌. شب‌ را در «ایزدخواست‌» به‌مطالعه‌ نقشجات‌ نظامی و مذاكرات‌ تاریخی گذراندم‌.


به‌طرف‌ آباده‌

پنجشنبه‌21 عقرب‌
از «ایزدخواست‌» حركت‌ كردیم‌ و از روی پلی كه‌ در مقابل‌ كاروانسرای شاه‌عباسی است‌ وكتیبه‌ای هم‌ به‌اسم‌ آن‌ پادشاه‌ آبادكننده‌ دارد، و از گردنه‌ صعب‌العبوری كه‌ خود اهالی آنرا «چك‌ایزدخواست‌» میگویند گذشتیم‌ عبور از این‌ گردنه‌ در موقع‌ عزیمت‌ به‌طرف‌ شیراز برای اتومبیل‌ خیلی مشكل‌ است‌ و غالباً جماعتی از اهالی در آن‌ حدود مواظب‌اند كه‌ اتومبیلها را به‌زور بازو بالا برند و آنها را از سر گردنه‌ رد كنند.
بعد از ظهر از آباده‌ حركت‌ كردیم‌ و بعد از عبور از آبادی «سورمق‌» و كاروانسرای «خان‌خوره‌» گردنه‌ صعب‌العبور «كولیكش‌» را پشت‌ سر گذاشتیم‌، و وارد دشت‌ مسطح‌ و همواری شدیم‌ و شب‌ را در آبادی «ده‌بید» گذراندیم‌.

جمعه‌ 22 عقرب‌
صبح‌ زود برخاسته‌ از بالای بلندی «ده‌بید» سرازیر شدیم‌. جاده‌ امروزی غیر از جاده‌ كاروانی قدیم‌ است‌ و این‌ جاده‌ را پلیس‌ جنوب‌ در ایام‌ اقتدار خود برای حفظ‌ روابط‌ با اصفهان‌ و راندن‌ اتومبیل‌ تسطیح‌ و درست‌ كرده‌ است‌. هوا بینهایت‌ سرد بود و بدون‌ بالاپوش‌ صحیح‌ حركت‌ خیلی اشكال‌ داشت‌.
مقارن‌ غروب‌ به‌آبادی «سیوند»، چهارفرسنگی شیراز رسیدیم‌ و شب‌ را در آنجا ماندیم‌.

شنبه‌23 عقرب‌
از سیوند حركت‌ كردیم‌ و بعد از عبور از پیچ‌وخمهایی چند، به‌چاپارخانه‌ «یوزه‌»، سه‌فرسنگی «سیوند» و یازده‌ فرسنگی شیراز رسیدیم‌.
در نزدیكی «پوزه‌» میرزا ابراهیم‌خان‌ قوام‌الملك‌ رئیس‌ یكی از ایلات‌ فارس‌ كه‌ از شیراز به‌استقبال‌ من‌ آمده‌ بود رسید و از او احوالپرسی شد.
ناهار را در «زرقان‌» پنج‌فرسنگی شمال‌ شیراز صرف‌ كردم‌. در «زرقان‌» از طرف‌ وثوق‌السلطنه‌ والی فارس‌ استقبال‌ شایانی از من‌ شد و بعد از ظهر از آنجا به‌طرف‌ شیراز حركت‌ كردم‌.

یكشنبه‌24 عقرب‌
فردای ورود به‌شیراز عامه‌ علما و اعیان‌ شیراز به‌ملاقات‌ من‌ آمدند و از یكان‌یكان‌ احوالپرسی به‌عمل‌ آمده‌ و با دو نفر از ایشان‌ یكی آقا جعفر یكی هم‌ آقای شیخ‌ مرتضی مقداری صحبت‌ شد.
به‌موجب‌ تلگراف‌ واصله‌ در 19 عقرب‌، عشایر «حویزه‌» و «بنیطرف‌» قصر خزعل‌ را آتش‌ زده‌اند و در اطراف‌ دزفول‌ ایل‌ «قلاوند» با یك‌ حمله‌، متمردین‌ را شكست‌ داده‌ و مقداری احشام‌ غنیمت‌ گرفته‌اند.

تلگراف‌ ذیل‌ نیز كه‌ از فرمانده‌ قوای خوزستان‌ واصل‌ شد مرا به‌فتح‌ قطعی بیش‌ از پیش‌ امیدوار ساخت‌:

مقام‌ منیع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌
«عده‌ بختیاری كه‌ به‌كمك‌ هواداران‌ خزعل‌ آمده‌ بودند، امروز یك‌ حمله‌ مختصری كردند و از طرف‌ ستون‌، شكست‌ خورده‌ عقب‌ رفتند.
موقعیت‌ دشمن‌ و قوای نظامی به‌قرار ذیل‌ است‌:
«چمكرته‌ چشمه‌ شیخ‌ لنگری» موقعیت‌ نظامی آسیاب‌ «سویره‌»، «ده‌ملا» دشمن‌ عدّة‌ قلیلی در هندیجان‌ دارد برای پراكنده‌ كردن‌ دشمن‌ دو روز قبل‌ عدّه‌ای مركب‌ از نظامی و چریك‌ به‌طرف‌ هندیجان‌ فرستاده‌ شده‌ بود، الساعه‌ راپرت‌ رسید كه‌ هندیجان‌ را تصرف ‌نموده‌اند.»
از لنگیر- سرتیپ‌ فضل‌الله‌
عصر 21 عقرب‌ نمره‌ 206

بعد از ملاقاتهای رسمی تصمیم‌ گرفتم‌ به‌زیارت‌ شاه‌چراغ‌ و ابنیه‌ وكیلی بروم‌ به‌این‌ جهت‌ با جمعی از همراهان‌ به‌تماشا و زیارت‌ آن‌ اماكن‌ رفتیم‌.
عامه‌ كه‌ از كمی گندم‌ و قحطی نان‌ در زحمت‌ بودند، ازدحام‌ كرده‌ به‌دادخواهی و استغاثه‌ پیش‌ من‌ آمدند. فوری امر دادم‌ برای ترتیب‌ امر نان‌ شیراز كمیسیونی به‌ریاست‌ والی و عضویت‌ قوام‌الملك‌ و روسای ادارات‌ تشكیل‌ شده‌ رفع‌ این‌ غائله‌ را بنمایند.
در همین‌ روز یك‌ دستگاه‌ از ایروپلانهای جنگی را كه‌ در شیراز برای عزیمت‌ به‌خوزستان‌ حاضر بود، امر به‌پرواز دادم‌ و خودم‌ هم‌ سوار شده‌ برای تعلیم‌ عملیات‌ جنگی و اینكه‌ از چه‌ راه‌ و به‌چه‌ طریقی باید عملیات‌ نظامی را تعقیب‌ كرد قدری گردش‌ كردم‌ و آشیانه‌ طیارات‌ را در حدود «باغ‌تخت‌» معیّن‌ نمودم‌.
چون‌ از «باغ‌تخت‌» تا شیراز راه‌ اتومبیل‌رو صحیح‌ ندارد پیاده‌ حركت‌ كردم‌ ولی چكمه‌ سخت‌ پایم‌ را زده‌ بود و به‌زحمت‌ این‌ راه را پیمودم‌ و شخصاً به‌نظامیان‌ دستور دادم‌ كه‌ برای عبورومرور، روی نهرهای عرض‌ راه‌ را پل‌ بزنند و این‌ امر به‌سرعت‌ اجرا شد.
قضیه‌ خوزستان‌ كه‌ تا این‌ تاریخ‌ چندان‌ مشكل‌ نشده‌ بود، در مرحلة‌ جدی داخل‌ شد. از یك‌طرف‌ دارالشورا و نمایندگان‌ ملت‌ و عامه‌ اهالی پایتخت‌ و هیأت‌ وزرا به‌واسطه‌ بیاطلاعی و دوری از مركز عملیات‌، در وحشت‌ افتاده‌ بودند تلگراف‌ ذیل‌ در همین‌ موضوع‌ از تهران ‌رسید:

«حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای رئیس‌ الوزرا دامت‌ عظمته‌
حسب ‌الوظیفه‌ باید به‌عرض‌ برسانم‌ از مسافرت‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌شیراز افكار مشوش ‌شده‌ مغرضین‌ القای شبهه‌ میكنند كه‌ با دخالت‌ خارجی، آشتی كنان‌ به‌ضرر مملكت‌ واقع‌ خواهد شد. بعضی حدس‌ میزنند به‌بهبهان‌ برای جنگ‌ تشریف‌ خواهید برد. در مجلس‌ هم‌ ممكن‌ است‌ مذاكره‌ و سوآل‌ شود. در هر حال‌ تسكین‌ و روشن‌ ساختن‌ افكار به‌نظر لازم‌ میآید. مستدعی است‌ دستور كافی در این‌ باب‌ مرحمت‌ فرمایند.»
ذكاءالملك‌
22 عقرب‌

از طرف‌ دیگر، عمال‌ سیاسی انگلیس‌ در صفحات‌ جنوب‌ به‌جنبش‌ افتاده‌ و به‌خیال‌ اغفال‌ من‌ و تحصیل‌ تأمین‌ جهت‌ شیخ خزعل‌، سخت‌ دست‌ و پا میكردند.

تلگراف‌ خزعل‌

در همین‌ روز تلگراف‌ ذیل‌ از طرف‌ شیخ‌خزعل‌ به‌من‌ رسید:

آستان‌ مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای رئیس‌ الوزرا دامت‌ عظمته‌
«بعضیها فدوی را معتقد ساخته‌ بودند كه‌ حضرت‌ اشرف‌ نسبت‌ به‌بنده‌ احساسات‌ بیمهری و بیلطفی دارید، ولی بحمدالله‌ در این‌ اواخر مطلع‌ گردیدم‌ كه‌ حقیقت‌ حال‌ چنین‌ نیست‌ و این‌ مسأله‌ موجب‌ امیدواری شد. البته‌ برخاطر مبارك‌ معلوم‌ است‌ كه‌ آن‌سوءتفاهم‌ از دسایس‌ و آنتریكهای بعضی مغرضین‌ و مفسدین‌، غیر از بختیاریها، كه‌ البته‌ نسبت‌ به‌وجود ذیجود حضرت‌ اشرف‌ عداوت‌ داشتند و میخواستند فدوی را آلت‌ اغراض‌ شخصیه‌ و مقاصد دنیّه‌ خود سازند تقویت‌ و فزونی یافت‌. ولی بالاخره‌ از كجی و اعوجاج این‌ مسلك‌ مطلع‌ شده‌ اینك‌ به‌عرض‌ تأسف‌ مبادرت‌ نموده‌ و از اعمال‌ ناشایسته‌ای كه‌ از طرف‌ این‌ بنده‌ نسبت‌ به‌دولت‌ علیه‌ سر زده‌ معذرت‌ میخواهم‌ و در آینده نیز كمافیالسابق‌ نهایت‌ آمال‌ فدوی این‌ است‌، نسبت‌ به‌دولت‌ متبوعه‌ كمال‌ خدمتگزاری به‌عمل‌ آورده‌ و تا آخرین‌ درجه‌ امكان‌ با نهایت‌ اخلاص‌ نیّت‌ و حسن‌ عقیدت‌ به‌اجرای اوامر مطاعه‌ اقدام‌ كنم‌. امیدواری كامل‌ دارم‌ كه‌ حضرت‌ اشرف‌ نیز این‌ عرض‌ تأسف‌ را پذیرفته‌ و باز هم‌ فدوی را مورد اعتماد قرار داده‌ و از دولتخواهی فدوی اطمینان‌ خواهند داشت‌. از قرار معلوم‌ موكب‌ سامی این‌ روزها به‌جنوب‌ تشریف‌ فرما میشوند و اگر این‌ مسأله‌ صحیح‌ است‌ خیلی شایق‌ هستم‌ كه‌ به‌شرف‌ ملاقات‌ نائل‌ شده‌ و شخصاً به‌آن‌ وجود محترم‌ كه‌ ریاست‌ دولت‌ متبوعه‌ را دارا هستند، تأسف‌ خود را از مامضی و تأمینات‌ خدمتگزاری و خلوص‌ نیّت‌ در آینده‌ عرض‌ كنم‌. منتظر اظهار مرحمت‌ و تعیین‌ محل‌ و موعد شرفیابی هستم‌.»
خزعل‌

یك‌ كپیه‌ هم‌ توسط‌ قونسول‌ انگلیس‌ از همین‌ تلگراف‌ رسید.
از اینكه‌ قونسول‌ انگلیس‌ واسطه‌ مخابره‌ آن‌ بود سخت‌ متغیر شدم‌.
تلگراف‌ ذیل‌ را به‌قونسول‌ بوشهر مخابره‌ كردم‌ و جواب‌ شیخ‌ را هم‌ مستقیماً دادم‌.

بوشهر
آقای ژنرال‌ قونسول‌ دولت‌ فخیمة‌ انگلیس‌
«اینكه‌ خزعل‌ تلگراف‌ خود را به‌وسیلة‌ شما برای این‌ جانب‌ ارسال‌ داشته‌ است‌ خالی از غرابت‌ نیست‌ زیرا اتباع‌ داخلی نباید، در امورات‌ مربوط‌ به‌خود، موجبات‌ زحمت‌ نمایندگان‌ محترم‌ خارجه‌ را كه‌ قانوناً ممنوع‌ از مداخلات‌ هستند، فراهم‌ آورند. دراینصورت‌ بدیهی است‌ كه‌ این‌ قصور مربوط‌ به‌عدم‌ اطلاع‌ مشارالیه‌ میباشد و جوابی هم‌كه‌ لازم‌ بوده‌ قبلاً به‌تلگراف‌ مستقیم‌ به‌مشارالیه‌ داده‌ام‌.»

جواب‌ ذیل‌ را هم‌ امر دادم‌ مستقیماً به‌شیخ‌ مخابره‌ كنند:

آقای سردار اقدس‌
«معذرت‌ و ندامت‌ شما را میپذیرم‌ به‌شرط‌ تسلیم‌ قطعی.»


تلگرافات‌ تهران‌

شب‌ را قوام‌الملك‌ در باغ‌ «محمدیه‌» از ما میهمانی شایانی كرد. از همراهان‌، دبیر اعظم‌، چون‌ سخت‌ مریض‌ شده‌ بود، نتوانست‌ بیاید.
در این‌ موقع‌ دو تلگراف‌ به‌من‌ رسید، كه‌ یكی اسباب‌ امیدواری و مسرت‌ من‌ شد و دیگری به‌عكس‌، سخت‌ مرا غمگین‌ و متأثر ساخت‌.
تلگراف‌ اول‌ از طرف‌ علمای تهران‌ بود كه‌ در مسأله‌ جمهوریت‌ با من‌ مخالفت‌ كرده‌ و در این‌ موقع‌ اظهار كمال‌ موافقت‌ نموده‌ و پیشرفت‌ و موفقیت‌ كامل‌ را خواسته‌ بودند. از این‌ موقع‌شناسی و علاقه‌ علمای اعلام‌ به‌مصالح‌ ملك‌ و ملت‌ بسی شادمان و خورسند شدم‌.
تلگراف‌ دیگر از طرف‌ هیأت‌ دولت‌ بود راجع‌ به‌اینكه‌ نمایندگان‌ مجلس‌ جلسه‌ سری و خصوصی تشكیل‌ داده‌ و در باب‌ خوزستان‌ صحبتهایی كرده‌اند كه‌ حاكی از یأس‌ و سوءظن‌ است‌ و در تهران‌ نیز شهرت‌ داده‌ و آژانس‌ رویتر این‌ خبر را منتشر نموده‌، كه‌ سفیر انگلیس‌ سر پرسیلرن‌ از جانب‌ دولت‌ متبوعه‌ خود مأموریت‌ دارد، كه‌ در بوشهر فیمابین‌ من‌ و خزعل‌ ترتیب‌ ملاقاتی فراهم‌ كند و بین‌ او را با من‌ صلح‌ دهد.
این‌ خبر سخت‌ مرا متعجب‌ و متأثر ساخت‌ كه‌ چرا با وجود اینهمه‌ خدمات‌ و زحمات‌ و تحمل‌ انواع‌ مصیبت‌، در عرض‌ چهارسال‌ هنوز وكلای مجلس‌ مرا نشناخته‌ و تصور كرده‌اند ممكن‌ است‌ خارجیان‌ در اراده‌ و عزم‌ من‌ نفوذی داشته‌ و به‌میل‌ خود مرا به‌هر طریقی كه‌ میخواهند سوق‌ دهند.
با كمال‌ تأثر و تغّیر این‌ خبر را تكذیب‌ كردم‌ و امر دادم‌ وزیر مالیه‌ كه‌ در غیاب‌ من‌ متصدی كفالت‌ مقام‌ ریاست‌ وزرا بود، خبر مزبور را رسماً در جراید پایتخت‌ تكذیب‌ نماید. تلگراف‌ ذیل‌ را مخابره‌ نمودم‌:

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای ذكاءالملك‌ وزیر مالیه‌ دام‌ اقباله‌
«از شرح‌ تلگراف‌ جنابعالی راجع‌ به‌انتشارات‌ مغرضین‌ و تلقینات‌ آنها مسبوق‌ و مستحضر شدم‌، این‌ خائنین‌ را كه‌ جنابعالی به‌اسم‌ مغرض‌ نامیده‌اید، همانها هستند كه‌ سوء كردار و زشتی رفتار و عملیات‌ آنها در سه‌ سال‌ قبل‌ مملكت‌ را به‌خطرناكترین‌ پرتگاهی پرتاب‌ نموده‌ بود و در پایان‌ آنهمه‌ خرابی و خیانت‌، فقط‌ فضل‌ خداوند و عملیات‌ من‌ آن‌ خطرات‌ را محو و نابود كرده‌. ، حالا مجال‌ آن‌ را پیدا كرده‌اند كه‌ باز زمزمه‌های خائنانة‌ خود را تجدید نمایند. این‌ مغرضین‌ همان‌ خائنین‌ وطن‌فروش‌ هستندكه‌ دست‌ توسل‌ به‌سوی هر نامشروعی دراز كرده‌ فقط‌ برای اجرای اعمال‌ خائنانه‌ از هیچ‌ تخریبی صرفنظر نمینمایند. من‌ نیات‌ باطنی و هویّت‌ هر یك‌ از آنها را به‌طوری كه‌ بایدوشاید تشخیص‌ داده‌، اجازه‌ نخواهم‌ داد كه‌ مملكت‌ و مردم‌ بیچاره‌ این‌ سرزمین‌ آلت‌ خیانت‌ و اغراض‌ زشت‌ و آلوده‌ آنها واقع‌ گردند. من‌ به‌صفحه‌ جنوب‌ آمده كه‌ اول‌ گردن‌گردنكشان‌ را كوبیده‌ و مملكت‌ را از لوث‌ وجود و خودسری آنها پاك‌ و منزه‌ نمایم‌ و در پایان آن‌، به‌نام‌ استقلال‌ مملكت‌ و بیچارگی مردم‌، سزای هر خائن‌ را به‌پاداش‌ حق‌ و حقیقت محول‌ دارم‌. چند نفر خائن‌ تهران‌ از فرسودگی طاقت‌ مردم‌ اطلاع‌ ندارند و آنها فقط‌ به‌مزد خیانت‌ از هر طریقی برسد قانع‌ هستند. چون‌ من‌ خداوند را در همه‌ حال‌ شاهد گزارشات خود دانسته‌ام‌، بالاخره‌ یا باید شخصاً در راه‌ این‌ مملكت‌ محو شده‌ و یا طریقی را بسپارم‌ كه‌ دیگر كسی بر خلاف‌ امنیت‌ و انتظامات‌ مملكت‌ و بر خلاف‌ استقلال‌ و عظمت‌ ایران‌ قادر بر اجرای خیانت‌ نباشد. حالا مغرضین‌، معاندین‌ و خائنین‌ هر چه‌ میخواهند، بگویند تا مدلول‌ حق‌ و حقیقت‌ از پرتو خداوندی روشن‌ و آشكار شود. درخاتمه‌ اضافه‌ مینمایم‌ كه‌ چون‌ هیچوقت‌ اقدامات‌ و عملیات‌ من‌ از انظار جامعه‌ مستور و مكتوم‌ نبوده‌ و با آنكه‌ من‌ و همه‌ كس‌ اطلاع‌ دارند كه‌ این‌ انتشارات‌ از چه‌ ناحیه‌ ساخته‌ میشود و تلقین‌ میگردد، معهذا برای اینكه‌ عامه‌ مردم‌ از تمام‌ گزارشات‌ این‌ حدود مطلع‌ باشند، دستور داده‌ام‌ كه‌ جزء و كل‌ امور، اعم‌ از عملیات‌ جنگی و یا صلح‌ و نظایر آن‌ را به‌طور ابلاغیه‌ گوشزد عموم‌ نمایند كه‌ بالاخره‌ عامه‌ از گزارشات‌ مملكتی خود هر چه ‌هست‌ مستحضر و مسبوق‌ باشند.»

رئیس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا


ملاقات‌ با قونسول‌ انگلس‌

ژنرال‌ قونسول‌ انگلیس‌ از من‌ وقت‌ ملاقات‌ خواست‌. پذیرفتم‌. وارد شد. از طرز دخول‌ او به‌اطاق‌ دریافتم‌ كه‌ دیگر كار را از رویه‌های معمولی خارج‌ دیده‌ و عصبانی شده‌اند. چون‌ این‌ حالت‌ را مشاهده‌ كردم‌، بر دقّت‌ افزودم‌. زیرا كه‌ معلوم‌ بود در چنین‌ حالتی اعماق‌ قلب‌ و نیات‌ خفیّة‌ خود را مكشوف‌ خواهد داشت‌. بعد از نشستن‌، بلافاصله‌ مراسله‌ای به‌دست‌ من‌داد و گفت‌ «وزیر مختار انگلیس‌ از بغداد مخابره‌ كرده‌، و مأموریت‌ داده‌ است‌ كه‌ در شیراز تبلیغ‌ كنم‌.» در ضمن‌ مطالعه‌ اظهار نمود كه ‌»علاوه‌ بر رسانیدن‌ این‌ مراسله‌ مأموریت‌ دیگری نیز به‌من‌ داده‌اند، به‌این‌ قرار كه‌ اگر مدلول‌ این‌ مراسله‌ را پذیرفتید، رسمیتی ‌نخواهد داشت‌ والا چون‌ خزعل‌ رسماً تحت‌الحمایة‌ دولت‌ انگلیس‌ است‌ و ما مجبوریم‌ از تحت‌الحمایة‌ خود قویّاً مواظبت‌ و محارست‌ كنیم‌، ناچاریم‌ كه‌ با شما نیز به‌طور رسمی وارد مذاكره‌ شده‌ و از ورود شما جلوگیری و از ورود قوای نظامی شما به‌خاك‌ خوزستان‌ ممانعت‌ كنیم‌. انگلیس‌ در خوزستان‌ علاوه‌ بر موقعیت‌ سیاسی، وضعیت‌ خاصی دارد. لوله‌های كمپانی نفت‌ كه‌ در طول‌ كارون‌ كشیده‌ شده‌، ممكن‌ است‌ در این‌ لشگركشی و منازعات‌ صدمه‌ ببیند. بنابراین‌ هر پیشامدی كه‌ رخ‌ بدهد، مسؤولیّت‌ مستقیم‌ آن‌ متوجّه‌ دولت‌ ایران‌ و شخص‌ شما خواهد گردید و ما مجبور به‌مدافعه‌ و مداخله‌ خواهیم‌ شد.»
تلگراف‌ نیز تقریباً حاكی از همین‌ مطالب‌ بود. فقط‌ مطالب‌ قدری نرمتر نوشته‌ گشته‌ و سعیشده‌ بود كه‌ با نصیحت‌ و اندرز قضیه‌ خاتمه‌ بیابد.
تلگراف‌ را خواستم‌ نگاه‌ بدارم‌. قونسول‌ اصرار كرد كه‌ من‌ مأمورم‌ فقط‌ ارائه‌ بدهم‌ و شفاهاً مطلب‌ را بگویم‌. مجاز نیستم‌ تلگراف‌ را بگذارم‌.
چون‌ گوش‌ من‌ نظیر این‌ صحبت‌ را نشنیده‌ است‌ و عادت‌ ندارم‌ از هیچ‌ كس‌ این‌ قبیل‌ مداخلات‌ را ببینم‌، حالتم‌ تغییر كرد. آن‌ نشاط‌ و فرحی كه‌ در اول‌ مجلس‌ از دیدن‌ احوال‌ دیگرگون‌ و عصبانیت‌ قونسول‌ به‌من‌ دست‌ داده‌ بود، یكباره‌ مبدل‌ شد به‌یك‌ تلخكامی و غضب‌ فوق‌العاده‌ كه‌ دنیا را در نظرم‌ تاریك‌ كرد. گویی از صدای این‌ نماینده‌ اجنبی تمام‌ دستورها و اوامری كه‌ در ظرف‌ یكصدسال‌ از طرف‌ بیگانگان‌ به‌زمامداران‌ این‌ مملكت‌ داده‌ شده‌ در گوشم‌ طنین‌ انداخت‌، و سیاهكاریهای اولیای امور گذشته‌، یكی پس‌ از دیگری، در برابرچشمم‌ گسترده‌ شد، و پرده‌ ضخیم‌ كثیفی تشكیل‌ داد. این‌ بار نوبت‌ عصبانی شدن‌ به‌من‌ رسید.
بدواً به‌قونسول‌ گفتم‌:
«اما در خصوص‌ لوله‌های نفت‌ كه‌ بهانه‌ این‌ قبیل‌ مداخلات‌ عجیبة‌ كودكانه‌ قرار داده‌اند، من‌ شخصاً ملتزم‌ و متعّهد میشوم‌، هرگاه‌ از حركت‌ قشون‌ و جنگ‌، بدان‌ صفحات‌ صدمه‌ وارد شود شخصاً غرامت‌ بدهم‌.
راجع‌ به‌مذاكراتی كه‌ كردید، من‌ جداً اعتراض‌ میكنم‌ و تذكر میدهم‌ كه‌ اگر من‌ بعد به‌این‌ لهجه‌ و به‌این‌ طرز با من‌ طرف‌ گفتگو بشوید، ترجیح‌ خواهم‌ داد كه‌ رشته‌ مناسبات‌ خود را با تمام‌ مأمورین‌ دولت‌ انگلیس‌ پاره‌ كنم‌. خوزستان‌ یكی از ایالات‌ ایران‌ است‌ و خزعل‌ یك‌ نفر رعیت‌ ایران‌. اگر او خود را تحت‌الحمایه‌ معرفی كرده‌، خائن‌ است‌ و من‌ نمیتوانم‌ در این‌ قبیل‌ موارد لاقید باشم‌. لهذا اجازه‌ نمیدهم‌ كه‌ در حضور من‌ این‌ طورصحبت‌ بشود.» و این‌ كلمات‌ را با تمسخر و استهزا گفتم‌.
قونسول‌ بیشتر از جا در رفت‌. تمام‌ متانتی كه‌ در نژاد این‌ قوم‌ ضرب‌المثل‌ است‌ از دستش‌ رفته‌، كاملاً عصبانی گردید.
من‌ برای اینكه‌ به‌او حالی كرده‌ باشم‌ كه‌ تندی و عصبانیت‌ و تمام‌ مأموریتها و یادداشتهایی كه‌ او حامل‌ است‌ به‌قدر بال‌ مگسی مرا واپس‌ نمینشاند، در حضور خود قونسول‌، امیرلشگر را احضار كردم‌ و با اینكه‌ خیال‌ داشتم‌ سه‌ روز دیگر در شیراز مانده‌ و استراحتی بكنم‌، امر به‌حركت‌ دادم‌ و گفتم‌ تمام‌ همراهان‌ را مسبوق‌ نمایند كه‌ فردا صبح‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ خواهیم‌ رفت‌.
نمیخواهم‌ بگویم‌ كه‌ این‌ امر و تصمیم‌ من‌ در این‌ موقع‌ در قونسول‌ عصبانی انگلیس‌ چه‌ تأثیری كرد. ابداً انتظار نداشت‌ كه‌ از یك‌ رئیس‌الوزرای ایرانی این‌ طور مكالمه‌ و این‌ قسم‌ تمرد بشنود و ببیند. در مدت‌ صدوپنجاه‌ سال‌ عمّال‌ انگلیس‌ عادت‌ كرده‌ بودند كه‌ هر سری را در مقابل‌ خود خم‌ شده‌ بیابند، بلكه‌ نقشه‌هایی را كه‌ اصلاً جرئت‌ تعقیب‌ آن‌ نمیرفت‌، از طرف ‌اولیای امور ایران‌ فراهم‌ شده‌ و استقبال‌ شده‌ ببینند، تا چه‌ رسد به‌یك‌ حكم‌ قطعی و امرصریح‌.
قونسول‌ انگلیس‌ گمان‌ میكرد با یكی از ضعیف‌القلبهای دربار قاجاریه‌ سروكار دارد، كه‌ هروقت‌ یكی از نایبهای سفارت‌، ملازمش‌ را بفرستد و تهدیدی بكند، آن‌ شب‌ به‌خواب‌ نرود و فردا هر امری را به‌موقع‌ اجرا گذارد.
بـا اینكه‌ رئیس‌ كـابینـه‌ سخت‌ مریض‌ بـود و چهل‌ درجـه‌ تب‌ داشت‌، كسالت‌ او را اهمـیت‌ نـداده‌ و
به‌حركت‌ مصمم‌ شدم‌. او نیز شائقانه‌ با مرض‌ سخت‌ به‌راه‌ افتاد، زیرا كه‌ حفظ‌ وطن‌ برای من‌ اهمیتش‌ بیش‌ از كسالت‌ اطرافیان‌ من‌ است‌.
به‌والی فارس‌ امر دادم‌ از طرف‌ من‌ از علمای شیراز بازدید كند و تلگراف‌ ذیل‌ را به‌تهران‌ مخابره‌ نمودم‌:

اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌
«به‌طوریكه‌ اطلاع‌ دارید تصمیم‌ من‌ از تهران‌ این‌ بود كه‌ مستقیماً به‌جانب‌ خوزستان‌ عزیمت‌ نمایم‌. در ورود به‌شیراز كه‌ تصادف‌ با وصول‌ تلگراف‌ انقیاد خزعل‌ شد، مقصود من‌ از صدور جواب‌ دائر به‌تسلیم‌ قطعی مشارالیه‌ این‌ بود كه‌ او را روانة‌ تهران‌ نموده‌، خود بدون‌ جنگ‌ و عدم‌ اتلاف‌ نفوس‌ به‌مركز خوزستان‌ رهسپار شوم‌. اینك‌ نظر به‌اینكه‌ عدم‌ وصول‌ جواب‌ اعلامیه‌ مزبور زیاده‌ بر این‌ توقف‌ مرا در شیراز متضمن‌ نتواند شد، لهذا امروز از شیراز به‌طرف‌ فرونت‌ حركت‌ مینمایم‌، كه‌ از آنجا با اردو رهسپار محمّره ‌شوم‌.»
فرمانده‌ كل‌ قوا
4145

قبل‌ از حركت‌ از شیراز ورود یك‌ دستگاه‌ طیاره‌ بمب‌انداز كه‌ به‌میدان‌ جنگ‌ «زیدون‌» اعزام‌شده‌ بود، رسید و موجب‌ مسرت‌ شد. همچنین‌ اطلاع‌ رسید كه‌ در ساعت‌ 7 صبح‌ 23 عقرب‌ قریب‌ دوهزار نفر مسلح‌ از محمّره‌ به‌بندر معشور اعزام‌ گردیده‌ است‌.
تلگرافاً امر دادم‌ دو طیاره‌ به‌غرب‌ اعزام‌ شود.
بر حسب‌ خبری كه‌ رسید عشیرة‌ بنیطرف‌ در ساحل‌ كرخه‌ جمع‌ شده‌ و با اتباع‌ شیخ‌ مشغول‌ زدوخوردند و در «حمیدیه‌» جنگ‌ سختی شده‌ است‌.
تلگراف‌ ذیل‌ نیز از تهران‌ رسیده‌ بود و جواب‌ داده‌ شد:

مقام‌ منیع بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌
«راپرتاً به‌عرض‌ مبارك‌ میرساند كه امروز صبح‌ آتاشه‌ نظامی روس‌ به‌اركان‌ حرب‌ كل‌ آمد. و از اظهارات‌ او چنین‌ استنباط‌ میشد كه‌ اولیای دولت‌ شوروی از مسافرت‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌جنوب‌ فوق‌العاده‌ نگران‌ هستند و چنانچه‌ مسافرت‌ وجود مقدس‌ به‌بوشهر امتداد یابد، این‌ مطلب‌ را قطعاً در تحت‌ تأثیر و نفوذ سیاست‌ انگلیس‌ تلقی و برای سیاست‌ خود لطمة‌ بزرگی تصور خواهند كرد و مطابق‌ اظهار او برای رفتن‌ به‌بوشهر، اتخاذ تصمیم‌ هم‌ فرموده‌اند. گرچه‌ در مقابل‌ نظر ثاقب‌ و فكر منور بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ كه‌ بر جهات‌ امور احاطه‌ دارند، اظهار عقیده‌ جسارت‌ محض‌ است‌ ولی در عالم‌ خدمتگزاری و علاقه‌ مفرطی كه‌ به‌حفظ‌ حیثیات‌ و عظمت‌ آن‌ وجود مقدس‌ دارد، از عرض‌ این‌ ناگزیر است‌ كه‌ چون‌ مسافرت‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌بوشهر در اذهان‌ عامه‌ اهالی و از نقطه‌ نظر سیاست‌ خارجی تأثیرات‌ سوء خواهد بخشید، چنانچه‌ رأی مبارك‌ اقتضا و مقرر فرمایند خزعل‌ در همان‌ شهر شیراز شرفیاب‌ آستان‌ مبارك‌ شود. برای رفع‌ سوءتفاهمات‌ و این‌ قبیل‌ انتشارات‌ خلاف‌ حقیقت‌ فوق‌العاده‌ مؤثر خواهد بود. امر امرمبارك‌ است‌.»
رئیس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ - سرتیپ‌ امان‌ الله‌
نمرة‌ 3699

جواب
ریاست‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌
«تلگراف‌ رمز نمره‌ 3699 ملاحظه‌ شد. لازم‌ است‌ برای قطع‌ انتشارات‌ و اراجیف‌ كه‌ در میان‌ مردم‌ شیوع‌ دارد ملاقات‌ من‌ را در بوشهر با شیخ‌ تكذیب‌ و متذكر شوید، كه‌ اگر به‌بوشهر میروم‌ فقط‌ برای رفتن‌ به‌فرونت‌ بوده‌ و شیخ‌ را در نقطه‌ دیگری غیر از شیراز نخواهم‌ پذیرفت‌. در صورتی كه‌ آمدن‌ به‌شیراز را نپذیرد، ملاقات‌ من‌ و او در میدان ‌جنگ‌ خواهد بود.
وزیر جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا
نمره‌ 4125

احزاب‌ سیاسی فارس‌ كه‌ بر اثر وقعة‌ خوزستان‌ مثل‌ ملّیون‌ سایر نقاط‌ به‌هیجان‌ آمده‌ بودند، غالباً حاضر شدند كه‌ با من‌ برای دفاع‌ خوزستان‌ و دفع‌ یاغیان‌ حركت‌ كنند. من‌ آنها را به‌سكوت‌ و بردباری امر داده‌، گفتم‌ چون‌ به‌توفیق‌ خدا و ارادة‌ قوی خود و قدرت‌ مغلوب‌ نشدنی قشون‌ اطمینان‌ دارم‌، به‌حركت‌ شما احتیاجی نیست‌. من‌ و قشونم‌ به‌زودی غائله‌ را خاتمه‌ خواهیم‌ داد.


حركت‌ از شیراز

یكشنبه‌24 عقرب‌
از شیراز حركت‌ كردم‌ و به‌قوام‌الملك‌ كه‌ اجازه‌ خواسته‌ بود در این‌ مسافرت‌ با من‌ همراه‌ باشد، اجازه‌ عزیمت‌ دادم‌. چون‌ دبیر اعظم‌ سخت‌ ناخوش‌ بود، به‌دكترها در پرستاری او، امر اكید دادم‌. مخصوصاً دكتركریم‌ هدایت‌ را كه‌ دكتر مخصوص‌ قشون‌ و جوان‌ تحصیل‌ كردة‌ مجّرب‌ است‌، از شیراز همراه‌ بردم‌ و دستور دادم‌ كه‌ به‌كار صحیّة‌ همراهان‌ بپردازد.
بعدازظهر را به‌كازرون‌ كه‌ معتبرترین‌ منازل‌ بین‌ شیراز و بوشهر است‌ وارد شدم‌ و تصمیم‌گرفتم‌ شب‌ را هم‌ در همانجا بمانم‌.
در كازرون‌ چند دستگاه‌ از تانكهای جدیدالاختراع‌ را كه‌ برای قشون‌ امر به‌خرید آنها داده‌ بودم‌، به‌عملیات‌ واداشتم‌ و آنها در خراب‌ كردن‌ دیوار و عبور از اراضی ناهموار و تپه‌ و گودال‌ نمایشهای عجیبی دادند. اسباب‌ خوشوقتی شد و هزارتومان‌ به‌فرمانده‌ آنها برای قدرشناسی از این‌ عملیات‌ انعام‌ دادم‌.
شب‌ تلگرافی از تهران‌ رسید. اینك‌ عین‌ آن‌ با جوابی كه‌ داده‌ شد مندرج‌ میگردد:

مقام‌ منیع‌ ریاست‌ وزرا دامت‌ شوكته‌
«خبر رویتر راجع‌ به‌قضیة‌ خوزستان‌ در جراید امروز منتشر شد كه‌ آقای رئیس‌الوزرا و شیخ‌خزعل‌ به‌میانجیگری وزیر مختار انگلیس‌ در بوشهر ملاقات‌ خواهند فرمود و در آن‌ مجلس‌ عمل‌ خوزستان‌ تصفیه‌ خواهد شد. این‌ روزهای اخیر هم‌ انتشارات‌ در همین‌ زمینه‌ در شهر بود كه‌ آقای وزیر مالیه‌ در تلگراف‌ اخیر خود اشاره‌ به‌آن‌ كرده‌ بودند. وكلای مجلس‌ از این‌ خبر رویتر پریشان‌ شده‌، مجلس‌ را سرّی كردند و هیأت‌ دولت‌ را احضار نموده‌، در خصوص‌ این‌ مجلس‌ و این‌ ملاقات‌ توضیح‌ خواستند و اظهار تشویش‌ از مداخله‌ خارجی در كار داخلی مملكت‌ نمودند كه‌ مبادا امری منافی مصلحت‌ واقع ‌شود و آقای رئیس‌الوزرا كه‌ رئیس‌ دولت‌ ایران‌ هستند، نباید با یك‌ نفر رعیت‌ یاغی ملاقات‌ كنند و قراردادی به‌مباشرت‌ نماینده‌ یك‌ دولت‌ خارجی در امر مملكت‌ ببندند، و فرضاً كه‌ قراردادی بسته‌ شود، البته‌ مجلس‌ آن‌ را نخواهد شناخت‌. هیأت‌ دولت‌ چون‌ از طرف‌ حضرت‌ اشرف‌ اطلاعی دریافت‌ نكرده‌ بودند فقط‌ اظهار كردند آنچه‌ ما اطلاع‌ داریم‌ این‌ است‌ كه‌ آقای رئیس‌ الوزرا به‌عزم‌ قلع‌ و قمع‌ شیخ‌ تشریف‌ بردند و در موقع ‌حركت‌ فرمودند ممكن‌ است‌ لازم‌ بشود از اصفهان‌ هم‌ دورتر بروم‌ و البته‌ شیخ‌ را از میان‌ بردارم‌ و یقین‌ دارم‌ حضرت‌ اشرف‌ كاری كه‌ خلاف‌ مصلحت‌ باشد نخواهند كرد. بالاخره‌ مذاكرات‌ مجلس‌ منتهی شد به‌اینكه‌ این‌ مطالب‌ را به‌عرض‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانیم‌ و خلاصه‌ این‌ مطلب‌ این‌ است‌ كه‌ اولاً در این‌ قضیه‌ در مجلس‌ اختلاف‌ نظر بین‌ موافق‌ و مخالف‌ نیست‌ و همه‌ متفق‌اند. ثانیاً مجلس‌ راضی نیست‌ حضرت‌ اشرف‌ برای ملاقات‌ شیخ‌ به‌بوشهر تشریف‌ ببرند و این‌ امر را توهین‌ به‌حضرت‌ اشرف‌ و منافی با حیثیّت‌ دولت‌ و مملكت‌ میدانند. ثالثاً مجلس‌ اساساً با مداخله‌ خارجی در این‌ قضیه‌ مخالف‌ است و این‌ امر را مضرّ به‌حال‌ مملكت‌ میدانند. رابعاً عقیده‌ مجلس‌ این‌ است‌ كه‌ همانطور كه‌ قبلاً گفته‌اند و خود حضرت‌ اشرف‌ هم‌ عزم‌ داشتند، شیخ‌ باید مقهور و منكوب‌ شود، صلح‌ و صفا معنی ندارد. خامساً اگر قراردادی با مداخله‌ اجنبی بسته‌ شود، مجلس‌ نخواهد شناخت‌.
مستدعی هستیم‌ به‌فوریت‌ جواب‌ این‌ تلگراف‌ و حقیقت‌ امر و نظریات‌ خود حضرت‌ اشرف‌ و دستورالعمل‌ هیأت‌ دولت‌ را در جواب‌ مجلس‌ شورای ملی باز سرّی منعقد خواهد شد، بفرمایند.»
ذكاءالملك‌ - مشارالملك‌ - سردار معظم‌ - ادیب‌السلطنه‌ - مشارالدوله‌
نمره‌ 3636

جواب‌
هیأت‌ محترمة‌ وزرای عظام‌ دام‌ اقبالهم‌
«از شرح‌ تلگراف‌ نمره‌ 3636 دائر به‌مذاكرات‌ مجلس‌ شورای ملی راجع‌ به‌قضیة‌ خوزستان‌ مسبوق‌ شدم‌. این‌ نكته‌ را همه‌ آقایان‌ باید متذكر باشند كه‌ اگر تاكنون‌ من‌ میخواستم‌، مداخلة‌ اجنبی را شرط‌ پیشرفت‌ كارهای خود بدانم‌، البته‌ در مدت‌ چند سال‌ نمیتوانستم‌ استقلال‌ تام‌ و تمام‌ مملكت‌ را حفظ‌ نموده‌، قشون‌ را از شرق‌ و غرب‌ و از شمال‌ به‌جنوب‌ توسعه‌ دهم‌. با توجه‌ به‌این‌ قضایا، مجلس‌ شورای ملی باید مطمئن‌ باشند كه‌ من‌ هیچ‌وقت‌ برخلاف‌ مصالح‌ مملكت‌ و تمامیت‌ استقلال‌ آن‌ اقدامی نخواهم‌ نمود، به‌اضافه‌ مخصوصاً لازم‌ میدانم‌ با آقایان‌ نمایندگان‌ مذاكره‌ كرده‌، آنها را متوجه‌ سازید كه‌ من‌ سیاست‌ مملكت‌ را هیچ‌وقت‌ از نظر دور نداشته‌ و البته‌ رؤس‌ مسائل‌ همیشه‌ با موافقت‌ مجلس‌ شورای ملی حل‌ و تصفیه‌ خواهد شد. انتشارات‌ رویتر همیشه‌ مربوط‌ به‌منافع‌ خود اوست‌ و نباید طرف‌ اهمیت‌ واقع‌ شود. مدرك‌ امور پیوسته‌ نتیجة‌ عملیات‌ این‌ جانب‌ است‌ كه‌ به‌معرض‌ افكار عمومی گذارده‌ خواهد شد. چیزی كه‌ اهمیّت‌ دارد و توجّه‌ به‌آن‌ بایستی مركوز خاطر باشد این‌ است‌ كه‌ اگر آقایان‌ وكلا قدری در اصل‌ این‌ قبیل‌ قضایا و ظهور اینگونه‌ پیشامدها و مسببین‌ آنها دقت‌ و تعمق‌ فرمایند، تصدیق‌ خواهند فرمود كه‌ چنانكه‌ كوچكترین‌ توافق‌ نظر، در كارهای مملكتی بود، به‌هیچوجه‌ دولت‌ و مملكت‌ دچار چنین‌ مشكلات‌ و در نتیجه‌ متحمّل‌ این‌ قبیل‌ خسارات‌ و زحمات‌ نمیشد. در خاتمه‌ متذكر میشوم‌ كه‌ اگرچه‌ از مندرجات‌ رویتر كاملاً مسبوق‌ نیستم‌ معذلك‌ ممكن‌ است‌ وزارت‌ خارجه‌ رسماً خبر مزبور را تكذیب‌ نماید.»

وزیر جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا


صبح‌ روز دوشنبه‌ از كازرون‌ حركت‌ كردم‌. غروب‌ به‌برازجان‌ رسیدم‌. شب‌ را در برازجان‌ توقف‌ كردم‌ و صبح‌ سه‌شنبه‌ از آنجا به‌طرف‌ بوشهر حركت‌ نمودم‌. افق‌ مقابل‌ كه‌ به‌دریای عظیم‌ بوشهر یعنی خلیج‌ فارس‌ تكیه‌ داشت‌ منظرة‌ زیبایی نشان‌ میداد.
از میان‌ افق‌ یكمرتبه‌گردوغبار بسیار نمودار شد. معلوم‌ شد اثر اتومبیلهای كسانی است‌ كه‌ از بوشهر به‌استقبال‌ میآیند.


ورود به‌بوشهر

سه‌شنبه‌26 عقرب‌
بالاخره‌ در میان‌ این‌ گردوغبار و پذیرایی با ملاطفت‌ مردم‌ قبل‌ از ظهر به‌بندر بوشهر وارد گردیدم‌. اهالی با شادی و شعف‌، تمام‌ شهر را آیین‌ بسته‌ بودند. لدیالورود به‌دارالحكومه‌ كه‌ به‌فاصله‌ پنج‌ شش‌ ذرع‌ در كنار دریا ساخته‌ شده‌، رفتم‌ و در آنجا منزل‌ گرفتم‌. اعیان‌ و تجار و نمایندگان‌ خارجه‌ برای عرض‌ تبریك‌ ورود به‌دارالحكومه‌ آمده‌، از آنها ملاقات‌ و اظهار قدردانی شد.
چون‌ دارالحكومه‌ به‌قدر كفایت‌ گنجایش‌ نداشت‌، امر دادم‌ همراهان‌ در منازل‌ مختلفه‌ منزل‌ بگیرند و در هر موقع‌ كه‌ لازم‌ شد عازم‌ حركت‌ باشند.


ملاقات‌ با نایب‌ شرقی سفارت‌

روز بعد از ورود، ژنرال‌ قونسول‌ انگلیس‌ مقیم‌ بوشهر و مستر هاوارد نایب‌ شرقی سفارت‌ انگلیس‌ به‌دیدن‌ من‌ آمدند.
شنیده‌ بودم‌ كه‌ بعد از عزیمت‌ من‌ مستر هاوارد نایب‌ شرقی سفارت‌ انگلیس‌ نیز حركت‌ كرده‌ و خود را به‌بوشهر رسانیده‌ است‌.
میدانستم‌ كه‌ قدم‌به‌قدم‌ مواظب‌ و در صدد هستند كه‌ هر قسم‌ هست‌ مرا از رفتن‌ به‌خوزستان‌ مانع‌ شوند و در راه‌ پیشرفت‌ من‌ عوایقی ایجاد نمایند.
شاید در نتیجة‌ عزیمت‌ این‌ شخص‌ بوده‌ كه‌ در مركز شایع‌ گشت‌ من‌ در بوشهر با نمایندگان‌ انگلیس‌ وارد مذاكره‌ خواهم‌ شد، و به‌وساطت‌ آنها قضیه‌ را ختم‌ خواهم‌ نمود.
این‌ انتشارات‌ در تهران‌ موجب‌ بعضی زمزمه‌ها شده‌ وحتی در مجلس‌ شورای ملی هم‌ انعكاس‌ یافت‌ و موقعی به‌دست‌ مخالفین‌ افتاد تا آغاز بعضی صحبتها بكنند كه‌ فقط‌ اخلاق‌ خودشان‌ مجوز قبول‌ آن‌ است‌. شاید هم‌ حق‌ داشتند چه‌ میدانستند من‌ در چه‌ تصمیمی هستم‌ و چه‌ عقیده‌ دارم‌؟ چه‌ میدانستند كه‌ لهجه‌ مذاكرات‌ من‌ با مأمورین‌ خارجی چگونه‌ است‌ و در مقابل‌ نمایندگان‌ جسور بیگانه‌ چه‌ سیمایی به‌خود میگیرم‌ و چه‌ لحنی اتخاذ میكنم‌؟
مفتریان‌ من‌ سالیان‌ درازی است‌ اخلاقاً مسموم‌ شده‌اند و نمیتوانند حقایق‌ را تشخیص‌ بدهند و با عقلی سلیم‌ به‌قضایا نظر كنند.
این‌ انتشارات‌ طوری به‌سرعت‌ سیر كرده‌ بود كه‌ به‌محض‌ ورود به‌بوشهر دریافتم‌ كه‌ انعكاس‌خبر مصالحه‌ و وساطت‌ و دخالت‌ انگلیس‌ قبلاً شهر را پركرده‌ است‌. من‌ از خنده‌ خودداری نداشتم‌. متعجب‌ بودم‌ كه‌ این‌ مردم‌ چقدر دستخوش‌ تلقینات‌ هستند و چگونه‌ آفتاب‌ را در نتیجة‌ وساوس‌ خارجی ممكن‌ است ستاره‌ بشناسند و روز را شب‌ بگویند.
حقیقتاً گویی این‌ بیت‌ سعدی ریشة‌ اخلاق‌ این‌ مردم‌ است‌ و اساس‌ اطلاعات‌ و عقاید آنها درمقابل‌ تلقینات‌ و وانمودهای داخلی و خارجی:

اگر خود روز را گوید شب‌ است‌ این‌
ببـایـد گفـت‌ اینـك‌ مـاه‌ و پـرویـن‌

نمیدانم‌ چه‌ وقت‌ این‌ ملت‌ عمقاً عوض‌ خواهد شد! كی میشود كه‌ افراد اهالی در مقابل‌ تهدیدات‌، در برابر اتهامات‌، با یك‌ میزان‌ منطقی ایستاده‌ و سقم‌ را از صحیح‌ تجزیه‌ كنند! چهارسال‌ است‌ جان‌ در كف‌ نهاده‌ شبانه‌ روزی 15 ساعت‌ كار كرده‌ و تحمّل‌ همه‌ قسم‌ سختی نموده‌ و بالاخره‌ مملكت‌ را به‌این‌ حالت‌ امروزی رسانده‌ام‌. قشون‌ خارجی را طرد، دست‌ مداخله‌ آنها را كوتاه‌ و استقلال‌ سیاسی مملكت‌ را تثبیت‌ كرده‌ام‌. هنوز جمعی پیدا میشوند كه‌ از یك‌ خبر واهی به‌جنبش‌ آمده‌ و تصور میكنند من‌، بعد از اینهمه‌ زحمات‌ و تجارب‌، تازه‌ دخالت‌ اجنبی را در امر مملكت‌ خود پذیرفته‌ و كار یك‌ قطعه‌ از ایران‌ را با میانجیگری بیگانگان‌ فیصله‌ خواهم ‌داد!
خارجی چه‌ حقی درخاك‌ ما دارد؟ توسط‌ در مصالحه‌، وقتی برای دولت‌ بیگانه‌ صورتی دارد كه‌ دو مملكت‌ با هم‌ جدالی داشته‌ باشند و او را میانجی قرار دهند. خزعل‌ یك‌ نفر رعیت‌ ایران‌ است‌ فقط‌ زمامداران‌ ایرانی باید او را تنبیه‌ كنند یا ببخشند.
اگر او خود را تحت‌الحمایه‌ خارجی میخواند، یا دیگران‌ چنین‌ تصور كرده‌اند، جز اباطیل‌ و اوهام‌ چیزی نیست‌. خلاصه‌ من‌ لغت‌ مصالحه‌ و وساطت‌ خارجی را جز به‌استهزا نمیتوانم‌ تلقی كنم‌.
به‌قونسول‌، وقت‌ ملاقات‌ دادم‌. انتظار داشتم‌ كه‌ این‌ بار نمایندگان‌ بوشهر خیلی سخت‌تر از مأمورین‌ شیراز و اصفهان‌ صحبت‌ بكنند و باز مرا متغیر سازند.
به‌عكس‌، قونسول‌ بوشهر و مستر هاوارد با چهرة‌ خندان‌ و گشاده‌ و ملایمت‌ فوق‌العاده‌ آمدند و نشستند. بدواً از ملاقات‌ من‌ و از ورود من‌ كمال‌ مسرت‌ را اظهار داشتند و دوستی و یگانگی خود را خاطر نشان‌ نمودند، و خیر و كامیابی مرا در این‌ سفر آرزو نمودند.
سپس‌ مثل‌ اینكه‌ هیچ‌ اتّفاقی نیفتاده‌ و از خیال‌ من‌ و مقدمات‌ امر و مذاكرات‌ همكاران‌ خود ابداً اطلاعی ندارند و شاید اصلاً نمیدانند من‌ عازم‌ كجا هستم‌، در ضمن‌ صحبت‌گفتند:
«مسترلرن‌ وزیر مختار هم‌ كه‌ این‌ اوقات‌ در بغداد است‌، بسیار اشتیاق‌ ملاقات‌ دارد و مایل‌ است‌ قبل‌ از مراجعت‌ به‌تهران‌ شما را ببیند.»
من‌ هم‌ با خونسردی تمام‌ گفتم‌:
«ممكن‌ است‌ به‌ملاقات‌ من‌ بیایند، اما نه‌ در بوشهر.»
گفتند:
«پس‌ در كجا اجازه‌ میدهید؟»
گفتم:
« در زیدون‌ یا اهواز یا محمّره‌، منتظر ایشان‌ خواهم‌ بود. خلاصه‌ اینكه‌ جز در اردوگاه‌ یا سایر مراكز رسمی خوزستان‌ از پذیرفتن‌ ایشان‌ معذورم‌.»
مشارالیهم‌ دریافتند كه‌ این‌ كلام‌ من‌ چقدر دامنه‌ دارد، و اشاره‌ به‌چه‌ نكاتی میخواهم‌ بكنم‌. ولی هیچ‌ به‌روی خود نیاوردند. چون‌ سختی و استقامت‌ دیدند، سست‌ و محتاط‌ شدند. اینجا به‌خاطرم‌ آمد كه‌ با نمایندگان‌ خارجی چه‌ قسم‌ باید معامله‌ كرد؟ شخصی كه‌ مسؤول‌ امور مملكت‌ خود است‌ چرا باید تقاضاهای بیگانگان‌ را بپذیرد؟ چه‌ اجباری دارد؟ چه‌ محّركی دارد؟ جز ضعف‌ نفس‌.
زمامدار وطن‌پرست‌ باید قبلاً موضوع‌ را مطالعه‌ كند. قوانین‌ و حدود اختیارات‌ خود و آن‌ نمایندة‌ خارجی را كاملاً تشخیص‌ بدهد و آن‌ وقت‌ به‌اتكای حق‌ و انصاف‌ با جرئت‌ و استظهار كامل‌ سربلند كرده‌ و بگوید:
«آقای ایلچی، جناب‌ نمایندة‌ یك‌ دولت‌ عالم‌ متمدن‌، چه‌ میفرمایی؟ به‌چه‌ حق‌، به‌چه‌ سبب‌، با من‌ كه‌ مسؤول‌ حقوق‌ یك‌ مشت‌ مردم‌ آسیایی هستم‌ این‌ طور صحبت‌ مینمایی؟ از من‌ كه‌ نماینده‌ یك‌ قوم‌ شرقی كهن‌ و تازه‌ از دریای خونین‌ انقلاب‌ بیرون ‌آمده‌، هستم‌، چرا این‌ تقاضاهای نامشروع‌ و بی انصافانه‌ را میكنی؟ از چه‌ رو مایل‌ به‌اختلال‌ امور و درهم‌ شكستن‌ قوای مملكتی هستی كه‌ تازه‌ میرود نضجی بگیرد؟»
اگر زمامدار امور مملکت قبلاً با دماغ‌ باز و شهامت‌ كامل‌ حدود و اطراف‌ قضیه‌ را دیده‌ و سنجیده‌ باشد و تسلیم‌ آداب‌ زنانه‌ و شرم‌ حضور و تملّق‌ نشود، و حقانیت‌ و حجت‌ خود را مثل‌ آفتابی در مقابل‌ چشم‌ مأمور گستاخ‌ و فریبندة‌ خارجی نگاه‌ دارد، آن‌ شخص‌ چه‌ جواب‌ خواهدداد؟
من‌ كه‌ در میدان‌ جنگ‌ تربیت‌ شده‌ام‌، همه‌ چیز حتی سیاست‌ را مثل‌ گلوله‌ توپ‌ میدانم‌ كه‌ به‌طرف‌ شخص‌ مبارز میآید اگر ترس‌ در دل‌ راه‌ دادی و عقب‌ نشستی و به‌پناهی گریختی، كار تمام‌ است‌ و اگر با پیشانی باز و سر پرشور جلو رفتی، گوی از میدان‌ ربوده‌ای.
ترس‌ همیشه‌ برادر مرگ‌ است‌، بلكه‌ پدر مرگ‌ زیرا كه‌ مرگ‌ از ترس‌ به‌وجود میآید. مأیوس‌ و مرعوب‌ یعنی مرده‌!
خارجیان‌ همیشه‌ این‌ خلق‌ مرا امتحان‌ كرده‌اند، و در قضیّة‌ خوزستان‌ نیز كاملاً به‌تحقیق‌ رسانیدند. ملتفت‌ شدند كه‌ من‌ حقوق‌ و وظایف‌ خود و تكلیف‌ و سیاست‌ آنها را میدانم‌. این ‌بود كه‌ در بوشهر نمایندگان‌ انگلیس‌ كه‌ همیشه‌ در مقابل‌ وزرا و پادشاهان‌ ایران‌ چهره‌ یك‌ نفر معلم‌ و فرمانده‌ به‌خود میگیرند، در این‌ مجلس‌ شبیه‌ شده‌ بودند به‌ دو نفر سیاح‌ كه‌ فقط‌ تماشاچی اوضاع‌ هستند و هیچ‌ نظری را تعقیب‌ نمیكنند.
من‌ برای اینكه‌ اگر شكی هم‌ در دل‌ دارند كاملاً برطرف‌ شود، در حضور خودشان‌ امیرلشگرجنوب‌ را خواسته‌ و امر دادم‌ در حركت‌ به‌فرونت‌ تسریع‌ نماید.
خوشبختانه‌ برای اكمال‌ دلگرمی من‌، خبر وصول‌ مقدمة‌ قوای غرب‌ به‌قشلاقات‌ عشایرلرستان‌ نیز در همین‌ اوقات‌ رسید و تا اندازه‌ای به‌پیشرفت‌ قطعی اطمینان‌ حاصل كردم‌. هر چند تا این‌ عده‌ از خاك‌ لرستان‌ كاملاً خارج‌ نشوند و به‌دزفول‌ نرسند خاطرم‌ آسوده‌ نخواهد شد.


راجع‌ به‌مجلس‌

چون‌ در مجلس‌ شورای ملی مذاكراتی شده‌ بود و بعضی از وكلای مفسد و خائن‌، زبان‌ به‌اتهامات‌ و مفتریاتی گشوده‌ بودند، تلگراف‌ ذیل‌ را از بوشهر مخابره‌ كردم‌:

تهران‌
جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای ذكاءالملك‌ وزیر مالیه‌ دام‌ اقباله‌
«نظر به‌اینكه‌ بر طبق‌ اطلاعات‌ در جلسه‌ رسمی سرّی كه‌ در مجلس‌ شورای ملی انعقاد یافته‌ و مذاكراتی، یا مبنی بر عدم‌ اطلاع‌ از جریان‌ امور، و یا فقط‌ از نقطه‌ نظر اغراض‌خصوصی در جلسه‌ مزبور مبادله‌ شده‌ است‌، و با كمال‌ تأسف‌ هیچ‌ كس‌ نبوده‌ كه‌ حقیقت‌ امر و بیان‌ واقع‌ را در مقام‌ تذكر برآید، این‌ است‌ كه‌ به‌ناچار شخصاً از مذاكرات‌ مذكور در مقام‌ مدافعه‌ برآمده‌ و شرح‌ ذیل‌ را تذكراً به‌جناب‌ عالی تذكار مینمایم‌، تا با استحضار ریاست‌ محترم‌ مجلس‌، نظیر همان‌ جلسه‌ را كه‌ سرّی و خصوصی بوده‌ است‌، تشكیل‌ داده‌ در زمینه‌ همین‌ مطالب‌ خاطر نمایندگان‌ را مستحضر سازید كه‌ متعمّداً راه‌ اشتباه‌ نسپارند.
چنانچه‌ این‌ اقدام‌ هم‌ صورت‌ نگیرد، چون‌ كپیه‌ این‌ تلگراف‌ را به‌اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ داده‌ام‌، امر خواهم‌ داد كه‌ عین‌ آن‌ را به‌وسیله‌ جراید به‌معرض‌ افكار عمومی بگذارند.
مدلول‌ مذاكرات‌ واقعه‌ در مجلس‌ رسمی سرّی مجلس‌ شورای ملی فوق‌العاده‌ اسباب‌ تأثر و تألّم‌ این‌ جانب‌ گردید. اگر چه‌ شناسایی و بصیرت‌ كامل‌ این‌ جانب‌ نسبت‌ به‌اخلاق‌ عمومی هر مظنه‌ را از نظر من‌ مرتفع‌ داشته‌، مدتی است‌ یقین‌ كامل‌ حاصل‌ كرده‌ام‌ كه‌ در این‌ محیط‌ فاسد هیچگونه‌ اعمال‌ حسنه‌ مورد تقدیر واقع‌ نمیگردد. ولی با وجود همة‌ این‌ احوال‌ باور نمیكردم‌ كه‌ در مجلس‌ شورای ملی بدون‌ ورود در قضایا مذاكراتی مبادله‌ شود كه‌ استحقاق‌ تكرار و اصغای آن‌ را فقط‌ خود گویندگان‌ داشته‌ و دارند. در پایان‌ همین‌ ملاحظات‌ بود كه‌ رمز نمره‌ 4086 را با آن‌ توضیحات‌ مخابره‌ كردم‌. به‌تصوّر این‌ بودم‌ كه‌پاره‌ای اضطرابات‌ خارج‌ از مفهوم‌ فقط‌ در چند نفر از وكلای صالح‌ مجلس‌ شورای ملی تولید شده‌ است‌ و مدلول‌ آن‌ تلگراف‌ فقط‌ برای آن‌ بود كه‌ اذهان‌ ساده‌ آنها نیز طرف‌ تحریك‌ و تلقین‌ مغرضین‌ و مفسدین‌ واقع‌ نگردد. با كمال‌ تأسف‌ حالیه‌ میشنوم‌ كه‌ این‌ مذاكرات‌ خارج‌ از منطق‌ در مجلس‌ رسمی و با حضور تمام‌ وكلا مبادله‌ شده‌ است‌ و نسبتهایی را كه‌ در آن‌ جلسه‌ لایق‌ خود بعضی از گویندگان‌ بوده‌، به‌من‌ منسوب‌ داشته‌اند. از اظهار تأثر خودداری نمیكنم‌ و بیشتر متأثرم‌ از اینكه‌ در مقابل‌ چنین‌ اظهاراتی كه‌ از هر وجدان‌ و منطق‌ دور است‌ چرا مبادرت‌ به‌جواب‌ اولیه‌ نمودم‌. عجب‌ است‌ در صورتی كه‌ من‌ به‌هیأت‌ دولت‌ قبلاً تذكر داده‌ بودم‌ كه‌ با چه‌ عزمی به‌صفحه‌ جنوب‌ عزیمت‌ میكنم‌، معذلك‌ در عوض‌ آنكه‌ در آنجا با كمال‌ قدرت‌ و شهامت‌ و سرفرازی جواب‌ مقنعی بدهند، نه‌ تنها عجز خود را از جواب‌، اثبات‌ كرده‌اند، بلكه‌ ضمناً اظهارات‌ مخالفین‌ را نیز تأیید نموده‌اند. این‌ است‌ اخلاق‌ عمومی و حقیقتاً من‌ متحیرم‌ كه‌ نسبت‌ به‌این‌ اخلاق‌ چه‌ بایدكرد و از كجا شروع‌ به‌تصفیه‌ آن‌ باید نمود؟ همین‌ قدر متذكر میشوم‌ كه‌ اگر یك‌ جهل‌ مؤثری عاید بعضی از نفرات‌ این‌ مملكت‌ شده‌ باشد، دلیل‌ آن‌ نخواهد شد كه‌ من‌ ازحقوق‌ حقه‌ خود صرفنظر كرده‌ این‌ مملكت‌ را به‌طرف‌ فنا و زوال‌ سوق‌ دهم‌، و با وجود تمام‌ زحمات‌ چندین‌ ساله‌ خود كه‌ صدق‌ و صفای آن‌ را نه‌ تنها ایران‌ بلكه‌ عالمیان‌ میدانند، به‌خود حق‌ میدهم‌ كه‌ این‌ قبیل‌ اظهارات‌ را مبنی بر لاقیدی و بیاعتنایی به‌قضایای مملكتی پنداشته‌، و با تمام‌ قوا بیش‌ از پیش‌ خود را حاضر نمایم‌ كه‌ به‌این‌ مملكتی كه‌ به‌خطرناكترین‌ جبهه‌ها تصادف‌ كرده‌ بود و خودم‌ آن‌ را از اضمحلال‌ و نیستی خلاصی داده‌ام‌ خدمت‌ نمایم‌. این‌ نسبتهایی كه‌ در آن‌ مجلس‌ داده‌ شده‌ مربوط‌ به‌كسی است‌ كه‌ كمترین‌ خدمت‌ او تجدید استقلال‌ مملكت‌ نبوده‌ باشد، به‌كسی است‌ كه‌ تمام‌ عملیات‌ و سیاست‌ او برای تجدید حیات‌ مملكت‌ نبوده‌ و بالاخره‌ آن‌ را مستقل‌ و سرافراز به‌جامعه‌ دنیا معرفی ننموده‌ باشد، و عاقبت‌ مربوط‌ به‌كسی است‌ كه‌ تمام‌ زندگانی و حیات‌ خود را برای حفظ‌ عظمت‌ و استقلال‌ مملكت‌ به‌كار نبرده و باز هم‌ تا آخرین‌ نفس‌ در مقام‌ اجرای عقاید صافیانه‌ خود نباشد. حقیقتاً فوق‌العاده‌ بیانصافی و بیوجدانی میخواهد كه‌ تمام‌ این‌ عملیات‌ و اقدامات‌ چندین‌ ساله‌ را كان‌لم‌ یكن‌ پنداشته‌، و آن ‌وقت‌ در یك‌ مجلس‌ كه‌ حیات‌ و بقایش‌، شاید از اثر عقاید مملكت‌خواهانه‌ او بوده ‌است‌، این‌ قبیل‌ اظهارات‌ بشود. آنوقت‌ هم‌ هیأت‌ دولت‌ با كمال‌ متانت‌ نشسته‌ و از تمام‌ این‌ قضایا اظهار بیاطلاعی نماید. من‌ هیچ‌وقت‌ عادت‌ ندارم‌ كه‌ به‌شرح‌ حكایات‌ و قصه‌ها بپردازم‌ و با آن‌ معتقداتی كه‌ نسبت‌ به‌این‌ مملكت‌ در نهاد من‌ مفطور است‌ قطعاً مسلم‌ و بدیهی است‌ كه‌ مراتب‌ وجدانی خود را در مقابل‌ ایران‌ و مسؤولیت‌ خود را درمقابل‌ خدای ایران‌ فراموش‌ نكرده‌، اقداماتی را كه‌ منجر به‌خیر و سعادت‌ مملكت‌ بشمارم‌، با مسؤولیت‌ خود عملی خواهم‌ نمود. و احتراز میجویم‌ از اینكه‌ از این‌ به‌بعد طرف‌ مخابره‌ و مكالمه‌ با جماعتی بشوم‌، كه‌ بهیچ‌وجه‌ من‌الوجوه‌ در خط‌ شناختن‌ سعادت‌ مملكت‌ نبوده‌ و نیستند. این‌ عقاید، جدیداً در من‌ احداث‌ نشده‌ اخلاق‌ عمومی را مدتی است‌ تشخیص‌ داده‌ام‌ و سابقاً هم‌ اگر اشارتی رفته‌ است‌ كه‌ بدون‌ اطلاع‌ مجلس‌ اقدامی به‌عمل‌ نخواهد آمد، پر واضح‌ است‌، مقصود، همان‌ نمایندگان‌ صالح‌ مجلس‌شورای ملی بوده‌ است‌. واّلا خون‌ چندین‌ هزار جوانانی كه‌ عاشقانه‌ در راه‌ عظمت‌ و اقتدار و استقلال‌ این‌ مملكت‌ فدیه‌ شدند را نمیتوان‌ فدای اغراض‌ نفسانی و خیالات‌ مجنونانة‌ چند نفر مفسد معلوم‌الحال‌ نمود.»

رئیس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌قوا
28 عقرب‌



تلگراف‌ ذیل‌ شب‌ قبل‌ از حركت‌ از بوشهر واصل‌ شد، چون‌ جواب‌ كافی و شافی داده‌ و شفاهاً مذاكرات‌ را قطع‌ كرده‌ بودم‌ لازم‌ ندانستم‌ عجالتا‌ً جوابی داده‌ شود.

مقام‌ منیع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ وزیر جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌
«در تعقیب‌ معروضه‌ نمره‌ 3700 و دستخط‌ جوابیه‌ نمره‌ 4115 برای استحضار خاطر مبارك‌ سواد تلگراف‌ وزیر مختار را كه‌ از وزیر امورخارجه‌ گرفته‌ شده‌ ذیلاً به‌استحضارخاطر مقدس‌ میرساند:
محبت‌ فرموده‌ تحیات‌ دوستانه‌ مرا الحال‌ كه‌ به‌ایران مراجعت‌ نموده‌ بپذیرید. یقین ‌دارم‌ اگر وضع‌ بدون‌ تغییر بماند، نتیجة‌ منظور حاصل‌ خواهد شد. به‌واسطه‌ پیش‌ رفتن‌ قوای دولتی در خط غربی «بهبهان‌» و «زیدون‌» و «بندر دیلم‌» كه‌ حضرت‌ اشرف‌ وعده‌ فرموده‌ بودید، كار دوستدار خیلی مشكل‌ شده‌ است‌. در «سویره‌» و «جیری» فیمابین‌ قشون‌ «ایلجاری» با كمك‌ قشون‌ دولتی و ایلات‌ هوادار خزعل‌ و بختیاری مصادماتی واقع‌، متأسفانه‌ منجر به‌تلفات‌ جانی طرفین‌ شده‌ است‌، چون‌ اماكن‌ مزبوره‌ چهارفرسخی «اپلش‌» طرف‌ غربی خط‌ فوق‌الذكر واقع‌ است‌، مسلم‌ است‌ كه‌ تجاوز از طرف‌ هواداران‌ خزعل‌ و بختیاری نبوده‌ است‌. باید همچو تصور كنم‌ كه‌ این‌ كار بدون‌ اجازه‌ بندگان ‌حضرت‌ اشرف‌ بوده‌ است‌. بنابراین‌ صمیمانه‌ خواهشمندم‌ احكام‌ اكیده‌ برای فرماندهان‌ محلی صادر فرمایند كه‌ به‌كلی در خط‌ بهبهان‌ و بندر دیلم‌ بمانند. هرگاه‌ بیش‌ از این‌ از خط‌ مزبور پیش‌ بروند و مصادمه‌ واقع‌ شود، شكی نیست‌ كه‌ نتایج‌ بسیار وخیمه‌ داشته‌ و باعث‌ منازعه‌ خواهد گردید. موقع‌ را مغتنم‌ شمرده‌ احترامات‌ فائقه‌ خود را تقدیم ‌میدارد.
وزیر خارجه‌ عرض‌ میكند منتظر دستور و امر مبارك‌ هستم‌»

رئیس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ سرتیپ‌ امان‌الله‌
نمره‌ 3767


من‌ ملزم‌ بودم‌ كه‌ به‌هیچ‌ یك‌ از این‌ مذاكرات‌ و اخبار و تلگرافات‌ و تبادل‌ عقاید و افكار و سوداهایی كه‌ هر كس‌ در مغز خود میپرورید اعتنایی ننمایم‌، و فقط‌ از عقاید شخصی و تصمیماتی كه‌ اتّخاذ نموده‌ بودم‌ پیروی كنم‌ و در این‌ موقع‌ برای آنكه‌ نائره‌ جنگ‌ خوزستان‌ بیگناهان‌ آن‌ سامان را فرا نگیرد، ابلاغیه‌ ذیل‌ را نوشته‌ و به‌طبع‌ رسانیده‌، امر دادم‌ كه‌ به‌وسیله‌ ایروپلان‌ در خوزستان‌ انتشار بدهند، تا همه‌ دشمن‌ مملكت‌ را شناخته‌ و از نیّات‌ و عقاید من‌ هم‌ مستحضر باشند. این‌ است‌ ابلاغیه‌ مزبور:


ابلاغیه‌ ریاست‌ وزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا
«اهالی خوزستان‌ از علما و اعیان‌ و تجار و كسبه‌ و طوایف‌ و شیوخ‌ و غنی و فقیر و زارع‌ و كاسب‌ و بالاخره‌ فرداًفرد و بلااستثنا باید بدانند، كه‌ قطعة‌ خوزستان‌، یكی از ایالات‌ قدیم‌ و عزیز ایران‌ و جزو صفحاتی است‌ كه‌ انتظام‌ و آسایش‌ عموم‌ اهالی آنجا از روز اول‌ مركوز خاطر من‌ بوده‌ و در تمام‌ اقدام‌ و عملیاتی كه‌ تا به‌حال‌ مصروف‌ انتظامات‌ ایران‌ نموده‌ام‌، همیشه‌ وضع‌ رقّت‌بار مردم‌ آنجا درضمیر من‌ منعكس‌ و منتهز فرصت‌ بودم‌ آن‌ نعمتی كه‌ امروز شامل‌ حال‌ ایرانیان‌ است‌ متوجه‌ حال‌ اهالی مصیبت‌زده‌ این‌ مرزو بوم‌ هم‌ بشود.
اینك‌ كه‌ پریشان‌ حواسی خزعل‌ دارد او را به‌طرف‌ عواقب‌ روزگار خود سوق‌ میدهد و همین‌طور انتقامی كه‌ طبیعتاً در مقابل‌ تعدیات‌ و تجاوزات‌ سابقة‌ او نسبت‌ به‌اهالی باید متوجه‌ مشارالیه‌ شود، مرا به‌این‌ حدود رهبری كرده‌ و امر به‌سوق‌الجیش‌ داده‌ام‌، كه‌ هم‌ او را از این‌ خواب‌ گران‌ بیدار كرده‌ و هم‌ آن‌ بیچارگانی را كه‌ تاكنون‌ اسیر چنگال‌ بیرحمی او بوده‌ و خون‌ و مال‌ آنها را ظالمانه‌ مكیده‌ است‌ رهایی بخشند.
برادران‌ و فرزندان‌ من‌
تمام‌ شما‌ از وضیع‌ و شریف‌ مظلوم‌ بوده‌ و هستید و قشون‌ دولت‌ با هیچ‌یك‌ از شما طرفیت‌ ندارد، زیرا من‌ شماها را مقصر نمیدانم‌ و همه‌ باید از نعمت‌ ایرانّیت‌ بهره‌مند شده‌، با كمال‌ ناز و نعمت‌ زندگانی نمایید. فقط‌ و فقط‌ خزعل‌ مقصر دولت‌ است‌ و اگرعده‌ای نظامی به‌آن‌ حدود اعزام‌ میشوند، برای سركوبی و تدمیر شخص‌ اوست‌، و ‌تنها اوست‌، كه‌ باید در زیر شمشیر انتقام‌ در آمده‌ و مكافات‌ اعمال‌ او، همان‌ اعمالی كه‌ تا كنون‌ دربارة‌ شما روا داشته‌ است‌، در كنارش‌ گذارده‌ شود.
با یاری خداوند عنقریب‌ او به‌صورت‌ سایر خائنین‌ خواهد نشست‌. شما كه‌ تمام‌، اولاد و برادر من‌ هستید، همه‌جا تكیه‌ به‌قشون‌ دولت‌ داده‌ و قشون‌ را برای حفظ‌ آسایش‌ خود بدانید. زیرا به‌فرماندة‌ آنها امر قطعی داده‌ شده‌ كه‌ تمام‌ شما را به‌منزلة‌ خود قشون‌ و برادران‌ من‌ دانسته‌ و از هیچ‌ مساعدتی در حفظ‌ آسایش‌ شما فروگذار نكنند.
اهالی خوزستان‌ در هر نقطة‌ این‌ ایالت‌ كه‌ باشند به‌طور قطع‌ و یقین‌ بدانند كه‌ همة‌ آنها به‌موجب‌ همین‌ بیانیه‌ در امان‌ من‌ هستند و هیچ‌كس‌ مزاحم‌ آنها نبوده‌ و نیست‌ و باید از تمام‌ قلب‌ به‌توجّهات‌ و سرپرستی من‌ مستظهر و امیدوار باشند. فقط‌ باید مراتب‌ ایران‌پرستی و دولتخواهی خود را به‌فرماندة‌ قشون‌ اثبات‌ كرده‌ و از هر نوع‌ تعرضی مصون‌ و محروس‌ نشینند.
چنانكه‌ گفتم‌ من‌ چون‌ شخصاً به‌این‌ صفحه‌ آمده‌ام‌ كه‌ برادران‌ خوزستانی خود را ملاقات‌كرده‌ و نوید امنیت‌ و انتظام‌ و آسایش‌ و ترقّی و تعالی آتیه‌ آنها را حضوراً به‌آنها گوشزد نمایم‌، و دستور سركوبی و قلع‌ و قمع‌ خزعل‌ و هر كس‌ كه‌ تابع‌ و پیرو اوست‌ عنقریب‌ صادر خواهد شد. تمام‌ اهالی باید به‌كلی برحذر باشند كه‌ كسی از پیروان‌ خزعل‌ را در منازل‌ خود راه‌ و پناه‌ ندهند. نظر به‌اینكه‌ از هوا و زمین‌ عنقریب‌ خانه‌ خزعل‌ و تابعین‌ او طعمه‌ توپ‌ و آتش‌ خواهد شد، باید با تمام‌ قوا از خزعلیها دوری بجویند كه‌ هیچ‌ خانه‌ای مورد سوء ظن‌ قشون‌ واقع‌ نشود.
این‌ آخرین‌ وقعه‌ایست‌ كه‌ برای خوزستان‌ پیش‌ خواهد آمد و خیلی مردم‌ آنجا باید احتیاط‌ داشته‌ باشند كه‌ محشور با پیروان‌ خزعل‌ نشوند، و اگر دیده‌ و شنیده‌ شود كه‌ كسی ‌حتی یك‌ نفر از كسان‌ خزعل‌ را پناه‌ داده‌ و یا از زن‌ و بچه‌ آنها سرپرستی كرده‌، دچار شدیدترین‌ مجازات‌ خواهد شد.
در خاتمه‌ نظر به‌اینكه‌ من‌ جز شخص‌ خزعل‌ دیگری را مقصر نمیشناسم‌، تا زمانی كه‌ اعلان‌ یورش‌ داده‌ نشده‌، هر یك‌ از اتباع‌ خزعل‌ هم‌ بیایند و پناهنده‌ به‌قشون‌ شوند، من‌ از تقصیر سابقة‌ آنها صرفنظر میكنم‌ و به‌نظر سرپرستی به‌او نگاه‌ خواهم‌ كرد. ولی اگر اعلان‌ حمله‌ و یورش‌ داده‌ شد، هر كسی كه‌ بر ضد قشون‌ اسلحه‌ در دست‌ داشته‌ باشد، در ردیف‌ خود خزعل‌ محسوب‌ و جزای او فقط‌ مرگ‌ خواهد بود.
تمام‌ عشایر و طوایف‌ ساكن‌ خوزستان‌ لازم‌ است‌ مدلول‌ این‌ بیانیه‌ را با كمال‌ دقّت‌ بخوانند و پند بگیرند، زیرا بعد از این‌ پشیمانی سود و حاصلی ‌ندارد.»
رئیس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا
رضا
بسم‌الله‌ الرحمن‌الرحیم‌
«فلیعلم‌، كل‌ من قطن‌ خوزستان‌، من‌العالم‌ والجاهل‌ والوضیع‌ والرفیع‌ و الفقیر والغنی والشیّوخ‌ والاعیان‌ و الزّراع‌ من‌ دون‌ استثناء، فرد من‌الافراد، ان‌ قطر صفحهٌ‌ خوزستان‌، ایالهٌ‌ مهمهٌ‌ عزیزهٌ جلیلهٌ‌ من‌ایالات‌ مملكهٌ‌ ایران‌ - صانهاالله‌ عن‌ الحدثان‌ - و هی من‌الصّفحات‌ التّی، لازذلت‌ قاصدا اصلاحها و امنیهٌ‌ اهالیها، و كلّما صرفت‌ اوقاتی فی اصلاح‌ داخل‌ المملكهٌ‌ كنت‌ متوجّها الی حال‌ اهالی تلك‌الصّفحهٌ‌ المهّمهٌ‌ الّتی كانت‌ سكنتها تحت‌الشّدهٌ‌ و كنت‌ انتهزالفرصهٌ‌ حتّی ادخلها فیالعیش‌ الرّغیدالّذی، كانت‌ الرّعیهٌ‌ فی تمام‌ ایران‌ تستریح‌ به‌، وتستانس‌ منه‌، و هذالاختلال‌الّذی شمل‌ حال‌ خزعل‌ لابّد، و ان‌ یسوقه‌ الی مالاینتظر من‌ عواقبه‌الوخیمهٌ‌ الّتی حصد تهایده‌ لنفسه‌، و كما ان‌ّالدهر یذیق‌ كلمن‌ اذاق‌العباد جوراً كذلك‌ انهضتی و ساقنی الی هذه‌الناحیهٌ‌، لنجاهٌ‌ صحفهٌ‌ خوزستان‌ اهالیها من‌ شدائد من‌ تسلّط‌ علیها و لذا امرنا بسوق‌الجیش‌ والعساكر، لایقاظه‌ من‌هذه‌النومهٌ‌ الثقیله‌، حتی تنجیالرعایا والسّكنهٌ ‌المظلومین‌ من‌ شّدهٌ‌ ظلمه‌ و جوره‌.
یا اخوانی و یا اولادی كلّكم‌ مظلومون‌ ولا یخفی علیكم‌ ان‌ّالعساكرلیسوا، بصدد ایذائكم‌ و تخویفكم‌، لاّنكم‌ لستم‌ مقصّرین‌ بل‌ ترجوا من‌الائمه‌، انّكم‌ تتنّعمون بنعمهٌ‌الایرانیهٌ‌ والامنیهٌ‌ و بالعیش ‌ الّرغید تتعیّشون‌ و لیس‌، نظرالدولهٌ‌ الی احد الا ّالی خزعل‌، لاّنه‌ هوالمقصر. و ان‌سیق‌النظام‌ والجیش‌ الی تلك‌الناحیهٌ‌‌ فهو محط‌ّ نظرالدولهٌ‌‌ لاغیر، و هوالّذی لابّد له‌ من‌الاضمحلال‌ و الهلاك‌، تحت‌ سیف‌ الانتقام‌، لعّله‌ یذوق‌ ما اذاقكم‌ و بتأییدالله‌ تعالی، عماًقریب‌ یتلبس‌ بلباس الّذلهٌ‌ والهوان‌ الّذی یلبسه‌الخائنون‌. و انتم‌الّذین‌، تكونون‌ بمنزلهٌ‌ اخوانی و اولادی‌، فلاّ بدوان‌ تكونوا معتمدین‌ علی قوهٌ‌ جنودالّدولهٌ‌ و‌ اعالموا ان‌ّ الجنود سیقت‌لحراستكم‌ و رفاهیتكم‌ لان‌الامرالقطعی قد صدر ان‌ّالجنود لاتنظر الیكم‌ الاّ بعین‌ الاخوهٌ‌ ‌و الوداد والمحبهٌ‌.
ولیعلم‌
اهالی خوزستان‌ قطعاً انّهم‌ فی ای نقطهٌ‌ من‌ نقاط‌ خوزستان‌، كانوا قاطنین یطمئنون‌ بانّهم‌ فی حمایتی بموجب‌ هذه‌الابلاغیه‌ ولا یتعرّض‌ لهم‌ احد بالسّوه‌ و یستظهرون‌ بمظاهرتی لهم‌ فیكل‌ امر من‌ الامور، ولا یتوقّع‌ منهم‌، الاّ ان‌ یثبتوا حبّهم‌ لایران و اعلام‌ رئیس‌ الجنود بانّهم‌تحت‌ اطاعة‌الدولهٌ‌ و اوامرها و انّا توجّهنا الیهذه‌الناحیهٌ‌ لانّ الاقی اخوانیالخوزستان‌، و ابشرهم‌ حضوراً ببشارة‌السعادهٌ والاصلاح‌ و الامنیهٌ ‌المقبلهٌ‌ الیهم‌، فیما سیأتی انشاءالله‌ تعالی ولایخفی علیكم‌، ان‌ الاوامر الاكیدهٌ‌ فی خذلان‌ خزعل‌، و كل‌ من‌ تابعه‌ سیصدر قریبا ًو لیحذرالاهالی من‌ ایجادالخائنین‌ و اتباع‌ خزعل‌ فی بیوتهم‌ و مساكنهم‌ لانّه‌ عمّا قریب‌ تكون بیوته‌ و مساكنه‌ تحت‌ شراره‌الاطواب‌ الهّوائیّهٌ‌ والارضیهٌ‌، فیلزم‌ كل‌ّ احد من‌ الاهالی، ان‌ یبعد نفسه‌ من‌ موافقهٌ‌ خزعل‌ و اتباعه‌ لئلاّیكونوا متّهمین‌ عند روساء جیوش‌الّدولهٌ‌ و هذه‌اخر واقعهٌ‌ من‌ وقایع‌ خوزستان‌، فلیحذرالنّاس‌ من‌الحشر مع‌ اتباع‌ خزعل‌، و ان‌ علم‌ او عرف‌ ان‌ّ احداً من‌ اتباع‌ خزعل‌ كان‌ فی بیت‌ احد من‌الاهالی، او توجّه‌ الی اهل‌ بیت‌ اتباع ‌و اولاده‌، فهو من‌ المقصّرین‌، و سیعذب‌ بعذاب‌ شدید، و فیالخاتمهٌ‌ منه‌ و تفضّلاً علیهم‌ مالم‌یكن‌ یصدر حكم‌ تهاجم‌الجیوش‌ و قدمهم‌ الی تلك‌اناحیهٌ‌، لرجع‌ احد من‌ اتباع‌خزعل‌، الی اطاعة‌الدولهٌ‌ و اتصّل‌ و توسّل‌ بالجیش‌ فلنصرف‌ عنة‌الّنصر و لننظر الیه ‌بنظرالعطف‌ واللطف‌ و كذا عند صدور امر التهاجم‌ والتقدم‌ و حركة‌ العساکر للاشتغال ‌بالحرب‌، لووجدوا سلاحاً عند احد من‌ اهالی تلك‌الناحیهٌ‌، علی خلاف‌ مقصد الجیش‌، لابدّ ، و ان‌ یكون‌ فی عداد اتباع‌ خزعل‌ و جزائه ‌الاعدام‌، لاغیر، فلیقراء، تمام‌ اهالی و عشایر تلك‌الحدود هذه‌الابلاغیهٌ‌ و لقد اعذر من‌انذر ایّاكم‌ ان تاسّفوا و تندموا بعد هجوم‌البلیّات‌ والسلام‌.
رئیس‌ الوزراء و الحاكم‌ علی كل‌قوی
رضا

عمارات‌ حكومتی و محلی كه‌ فعلاً من‌ سكونت‌ دارم‌ مشرف‌ به‌دریاست‌، و واردین‌ را هم‌ در این‌ نقطه‌ میپذیرم‌. اگر چه‌ منظرة‌ دریا بینهایت‌ زیباست‌ و گاهی با دوربین‌ آمدورفت‌ كشتیها راتماشا میكنم‌ و از مشاهدة‌ این‌ صفحه‌ دلربای طبیعت‌ لذّت‌ میبرم‌، ولی تمام‌ توجّهم‌ معطوف‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ است‌ و خیالی جز عزیمت‌ بدان‌ صوب‌ ندارم‌. به‌ این‌ قصد امر دادم‌ فوری كشتی حاضر كنند تا از بوشهر به‌طرف‌ بندر دیلم‌ حركت‌ نمایم‌.
اخیراً یك‌ فروند كشتی جنگی از آلمان‌ خریده‌ام‌ كه‌ آن‌ را به‌«پهلوی» موسوم‌ كرده‌اند. خیلی ‌میل‌ داشتم‌ با آن‌ كشتی حركت‌ نمایم‌، زیرا كه‌ هم‌ از كشتیهای قدیمی مظفّری و پرسپولیس‌ بزرگتر بود و هم‌ از آنها از همه‌ جهت‌ مطمئنتر. تحقیق‌ كردم‌، معلوم‌ شد كشتی مزبور حالیه در عدن‌ متوقّف‌ است‌ و چهارده‌ روز طول‌ دارد تا به‌بوشهر برسد. چون‌ عجله‌ داشتم‌ و تأخیر و توقف‌ را صلاح‌ نمیدیدم‌، گفتم‌ همان‌ كشتی مظفری را با وجود كهنگی و پوسیدگی و كوچكیحاضر كنند تا فردا به‌طرف‌ ساحل‌ خوزستان‌ حركت‌ نمایم‌.

در كشتی مظفری

مسافرت‌ در این‌ كشتی مخاطره‌ عظیمی بود. زیرا كه‌ مخصوص‌ سفر دریا ساخته‌ نشده‌ و چند جای آن‌ رخنه‌های فاحش‌ داشت‌ كه‌ هر لحظه‌ ممكن‌ بود، در آب‌ فرو رود. وقتی كه‌ به‌همراهان‌ تكلیف‌ ورود در این‌ كشتی كردم‌، رقّتی به‌من‌ دست‌ داد. كاپیتان‌ كشتی كه‌ موافق‌ انتظار، اطلاعات‌ وسیعی در امر دریانوردی نداشت‌، یك‌ روز مهلت‌ خواست‌ كه‌ كشتی را مرمّت‌ كرده‌، سوراخهای آن‌ را مسدود نماید و من‌ متفكر بودم‌ در دریایی مثل‌ خلیج‌ فارس‌ چگونه‌ میتوان‌ در چنین‌ سفینه‌ای مدت‌ سیوهشت‌ ساعت‌ زمام‌ اختیار را به‌دست‌ امواج‌ داد؟
علیالتّحقیق در این‌ سفر صدی هفتاد بیم‌ خطر میرفت‌. اما من‌ هیچ‌وقت‌ در مهالك‌ اندیشه‌ به‌خود راه‌ نداده‌ و در راه‌ وصول‌ به‌مقصود جان‌ و مال‌ را مهم‌ نمیشمارم‌. فردا یك‌ ساعت‌ بعد ازظهر از منزل‌ به‌جانب‌ نقطه‌ای از بندر كه‌ قایق‌ در آنجا منتظر ما بود حركت‌ كردم‌. كشتی در یك‌ فرسخی ساحل‌ انتظار داشت‌ و بایستی این‌ مسافت‌ را با قایق‌ طی نمود. خدا و مقصود مقدس‌خود را در نظر گرفته‌، با حاكم‌ و اعیان‌ بوشهر و اهالی كه‌ تا كنار دریا به‌بدرقه‌ آمده‌ بودند خداحافظی كرده‌ در قایق‌ نشستم‌. بعضی از همراهان‌ را اجازه‌ دادم‌ كه‌ با من‌ سوار شوند و بقیه‌ در قایق‌ دیگر بنشینند. قایق‌ با حركتی ناگهانی از ساحل‌ دور گشت‌ و به‌جانب كشتی رهسپار شد.حركات‌ قایق‌ بیتماشا نبود. از جانبی به‌جانبی متمایل‌ میشد و امواج‌ با چهرة‌ سیاه‌ و لبان‌ كف‌آلود حاشیه‌ اعلای آن‌ را میبوسیدند.
این‌ قایق‌ ضعیف‌ كه‌ بر پشت‌ امواج‌ قوی سوار بود و با چابكی تمام‌ با حركات‌ متغیرانه‌ آنها بازی كرده‌ و یكان‌یكان‌ را به‌ملاطفت‌ از پهلوی خود دور نموده‌ با جنبشی چالاكانه‌ بر دوش ‌موج‌ دیگری بالا میگرفت‌، مرا به‌اندیشه‌ فرو برد و به‌خاطرم‌ آورد كه‌ نوع‌ بشر برای مقهور كردن‌ این‌ عنصر بیرحم‌ و پرنفع‌، یعنی دریا، چه‌ زحماتی كشیده‌ و چه‌ تجربیاتی كرده‌ است‌. آن‌ شخصی كه‌ قایق‌ را اختراع‌ كرد و دورة‌ سواری بر تنه‌های درخت‌ و الوارهای ناهموار را سپری نمود، حقیقتاً چه‌ خدمت‌ بزرگی به‌تمدن‌ و آسایش‌ زندگانی انسان‌ كرده‌ است‌! همین‌ مقدار ترقی آیا چقدر مدت‌ لازم‌ داشته‌ و چه‌ جانها بر سر این‌ كار رفته‌ است‌؟ و از آن‌ روز تاكنون‌ فن‌كشتیرانی و صنعت‌ كشتیسازی چه‌ مراحل‌ عظیمی را طی كرده‌ است‌؟
مثل‌ همیشه‌ از فكر عمومی متوجه‌ منظور خصوصی و همیشگی خود، یعنی ایران‌ افتادم‌ و برحرمان‌ وطن‌ خود از نعمت‌ دریانوردی و حكومت‌ بر این‌ عنصر سیال‌ محزون‌ گشتم‌. متأسفانه‌ در عهدی كه‌ ممالك‌ روی زمین‌ بیش‌ از پیش‌ به‌اهمیت‌ دریاها واقف‌ شده‌ و بر سر تصرّف‌ یك‌ مشت‌ آب‌ شور، خونها میریختند و خاكها از دست‌ میدادند، سرنوشت‌ ملت‌ ایران‌ به‌دست‌ پادشاهانی طماع‌ و خودخواه‌ و غافل‌ افتاده‌ بود كه‌ دیدة‌ كوتاه‌بین‌ آنها از حدود «چشمه‌علی» و رودخانه‌ «جاجرود» دورتر نمیدید. به‌شكار رفتند و سرسره‌بازی كردند و بر عدة‌ زنان‌ و خواجه‌سرایان‌ افزودند و گذاشتند كه‌ دول‌ اروپا نه‌ تنها آبهای دوردست‌ را برادرانه‌ یا خصمانه‌ تقسیم‌ كنند، بلكه‌ به‌دریای مخصوص‌ ایران‌ و راه‌ منحصر به‌فرد مملكت‌ آنها نیز وارد شوند، ودست‌ بیاحترامی دراز كنند. دریایی كه‌ در اعماق‌ آن‌ گنجهای بی پایان‌ خفته‌ و سطح‌ آن‌ گذرگاه‌ ذخایر و مصنوعات‌ روی زمین‌ است‌، متأسفانه‌ هیچ‌ بهبودی در اوضاع‌ ساحل‌ نشینان‌ خود خاصه‌ ایرانیان‌ بنادر حاصل‌ نكرده‌ است‌. ثروت‌ بی پایان‌ از پیش‌ چشم‌ آنها میگذرد و از دست‌ آنها عبور میكند و ذرّه‌ای احوال‌ معاش‌ و علمی آنها خوبتر نمیشود. فیالحقیقتاً چقدر تأسف‌آور است‌ و چقدر شبیه‌ است‌، وضع‌ ایرانیان‌ مقیم‌ بنادر و جزایر خلیج‌ فارس‌ به‌ماهی كه‌ در امثال‌ گویند، همواره‌ غریق‌ بحر است‌ و همیشه‌ خشك‌ لب‌ و آرزومند آب‌. در تمام‌ عالم‌ اشخاصی كه‌ در ساحل‌ دریاها هستند به‌زودی توانگر میشوند، اما روزبه‌روز اهالی بنادر خلیج‌فارس‌ گداتر میگردند. زیرا كه‌ سیاست‌ بی عمق‌ و سبكسرانه‌ قاجاریه‌، این‌ هموطنان‌ زحمتكش‌ ما را مزدور یا تماشاچی اجانب‌ كرده‌ است‌.
مثلاً اهل‌ بوشهر با تحمّل‌ گرمای سخت‌ و هوای بد، هنوز استطاعت‌ ندارند كه‌ كوچه‌های شهرخود را پاك‌ و آباد سازند، و از دنیای متمدنی كه‌ در دروازة‌ آن‌ قرار گرفته‌اند اندكی استفاده‌ نمایند. اگر داخلة‌ خاك‌ امن‌ باشد، تمام‌ بنادر خلیج‌ فارس‌ كم‌ و بیش‌ قابل‌ ورود به‌صدور مال‌التّجاره‌ و توقف‌ سفاین‌ هستند. نقص‌ این‌ بندرگاهها علاوه‌ بر امنیت‌ داخله‌ و فقدان‌ راههای بزرگ‌ تجارتی مخصوصاً یك‌ رشته‌ راه‌آهنی است‌ كه‌ اگر كشیده‌ شود و مركز بنادر را به‌بلاد معتبره‌ داخل‌ فلات‌ متصل‌ كند اهمیت‌ خلیج‌ فارس‌ و بنادر جنوبی ایران‌ صد درجه‌ بیشتر خواهد شد.
هوای این‌ قسمت‌ به‌قدری گرم‌ است‌ كه‌ اگر چه‌ برج‌ عقرب‌ بود، در برازجان‌ همراهان‌ شب‌ را روی بام‌ استراحت‌ كردند. درجة‌ حرارت‌ خلیج‌ فارس‌ در تابستان‌ در بعضی نقاط‌ چهل‌ و در بعضی نواحی پنجاه‌ درجه‌ سانتیگراد است‌. آب‌ خلیج‌ فارس‌ از هر دریایی شورتر است‌. اوضاع‌ زندگانی و لباس‌ و میزان‌ فكر و ذوق‌ اهل‌ بنادر به‌غایت‌ تأسف‌آور است‌. در این‌ موقع‌ كه‌ قایق‌ متزلزل‌، ما را در میان‌ آب‌ و هوا حركت‌ میداد، در كمال‌ خلوص‌ از خداوند مسألت‌ نمودم‌ كه‌ مرا موفق‌ دارد، مطابق‌ آروزی دیرین‌ خود، بنادر ایران‌ را آزاد و آباد كنم‌ و این‌ خلیج‌ پربركت‌ را كه‌ اكنون‌ دیوار زندان‌ ایران‌ محسوب‌ میشود، مبدل‌ به‌دروازه‌ای كنم‌ كه‌ ثروت‌ و علوم‌ و صنایع ‌دنیای متمدن‌ از آن‌ به‌داخلة‌ مملكت‌ ورود نماید.
بالاخره‌ قایق‌ به‌سلامت‌ رسید. از پلكان‌ به‌عرشه‌ كشتی صعود كردیم‌. اما كثافت‌ و اندراس‌كشتی و بوی نفت‌ و گرد ذغال‌سنگی كه‌ تازه‌ ریخته‌ بودند و سطح‌ كشتی را سیاه‌ كرده‌ بود، اسباب‌ انزجار خاطر شد. هر چند امر دادم‌ با تلمبه‌ شست‌ و شوی كامل‌ كردند به‌قسمی كه‌ تامسافتی آب‌ دریا قیرگون‌ شد. اما بوی تعفّن‌ باقی ماند. حركات‌ كشتی نیز مزید بر علت‌ گردید. كم‌كم‌ هوا تاریك‌ و دریا منقلب‌ شد و همراهان‌ به‌كلی از پای در آمدند و به‌ناخوشی دریا و دوّار سر مبتلا شدند. دبیر اعظم‌ و وزیر پست‌وتلگراف‌ و قوام‌الملك‌ چنان‌ انقلابی داشتند كه‌ حالتشان‌ رقّت‌انگیز بود. حتی نمیتوانستند كلاه‌ را از زمین‌ برداشته‌ بر سر بگذارند. عموماً درحال‌ اغما بودند. در این‌ میان‌ من‌ و وزیر داخله‌ مقاومت‌ میكردیم‌. از انقلاب‌ دریا، كاپیتن‌ متوحش‌ شد.
دولت‌ ایران‌ در خلیج‌ فارس‌، دارای كشتی قابلی كه‌ لایق‌ دریانوردی باشد نیست‌ و من‌ هم‌ عزم‌ كرده‌ بودم‌ كه‌ اگر قایق‌ كوچكی هم‌ از مال‌ دولت‌ ایران‌ دست‌ بیاید، آن‌ را بر هر كشتی دیگر ترجیح‌ داده‌ و در آن‌ مسافرت‌ كنم‌. این‌ كشتی كه‌ من‌ و اتباع‌ مرا میبرد و گرفتار امواج‌ ساخته‌، موسوم‌ است‌ به‌كشتی مظفّری، و تقریباً زورقی است‌ كه‌ اساساً برای سیر در دریا ساخته‌ نشده‌ و مخصوص‌ عبور از كانالها و رودخانه‌ها و تفرّج‌ در سواحل‌ است‌. با وجود كوچكی، ای كاش‌ نو و پاكیزه‌ بود كه‌ در آن‌ صورت‌ به‌طیب‌ خاطر خود را به‌دریا میسپردیم‌ ولی كشتی مزبور گویا كثیف‌ترین‌ سفینه‌ای باشد كه‌ امروز در دریاها و اقیانوسها در گردش‌ است‌. در و دیوار و روزنه‌های آن‌ به‌غبار ذغال‌ و چربی نفت‌ آغشته‌ است‌. و اگر شخصاً نمیایستادم‌ و امر به‌شستن‌ نمیكردم‌ توقف‌ در آن‌ میسر نبود. عفونت‌ كشتی اگر هم‌ امواج‌ شبانه‌ ممّد آن‌ نمیشد برای مریض‌ كردن‌ مسافرین‌ كفایت‌ میكرد.
جای تشكر است‌ كه‌ در خط‌سیر ما هیچ‌ كشتی بزرگ‌ و با مهابتی ملاقات‌ نشد كه‌ حقارت‌كشتی ما را نمایانتر سازد والا تجسم‌ حقارت‌ كشتی از نقطه‌نظر مملكت‌ شاید تأثیراتش‌ برای من‌ زیادتر بود از این‌ ابتلایی كه‌ در قبّة‌ دریا داشتم‌. خاصیت‌ موجود زنده‌ و نشوونمای عالم‌ در میل‌ به‌توسعه‌ و ترقّی است‌. فوق‌العاده‌ تأسف‌خیز است‌، كه‌ در تمام‌ دوره‌ سلطنت‌ قاجاریه‌، كسی به‌فكر تهیّه‌ چند كشتی معتبر در این‌ گذرگاه‌ مهم‌ نیفتاده‌، امر این‌ شریان‌ بزرگ‌ تجارتی را مهمل‌ گذاشتن‌ و به‌تفرّج‌ در چمن‌ سلطانیه‌ و شكار جرگه‌ اطراف‌ تهران‌ و عشرت‌ «عشرت‌آباد» پرداختن‌ شخص‌ را متعجب‌ و خشمناك‌ میكند. آیا میشود خلیج‌ فارس‌ را فراموش‌ كرد؟ واقعاً زمامدار مملكت‌ چقدر باید در خواب‌ باشد كه‌ این‌ موقع‌ مهم‌ را نبیند!
خلیج‌ فارس‌ را اولین‌ عرصه‌ كشتیرانی انسان‌ باید دانست‌. از كشفیات‌ و حفریات‌ بحرین‌ و حوالی بوشهر معلوم‌ شده‌ است‌ كه‌ بیش‌ از هزار سال‌ قبل‌ از میلاد در خلیج‌ فارس‌ مؤسسات‌ بحرپیمایی دایر بوده‌ است‌. از عهدی كه‌ اولین‌ دولت‌ مقتدر در حدود خلیج‌ فارس‌ تشكیل‌ شده‌ است‌ تا امروز هیچ‌ پادشاه‌ دوراندیش‌ و ترقّیطلبی از یاد خلیج‌ فارس‌ غافل‌ نبوده‌ است‌. در تاریخ‌ عالم‌، نخستین‌ اسمی كه‌ از دریا برده‌ میشود ذكر این‌ خلیج‌ است‌. قریب‌ چهارهزار سال‌ قبل‌ از میلاد پادشاهان‌ كلده‌ در این‌ دریا كشتی رانده‌ و حتی به‌بحر عمان‌ نیز دست‌ انداخته‌اند. تجارتی كه‌ در عهد فنیقیها و بابلیها در این‌ بحر میشده‌ بیاهمیت‌ نیست‌. امتعه‌ آسیای جنوبی از این‌ راه‌ به‌بازارهای اروپای جنوبی نقل‌ میشد. داریوش‌ كبیر سطح‌ خلیج‌ فارس‌ را از سفاین‌ ایران‌ مستور نمود و اسكندر در سیصدوبیست‌وپنج‌ قبل‌ از میلاد وقتی به‌كنار «سند» رسید «نثاركوس‌» امیرالبحر خود را امر داد كه‌ بحر عمان‌ و خلیج‌ فارس‌ را گردش‌ كند. او نیز از «سند» تا شط‌العرب‌ را متهورانه‌ سیاحت‌ كرد. «تراژان‌» سردار رومی بعد از غلبه‌ بر آسیای غربی بیاختیار خود را به‌خلیج‌ فارس‌ رسانیده‌ و در آن‌ به‌كشتیرانی مشغول‌ شد. در عهد ساسانیان‌، ایـن‌ گذرگاه‌ مهم‌، تجارت‌ دنیای متمدن‌ را از روی سینه‌ خود عبور میداد و از اقصـای آسیا،
اجناس‌ مختلفه‌ در آن‌ وارده‌ شده‌ و در انتهای خلیج‌ به‌دست‌ كاروان‌ و قوافل‌ سپرده‌ میشد.
بیدارترین‌ ملت‌ آنهایی بوده‌اند كه‌ بیشتر به‌خلیج‌ فارس‌ اعتنا میكرده‌اند. تذكّر تاریخ‌ این‌ دریا نكته‌ فوق‌ را ثابت‌ میسازد. دولت‌ ایران‌ در زمانی كه‌ تاریخش‌ روشن‌ است‌، توجّهاتش‌ به‌طرف‌ این‌ آبها جزرومد غریبی داشته‌ است‌. مدّ آن‌ در عهد جلوس‌ پادشاهان‌ توانا، مثل‌ سلاطین‌ اول‌ و سوم‌ صفویه‌ و قهرمان‌ افشار و جزر آن‌، در ادوار ضعف‌آور شاه‌ سلطان‌حسین‌ و قاجاریه‌ است‌. توجه‌ دول‌ دریانورد اروپا به‌خلیج‌ فارس‌ در عهد صفویه‌ شروع‌ شد. تجارت‌ این‌ دریا، خاصه‌ ابریشم‌ ایران‌، رشته‌ای بود كه‌ تجار طماع‌ را به‌این‌ دریا میكشید. در عهد شاه‌اسمعیل‌ اول‌، پرتغالیها كه‌ ملاح‌ و سیاح‌ معروفشان‌ «واسكودگاما» پیشرو دریانوردان‌ عهد بود، به‌خلیج‌ فارس ‌راه‌ یافتند. در 913 «آلفونس‌ دالبوكرك‌» با سفینه‌ای چند به‌«مسقط‌» وارد شده‌ سپس‌ شهر«هرمز» را به‌دادن‌ مالیات‌ سالیانه‌ مجبور كرده‌ و بعدها آنجا را كاملاً قبضه‌ نمود و محل‌ قلاع‌ نظامی و استحكامات‌ كرد. بنا بر قول‌ مورخین‌ اروپایی در این‌ زمان‌ «هرمز» چهل‌هزار سكنه‌ داشته‌ است‌. پرتغالیها بعد از تصرف‌ این‌ موقع‌ مهم‌، كه‌ مركز عملیات‌ نظامی و تجارتی آنها شد، به‌تدریج‌ كه‌ تمام‌ بنادر و سواحل‌ خلیج‌ ایران‌، خاصه‌ نقطه‌ای كه‌ امروز بندرعباس‌ نام‌ دارد. و پرتغالیها آن‌ را «كامبرون‌» خواندند غلبه‌ نمودند، و بیش‌ از یك‌ قرن‌ صاحب‌ اختیار خلیج‌ فارس ‌شده‌ و هیچ‌ كشتی را بدون‌ دادن‌ باج‌، رخصت‌ ورود و خروج‌ نمیدادند.
قدرت‌ آنها به‌درجه‌ای رسید كه‌ تا مسافتی در داخله‌ مملكت‌ هم‌ دخالت‌ كرده‌ و حکام را به‌انقیاد خود وامی داشتند و دولت‌ صفویه‌ را به‌چیزی نمیشمردند.
شاه‌عباس‌ بعد از نظم‌ داخله‌ متوجه‌ دریای فارس‌ شد و به‌معاضدت‌ دولت‌ انگلیس‌ كه‌ در این‌ وقت‌ حاضر برای شركت‌ در جنگ‌ و طرد پرتغالیها شده‌ بود، بر سواحل‌ خلیج‌ فارس‌ حمله‌ برد. در 1023 داودخان‌ حاكم‌ فارس‌ را به‌تصرّف‌ بندرعباس‌ گماشت‌ و در 1031 با انگلیس‌ عهدنامة‌ مفیدی بست‌. دو ماه‌ تمام‌ حصار «هرمز» محصور بود. ایرانیها در این‌ جنگ‌ به‌قدری رشادت‌ و لیاقت‌ بروز دادند كه‌ امروز من‌ از تذكر آن‌ به‌وجد آمده‌ سختیهای این‌ كشتی كثیف‌ و دریای منقلب‌ را فراموش‌ میكنم‌. ایرانی در هر عهدی كه‌ قائد توانایی دارد، تواناست‌ و روزی كه‌ دولتش‌ ضعیف‌ است‌، ضعیف‌ و عبارت‌ «الناس‌ علی دین‌ ملوكهم» بیش‌ از همه‌ جا در ایران‌ مصداق‌ پیدا میكند. این‌ اسباب‌ تأسف‌ است‌ زیرا كه‌ من‌ میل‌ دارم‌ ملتی كه‌ امروز به‌خدمت‌ آن‌ قیام‌ كرده‌ام‌، ثبات‌ خلق‌ و استقلال‌ ذات‌ و اعتماد بر نفس‌ داشته‌ باشد، تا بیشتر فرمانده‌ از فكر و شمشیرش‌ استفاده‌ كند و مملكت‌ سعادتمندتر باشد. اما چه‌ چاره‌، كه‌ سلاطین‌ سلف‌، باب‌ هر قسم‌ تعلیم‌ را جز درویشی و عیّاشی و لاقیدی بر روی خلق‌ بستند، و از اعمال‌ ناشایست‌ و سستی ارادة‌ خود درس‌ بسیار وخیمی به‌مردم‌ دادند. سابقاً اشاره‌ كردم‌ كه‌ در فاصلة‌ قلیل‌ میان‌ عهد شاه‌سلطان‌حسین‌ و نادر، چگونه‌ ملت‌ ایران‌ از حضیض‌ سستی به‌اوج‌ قدرت‌ و توانایی رسید. اوضاع‌ خلیج‌ فارس‌ هم‌ مثل‌ اخلاق‌ ملت‌ ایران‌ بود.
شاه‌عباس‌ قریب‌ چهارصد توپ‌ از قلعة‌ هرمز گرفت‌. پرتغالیها تسلیم‌ شدند و تمام‌ متصرفات‌ و مؤسسات‌ و قلاع‌ خود را به‌ایران‌ واگذاشتند، به‌استثنای صید مروارید در بحرین‌ و حق‌ گمرك‌ در جزیره‌ قشم‌. و شاه‌ به‌شرط‌ آنكه‌ فقط‌ تاجر باشند و در سیاست‌ وارد نگردند، به‌آنها اجازه‌ اقامت‌ داد و قلاع‌ آنها را محل‌ ساخلو ایران‌ ساخت‌. حتی انگلیسیها را هم‌ با آن‌ همه‌ مساعدت‌كه‌ به‌وسیله‌ بحریه‌ خود كرده‌ بودند درخلیج‌ فارس‌، تصرف‌ و اختیاری نداد چون‌ برافراشتن‌ بیرق‌، خاص‌ دولت‌ ایران‌ بود، شاه‌ اجازه‌ داد كه‌ دولت‌ انگلیس‌ هم‌ فقط‌ یك‌ بیرق‌ بلند كند.
بعد از شاه‌عباس‌ تدریجاً ایران‌ خلیج‌ خود را فراموش‌ نمود و اعراب‌ آن‌ سوی مرز دست‌ تطاول‌ دراز كرده‌ در آب‌ و در خشكی به‌دزدی و راهزنی مشغول‌ گشتند و عمال‌ دولت‌ را بیاختیار ساختند. نادرشاه‌ با نظر دوربین‌ خود اهمیت‌ خلیج‌ فارس‌ را دریافت‌ و چون‌ ملت‌ ایران‌ تاج‌ پادشاهان‌ خود را به‌او تقدیم‌ كرد، بدواً به‌دریا روی آورد. تمام‌ سواحل‌ و جزایر خلیج‌ فارس ‌را منقاد نمود. این‌ پادشاه‌ اگر مجال‌ مییافت‌، بحریه‌ صحیحی ایجاد مینمود. مقدمات‌ آنرا به‌این‌ ترتیب‌ فراهم‌ آورد كه‌ در شمال‌ و جنوب‌ كارخانه‌ كشتیسازی ایجاد كرد و از مازندران‌ به‌بنادر، چوب‌ حمل‌ مینمود و استادان‌ انگلیسی را برای تعلیم‌ و تربیت‌ ایرانیان‌ اجیر كرد و قرب ‌سی كشتی جنگی در خلیج‌ فارس‌ به‌حركت‌ آورد و پرتغالیها و هندیها و انگلیسیها را مزدور سفاین ایران‌ ساخت‌ تا ایرانیان‌ عملاً دریانوردی بیاموزند. اما چه‌ سود كه‌ دورة‌ اقتدار این‌ شاه‌ طولی نكشید. با رفتن‌ او، كشتیها نیز پراكنده‌ و تارومار گردید و دولت‌ قاجار كه‌ بعد از دولت‌ كم‌ دوام‌ زندیه‌ تثبیت‌ یافت‌، از آن‌ بحریه‌ كه‌ شالوده‌اش‌ ریخته‌ شده‌ بود، نتوانست‌ استفاده‌ كند وحتی بقایای آن‌ را جمع‌ آورد. یكی از سیاحان‌ اروپا كه‌ یك‌ قرن‌ بعد از نادر به‌بنادر آمده‌ گوید « در سواحل‌ ایران‌ استخوانبدی كشتیهای عهد نادر را دیدم‌ كه‌ چون‌ مال‌ بیصاحب‌ ریخته‌ وپاشیده‌ بود و محافظ‌ و مراقبی نداشت‌.»
در ضمنی كه‌ اوراق‌ تاریخ‌ خلیج‌ فارس‌ را از پیش‌ نظر میگذرانم‌ بار دیگر سیمای محبوب‌ كریم‌خان‌ پیش‌ چشمم‌ مجسم‌ میشود. این‌ سلطان‌ را من‌ دوست‌ دارم‌ و بیاندازه‌ احترام‌ میكنم‌ زیرا كه‌ بعد از شاه‌عباس‌ و نادر، و شاید بهتر از این‌ دو پادشاه‌، راه‌ ترقی مملكت‌ را دریافته‌ بود و از این‌ جهت‌ هم‌ّ خود را به‌توسعة‌ تجارت‌ و صنعت‌ مصروف‌ میكرد.
در اوضاع‌ خلیج‌ فارس‌ مهر مخصوص‌ اخلاق‌ او پدیدار است‌. زیرا كه‌ بعد از مصفا كردن‌ ایران‌ از وجود رقبای خود، بیتأمل‌ به‌خلیج‌ فارس‌ روی آورد. خارجیان‌ را نوازش‌ كرد و آنها را به‌تجارت‌ تشویق‌ نمود و آزادی بخشید، اما در تحت‌ نظر عمال‌ ایرانی، تا جز به‌تجارت‌ نپردازند.


جزیره‌ خارك‌

هلاندیها كه‌ از هرج‌ومرج‌ قبل‌ از كریم‌خان‌ استفاده‌ كرده‌ از بصره‌ به‌جزیره‌ خارك‌ كه‌ اكنون‌ كشتی ما از نزدیكی آن‌ میگذرد، آمدند و استحكاماتی ساختند. این‌ جزیره‌ در ده‌فرسخی شمال‌ غربی بوشهر است‌. یك‌ فرسخ‌ و نیم‌ طول‌ و یك‌ فرسخ‌ عرض‌ دارد. در محصول‌ مروارید، این‌جزیره‌ رقیب‌ بحرین‌ است‌. ماهی و گچ‌ نیز از مال‌التجاره‌های آنجاست‌. مروارید خارك‌ در صلابت‌ و سفیدی بر مروارید بحرین‌ و «سرندیب‌» ترجیح‌ دارد. عدة‌ سكنة‌ آن‌ را در آن‌ عهد، دوازده‌هزار نفر نوشته‌اند. بیشتر سنّی هستند. شغلشان‌ تجارت‌ و ملاحّی و صید مروارید است‌ اما كریم‌خان‌، خارك‌ را از آنها گرفته‌، به‌فرانسویها بخشید كه‌ به‌تجارت‌ مشغول‌ باشند. فرانسویها مواظبت‌ كاملی در آنجا نكردند و بعدها در عهد قاجاریه‌، انگلیسیها به‌خیال‌ تصرف‌ آن‌ افتادند، زیرا كه‌ موقعیت‌ نظامی مهمی دارد. دو مرتبه‌ در موقع‌ جنگهای هرات‌ این‌ جزیره‌ را ایستگاه‌ نظامی كردند و مأمورین‌ و اموال‌ خود را از بوشهر به‌آنجا نقل‌ نمودند، لیكن‌ بعد از «مصالحه‌پاریس‌» آنجا را تخلیه‌ كردند. در مقابل‌ جزیره‌ خارك‌، جزیره‌ خاركو است‌ كه‌ زمستانها غالباً غیرمسكون‌ و تابستانها منزلگاه‌ ماهیگیران‌ است‌.


عهد قاجاریه‌

دوره‌ قاجاریه‌ شروع‌ شد. انگلیسیها با شیوخ‌ متمرّد قراردادهایی بستند. دولت‌ ایران‌ به‌انگلیسیها حق‌ داد، كه‌ در موقع‌ لزوم‌، برای مرمت‌ كردن‌ كشتیهای خود، در ساحل‌ ایران‌ قدم‌گذارند. ناپلئون‌ كه‌ از اقصای اروپا بهتر از فتحعلیشاه‌ به‌اهمّیت‌ خلیج‌ فارس‌ آگاه‌ بود خواست‌ از وضع‌ جغرافیای این‌ معبر معتبر استفاده‌ كند. پس‌ با دربار قاجاریه‌ وارد گفتگو گردید. اماحكومت‌ ایران‌ به‌قدری نالایق‌ بود كه‌ از این‌ فرصت‌ بینظیر استفاده‌ مهمی نكرد، و درباریان‌ كه‌ از برق‌ طلای روس‌ و انگلیس‌ خیره‌ بودند نتایجی را كه‌ میشد از رقابت‌ این‌ دول‌ اروپایی نصیب‌ دولت‌ ایران‌ گردد و به‌مساعدت‌ فرانسه‌ بحریه‌ ایران‌ قوت‌ بگیرد، هیچ‌ در نظر نیاوردند و كار به‌جایی كشید كه‌ دولت‌ از این‌ دریا در حقیقت‌ محروم‌ ماند و خارجیان‌، حتی در عهدنامه‌هایی كه‌ میان‌ خود میبستند، لازم‌ نمیدانستند آب‌ خلیج‌ فارس‌ را هم‌ تقسیم‌ كنند. زیرا كه‌ آن‌ را اصلاً مال‌ دولت‌ ایران‌ نمیخواستند بدانند كه‌ محتاج‌ به‌تقسیم‌ باشد.
دولت‌ انگلیس‌ بعد از آنكه‌ در محاصرة‌ هرات‌ كامیابی را با ایران‌ دید، قشونی در بوشهر پیاده‌ كرد تا ایران‌ متوجه‌ جنوب‌ شود، و از هرات‌ كه‌ دروازة‌ هندوستانش‌ میگفتند، صرفنظر نماید. از آن‌ وقت‌ تا كنون‌ این‌ دولت‌ از خلیج‌ فارس‌ صرفنظر نكرده‌ است‌. ادارات‌ آنها، خاصه‌ تلگرافخانه‌های بنادر، ملجاء ناراضیها و بست‌ فراریان‌ شد. به‌وسیله‌ كمپانی لینچ‌، كشتیرانیخلیج‌ فارس‌ را به‌خود انحصار داد و هفت‌ خط‌ مهم‌ دایر كرد. در اول‌ قرن‌ بیستم‌ از سه‌ میلیون‌ لیره‌ قیمت‌ صادرات‌ خلیج‌ فارس‌، قریب‌ چهل‌ هزار تومان‌ فقط‌ سهم‌ سایر ملل‌ بود. مأمورین‌ سیاسی در مسقط‌ و كویت‌ و جزایر بحرین‌ و بوشهر و بندرعباس‌ مقام‌ دارند كه‌ مواظب‌ منافع‌ انگلیس‌اند. تقریباً تمام‌ تجارت‌ رود كارون‌ متعلق‌ به‌انگلستان‌ و مستعمرات‌ آن‌ است‌.
بدیهی است‌ به‌واسطه‌ مخازن‌ سرشار نفتی كه‌ در ایران‌ موجود است‌ و فعلاً استخراج‌ میشود، میتوان‌ گفت‌، شركتهای ایرانی اگر در خلیج‌ فارس‌ تشكیل‌ شود، همیشه‌ بار برای حمل‌خارجه‌ كه‌ عبارت‌ از مواد نفتی باشد، دارا خواهد بود و حقیقتاً مورد تأسف‌ است‌ كه‌ تا به‌حال‌ سرمایه‌ داران‌ ایرانی این‌ نكته‌ را در نظر نگرفته‌اند. به‌همین‌ ملاحظه‌، من‌ كه‌ همیشه‌ علاقه‌ تامی ‌به‌توسعة‌ اقتصادیات‌ و تجارت‌ ایران‌ داشته‌ و دارم‌ به‌تجار ایرانی خاطرنشان‌ كرده‌ام‌ كه‌ باید در فكر تكمیل‌ مؤسسات‌ تجارتی خود بوده‌، اسباب‌ كار را مستقلاً فراهم‌ سازند.


فوت‌ فرصت‌

در نوشتن‌ این‌ سطور، قصدم‌ تحریر گزارش‌ یومیه است‌ و ابداً میل‌ ندارم‌ به‌اشخاص‌ و دودمانها تعرض‌ بكنم‌. ولی چه‌ باید كرد كه‌ هر قدمی برمیدارم‌، علامتی از تن‌پروری و بیفكری و خرابكاریهای عمدی تخت‌نشینان‌ قاجار حكایت‌ میكند. سلطنت‌ پنجاه‌ساله‌ ناصرالدین‌ شاه‌، كه‌ قاجاریه‌ او را گل‌ سرسبد و درّة‌التّاج‌ خود میدانند، تصادف‌ كرده‌ بود، با جنبش‌ علم‌ و صنعت‌ ممالك‌ متمدنة‌ كرة‌ ارض‌ كه‌ با نهایت‌ سعی و جدّ، خود را از سلاح‌ دانش‌ و فنون‌ مختلفه‌ مسلّح‌ و مجهّز میكردند.
نوع‌ بشر در قرن‌ نوزدهم‌ میلادی شتاب‌ و دقّتی كه‌ در پیش‌رفتن‌ و ترقّی كردن‌ نشان‌ میداد، شبیه‌ بود به‌شخصی كه‌ پنجاه‌ سال‌ در خواب‌ غفلت‌ باشد و بخواهد در پنج‌ روز باقی، تلافی مافات‌ كند. در این‌ قرن‌ میتوان‌ گفت‌ كه‌ انسان‌ به‌قدر تمام‌ دورة‌ ایجاد خود، صرف‌ قوه‌ و ابراز كوشش‌ كرده‌ است‌. ملل‌ متنوعه‌ سعی داشتند كه‌ در آخرین‌ مسابقه‌ از یكدیگر باز نمانند و بیش‌ از همسایگان‌ خود به‌وسعت‌ خاك‌ و آب‌ و استقرار نظم‌ و توسعه‌ تمدن‌ و ترقّی سرزمین‌ خود بیفزایند. رفتند و رسیدند به‌جایی كه‌ نه‌تنها باعث‌ آسایش‌ خودشان‌ است‌، بلكه‌ افتخار نوع‌ بشراست‌.
در بحبوحة‌ این‌ گیرودار، شاهنشاه‌ ایرانمدار نه‌ تنها به‌خود تكانی نداد، عالماً و عامداً با طرز ریا و سالوس‌ و خوابهای خرگوشی چنان‌ پشت‌پایی بر این‌ مملكت‌ زد كه‌ ذرات‌ آن‌ را فقط‌ در دیار بدبختی یا سرزمین‌ عدم‌ باید جست‌وجو نمود! من‌ منتظرم‌ كه‌ ایران‌ بحریه‌ داشته‌ باشد. غریب‌ خیالی و عجب‌ انتظاری! كسی كه‌ اوضاع‌ آنروز را در مقابل‌ خود ببیند و آگاه‌ باشد كه‌ درآن‌ نیم‌قرن‌ منحوس‌، چه‌ بلایی بر سر خلیج‌ فارس آمده‌ است‌، آیا باز متوقّع‌ مشاهده‌ بحریه‌ درخلیج‌ فارس‌ باید باشد؟
بهتر آنكه‌ از این‌ موضوع‌ نیز صرفنظر كنم‌، زیرا كه‌ خون‌ جاری میشود از چشم‌ اشخاصی كه‌ به‌تعصّب‌ ملی آشنا بوده‌ و صفحه‌ خلیج‌ فارس‌ را با این‌ نقوش‌ ننگ‌ ببینند. خدای را شكر كه‌ من‌ موفق‌ شدم‌ قشون‌ بیگانگان‌ را از بنادر خارج‌ كنم‌، و بیرق‌ شیروخورشید را بر سواحل‌ جنوب‌ ایران‌، نصب‌ نمایم‌. خدای را شكر كه‌ همین‌ زورق‌ معیوب‌ كه‌ خود ایستاده‌ و دادم‌ تعمیرش‌ كردند، زورقی است‌ كه‌ نسیم‌ دریا بیرق‌ شیروخورشید را بر فراز آن‌ به‌اهتزاز در میآورد. در این‌صورت‌ هیچ‌ اهمیّت‌ ندارد كه‌ من‌ و همراهانم‌ دراین‌ سفینه‌ مریض‌ شویم‌ و یا در قلب‌ دریا جای كنیم‌.


خطر
شب‌ قبل‌ از عزیمت‌ از بوشهر، خبر كتبی محرمانه‌ از یكی از مبادی مهمه‌ رسید و دبیر اعظم‌ به‌من‌ ارائه‌ داد كه‌ شیخ‌خزعل‌ از تجهیزات‌ قشون‌، سخت‌ نگران‌ است‌ و قوای خود را در سر راهها تمركز داده‌ است‌ و میداند كه‌ برای فرماندة‌ كل‌ قوا، خط‌سیری جز بندر بوشهر به‌بندر دیلم‌ نیست‌، و مجبورم‌ به‌ذلّت‌سواری كشتی مظفّری تن‌ در دهم‌، و شیخ‌ هم‌ از ساعت‌ حركت‌ من‌ آگاه‌ است‌. آخرین‌ تدبیرش‌ اینكه‌ یك‌ كشتی بزرگ‌ جنگی روانه‌ كرده‌ و با یك‌ ضربة‌ توپ‌، كشتی ‌ضعیف‌ و كوچك‌ مرا واژگون‌ سازد، یا مرا اسیر كرده‌ به‌هر جا میخواهد ببرد. قبل‌ از وصول‌ این‌ راپرت‌ خودم‌ نیز به‌این‌ فكر افتاده‌ بودم‌ و راپرتهای دیگری هم‌ به‌من‌ رسیده‌ بود. واقعاً برای غلبة‌ خود، خوب‌ نقشه‌ كشیده‌ بود.
مقامات‌ سیاسی هم‌ این‌ تهدید و تخویف‌ را كرده‌ بودند. اخباری هم‌ كه‌ میرسید این‌ خیال‌ را تأكید میكرد. معذلك‌ عالماً و عامداً خود را در این‌ مهلكه‌ انداخته‌ و از عزم‌ خود صرفنظر ننموده‌، صلاح‌ مملكت‌ را بر جان‌ و مال‌ خود ترجیح‌ دادم‌ و وارد این‌ زورق‌ پوسیده‌ و دریای مخوف‌ شدم‌. خیلی مسرورم‌ كه‌ جز من‌ و رئیس‌ دایرة‌ تحریرات‌ من‌، كسی از این‌ موضوع‌ سابقه‌ نداشت‌، والاّ بیشتر مضطرب‌ و آشفته‌ میشدند. در این‌ كشتی جز من‌ و قریب‌ بیست‌ نفر كه‌ همراهم‌ بودند، كسی وجود نداشت‌. چون‌ كشتی مخصوص‌ سفر دریا نبود، توپ‌ و وسایل‌ دفاعیه‌ نداشت‌. واقعاً این‌ اقدام‌ من‌ یك‌ جانبازی غیرعادی بود در راه‌ عظمت‌ مملكت‌.
شیخ‌خزعل‌ را ندیده‌ بودم‌، ولی قیافه‌ او را در عكسش‌ دیده‌ و تحت‌ دقّت‌ قرار داده‌ بودم‌ و میدانستم‌ كه‌ با قیافه‌های جنگی متفاوت‌ است‌، و حدس‌ میزدم‌ كه‌ اعمال‌ قشون‌ فاتح‌ من‌ در اكناف‌ مملكت‌ و این‌ سیلابی كه‌ فعلاً به‌اطراف‌ و نواحی او جاری كرده‌، قدرت‌ او را تهدید نموده‌ام‌. مجال‌ و قوة‌ اندیشیدن‌ اینگونه‌ تدابیر را ندارد.
به‌علاوه‌ متموّل‌ است‌ و دارای ثروت‌ گزاف‌، و شخص‌ توانگری كه‌ سنگ‌ دیگران‌ به‌سینه‌ زده‌ و در همان‌ حال‌ جواهر و نقدینه‌ خود را هم‌ از دسترس‌ حوادث‌ محفوظ‌ دارد، غیر از كسی است‌ كه‌ با یك‌ عقیده‌ خلل‌ناپذیری در راه‌ مملكت‌ حاضر به‌جانبازی و فداكاری شده‌ است‌. با تكیه‌ به‌توجهات‌ خداوند متعال‌ و شمشیر درخشان‌ خود هیچ‌ یك‌ از این‌ اخبار و تهدیدات‌ داخلی وخارجی را اهمیت‌ نداده‌، وارد دریا شدم‌ و به‌سلامت‌ در بندر دیلم‌ پیاده‌ گردیدم‌. آنچه‌ بر من‌ و همراهان‌ گذشت‌ اهمیت‌ ندارد. از روز اول‌ خیر و صلاح‌ مملكت‌ در سایة‌ زحمت‌ و فداكاری و شهامت‌ اهل‌ آن‌ حفظ‌ شده‌ است‌، و من‌ هم‌ همین‌ اصول‌ قطعی را باید همواره‌ در نظر داشته‌، روی پای خود ایستاده‌، به‌بازوی خود تكیه‌ كنم‌. فرضاً در دریا غرق‌ میشدیم‌ و مملكت‌ آن‌ فایده‌ای را كه‌ باید، از جانبازی ما نمیبرد. ولی تاریخ‌ اسم‌ ما را به‌وظیفه‌شناسی ثبت‌ نمیكرد.




در سرزمین‌ الام‌

پنجشنبه‌ پنجم‌ قوس‌
مقارن‌ ظهر بندر دیلم‌ از دور نمایان‌ شد و برق‌ شعف‌ از چشم‌ اطرافیان‌ من‌ درخشید. همه‌ دورنمای عمارات‌ را با آنكه‌ از گل‌ و خشت‌ خام‌ است‌ به‌یكدیگر نشان‌ داده‌ و یكدیگر را تبریك‌ میگفتند.
در یك‌ فرسخی بندر، كشتی ایستاده‌ و نتوانست‌ پیشتر برود. زورقی لازم‌ بود كه‌ ما را به‌ساحل‌ برساند. در این‌ وقت‌ باز مقدمات‌ انقلاب‌ دریا كه‌ تازه‌ آرام‌ شده‌ بود، شروع‌ شد. امواج‌ كف‌آلود از هر طرف‌ برخاست‌ و در سطح‌ دریا گاهی پنج‌ ذرع‌ بالا و گاهی پنج‌ ذرع‌ پایین‌ میآمد. در میان‌ این‌ تلاطم‌ بایستی كشتی را ترك‌ گفته‌ به‌زورق‌ سوار شویم‌. كاپیتن‌ در زورق‌ جای گرفت‌ و من‌ فوراً همراهان‌ دل‌باخته‌ را به‌وسط‌ زورق‌ كشیدم‌. زورق‌ جدا شد و در تصادف‌ با هر یك‌ از امواج‌ طوری بالا و پایین‌ میرفت‌ كه‌ حقیقتاً وحشتناك‌ بود. دریا با زورق‌ بازی میكرد و از این‌ طرف‌ به‌آن‌ طرف‌ پرتابش‌ مینمود و ما تسلیم‌ رب‌النوع‌ دریا شده‌ و دل‌ بر غرق‌ نهادیم‌. در اینجا قعر دریا از ده‌ الی بیست ذرع‌ عمق‌ داشت‌. امواج‌ ساحلی هم‌ كه‌ به‌شدّت‌ معروف‌ است‌، بیشتر اسباب‌ نگرانی بود. به‌هر حال‌ این‌ یك‌ فرسخ‌ هم‌ طّی شد. در بین‌ راه‌ صحبت‌ میكردم‌ و میخندیدم‌ تا حواس سایرین‌ را جلب‌ نموده‌، نگذارم‌ به‌اطراف‌ خود متوجه‌ باشند. در نزدیكی بندر، زورق‌ هم‌ ایستاد. چند نفر حاضر شدند كه‌ ما را به‌دوش‌ كشیده‌ به‌خشكی برسانند. این‌ هم‌ خالی از زحمت‌ نبود و عاقبت‌ مركوبهای مختلف‌ را ترك‌ كرده‌ به‌خشكی رسیده‌ قلباً خدا را شكرگزار شدیم‌ و زورق‌ را امر دادم‌ ببرند و بقیه‌ همراهان‌ را بیاورند.


نشان‌ دولت‌

در ساحل‌ چیز مضحكی كه‌ دیدم‌ این‌ بود كه‌ كاپیتن‌ به‌خاك‌ افتاده‌ شكر خداوند را به‌جای آورد. چون‌ به‌او نزدیك‌ شدم‌، برخاست‌ نشان‌ درجه‌ اول‌ خارجه‌ را از من‌ تقاضا كرد. سبب‌ پرسیدم‌. معلوم‌ شد همان‌ وقت‌ كه‌ ما سوار شدیم‌، كشتی از دوجانب‌ سوراخ‌ بوده‌، و او رخنه‌ها را مسدود ساخته‌ و در تمام‌ راه‌ بیم‌ داشته‌ است‌ كه‌ رخنه‌ باز شده‌، آب‌ وارد گردد و كشتی به‌قعر دریا فرو رود. مخصوصاً در حوالی نصف‌شب‌ كه‌ باد و طوفان‌ شروع‌ شد، میگفت‌ دومرتبه‌ نزدیك‌ آمدم‌ كه‌ مطلب‌ را بگویم‌ اما چون‌ مشغول‌ تحریر بودید، جرئت‌ تكلم‌ نكردم‌. یك‌ساعت‌ بعد از نصف‌شب‌، صدای شكستن‌ یكی از چرخهای كشتی به‌گوش‌ رسید. یقین‌ كردم‌ كار تمام‌ است‌ و همه‌ طعمة‌ ماهی شده‌ایم‌. فوراً زورق‌ كوچك‌ را از كشتی جدا نمودم‌.
به‌خاطرم‌ آمد كه‌ درست‌ همان‌ اوقات‌ صدایی شنیده‌ بودم‌، ولی گمان‌ كردم‌ در خارج‌ است‌ و به‌كشتی ربطی ندارد. باری كاپیتن‌ نشان‌ میخواست‌ برای اینكه‌ توانسته‌ است‌ ما را با این‌ كشتیخراب‌ به‌ساحل‌ برساند. اما من‌ از دادن‌ مدال‌ خودداری كردم‌ و او را به‌بذل‌ انعام‌ امیدوار و دلگرم‌ نمودم‌ و احترام‌ نشان‌ را محفوظ‌ داشتم‌. اگر چه‌ متأسفانه‌ دربار قاجار احترام‌ و عظمتی برای نشان‌ و علامت‌ دولتی باقی نگذارده‌ است‌. یكی از فرانسویان‌ موسوم‌ به‌ویكتور برار، در اوایل‌ مشروطیت‌ كتابی راجع‌ به‌انقلاب‌ ایران‌ نگاشته‌ و در صفحه‌ 119 مینویسد:
«عشایر، با پادشاهان‌ قجر قراردادهای فردی و جمعی دارند. سلطان‌ نیز در اتلاف‌ وجه‌ و اعطای نشان‌ حاتمی میكند.»
غالباً اشخاص‌ نالایق‌ و خائن‌ به‌وطن‌ را میبینید كه‌ از جانب‌ دربار دارای نشان‌ شده‌اند. واقعاً كار نشان‌ به‌جایی رسیده‌ است‌ كه‌ صاحبان‌ فضیلت‌ و تقوی و خدمتگزاران‌ فداكار، نشان‌ خود را در بینشانی تشخیص‌ میدهند. كاپیتن‌ تقصیری نداشت‌. شاید در دوران‌ قاجاریه‌ او اولین‌ مأموری بود كه‌ به‌پاداش‌ خدمت‌ معین‌ و محسوسی تقاضای نشان‌ میكرد. در ضمن‌ استنكاف‌ از دادن‌ نشان‌، دلم‌ به‌حال‌ كاپیتن‌ سوخت‌ و در سیمای او علائم‌ تعجب‌ ظاهر بود، كه‌ چگونه‌ در ازای خدمتی كه‌ جان‌ ما را محروس‌ داشته‌، از اعطای یك‌ نشان‌ خودداری میكنم‌ در صورتیكه‌ سینة‌ هر خائن‌ مذبذب‌ نالایقی به‌آن‌ مزین‌ است‌.
این‌ نشان‌ رسمی دولت‌ و علامت‌ قابل‌ احترام‌، حتی در سینة‌ بیطارهای خارجی دیده‌ شده‌ و در داخله‌ نیز اشخاصی به‌اخذ آن‌ نایل‌ شده‌اند كه‌ سینه‌شان‌ مستحق‌ گلوله‌ است‌. بعضی از خائنین‌ مملكت‌ كه‌ از ورود به‌قهوه‌خانه‌های اروپا ممنوع‌ اند به‌نشانهای درجه‌ اول‌ مملكت‌ مفتحر و كمتر مأموری میبینم‌ كه‌ عرض‌ و طول‌ سینه‌اش‌ به‌نشانهای خرد و بزرگ‌ و حمایلهای رنگارنگ‌ آراسته‌ نباشد. و عجیب‌ این‌ است‌ كه‌ مأمورین‌ صدیق‌ و خدمتگزار، آنهایی هستند كه‌ سینه‌ ایشان‌ از نشان‌ عاری است‌. روح‌ پاك‌ ایرانی را باید ستایش‌ گفت‌ كه‌ این‌ قبیل‌ مأمورین‌، با مذلّت‌ و خفتی كه‌ از طرف‌ دربار متحمل‌ شده‌اند، باز رویّة‌ امانت‌ و صداقت‌ را ترك‌ نگفته‌ و صمیمانه‌ به‌انجام‌ خدمات‌ مرجوعه‌ مشغول‌اند.
تا كسی وارد در عمل‌ نباشد، نمیتواند به‌حقایق‌ آشنا شده‌، طرز اعمال‌ این‌ دربار را تشخیص‌ بدهد. آیا تعجب‌آور نیست‌ كه‌ نشان‌ دولت‌ كه‌ به‌پاداش‌ خدمات‌ برجسته‌ و درجه‌ اول‌ باید اعطا شود و موجب‌ افتخار مأمورین‌ باشد، در نظر مردمان‌ صدیق‌ و آگاه‌ تا این‌ درجه‌ پست‌ جلوه‌ كند كه‌ نشان‌ خود را در بینشانی بدانند؟ اشخاصی كه‌ از قبول‌ نشان‌ دولتی احتراز كرده‌اند، در میان‌ مأمورین‌ دولت‌ بسیارند.


نتهای سفیر انگلیس‌

در بندر «دیلم‌» تلگرافی از تهران‌ رسید كه‌ هیأت‌ وزرا تقاضای مخابرة‌ حضوری دارند. به‌دبیراعظم‌ و وزیر پست‌وتلگراف‌ امر دادم‌ با من‌ به‌تلگرافخانه‌ بیایند. معلوم‌ شد در تعقیب‌ سختگیریهایی كه‌ انگلیسیها برای عدم‌ عزیمت‌ من‌ به‌خوزستان‌ كرده‌ بودند، در این‌ موقع‌ كه‌ دیدند جداً وارد میدان‌ جنگ‌ میشوم‌، عصبانی گشته‌ و دو فقره‌ یادداشت‌ شدیداللحن‌، یكی ‌صبح‌ و یكی عصر امروز به‌وزارت‌ خارجه‌ فرستاده‌اند، و به‌شتاب‌ تمام‌ مطالبه‌ جواب‌ میكنند. صورت‌ تلگراف‌ وزارت‌ امور خارجه‌ متضمن‌ نتها از این‌ قرار است‌:
حضور حضرت‌ اشرف‌ آقای رئیس‌ الوزرا دامت‌ عظمته‌:
دو مراسله‌ فوری امروز ظهر چهارم‌ قوس‌ از سفارت‌ انگلیس‌ رسیده‌ كه‌ عیناً به‌عرض‌میرسد.

مراسلة‌ اول‌
آقای وزیر
«پس‌ از ملاقات‌ امروز صبح‌ با آن‌ جناب‌ مستطاب‌، دستورالعملی از وزیر امور خارجه‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ رسیده‌ كه‌ مراسله‌ای به‌مفاد ذیل‌ به‌عنوان‌ جناب‌ مستطاب‌عالی ارسال‌ دارم‌. دولت‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ پیشنهاد دوستانه‌ نموده‌ بودند كه‌ مساعی جمیله‌ خود را برای ایجاد مصالحه‌ دوستانه‌ با شیخ‌خزعل‌ (شیخ‌ محمّره‌) به‌كار برند، و حضرت‌ اشرف‌ آقای رئیس‌الوزرا وعده‌ داده‌ بودند كه‌ هرگاه‌، شیخ‌، اظهار اطاعت‌ و انقیاد نماید، معظم‌له‌ بر علیه‌ مشارالیه‌ استعمال‌ قوای مسلحه‌ نخواهند نمود. دولت‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ افسوس‌ دارند كه‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌وعده‌ مزبور وفا نكرده‌ و نصیحت‌ دوستانه‌ دولت‌ دوستدار و وساطت‌ مشارالیه‌ را رد نموده‌اند. و پیشنهاد ایشان‌ را مورد توجه‌ قرار نداده‌اند، بنابراین‌، دولت‌ پادشاه‌ انگلستان‌، حال‌ ناگزیرند كه‌ پیشنهاد خود را مسترد و اظهار نمایند كه‌ دیگر نمیتوانند به‌«شیخ‌ محمّره‌» و به‌«بختیاریها» فشاری را كه‌ برای اسكات‌ آنها میآورند، ادامه‌ دهند. هرگاه‌ عملیات‌ فعلی كارگزاران‌ ایران‌ موجب‌ ورود صدمه‌ و خسارات‌ جانی و مالی به‌اتباع‌ انگلیس‌ گردد، دولت‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ دولت‌ علیه‌ را مستقیماً مسؤول‌ آن‌ دانسته‌، و عهده‌دار پرداخت‌ غرامت‌ كامل‌ صدمات‌ و خسارات‌ مزبور میشمارند. در همین‌ حال‌ دولت‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ برای خود این‌ حق‌ را حفظ‌ میكنند، كه‌ به‌هر نحو و طریقیكه‌ صلاح‌ و مقتضی بداند از طرف‌ خود اقداماتی برای حفظ‌ و حراست‌ جان‌ و مال‌ رعایای انگلیس‌ به‌عمل‌ آورند. بر حسب‌ دستورالعمل‌ مستقیم‌ مستر چمبرلن‌ محترماً خواهش‌ دارم‌، محبت‌ فرموده‌ این‌ مراسله‌ را بدون‌ تأخیر به حضرت اشرف‌ آقای رئیس‌الوزرا ابلاغ‌ دارید.»

مراسله‌ دوم‌
آقای وزیر
«نظر به‌مراسله‌ سابقة‌ خود مورخه‌ امروز بر حسب‌ دستورالعمل‌ وزیر امورخارجه‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ محترماً مراسله‌ رسمی ذیل‌ را به‌عنوان‌ آن‌ جناب‌ مستطاب‌ ارسال‌ میدارم‌. باید خاطر آن‌ جناب‌ مستطاب‌ را مستحضر سازم‌ كه‌ در ماه‌ نوامبر 1914دولت‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ اطمینانات‌ رسمی به‌جناب‌ اجل‌ شیخ‌ محمّره‌ داده‌اند، كه‌ در صورت‌ وقوع‌ تجاوزی از طرف‌ دولت‌ علیه‌ نسبت‌ به‌حوزة‌ اقتدار معزیالیه‌ نسبت‌ به‌حقوق‌ شناخته‌ شدة‌ او، یا نسبت‌ به‌اموال‌ و علاقجات‌ ایشان‌ در ایران‌ متعهّد خواهند بود، برای تحصیل‌ راه‌ حلی كه‌ نسبت‌ به‌خود ایشان‌ و دولت‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ رضایت‌بخش‌ باشد به‌ایشان‌ مساعدت‌ لازمه‌ بنمایند. به‌همین‌ نحو دولت‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ جمیع‌ قوای معزیالیه‌ را از هرگونه‌ تعرضات‌ و حملات‌ دولت‌ خارجی یا تجاوزات‌ چنین‌ دولتی نسبت‌ به‌حوزة‌ اقتدار مزبور و حقوق‌ شناخته‌ شدة‌ مشارالیه‌، یا نسبت‌ به‌اموال‌ و عمارات‌ ایشان‌ در ایران‌، حفظ‌ و حراست‌ خواهند نمود. اطمینانات‌ فوق‌ به‌شیخ‌ محمره‌ و جانشین‌ مشارالیه‌، كه‌ از اعقاب‌ ذكور او باشند، داده‌ شده‌، و تا وقتی كه‌ شیخ‌ و اعقاب‌ ذكور او، از مراعات‌ تعهدات‌ خود نسبت‌ به‌دولت‌ علیه‌ تصور ظن‌ نمایند، معتبر و دارای اثر است‌، ولی مشروط‌ بر این‌ كه‌ انتخاب‌ جانشین‌ شیخ‌ از اعقاب‌ ذكور مشارالیه‌، منوط‌ باشد به‌مشاوره‌ محرمانه‌ با دولت‌ اعلیحضرت‌ پادشاه انگلستان‌، و جلب‌ رضایت‌ ایشان‌ تا وقتی كه‌ معزیالیه‌ و اعقاب‌ ذكور مزبور رویّه‌ اطاعت‌ نسبت‌ به‌آراء و نصایح‌ دولت‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ را ادامه‌ دهند، و رویه‌ای كه‌ نسبت‌ به‌دولت‌ مشارالیه‌ رضایت‌بخش‌ باشد داشته‌ باشند، در مقابل‌ دولت‌ علیه‌، دولت‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌، جمیع‌ مساعی خود را به‌كار خواهند برد كه‌ «شیخ‌ محمره‌» را در وضعیت‌ فعلی و استقلال‌ محلی نگاهدارند. مستر چمبرلن‌، از سرپرسی لرن‌ خواهش‌ نموده‌اند كه‌ مقرر دارند قونسول‌ ژنرال‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ مقیم‌ بوشهر یا قونسول‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ مقیم‌ شیراز، در صورتی كه‌ حضرت‌ اشرف‌ در نقاط‌ مزبوره‌ باشند مكاتبه‌ رسمی به‌مفاد فوق‌ تسلیم‌ حضرت‌ اشرف ‌آقای رئیس‌الوزرا نمایند. انتهی.
جواب‌ مراسلة‌ هفته‌ قبل‌، كه‌ متن‌ تلگراف‌ وزیر مختار را به‌حضرت اشرف‌ به‌شیراز درج‌ نموده‌ بودند، تلگرافا به‌عرض‌ رسانده‌ چون‌ تعلیماتی برای صدور جواب‌ نرسید بلاجواب‌ مانده‌ حالیه‌، نسبت‌ به‌مراسله‌ سابق‌ و این‌ دو مراسله‌ هر قسم‌ مقرر فرمایند جواب‌ داده‌ شود.»

مشارالملك‌
شب‌ پنجشنبه‌ 5 قوس‌ - نمره‌ 3791
رئیس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ سرتیپ‌ امان‌الله‌

هیأت‌ وزرا كه‌ استیصالشان‌ از عبارت‌ تلگراف‌ حضوری واضح‌ بود، كسب‌ تكلیف‌ كردند. بعد از ملاحظه‌ تلگراف‌، چون‌ هیچ‌ پیشامدی و موضوع‌ مهمی در فكر من‌ نمیتواند ایجاد تزلزل‌كند، بدون‌ تردید هیأت‌ وزرا را مورد مؤاخذه‌ قرار دادم‌ كه‌ چرا اصلاً نتها را گرفته‌اند. اینك‌ عین‌ تلگراف‌ كه‌ در این‌ مورد به‌هیأت‌ وزرا مخابره‌ نمودم‌:

تهران‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای ذكاءالملك‌ وزیر مالیه‌ دام‌ اقباله‌
«گرچه‌ جواب‌ مراسله‌ای را كه‌ تهیه‌ كرده‌اید هنوز من‌ ندیده‌ام‌ و از مفاد آن‌ مسبوق‌ نیستم‌ كه‌ نظریات‌ خود را در نفی و اثبات‌ آن‌ اظهار دارم‌، با اطلاعی كه‌ از مدلول‌ مراسله‌ حاصل‌ كرده‌ام‌، همینقدر تذكر میدهم‌ كه‌ من‌ این‌ قبیل‌ مراسلات‌ و مكاتب‌ را نمیتوانم‌ دركابینه‌ خود ضبط‌ و ثبت‌ نمایم‌. جنابعالی اگر مفاد مراسله‌ را بخواهید در تحت‌ شور و مشاوره‌ قرار دهید، مختارید، زیرا كه‌ معتقدات‌ من‌ همین‌ است‌ كه‌ اظهار كردم‌. فعلاً كه‌ جمعه‌ غرة‌ ماه است‌ مشغول‌ حركت‌ به‌فرونت‌ هستم‌.»
رئیس‌الوزراء و فرمانده‌ كل‌ قوا
نمره‌ 6930
چنانكه‌ ملاحظه‌ میشود و تصریح‌ كردم‌ كه‌ كابینه‌ من‌ معتاد به‌گرفتن‌ این‌ قبیل‌ نوشته‌ها نیست‌، امر دادم‌ با كمال‌ شدت‌ نتها را مسترد داشته‌، بگویند هر كس‌ هر عقیده‌ای دارد، اعمال‌ كند. من‌ نظریة‌ خود را انجام‌ خواهم‌ داد.


روابط‌ با انگلیس‌

انگلیسیها از دیرزمانی خود را موظف‌ به‌دخالت‌ در امور تجارتی و سیاسی ایران‌ میدانستند. واقع‌ بودن‌ این‌ سرزمین‌ در جوار و معبر هندوستان‌ برای ساكنین‌ این‌ خاك‌، جرمی عظیم‌ شمرده‌ شده‌، و برای فاتحین‌ دریاها، یك‌ حق‌ دخالتی در اوضاع‌ آن‌. به‌اینواسطه‌ بیش‌ از یك‌ قرن‌ است‌ كه‌ اعمال‌ انگلستان‌ نسبت‌ به‌ایران‌، درحكم‌ تصرف‌ بطئی بوده‌ كه‌ در نظر دول‌ دیگر سیاست‌ محافظه‌ هندوستان‌ جلوه‌ كرده‌ است‌.
هند غنیترین‌ و زیباترین‌ مستعمرات‌ انگلیس‌ است‌. قریب‌ 25 مرتبه‌ از جزایر انگلستان‌ بزرگتر و دارای 300 میلیون‌ جمعیت‌ است‌. هندوستان‌ بنیان‌ عظمت‌ انگلستان‌ و محور و محرك‌ اطوار سیاست‌ خارجی آن‌ دولت‌ به‌شمار میآید زیرا كه‌ منبع‌ تجارت‌ است‌ و معروف‌ است‌ كه‌ «سیاست‌ انگلیس‌ یعنی تجارت‌ انگلیس‌». خیلی اسباب‌ تأسف‌ باید باشد كه‌ در این‌ مورد، مجاورت‌ اغنیا باعث‌ آزار همسایگان‌ شده‌ است‌. هر قسمتی از ایران‌ كه‌ به‌آن‌ همسایه‌ غنی، یعنی هند نزدیكتر باشد، بیشتر موجب‌ اضطراب‌ بریتانیا و جالب‌ توجه‌ اوست‌. خلیج‌ فارس‌ را دروازه‌ هندوستان‌ میدانند و به‌این‌ لحاظ‌ در دوره‌ قاجاریه‌ از جبن‌ و جهل‌ دربار ایران‌ استفاده‌ كرده‌ و چنگال‌ تجارتی خود را در اطراف‌ آن‌ فرو بردند. این‌ غلبه‌ نه‌ به‌جنگ‌ بوده‌ است‌، چنانكه‌ یكی از بزرگان‌ انگلیس‌ عقیده‌ داشته‌ كه‌ «تجارت‌ از پی بیرق‌ باید برود»، بلكه‌ به‌وسائل‌ دیگر، یعنی كشیدن‌ راه‌ و ساختن‌ منزلگاههای تجارتی میسر شده‌ است‌. به‌این‌ جهت‌ ثابت‌ كرده‌اند كه‌ «تجارت‌ از پی راه‌ میرود». راهی كه‌ كمپانی لینچ‌ احداث‌ كرده‌ نمونه‌ اعمال‌ این‌ نظراست‌.
ناگفته‌ نماند كه‌ ملت‌ منصف‌ ایران‌ هم‌ همیشه‌ مایل‌ بوده‌ است‌ كه‌ با این‌ دریانوردان‌ لایق‌ و فعال‌ به‌مسالمت‌ پیش‌ بیاید. در تمام‌ تجاوزاتی كه‌ میشده‌ حتیالامكان‌ با صبر و متأنت‌ رفتار میكرده‌ است‌. ولی بعضی از سیاسیون‌ انگلیس‌ (كه‌ از حق‌ نباید گذشت‌ در میان‌ رجال‌ انگلیس‌ مخالف‌ هم‌ بسیار داشتند و نظریاتشان‌ نظریه‌ ملت‌ بریتانیای كبیر عموماً شمرده‌ نمیشود) از ضعف‌ و بیارادگی قاجاریه‌ خیلی سوءاستفاده‌ كرده‌ و دولت‌ را در بحبوحة‌ گرفتاریهای اقتصادی و سیاسی، وادار به‌تفویض‌ امتیازات‌ مهمه‌، از قبیل‌ امتیاز منسوخه‌ راه‌ آهن‌ سرتاسری ایران‌ در1289، و امتیاز تأسیس‌ بانك‌ در 1307، و امتیاز تنباكو و توتون‌ در 1308، و تصویب‌ انتقال‌ و امتیاز نفت‌ در 1319 و غیره‌ مجبور كردند. نزدیك‌بینی و طمعكاری دربار قاجاریه‌ به‌این‌ درجه‌ بود كه‌ مثلاً در مقابل‌ 15000 لیره‌ منبع‌ هنگفتی مثل‌ توتون‌ و تنباكو را از دست‌ داد. اگر تودة‌ ملت‌ ایران‌ احساسات‌ نمیكردند، خسارات‌ ایران‌ فوق‌العاده‌ بود. این‌ سیاستها را بعضی از سیاسیون‌ بیاطلاع‌ انگلیس‌ طرح‌ میریختند و به‌زودی پشیمان‌ میشدند، زیرا كه‌ نتایج‌ امر و نصایح‌ عقلای خودشان‌ بر آنها ثابت‌ میكرد كه‌ از این‌ رویه‌ هیچ‌ سودی نمیبرند و روزبه‌روز موقعیت‌ محبوبانه‌ای را كه‌ در دل‌ اهل‌ ایران‌ داشته‌، و در هنگام‌ استقرار مشروطیت‌ مستقر شده‌ بود، از دست‌ میدهند و نظر اساسی آنها كه‌ فقط‌ حفظ‌ هندوستان‌ است‌ دچار بطلان‌ و تزلزل‌ میگردد. البته‌ ایران‌ قوی و آباد در مجاورت‌ هند، بهتر است‌ از ایران‌ ضعیف و خراب‌. اما این‌ نكته‌ را بسیاری از سیاسیون‌ انگلیس‌ درك‌ نمیكنند یا شهرت‌ پلتیكی خود را در مخالفت‌ به‌آن‌ تشخیص‌ داده‌اند.
من‌ از بدو زمامداری خود از وقتی كه‌ در كارها تسلطی یافته‌ام‌، همیشه‌ میل‌ داشته‌ام‌ دول‌ اروپا با ایران‌ مهربان‌ و متحد باشند. مخصوصاً روس‌ و انگلیس‌ كه‌ سابقة‌ آشنایی دارند و در همسایگی ما علاقه‌مند و صاحب‌ قدرت‌ هستند. اما قویاً خودداری كرده‌ام‌ كه‌ ذره‌ای از نفوذ آنها را در امور حكومتی خود دخالت‌ داده‌ و ایران‌ را در هیچ‌ موردی بازیچه‌ جریان‌ یكی از سیاستهای متخالف‌ كنم‌. ایران‌ را دارای یك‌ پلتیك‌ مستقل‌ و آزادی كرده‌ و همیشه‌ هم‌ّ خود را مصروف‌ نموده‌ام‌، كه‌ در آن‌ طریق‌ سیر كنم‌. در قضیه‌ خوزستان‌ باز یك‌ سیاست‌ غلط‌، یا تعقیب‌ رویه‌ ناهنجار سیاسیون‌ سابق‌، نمایندگان‌ انگلیس‌ را واداشت‌ كه‌ از نزاكت‌ خارج‌ شده‌ و در قضیه‌ دخالت‌ كنند. زیرا كه‌ مایل‌ نبودند ایران‌ در اطراف‌ خلیج‌ فارس‌، خاصه‌ در پهلوی معادن‌ نفت‌، سوق‌ قشون‌ كند. میخواستند مثل‌ سابقین‌ خود این‌ عبارت‌ كودكانه‌ را تكرار كنند كه‌ «خلیج‌فارس‌ یك‌ دریاچه‌ انگلیس‌ است‌» اما من‌ مثل‌ همیشه‌ جداً مقاومت‌ نمودم‌ و یادداشت‌ آنها را رد كردم‌، و از عزم‌ خود باز نگشتم‌. زیرا كه‌ ابداً نمیتوانم‌ تصور كنم‌ كه‌ یك‌ دولت‌ خارجی، حق‌ ورود در این‌ قبیل‌ مسائل‌ ما را داشته‌ باشد. این‌ بود كه‌ به‌وزرا امر دادم‌ نتها را پس‌ بفرستند، و ابداً از رویه‌ سابق‌ من‌ تجاوز نكرده‌ به‌اخلاق‌ و روش‌ كابینه‌های اسبق‌ تأسی ننمایند.
این‌ جواب‌ را كافی و مقنع‌ دانستم‌ و به‌دستجات‌ قشونی از هر طرف‌، امر تلگرافی كردم‌ كه‌ مطابق‌ نقشه‌ای كه‌ ترتیب‌ داده‌ام‌ پیش‌ بروند.
با اینكه‌ خستگی دریا و نخوابیدن‌ شب‌ پیش‌ و طی مسافت‌ بعیده‌ تا درجه‌ای مرا كسل‌ كرده‌ بود، آسایش‌ در بندر را جایز ندیده‌، مأمورین‌ مخصوص‌ فرستادم‌ كه‌ از اردگاه‌ به‌قدر كفایت‌ اسب‌ بیاورند. خیلی میل‌ دارم‌ فردا، اسبها زود رسیده‌ و من‌ بتوانم‌ قبل‌ از عصر، چهار فرسخ‌ مسافت‌ میان‌ دیلم‌ و زیدون‌ را قطع‌ كرده‌، موقع‌ برای بازدید این‌ قسمت‌ از اردو و دادن‌ دستورهای لازم‌، داشته‌ باشم‌. رئیس‌ تلگرافخانة‌ بندر دیلم‌ با اینكه‌ لباس‌ و وضعش‌ ساده‌ و دهاتی بود، در مخابره‌ تلگراف‌ و اخذ خبر مهارتی غیر مترقب‌ نشان‌ داد و خوشوقتی مرا فراهم‌ آورد. زیرا كه‌ برای آن‌ مذاكره‌ مهم‌، اگر اتفاقاً شخص‌ بیلیاقت‌ و كودنی واسطه‌ میبود، اسباب‌ تأسف‌ و شاید موجب‌ سوءتفاهم‌ میگشت‌. اما در این‌ تلگرافچی، من‌ ذكاوت‌ ذاتی دیدم‌ و بار دیگر بر من‌ مسلم‌ شد كه‌ ایرانی طبعاً هوشیار و فعال‌ است‌، و اگر سرپرست‌ دلسوز و فداكار داشته‌ باشد كه‌ از او نگاهداری نماید، خدمات‌ سزاوار تمجید به‌ظهور خواهد رسانید. به‌رئیس‌ كابینه‌ گفتم‌ وجهی به‌او انعام‌ بدهد.



تسلیم‌ خزعل‌

در این‌ ضمن‌ تلگرافی از طریق‌ بوشهر از خزعل‌ رسید به‌شرح‌ ذیل‌:

مقام‌ منیع‌ حضرت‌ اشرف‌ آقای رئیس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌
«تأخیر اسف‌انگیز كه‌ در رسیدن‌ تلگراف‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌فدوی روی داده‌، مانع‌ شد از اینكه‌ زودتر در جواب‌ مبادرت‌ شود، و باعث‌ انفعال‌ و شرمندگی فدوی گردید. تلگراف‌ سابق‌ فدوی نه‌ فقط‌ انقیاد و اطاعت‌ فدوی را به‌دولت‌ علیه‌ ایران‌، كه‌ همیشه‌ مطیع‌ اوامر مطاعة‌ آن‌ دولت‌ بوده‌ و هستم‌، ظاهر میساخت‌ بلكه‌ اطاعت‌ صمیمانه‌ و قلبیه‌ فدوی را در آتیه‌ ضمانت‌ مینمود. به‌قدری سوءتفاهم‌ به‌واسطه‌ عدم‌ مراوده‌ شخصی فیمابین‌ حضرت‌ اشرف‌ و فدوی به‌وقوع‌ پیوسته‌ كه‌ فدوی شرفیابی حضور حضرت‌ اشرف‌ را فوق‌ تصور برای رفع‌ اشتباهات‌ و سوءتفاهم‌ كه‌ درخاطر مبارك‌ جای گرفته‌، ضرور میدانم‌. فدوی مطمئن‌ از انجام‌ این‌ مقصود هستم‌. همان‌ ملاقاتی كه‌ مشتاقانه‌ مترصد بوده‌ام‌، باكمال‌ شعف‌ استقبال‌ میكنم‌، تا دفعه‌ دیگر حضرت‌ اشرف‌ را از اطاعت‌ و انقیاد و دولتخواهی و جان‌نثاری خود مطمئن‌ و خود را در لیاقت‌ و اطمینان‌ و دوستی و مساعدت‌ حضرت‌ اشرف‌ ثابت‌ نمایم‌.»
فدوی خزعل‌

جوابی به‌این‌ مضمون‌ به‌او مخابره‌ نمودم‌:

آقای سردار اقدس‌
«خود شما بهتر از همه‌ كس‌ مسبوقید كه‌ من‌ در ضمن‌ تمام‌ اقدامات‌ و عملیات‌ خود، جز استحكام‌ اركان‌ مملكت‌ قصدی نداشته‌ و همیشه‌ مایل‌ بوده‌ام‌ كه‌ كاركنان‌ امور، ازقبیل‌ شما، پیوسته‌ متوجه‌ مركزیت‌ مملكت‌ باشند. هرگز مایل‌ نیستم‌ امثال‌ شما را كه‌ میتوانید مصدر خدمت‌ عمده‌ به‌مملكت‌ باشید، محو و نابود نمایم‌. در جواب‌ تلگراف‌ اولیه‌ هم‌ كه‌ تسلیم‌ قطعی را تذكر داده‌ بودم‌، نظرم‌ همان‌ حفظ‌ اصول‌ تمركز، یعنی اصول‌ اولیه‌ بود. حالا كه‌ ندامت‌ را پیشرو مقصود قرار داده‌ و از روی عمق‌ خاطر به‌تمام‌ احكام‌ و مطالب‌ سابقة‌ من‌ متوجه‌ شده‌اید، من‌ هم‌ ملاقات‌ شما را استقبال‌ میكنم‌ و حالا كه‌ به‌«دیلم‌» آمده‌ و به‌شما هم‌ نزدیك‌ شده‌ام‌، با كمال‌ اطمینان‌ خاطر میتوانید به‌«هندیجان‌» آمده‌، این‌جانب‌ را ملاقات‌ و به‌توجهّات‌ دولت‌ و سرپرستی من‌ امیدوار باشید.»
رئیس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

جمعه‌ ششم‌ قوس‌
ساعت‌ چهار بعدازظهر به‌ناحیه‌ «زیدون‌» كه‌ قسمت‌ اول‌ اردوگاه‌ در آنجاست‌، وارد شدیم‌. در نیم‌فرسخی رودخانه‌ باز اراضی رو به‌ انخفاض‌ مینهادند، به‌قسمی كه‌ رودخانه‌ درست‌ در یك‌ ارتفاع‌ هشتاد الی صدمتری از سطح‌ دریا جاری است‌.

در زیدون‌

من‌ كه‌ معتاد به‌اعمال‌ سربازی هستم‌ و عمر خود را در میدانهای جنگ‌ و مؤانست‌ با توپ‌ و تفنگ‌ صرف‌ كرده‌ام‌، اشتغال‌ به‌مهام‌ مملكت‌ در این‌ چند سال‌ مرا از توقف‌ در اردوگاهها بازداشته‌ است‌. از دیدن‌ لشكرگاه‌ چنان‌ سروری به‌من‌ دست‌ داد كه‌ گویی بعد از سالها غربت‌ به‌وطن‌ رسیده‌ام‌، یا دوستان‌ عزیز را پس‌ از سفری دورودراز ملاقات‌ كرده‌ام‌.
از ملاحظة‌ چادرهای اردو كه‌ در كنار رودخانه‌ زده‌اند، لذتی فوق‌العاده‌ میبرم‌، زیرا كه‌ بهترین‌ موقع‌ زندگانی را كه‌ عبارت‌ باشد از ایام‌ توقف‌ در میان‌ سپاه‌ به‌خاطرم‌ میآورد. فوراً به‌سرتیپ‌ فضل‌الله‌خان‌، رئیس‌ اردو كه‌ تا یك‌ فرسخ‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بود، امر دادم‌ قشون‌ مهیای سان‌ شود. مقارن‌ این‌ حال‌ ایروپلانی كه‌ مأمور اكتشافات‌ بود رسید، و موضوع‌ تحقیقات‌ خود را در لفافه‌ پیچیده‌ از بالا به‌زیر افكند. بسته‌ را گشودم‌ و از طرز اعمال‌ و نظریات‌ و مراكز قوای دشمن‌ مطلع‌ شدم‌. صاحبمنصب‌ مأمور این‌ اكتشافات‌، نایب‌ ارفع‌الملك‌ است‌ كه‌ از جوانان‌ تحصیل‌ كرده‌ در اروپاست‌ و اخیراً امر به‌ورود او در قشون‌ داده‌ بودم‌ در انجام‌ وظیفه‌ خود، هوشی قابل‌ تمجید ابراز داشته‌ و با طرز رضایت‌بخشی از نقاط‌ مختلفه‌ تحقیق‌ كرده‌ است‌. پیشنهاد اركان‌ حرب‌ را دایر به‌ترفیع‌ رتبه‌ او، در همین‌ محل‌ تصویب‌ و ابلاغ‌ كردم‌. معلوم‌ میشود ابلاغیه‌ای كه‌ در بوشهر امر به‌تحریر و طبع‌ داده‌ بودم‌، توسط‌ همین‌ صاحبمنصب‌ و همین‌ ایروپلان‌ در صفحه‌ خوزستان‌ پراكنده‌ شده‌ و اسباب‌ وحشت‌ فوق‌العاده‌ قوای خصم‌ گردیده‌ است‌، ملتفت‌ شده‌اند كه‌ كارهای من‌ با اعمال‌ صدوپنجاه‌ ساله‌ اخیر زمامداران‌ ایران‌ قابل‌ مقایسه‌ نیست‌، و التجای به‌خارجه‌ به‌اندازة‌ خردلی برای آنها مفید نبوده‌، جز اطاعت‌ به‌مركزیت‌ مملكت‌ و انقیاد نسبت‌ به‌اوامر دولت‌ و فرمان‌ من‌ چاره‌ ندارند. انتشار این‌ ابلاغیه‌ طوری آنها را پریشان‌ كرده‌ كه‌ خزعل‌ و بستگانش‌ به‌جای تصمیمی كه‌ دو شب‌ قبل‌ برای غرق‌ كشتی من‌ داشتند فوراً به‌نقل‌ و تحویل‌ نقدینه‌ و جواهر خود پرداخته‌، دیگر مجال‌ تصمیم‌ جدی ندارند. چون‌ به‌رأیالعین‌ دیدند كه‌ هیچ‌ خطری و امر خطیری، حتی غرق‌ در دریا، مرا از عزمم‌، متزلزل‌ نخواهد نمود، بعد ازگذشتن‌ از آن‌ مهالك‌ مرا سالماً در اردوگاه‌ دیدند، جز فرار و تسلیم‌ برای خود راهی و چاره‌ نمیبینند. این‌ نقاطی است‌ كه‌ قدم‌به‌قدم‌ با جنگ‌ از دست‌ خزعلیان‌ انتزاع‌ شده‌ است‌. تنها برای تصرف‌ قصبه‌ «زیدون‌» دوازده‌ ساعت‌ جنگ‌ مستمر لازم‌ بود. این‌ نقطه‌ در دهم‌ عقرب‌ به‌تصرف‌ قشون‌ در آمد. و متمردین‌ به‌جانب ‌ «ده‌ملا» و «هندیجان‌» گریختند. هنوز هم‌ علائم‌ گلوله‌ توپ‌ بر دیوار خانه‌ها نمایان‌ است‌.


احوال‌ اردوی بهبهان‌

برای اینكه‌ از حالت‌ و علمیات‌ ستونی كه‌ از اصفهان‌ تجهیز شده‌ بود و بایستی از بحبوحة‌ بختیاری گذشته‌ به‌بهبهان‌ بیاید، اطلاع‌ كامل‌ حاصل‌ گردد، طیاره‌ را مأمور كردم‌ به‌بهبهان‌ برود و خبر بیاورد. شهر بهبهان‌ در سیزده‌ فرسخی شمال‌ «زیدون‌» واقع‌ است‌. این‌ عده‌ تحت‌ فرماندهی سرتیپ‌ محمدحسین‌ میرزا رئیس‌ اركان‌ حرب‌ لشكر جنوب‌ تجهیز شده‌ بود و معلوم‌ شد با وجود تمام‌ موانع‌ و زحماتی كه‌ برای عبور این‌ عده‌ از داخله‌ بختیاری و گذشتن‌ از جبال‌ صعب‌العبور فراهم‌ بوده‌، برف و كوه‌ و دره‌های سخت‌ را طی كرده‌ و به‌بهبهان‌ وارد شده‌اند. عبور از كوهستان‌ بختیاری، به‌نظر خیلی خطیر میآمد، زیرا كه‌ سال‌ گذشته‌ كه‌ عدة‌ مختصری به‌طرف‌ خوزستان‌ اعزام‌ داشته‌ بودم‌، در داخله‌ بختیاری به‌مشكلاتی برخورده‌ و غفلتاً مورد حمله‌ واقع‌ شدند، و چون‌ ابداً مهیای جنگ‌ نبودند، جمعی از آنها را گرفتار و قطعه‌ قطعه‌ ساختند.
البته‌ احتمال‌ میرفت‌ كه‌ این‌ اردو هم‌ كه از هر حیث‌ موقعیت‌ بختیاری را تهدید میكرد مجدداً دچار خطر شود. خاصه‌ با نقشه‌ای كه‌ میان‌ خزعل‌ و بعضی از خوانین‌ بختیاری ترسیم‌ شده‌ بود. البته‌ برای اینكه‌ عده‌ مزبور به‌اردوی جنوب‌ ملحق‌ نشود، یا حتیالامكان‌ دیرتر به‌بهبهان‌ برسد، تصور میرفت‌ كه‌ ایل‌ مزبور از هیچ‌ اقدامی خودداری ننماید. این‌ همان‌ اردویی است‌ كه‌ شخصاً در اصفهان‌ مجهز كرده‌ و سان‌ دیده‌ و در هفدهم‌ عقرب‌ روانه‌ كرده‌ بودم‌. چنانكه‌ ذكر شد یكی از نظامیان‌ را در اصفهان‌ به‌مشق‌ تیراندازی آزمودم‌ و بر من‌ مسلم‌ شد كه‌ تربیت‌ شدگان‌ من‌ مافوق‌ بعضی توهمّات‌ و تصورّات‌ اند و یقین‌ داشتم‌ میتوانند در آن‌ واحد، هم‌ بختیاری را سركوب‌ كنند، و هم‌ خود را به‌محل‌ مأموریت‌ برسانند.
اردوهای من‌ نیز با سرعت‌ عملی فوق‌العاده‌ پیش‌ میآیند و بیشتر اسباب‌ اضطراب‌ دشمن‌ شده‌اند. میخواهم‌ كه‌ به‌مركز خوزستان‌ بروم‌. چه‌ مانعی میتواند از من‌ ممانعت‌ كند؟ عهد كرده‌ام‌ كه‌ شخصاً به‌سركوبی اشرار و متجاسرین‌ بپردازم‌. جز مرگ‌ چه‌ عایقی قادر به‌جلوگیری من‌ خواهد بود؟
بعد از سان‌ اردو، به‌چادری كه‌ به‌من‌ اختصاص‌ داده‌ بودند، رفتم‌. بعد از قدری صحبت‌ با اطرافیان‌ و مشغول‌ داشتن‌ آنها به‌مذاكرات‌ متفرقه‌ و افزودن‌ قوت‌ قلب‌ و صبر و طاقت‌ آنها، اجازه‌ دادم‌ به‌چادرهای خود بروند. تنها ماندم‌ كه‌ بیشتر از سكوت‌ لذت‌ ببرم‌، زیرا كه‌ مدتهاست‌ شب‌ در اردوگاه‌ نخفته‌ام‌. این‌ خاموشی را فقط‌ گاهگاه‌ شیهه اسبان‌ و بانگ‌ قراولان‌ برهم‌ میزند. اقرار میكنم‌ كه‌ این‌ دو صدا از هر آواز لطیفی در گوش‌ من‌ مطبوعتر میافتد و در قلبم‌ خاطره‌ هایی را بیدار میكند كه‌ هیچ‌ زمزمه‌ طرب‌انگیزی قادر به‌ایجاد آن‌ نیست‌ و نخواهدبود.
ابلاغیه‌ ذیل‌ را امر دادم‌ به‌تهران‌ مخابره‌ كنند كه‌ منتشر شود:

ابلاغیه‌ وزارت‌ جنگ‌

اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌
كپیه‌ حكومت‌ نظامی
«امروز كه‌ غره‌ جمادیالاولی است‌، وارد فرونت‌ شدم‌. طیارات‌ ما كه‌ صبح‌ برای اكتشافات‌ پرواز كرده‌ بودند، عملیات‌ خود را انجام‌ دادند. قسمت‌بندی اردوی زیدون‌، تمام‌ رضایت‌بخش‌ میباشد. ستون‌ مقدم‌ قوای اصفهان‌ به‌بهبهان‌ وارد شدند. قوای اعزامی آذربایجان‌، سه‌ قسمت‌ اولی وارد كرمانشاه‌ شدند. امروز مجدداً از خزعل‌ تلگرافی رسیده‌كه‌ بدواً به‌واسطه‌ مستقیم‌ نبودن‌ خطوط‌ تلگرافی و نبودن‌ سیم‌، و اینكه‌ مجبوراً باید باكشتی بادی تلگراف‌ مرا به‌او برسانند، و از این‌ تأخیری كه‌ طبیعتاً پیش‌ آمده‌ است‌ و نتوانسته‌ است‌ فوری مبادرت‌ به‌تقدیم‌ جواب‌ نماید، اظهار تأسف‌ و انفعال‌ كرده‌، سپس‌ در ضمن‌ تجدید اطاعت‌ و انقیاد متذكر شده‌ است‌ كه‌ مدلول‌ تلگراف‌ اولیه‌ او در حكم‌ تسلیم‌ قطعی بوده‌ و همان‌ است‌ كه‌ من‌ قبلاً متذكر شده‌ بودم‌ و ضمناً مصرّانه‌ طلب‌ تأمین‌ و عفو و اغماض‌ نموده‌ است‌.
در جواب‌ به‌او نوشتم‌ كه‌ چون‌ مشارالیه‌ یك‌ نفر ایرانی و منم‌ به‌اضمحلال‌ آحاد و افراد ایرانی راضی نیستم‌، و جز حفظ‌ اصول‌ مركزیت‌ مملكت‌، كه‌ همیشه‌ خاطر نشان‌ عموم‌ كرده‌ام‌ هیچ‌ قصد و منظوری ندارم‌ لازم‌ است‌ به‌فرونت‌ مقدم‌ آمده‌، حضوراً تأمین‌ خود را درخواست و مراتب‌ اطاعت‌ و انقیاد خود را تجدید نماید.
رئیس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا - رضا
5 قوس‌ 1303 - نمره‌ 4194

تلگراف‌ ذیل‌ هم‌ از كفیل‌ ریاست‌ وزرا رسید. و جواب‌ داده‌ شد‌:

مقام‌ منیع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌
«عین‌ تلگراف‌ آقای ذكاءالملك‌ ذیلاً به‌عرض‌ مبارك‌ میرسد. دو فقره‌ مراسله‌ كه‌ دیشب‌ از سفارت‌ انگلیس‌ رسیده‌ متن‌ كامل‌ آن‌ را آقای وزیر امور خارجه‌ به‌توسط‌ اركان‌ حرب‌، شبانه‌ به‌عرض‌ مبارك‌ رساند. امروز صبح‌ پنجشنبه‌، مراسلات‌ در هیأت‌ وزرا قرائت‌ و جوابی كه‌ به‌نظر رسیده‌، ضمیمة‌ این‌ تلگراف‌ به‌عرض‌ میرسد. استدعا میشود نسبت‌ به‌معروضات‌ ذیل‌ عقاید حضرت‌ اشرف‌ اظهار شود:
1 ـ این‌ كه‌ مراسله‌ جوابیه‌ را تصویب‌ میفرمایند یا خیر؟
2- چون‌ این‌ مراسله‌ و مراسله‌ای كه‌ هفته‌ قبل‌ رسید متضمن‌ تلگراف‌ سر پرسی لرن‌ به‌حضرت‌ اشرف‌ كه‌ به‌شیراز مخابره‌ شده‌ بود، هنوز به‌مجلس‌ ارائه‌ نشده‌، آیا تصویب‌ میفرمایند مراسلات‌ وارده‌ و جوابی كه‌ به‌عرض‌ میرسد قبلاً به‌اطلاع‌ مجلس‌ یا بعضی از وكلای مخصوص‌ برسد یا خیر؟
3- با وجود این‌ مراسلات‌، عزم‌ حضرت‌ اشرف‌ در جلو رفتن‌ قوا ثابت‌ خواهد بود، یا موقتاً متوقّف‌ خواهند شد؟ زیرا هر یك‌ از این‌ شقوق‌ ممكن‌ است‌ تأثیرات‌ مهمه‌ را متضمن‌ باشد.
منتظر دستورالعمل‌ عاجل‌ هستیم‌.
صورت‌ جوابی كه‌ برای مراسله، تهیه‌ شده‌، این‌ است‌:
دو مراسلة‌ شریفه‌ مورخه‌ 4 قوس‌ نمره‌ 314 و نمره‌ 315 واصل‌ شد، و از استحضار از قرار منعقده‌ بین‌ دولت‌ انگلستان‌ و شیخ‌خزعل‌، كه‌ اكنون‌ اول‌ دفعه‌ است‌ به‌اطلاع‌ دولت‌ دوستدار میرسد، نهایت‌ تعجب‌ حاصل‌ گردید، كه‌ آن‌ دولت‌ فخیمه‌، با وجود مناسبات‌ حسنه‌ فیمابین‌ و بر خلاف‌ رسوم‌ و مقررات‌ بین‌المللی چگونه‌ چنین‌ قراردادی را كه‌ منافی حق‌ حاكمیت‌ دولت‌ ایران‌ میباشد، با یك‌ نفر تبعة‌ مسلّمة‌ ایران‌ جایز دانسته‌ و حوزه‌ اقتداراتی برای مشارالیه‌ و اعقاب‌ او در خاك‌ ایران‌ قائل‌ شده‌اند. دولت‌ ایران‌ قرارداد مزبور را به‌هیچوجه‌ نمیتواند به‌رسمیت‌ بشناسد و خود را محق‌ّ میداند كه ‌نسبت‌ به‌چنین‌ اقدامی پرتست‌ نماید و نیز زحمت‌ افزا میشود، كه‌ دولت‌ ایران‌ هیچ‌وقت‌ وساطت‌ و دخالت‌ هیچ‌ دولت‌ خارجی را در عمل‌ خوزستان‌ و شیخ‌خزعل‌ كه‌ از امور داخلی مملکت‌ ایران‌ است‌ نمیپذیرد. اما این‌ كه‌ در مراسلة‌ خود، دولت‌ ایران‌ را مسؤول‌ وقوع‌ خسارات‌ دانسته‌اند، لازم‌ است‌ خاطر شریف‌ را متوجه‌ سازم‌ كه‌ باید تصدیق‌ بفرمایند، كه‌ پس‌ از آنكه‌ یك‌ نفر تبعه‌ و گماشتة‌ دولت‌ ایران‌ در یك‌ قسمت‌ از خاك‌ این‌ مملكت‌ كه‌ با سایر قطعات‌ آن‌ از حیث‌ واقع‌ بودن‌ تحت‌ اقتدار و اختیار دولت‌ ایران‌ هیچ‌ تفاوت‌ و مزیّت‌ ندارد، بنای تمرّد و طغیان‌ گذارد، و با اینكه‌ دولت‌ برای مصلحت‌ با او منتهای مدارا و مماشات‌ را نموده‌، و بالاخره‌ آن‌ متمرّد اظهار ندامت‌ و معذرت‌ كرده‌ و دولت‌ به‌همان‌ نظر مصلحت‌، معذرت‌ او را پذیرفته‌ و معذلك‌ مشارالیه‌ به‌وظایف‌ تبعیت‌ و اطاعت‌ خود عمل‌ ننماید، چگونه‌ دولت‌ میتواند تحمل‌ این‌ نافرمانی و یاغیگری را بنماید، و در صدد مطیع‌ ساختن‌ او برنیاید؟ در انجام‌ این‌ وظیفه‌ كه‌ قهراً مستلزم‌ سوق‌ قشون‌ و عملیات‌ جنگی است‌، چگونه‌ مسؤولیّت متوجه‌ دولت‌ میشود؟ در اینجا ناگزیرم‌كه‌ خاطر محترم‌ را متوجه‌ سازم‌ كه‌ با وجود قراردادی كه‌ در مراسله‌ دوم‌ به‌اطلاع‌ دولت‌ رسانده‌اند، واضح‌ و مبرهن‌ میشود كه‌ تمرّد و خودسری شیخ‌خزعل‌ نسبت‌ به‌دولت‌ متبوع‌ خود به‌استظهار همین‌ قرارداد و اطمینانی است‌ كه‌ از طرف‌ دولت‌ فخیمه‌ انگلستان‌ داشته‌ است‌، والاّ مشارالیه‌ مسلمّا چنین‌ جسارتی نمیكرد. بنابراین‌ نه‌ تنها دولت‌ ایران‌ هیچگونه‌ مسؤولیّت‌، در خصوص‌ نتایج‌ این‌ قضیّه‌ ندارد، بلكه‌ مسؤولیّت‌ متوجه‌ مسببین‌ واقعه‌ خواهد بود.
در خاتمه‌ زحمت‌ افزا میشود اینكه‌ مرقوم‌ داشته‌اند دولت‌ اعلیحضرت‌ پادشاه‌ انگلستان‌ برای خود این‌ حق‌ را حفظ‌ میكند، كه‌ به‌هر نحو و طریقی صلاح‌ و مقتضی بدانند از طرف‌ خود اقداماتی برای حفظ‌ و حراست‌ جان‌ و مال‌ رعایای انگلیس‌ به‌عمل‌ آورند، لزوماً متذكر میشوم‌، كه‌ در این‌ موضوع‌ دولت‌ ایران‌ هیچگونه‌ حقی را كه‌ اعمال‌ آن‌ منافی استقلال‌ حاكمیت‌ ایران‌ نسبت‌ به‌خاك‌ و اهالی او باشد قائل‌ نیست‌.»

ذكاءالملك‌
رئیس‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ سرتیپ‌ امان‌الله‌
نمره‌ 4800

جواب‌

ریاست‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌
«با استحضار از مفاد رمز نمرة‌ 4800 به‌آقای وزیر امور خارجه‌ جواباً تذكردهید:
اولاً - اگر بنا باشد دو مراسله‌ اخیر پذیرفته‌ شود، جوابی كه‌ تهیه‌ شده‌ بد نیست‌.
ثانیاً- راجع‌ به‌مراسلة‌ هفتة‌ قبل‌ متذكر میشوم‌ كه‌ مراسله‌ نبوده‌، بلكه‌ فقط‌ تلگرافی از سرپرسی لرن‌ توسط‌ قونسول‌ شیراز به‌عنوان‌ من‌ و مشعر بر صلح‌ و عدم‌ تعقیب‌ خزعل‌ بوده‌ كه‌ جواب‌ سخت‌ داده‌ شد. آن‌ هم‌ فقط‌ تلگراف‌ حضوراً قرائت‌ گردید ولی عین‌ آن‌ تسلیم‌ من‌ نشده‌ است‌.
ثالثاً- البته‌ تصویب‌ میكنم‌ مراسلات‌ وارده‌ و جوابیه‌ را با یك‌ عدّه‌ از وكلا، تحت‌ شور و مداقّه‌ در آورید.
رابعاً- در موضوع‌ جلو رفتن‌ قوا و یا توقّف‌ آن‌ اطلاعاً اشعار میدارم‌ كه‌ البته‌ پیش‌ رفته‌، هیچ‌ مانعی مرا از این‌ عزم‌ باز نخواهد داشت‌.»

وزیر جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا
7 قوس‌ - نمره‌ 4181



حركت‌ به‌«لنگیر»

یكشنبه‌ 8 قوس‌
بعد از دو شب‌ توقّف‌ در اردوگاه‌ اولیه‌ «زیدون‌»، صبح‌ امروز، مطابق‌ امری كه‌ داده‌ شده‌ بود به‌طرف‌ مركز اردو كه‌ در «لنگیر» است‌ حركت‌ كردیم‌. بیابانی خشك‌ پیش‌ آمد كه‌ از هیچ‌ طرف‌، علائم‌ خرمی و شادابی در آن‌ به‌نظر نمیرسید. فقط‌ رودخانه‌ «زهره‌» كه‌ به‌طور مارپیچ‌ آب‌ گل‌آلود خود را از این‌ بیابان‌ میگذراند نشان‌ زندگی محسوب‌ میشد.


تشویش‌ اردوی غرب‌

در طول‌ طریق‌ من‌ متفكر و واقعاً ناراحت‌ بودم‌ و كمتر با كسی صحبت‌ میداشتم‌. تمام‌ توجّهم‌ به‌طرف‌ قشونی بود كه‌ از طرف‌ لشگر غرب‌ امر به‌تجهیز داده‌، و بایستی از خط‌ خرم‌آباد و لرستان‌ عبور كرده‌، و از مناطق‌ صعب‌العبور و جبال‌ شامخه‌ سفر نموده‌ و از میان‌ طوایف‌ لر بگذرد.
لرستان‌ قطعه‌ایست‌ كوهستانی و پوشیده‌ از جنگلهای انبوه‌. جلگه‌ها و دشتهای خرم‌ آن‌ را، سلاسل‌ جبالی احاطه‌ كرده‌ است‌، كه‌ جز تنگه‌های باریك‌ و گردنه‌های خطرناك‌ لغزنده‌ معبری ندارند. سالها است‌ كه‌ طوایف‌ چادرنشین‌ این‌ ولایت‌ از موقع‌ استثنایی مستحكم‌ خود و از ضعف مركز استفاده‌ كرده‌ و لرستان‌ را حصاری فتح‌ نشدنی ساخته‌ بودند. دولت‌ ایران‌ هم‌ اگر قشونی میفرستاد، و یا مخارجی میكرد، فقط‌ بنا بر تقاضای حكام‌ و مأمورینی بود كه‌ از مركز میرفتند، و قصدی جز گرفتن‌ پول‌ و ظاهرسازی نداشتند. این‌ سیاست‌ خائنانه‌ حكام‌ از طرفی لرها را خودسر و بیباك‌ كرده‌، و از طرفی دولت‌ را مرعوب‌ ساخته‌ بود. زیرا كه‌ طوایف‌ لر مطمئن‌ شده‌ بودند كه‌ تمام‌ مساعی دولت‌ در مقابل‌ یك‌ حمله‌ آنها با یك‌ تقدیمی كه‌ به‌حكام‌ بروجرد میدهند هباوهدر است‌. و دولت‌ هم‌ معتقد گشته‌ بود كه‌ لرها به‌قدری قوی هستند كه‌ قلع‌ و قمع‌ آنها از محالات‌ است‌.
قشون‌ من‌ بود كه‌ لرها را مطیع‌ و لرستان‌ را فتح‌ كرد.
از این‌ خاك‌ بود كه‌ بایستی ستون‌ لشكر غرب‌ گذشته‌، وارد شهرهای شمالی خوزستان‌ بشود. چون‌ نه‌ تلگرافی داشتم‌ و نه‌ وسیلة‌ استخباری، در اندیشه‌ بودم‌ كه‌ آیا این‌ قشون‌ از لرستان‌ گذشته‌، یا به‌حملة‌ لرها دچار گشته‌ است‌؟ والی پشتكوه‌ و خزعل‌ و بعضی از خوانین‌ بختیاری كه‌ معاهده‌ بسته‌ بودند و لرها را تحریك‌ میكردند، قصدشان‌ این‌ بود كه‌ از هر طرف‌ راه‌ را برقشون‌ من‌ مسدود سازند.
باری حیران‌ بودم‌ كه‌ چگونه‌ از حال‌ این‌ اردو خبر بیابم‌! فقط‌ انگلیسیها تلگراف‌ داشتند. نمیشد هم‌ كه‌ از آنها كسب‌ خبر نمایم‌. به‌علاوه‌ با سابقه‌ای كه‌ در این‌ امر داشتند، ممكن‌ بود راست‌ نگویند و حقایق‌ را نوع‌ دیگر جلوه‌ دهند.


ورود به‌«لنگیر»

عصر وارد «لنگیر» شدیم‌. این‌ نقطه‌ هم‌ جزء ناحیه‌ زیدون‌ است‌ و با منزل‌ شب‌ گذشته‌، شش‌ فرسخ‌ فاصله‌ دارد. نظامیها طاق ‌نصرتی بسته‌ بودند. به‌محض‌ ورود از عدّة‌ متمركز در «لنگیر» سانی دیدم‌ و ابلاغیه‌ ذیل‌ را صادر نمودم‌:

ابلاغیه‌

اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌
«1- 8 قوس‌ وارد لنگیر، مركز فعلی اردوگاه‌ شدم‌. در ساعت‌ 8 عصر همین‌ روز مطابق‌ راپرتی كه‌ به‌واسطة‌ پستهای ارتباطیه‌ رسید، معلوم‌ شد خزعلیان‌ مواقع‌ خود را تخلیه‌ كرده ‌و رفته‌اند.
2- ستونهای قسمتهای عمده‌ قوای اصفهان‌ ما متناوباً وارد بهبهان‌ شده‌ و میشوند.
3- قوای تجهیزیة‌ شمال‌ غرب‌، از كرمانشاه‌ به‌طرف‌ پشتكوه‌ و از خط‌ پشتكوه‌ به‌جانب‌ دزفول‌ رهسپار و عازم‌ میشوند.
4- تا دو روز دیگر از قرارگاه‌ كنونی لنگیر به‌طرف‌ مركز خوزستان‌ حركت‌ مینمایم‌.»

رئیس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا - رضا
نمره‌ 4201

بعد از سان‌ در چادرهایی كه‌ زیر درختان‌ سدر برپا كرده‌ بودند، استراحتی شد. آفتاب‌ در میان‌ گردوغبار اردو و بخار افق‌ غایب‌ یا مفقود شد.


مواقع‌ اشرار

از اول‌ خاك‌ «زیدون‌» تا این‌ نقطه‌ كه‌ قرارگاه‌ اردو است‌، تمام‌ در قلمرو قوای هواداران‌ خزعل‌ و خزعل‌ بود. برادر میرعبدالله‌ پدرزن‌ خزعل‌ بر این‌ عدّه‌ ریاست‌ داشت‌. حسین‌خان‌ بهمه‌ای نیز در «قلعه ‌اعلی» و سالار ارفع‌ بختیاری در میان‌ بهبهان‌ و رامهرمز بودند. امیر مجاهد ریاست‌ کل قشون را داشت‌ و سیار بود.
ولی بعد از ورود لشكر جنوب‌، قدم‌به‌قدم‌ با جنگهای شدید عقب‌ نشسته‌اند، و برادر میرعبدالله‌ كشته‌ شد. فعلاً هم‌ مسافت‌ بین‌ من‌ و قوای دشمن‌ زیاده‌ از چند فرسخ‌ نیست‌.
خزعلیان‌ و سایر معاهدین‌ كمیتة‌ «قیام‌ سعادت‌»، تصور ورود مرا به‌این‌ نقطه‌ نكرده‌ بودند، و اصلاً باور نداشتند كه‌ در اثر تجربیات‌ یكصدوپنجاه‌ سالة‌ دورة‌ قاجاریه‌، برای رئیس‌الوزرا همت‌ و مجالی باشد كه‌ بر خوشگذرانیهای تهران‌ پشت‌ پا زده‌ و با این‌ مشقّت‌ خود را به‌صحنة‌ كارزار برساند.
چنانكه‌ مكرر گفته‌ام‌، گزارشات‌ دورة‌ قاجاریه‌ و رخوتی كه‌ به‌تبعیت‌ سلاطین‌، در ادارة‌ مردم‌ پیدا شده‌ بود، در هیچ‌ عهدی نظیر ندارد. دولت‌ ایران‌ قبل‌ از من‌ اسمی بلامسمی بود. حتی از حیث‌ نفرات‌ قشونی هم‌ مركز، همواره‌ تحت‌الشعاع‌ و مقهور ملوك‌الطوایف‌ و فرمانفرمایان‌ عشایر محسوب‌ میشد. خوانین‌ اطراف‌ كمترین‌ خراجی نداده‌، بلكه‌ همه‌ساله‌ مبالغ‌ هنگفتی به‌عنوان‌ حراست‌ راهها و عدم‌ تجاوز به‌شهرها، خود را دستی ‌بگیر قلمداد میكردند. همین‌ خزعل‌ و والی پشتكوه‌ و خوانین‌ بختیاری، و همین‌ ایلات‌ جنوب‌ و غرب‌ كه‌ امروز نقشة‌ خود را برای تزلزل‌ من‌ طرح‌ریزی كرده‌ و به‌نام‌ «قیام‌ سعادت‌»، به‌شرارت‌ و فساد و كندن‌ ریشة‌ مملكت‌ مشغول‌اند، سالیان‌ دراز است‌ كه‌ حق‌ حاكمیت‌ خود را نسبت‌ به‌دولت‌ ایران‌ محفوظ‌ داشته‌، اكنون‌ كه‌ مرا در مقابل‌ خود میبینند جز به‌كار بردن‌ تمام‌ قوا و دفاع‌ از مالكیت‌ مطلقة‌ خود چاره‌ای ندارند. آیا تقصیر زمامداران‌ یكصدوپنجاه‌ سالة‌ اخیر چه‌ نوع‌ خذلانی درپی خواهد داشت‌؟ آنها تمام‌ اوقات‌ را به‌شقاوت‌ و سفاكی و بیاعتباری گذرانیده‌ و از اثر بیاعتباری خود ایالتی مثل‌ خوزستان‌ را فراموش‌ كرده‌ و اجازه‌ داده‌اند چهارنفر خودسر بی هنر، عنوان‌ تجزیه‌ و تفكیك آن‌ را در دماغ‌ خود بپرورانند، تا جایی كه‌ شروع‌ به‌تجهیزات‌ مسلح‌ نموده‌ و بر ضد مركزیت‌ مملكت‌ قیام‌ و اقدام‌ نمایند.
شاه‌ در پاریس‌ نشسته‌ و به‌لهوولعب‌ مشغول‌ است‌ و به‌تصور اینكه‌ كوچكترین‌ و یا بزرگترین‌ صدمه‌ای را به‌من‌ متوجه‌ سازند، اجازه‌ میدهد كه‌ خزعل‌ و خزعلیان‌ برضد مركزیت‌ مملكت‌ قیام‌ مسلح‌ نمایند. در كوچكترین‌ سلولهای دماغی خود خطور نمیدهد، كه‌ اگر این‌ قیام‌ عاقبت‌ به‌منفعت‌ اشرار خاتمه‌ یابد، دیگر مركزی وجود نخواهد داشت‌ كه‌ او زمامداری آن‌ را برای خود مسجل‌ دیده‌ باشد. مگر نمیبیند كه‌ خارجیها تا چه‌اندازه‌ مرا تعقیب‌ كرده‌ و چه‌ اولتیماتومها و نتهایی است‌ كه‌ پیدرپی و گاه‌وبیگاه‌ حضوراً و غیاباً و كتباً و شفاهاً به‌بدرقة‌ مسافرت‌ من‌ ایثار مینمایند؟
مگر خوزستانیان‌ امروزه‌، با داشتن‌ وطن‌فروشان‌ مستقلی، مثل‌ خزعل‌، خود را مطیع‌ اوامر و رعیت‌ شاه‌ میدانند كه‌ او در تحریك‌ باطنی آنها خود را دلخوش‌ كرده‌ و از زوایای قهوه‌خانه‌های پاریس‌، سیم‌ تحریك‌ و آشوب‌ را به‌جانب‌ آنها امتداد داده‌ است‌؟ از این‌ تحریك‌ و القای فساد چه‌ فایده‌ و حظی خواهد برد؟ چه‌ لذتی به‌او عاید خواهد شد كه‌ ببیند قشون‌ ایران‌ با رعایای ایران‌ دست‌ به‌گریبان‌ گشته‌، خون‌ یكدیگر را جاری و آرزوی خارجیان‌ را اقناع‌ میكنند؟
مگر تصور كرده‌ است‌ كه‌ كمیتة‌ قیام‌، همین‌ قدر كه‌ مقاوله‌نامه‌ و یا قسم‌نامة‌ خود را به‌پاریس‌ نزد شاه‌ فرستاد و عملیات‌ خود را فرع‌ اجازة‌ او قرار داد، حقیقتاً بعد از فتح‌ و بعد از تخریب‌ اساس‌ مملكت‌، باز در تجزیة‌ ایالات‌ و تحكیم‌ امارات‌ و استقلال‌ موقعیت‌ خود از او اجازه‌ خواهند خواست‌ كه‌ هركدام‌ بساط‌ پادشاهی خود را در یك‌ گوشه‌ از مملكت‌ بگسترند؟
خزعل‌ خود را فعلاً «امیرخوزستان‌» معرفی میكند. جراید بین‌النهرین‌ و امارات‌ جزیرهٌ‌العرب‌ نیز بشاشت‌ قلب‌ و خرمی چهرة‌ خود را به ‌او اهدا میكنند. سیاستمداران‌ حقیقی نیز باطناً باد درآستین‌ آنها انداخته‌ و كلاه‌ گوشة‌ آنان‌ را به‌مواعید آتیه‌ خود برق‌ مصنوعی میدهند!
آیا در تمام‌ این‌ مواعید فریبنده‌، و در اعماق‌ هر یك‌ از این‌ وعدووعیدها كمترین‌ روزنة‌ نوری هم‌ برای شاه‌ بازگذارده‌اند ؟
مسافرتهای شاه‌ به‌اروپا، غالباً از راه‌ بین‌النهرین‌ و بالاخص‌ از راه‌ محمّره‌ بوده‌ است‌ و در ایاب‌وذهاب‌، مختصر وجهی از طرف‌ خزعل‌ به‌ایشان‌ تقدیم‌ میشد. تقدیم‌ این‌ وجوه‌ حسیات‌ مودت‌آمیزی را فیمابین‌ تولید كرده‌ و اجازة‌ انعقاد كمیتة‌ قیام‌ نیز مربوط‌ به‌همین‌ حسیات ‌است‌.
چون‌ اتومبیلها در بوشهر مانده‌ بودند و طی مسافات‌ بعیده‌ با اسب‌ تأخیری بیهنگام‌ بود، تلگراف‌ كردم‌ اتومبیلها را به‌وسیلة‌ كشتی به‌«هندیجان‌» بیاورند، كه‌ از آن‌جا به‌«ده‌ملا» آمده‌ ما را به‌اهواز برسانند.
دبیر اعظم‌ رئیس‌ تحریرات‌ من‌، تلگرافات‌ و راپرتهای واصله‌ را از نظرم‌ گذرانید. از جمله‌ تلگرافی از خزعل‌ بود كه‌ پس‌ از وصل تلگرافی كه‌ از دیلم‌ به‌او مخابره‌ كرده‌ بودم‌ و امیدوار شدن‌ از عفو من‌، مخابره‌ كرده‌ و عین‌ آن‌ به‌قرار زیر است‌:


تلگراف‌ خزعل‌

مقام‌ منیع‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای رئیس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌
«زیارت‌ تلگراف‌ مبارك‌ كه‌ مبنی بر اظهار مرحمت‌ نسبت‌ به‌این‌ فدوی واقعی بود، بردرجات‌ استظهار و امیدواریم‌ افزوده‌، با كمال‌ امیدواری مراحم‌ مبذوله‌ را عرض ‌شكرگزاری تقدیم‌، و بقای آن‌ وجود مبارك‌ را برای سرپرستی ایران‌ و ایرانیان‌ از خداوند خواستارم‌.
فدوی را به‌«هندیجان‌» احضار فرموده‌ بودید. هر چند علت‌ مزاج‌ و ضعف‌ قوه‌ كه‌ چندی است‌ شدت‌ كرده‌ مانع‌ وصول‌ این‌ نعمت‌ بوده‌، معذلك‌ از فرط‌ اشتیاق‌ به‌شرفیابی حضور مبارك‌ با نهایت‌ آرزومندی به‌زیارت‌، هر صوب‌ را امر و مقرر فرمایند به‌قصد زیارت‌ حضور مبارك‌ حركت‌ میكنم‌. امیدوارم‌ به‌مساعدت‌ بخت‌ و اقبال‌ هر چه‌ زودتر به‌شرف‌ حضور مبارك‌ نائل‌ گردم‌. برای هدایت‌ راه‌، یكی از فدویزادگان‌ را به‌حضور مبارك‌ میفرستم‌، كه‌ برای تعیین‌ شرفیابی از بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ عالی اخذ دستورات‌ بنماید.»

فدوی - خزعل‌


در جواب‌ به‌او نوشتم‌:

تلگراف‌ شما را در «لنگیر» قرارگاه‌ اردو، دیدم‌. چون‌ من‌ به‌طرف‌ «ده‌ملا» حركت‌ میكنم‌، به‌طوریكه‌ درخواست‌ كرده‌اید، یكی از پسرهای خود را به‌«ده‌ملا» نزد من‌ بفرستید.

لنگیر - قرارگاه‌ اردو
دهم‌ قوس‌

تلگرافات‌ تهران‌

دو تلگراف‌ ذیل‌ را هم‌ وزیر خارجه‌ مخابره‌ نموده‌ بود:

«حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ آقای رئیس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌
پس‌ از وصول‌ دو مراسلة‌ اخیر سفارت‌ در شب‌ پنجشنبه‌، همان‌ ساعت‌ صورت‌ آن‌ را به‌اركان‌ حرب‌ كل‌ فرستادم‌، حضور مبارك‌ مخابره‌ شود، و صبح‌ روز بعد هم‌ بر حسب‌ مسؤولیّت‌ مشتركه‌ و اینكه‌ آقای ذكاءالملك‌ سمت‌ كفالت‌ ریاست‌ وزرا را دارند، به‌منزل‌ ایشان‌ رفته‌ مراسلات‌ را ارائه‌ و چنین‌ اظهار عقیده‌ نمودم‌:
بهتر است‌ كه‌ این‌ مسأله‌ مابین‌ دو نفر مكتوم‌ مانده‌ تا نظریات‌ حضرت‌ اشرف‌ برسد. ایشان‌ صلاح‌ دیدند سایر آقایان‌ وزرا هم‌ مطلع‌ شوند. تلفن‌ شد. آمدند و تصمیم‌ گرفتند كه‌ وزارت‌ خارجه‌ جوابی حاضر نماید. عصری منزل‌ بنده‌ بیایند كه‌ آن‌ مراسله‌ جوابیه‌ را دیده‌ به‌عرض‌ برسد. اگر تصویب‌ فرمودید با اطلاع‌ مجلس‌ یا بدون‌ اطلاع‌ مجلس‌ به‌سفارت‌ نوشته‌ شود. وزارت‌ خارجه‌ مراسله‌ را خیلی ساده‌ فقط‌ پرتست‌ به‌مسأله‌ قرارداد با شیخ‌ و اینكه‌ معلوم‌ میشود مخالفت‌ او كه‌ یك‌ نفر نوكر و تبعة‌ ایران‌ است‌ با دولت‌، به‌اتكای چنان‌ قراردادی بوده‌ كه‌ مخالف‌ قانون‌ بین‌الملل‌ و هر اصولی است‌. ولی آقایان‌ چنان‌ صلاح‌ دیدند، كه‌ نسبت‌ به‌سایر مسائل‌ و مداخلات‌ سفارت‌ در كارهای شیخ‌ اسم‌ برده‌ شود. در صورتیكه‌ عقیده‌ بنده‌ و وزارت‌ خارجه‌ این‌ بود كه‌ اصلاً نباید مذاكرات‌ شفاهی و وساطت‌ آنها را كه‌ خالی روی كاغذ برده‌اند، متعرض‌ جواب‌ شده‌ و تصدیق‌ نماییم‌ كه‌ مذاكراتی در بین‌ بوده‌، به‌هر حال‌ مراسلة‌ جوابیه‌ به‌عرض‌ رسیده‌ است‌. البته‌ تصدیق‌ میفرمایند كه‌ بنده‌ با مسؤولیّت‌ مشتركه‌، یك‌ مسؤولیّت‌ شخصی هم‌ نسبت‌ به‌مصالح‌ خود كه‌ مربوط‌ به‌امور وزرا نیست‌، دارم‌. به‌این‌ لحاظ‌ عقیده‌ام‌ این‌ شدكه‌ با مذاكرات‌ دیپلماسی، سفارت‌ را حاضر به‌استرداد این‌ مراسلات‌ نموده‌. از این‌ نقطه‌نظر ملاقاتی با سفارت‌ نموده‌، مذاكراتی شد كه‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ لندن‌ و سر پرسی لرن‌ اطلاع‌ بدهند. خلاصة‌ مذاكرات‌ این‌ بود كه‌ ارسال‌ این‌ مراسلات‌ و انتشار آن‌ در مجلس‌ و مواقع‌ عامه‌ یك‌ تنفر عمومی را تجدید خواهد نمود كه‌ سه‌ سال‌ قبل‌ روزافزون‌ بود و سرپرسی لرن‌ در مدت‌ اقامت‌ خود در تهران‌، با مساعدت‌ رئیس‌الوزرا موفق‌ به‌بازگشت‌ آن‌ شده‌، و مناسبات‌ حسنه‌ تاحدی مستقر گردیده‌ بود. در اینصورت‌ چون‌ دولت‌ ایران‌ نمیخواهد در این‌ حسن‌ روابط‌ خللی وارد آمده‌، تنفر عمومی تجدید شود و اهالی ایران‌ دولت‌ انگلیس‌ را دولت‌ جابری تصور كنند، نه‌ فقط‌ برخلاف‌ مناسبات‌ آنها، بلكه‌ برخلاف‌ حقوقی كه‌ در تمام‌ دنیا جاری است‌ بشناسند. البته‌ مذاكرات‌ خیلی مفصلتر بود، لهذا خاطر نشان‌ مینماید صلاح‌ این‌ است‌ كه‌ این‌ مراسله‌ را عیناً به‌سفارت‌ مسترد داشته‌، وگمان‌ میكنم‌ نسبت‌ به‌عمل‌ خوزستان‌ هم‌ در صورتیكه‌ شیخ‌ تسلیم‌ قطعی خود را ابراز نماید، جواب‌ داده‌ شود، به‌قسمی كه‌ دولت‌ با هر رعیت‌ و نوكر مطیع‌ خود رفتار مینماید.
قرار شد كه‌ تلگرافاتی به‌لندن‌ و لرن‌ نموده‌ موافقت‌ آنها را با این‌ اظهاراتی كه‌ ابلاغ‌ خواهد نمود به‌استرداد این‌ مراسلات‌ جلب‌ كند. عقیدة‌ بنده‌ این‌ است‌ اگر به‌این‌ ترتیب‌ موفق‌ شویم‌، مشكلات‌ و كشمكشها تخفیف‌ حاصل‌ نماید.
چنان‌ استنباط‌ كردم‌ كه‌ خودشان‌ هم‌ ملتفت‌ سوء اثر فرستادن‌ چنین‌ مراسله‌ای به‌دولت‌ ایران‌ شده‌ باشند. زیرا میگفت‌ تعلیماتی رسیده‌ كه‌ مراسلة‌ راجع‌ به‌قرارداد با شیخ‌ را، قونسول‌ بوشهر به‌آقای رئیس‌الوزرا فعلاً ابلاغ‌ ننمایند. اگر چه‌ عدم‌ ابلاغ‌ مراسله‌ به‌حضرت‌ اشرف‌، مراسلة‌ واصله‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ را بیاثر نمینماید، به‌هر حال‌ اگر این‌ نظر بوده‌ و اقداماتی كه‌ نموده‌ام‌ صحیح‌ میدانند، اگر مقتضی باشد قوا در فرونتها به‌حال‌ توقّف‌ بماند، تا نتیجة‌ این‌ مذاكرات‌ معلوم‌ شود.
در خاتمه‌ جسارت‌ مینماید كه‌ بنده‌ از یك‌ قسمت‌ از همقطارها كه‌ سیاست‌ دوشاخه‌بازی نموده‌، صلاح‌ نظریات‌ خود را بر صلاح‌ مملكت‌ و شخص‌ حضرت‌ اشرف‌ در باطن‌ مقدّم‌ میدارند و عملیاتی میكنند، خوشوقت‌ نیستم‌. و مسائلی در غیبت‌ حضرت‌ اشرف‌ ملاحظه‌ نموده‌ام‌، كه‌ اگر به همین ‌حال‌ باقی بماند ترجیح‌ میدهم‌ كه‌ در مراجعت استدعای معافیت‌ خود را بخواهم‌.»
مشارالملك‌

حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ آقای رئیس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌
«در تعقیب‌ تلگراف‌ مفصل‌ دیروز، جمعه‌، به‌استحضار خاطر مبارك‌ میرسانم‌. امروز شنبه‌ رسماً شارژ دافر انگلیس‌ را به‌وزارت‌ خارجه‌ خواستم‌. هرطور بود مراسلة‌ راجعه‌ به‌قرارداد را پس‌ داده‌، تفصیل‌ را به‌هیأت‌ وزرا اظهار كردم‌. بعد مفصلاً به‌عرض‌ خواهدرسید.»
مشارالملك‌

همچنین‌ در زمینة‌ تلگرافهای فوق‌، حكومت‌نظامی تهران‌ نیز چنین‌ راپرت‌ داد:

مقام‌ منیع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ رئیس‌الوزرا وزیر جنگ‌ دامت‌ عظمته‌
«محترماً معروض‌ میدارد عین‌ خبری را كه‌ رویتر اطلاع‌ داده‌ است‌، رمزاً حضور مبارك‌ معروض‌، و خاطر مبارك‌ را مستحضر میدارد:

تهران‌
از قراری كه‌ نقل‌ میكنند انگلیس‌ دو فقره‌ یادداشت‌ به‌دولت‌ ایران‌ داده‌. در یادداشت‌ اولی چنین‌ اشعار میشود كه‌ سردار سپه‌ در جنوب‌ ایران‌ شروع‌ به‌عملیات‌ نظامی نموده‌. و در یادداشت‌ ثانوی انگلیس‌ تقاضا میكند كه‌ پیشرفت‌ قوای دولت‌ به‌طرف‌ محمّره‌ به‌فوریت‌ موقوف‌ بشود، و اظهار میدارد كه‌ خزعل‌ تحت‌الحمایة‌ انگلیس‌ میباشد، و با تصدّی به‌اتخاذ اقدامات‌ جدّی برخلاف‌ منافع‌ انگلیس‌ و ایران‌، تمام‌ مسؤولیّت‌ خسارتیكه‌ ممكن‌ است‌ در نتیجة‌ عملیات‌ به‌اراضی خوزستان‌ و معادن‌ نفت‌ انگلیس‌ وارد آید، به‌عهدة‌ دولت‌ ایران‌ واگذار میكنند. محافل‌ سیاسی و اجتماعی از مداخلة‌ انگلیس‌ در امور داخلی ‌ ایران‌ و حمایت‌ علنی انگلیس‌ از شیخ‌خزعل‌ بسیار مشوش‌ شده‌اند.»
حكومت‌نظامی تهران‌ و توابع‌ - سرتیپ‌ مرتضی
نمره‌ 36

این‌ تلگراف‌ را از لنگیر به‌كفیل‌ ریاست‌ وزرا مخابره‌ كردم‌:

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای ذكاءالملك‌ وزیر مالیه‌ دام‌ اقباله‌
«تلگرافی كه‌ با رمز اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ راجع‌ به‌مراسلات‌ وارده‌ از سفارت‌ انگلیس‌ مخابره‌ كرده‌ بودید در قرارگاه‌ اردو ملاحظه‌ شد. من‌ همانطور كه‌ همیشه‌ طرفدار استشارة‌ امور بوده‌ام‌، فوق‌العاده‌ متأسفم‌ كه‌ در این‌ مملكت‌ حقایق‌ امور خیلی زود فراموش‌ میشود، و در ضمن‌ مشاوره‌ كه‌ قاعدة‌ كلیه‌ قضایا، سابقه‌ و لاحقه‌اش‌، باید روشن‌ و آشكارگردد، متأسفانه‌ تمام‌ به‌مرحلة‌ استتار و فراموشی محول‌ و منجر میگردد. در اینصورت‌ با مسؤولیّتی كه‌ من‌ در پیشگاه‌ این‌ مملكت‌ عهده‌دار هستم‌، از این‌ به‌بعد هر مراسله‌ای كه‌ از هر سفارتخانه‌ای در هر باب‌ برسد، هیأت‌ دولت‌ مكلف‌ هستند كه‌ عین‌ آن‌ را به‌من‌ مراجعه‌ داده‌، كسب‌ تكلیف‌ نمایند تا هر جوابی لازم‌ داشته‌ باشد، تعیین‌ و با نظر دولت‌ به‌مقام‌ اجرا و عمل‌ گذارده‌ شود. با این‌ ترتیب‌ و در مقابل‌ مسؤولیّت‌ قانونی و وجدانی و اخلاقیخود صرفه‌ و صلاح‌ مملكت‌ زیاده‌ از حد انتظار منظور نظر واقع‌ خواهدگردید.»
رئیس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

چون‌ در جراید تهران‌ ظاهراً خبر اسیرشدن‌ سی نفر انگلیسی انتشار یافته‌، تلگراف‌ ذیل‌ را درتكذیب‌ آن‌ به‌حكومت‌نظامی مخابره‌ كردم‌:

حكومت‌ نظامی تهران‌ و توابع‌
«از قراری كه‌ به‌من‌ اطلاع‌ میدهند در جراید تهران‌ یا در یك‌ جریده‌، خبری انتشار یافته‌ به‌این‌ عنوان‌ كه‌ در جنگهای خوزستان‌ سینفر هم‌ انگلیسی اسیر شده‌ و به‌واسطة‌ اسارت‌ آنها مذاكراتی بین‌ من‌ و نمایندة‌ انگلیس‌ جریان‌ پیدا كرده‌ است‌. اگر چه‌ از طرف‌ شما تاكنون‌ راپرتی نرسیده‌، معهذا تحقیق‌ كنید ببینید منشاء این‌ خبر چه‌ بوده‌ و از كجاست‌؟ در چه‌ روزنامه‌ای انتشار پیدا كرده‌ است‌؟ مراتب‌ را توضیحاً راپرت بدهید.»
رئیس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

ده‌ ملا

پنجشنبه‌ 12 قوس‌
قبل‌ از ظهر وارد «ده‌ملا» شدیم‌. راه‌ از «سویره‌» تا این‌ قصبه‌ دوفرسخ‌ یا قدری بیشتر است‌. همه‌ جا جاده‌ به‌طرف‌ جنوب‌ سیر میكند و به‌امتداد رودخانه‌.
«هندیجان‌» كه‌ مهمترین‌ قصبة‌ این‌ ناحیه‌ است‌ هم‌ رودخانة‌ «زهره‌» را كه‌ از كنارش‌ عبور میكند، هم‌ ناحیه‌ جنوب‌ «ده‌ملا» را و هم‌ خلیج‌ كوچك‌ دریا را به‌نام‌ خود كرده‌ است‌.

سردار لشكر
منزلی در كنار رودخانه‌ «زهره‌» تهیه‌ شده‌ بود. هنگامی كه‌ قدم‌ میزدم‌ و در جریان‌ حركات‌ این‌ رودخانه‌ خوش‌اسم‌ وكثیرالاسم‌ تفكر میكردم‌ اتومبیلهایی نمایان‌ گردید و سردارلشگر (شیخ‌عبدالكریم‌) پسرخزعل‌ وارد شد. پس‌ از ادای مراسم‌ مراسلة‌ ذیل‌ را كه‌ جوابش‌ نیز درج‌ میشود از طرف‌ پدر رسانید:

قربان‌ حضور مبارك‌ شوم‌
«خیلی از بدبختی خود متأسفم‌ كه‌ موقعی به‌شرف‌ افتخار زیارت‌ دست‌خط‌ مبارك‌ تلگرافی نائل‌ شدم‌، كه‌ به‌واسطة‌ شدت‌ مرض‌، به‌جهت‌ استعلاج‌، محمّره‌ رفته‌ بودم‌. اینك‌ حسب‌الامر، خانزاد عبدالكریم‌ را به‌استقبال‌ و تشرف‌ حضور مبارك‌ فرستاده‌، مراتب‌ فدویت‌ بنده‌ را از بذل‌ عطوفت‌ و مرحمتی كه‌ فرموده‌اید تقدیم‌ عرض‌ مینماید. امید است‌ كه‌ از تشریف‌ فرمایی محمّره‌، چاكر را مفتخر فرموده‌ و از این‌ مرحمت‌ مزید بر عوالم‌ فدویت‌ و چاكریم‌ فرمایند.
امر امر مبارك‌ است‌.»
خزعل‌

جواب‌

آقای سردار اقدس‌
«سردار لشكر به‌«ده‌ملا» آمد. مرا ملاقات‌ و مورد توجه‌ و تلطف‌ واقع‌ گردید. مراسلة‌ شما را هم‌ ارائه‌ داد. ملاحظه‌ كردم‌. نظر به‌مذاكرات‌ شفاهی مشارالیه‌ راجع‌ به‌كسالت‌ مزاج‌ شما، و اینكه‌ قادر به‌سواری اتومبیل‌ نبوده‌، و فقط‌ با جهاز میتوانید حركت‌ نمایید، برای رفع‌ این‌ زحمت‌ فوق‌الطاقه‌، تصویب‌ میكنم‌ كه‌ با همان‌ وسیله‌ جهاز به‌اهواز عزیمت‌ نمایید. من‌ هم‌ چون‌ خط‌ سیرم‌ از اهواز است‌، و بدواً به‌آنجا خواهم‌ آمد، درهمانجا مرا ملاقات‌ خواهید نمود.»
رئیس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا

این‌ جوانی است‌ بلندقامت‌ و سیه‌چرده‌، از رفتار و گفتارش‌ علامت‌ سادگی و صمیمیت‌ نمایان‌ است‌. از جانب‌ خزعل‌ عذرخواهیها كرد. گناه‌ را به‌مفسده‌جویان‌ و مغرضین‌ داخلی و خارجی نسبت‌ داد، و تقاضا كرد از این‌ نقطه‌ به‌محمّره‌ بروم‌ و از خیال‌ عزیمت‌ به‌اهواز صرفنظر نمایم‌. من‌ میدانستم‌ قصدش‌ چیست‌. در تمام‌ صفحه‌ خوزستان‌ دلسوختگان‌ و شاكیان‌ بسیار بودند، كه‌ اغلب‌ در اهواز توقّف‌ داشتند. خزعل‌ میخواست‌ مرا مستقیماً به‌محمّره‌ ببرد، تا این‌ اشخاص‌ مجال‌ تظلم‌ نیابند.
از جمله‌ راپرتهایی كه‌ میرسید، یكی این‌ است‌ كه‌ درج‌ میشود:
«عده‌ كثیری از اهالی محمّره‌ و آبادان‌ و اهواز را شیخ‌ محبوس‌ و تبعید نموده‌. سلطان‌حسین‌خان‌ نظامی را كه‌ در شوشتر بود به‌اتفاق‌ حاجی محمدحسین‌ شوشتری توسط ‌قلیخان‌ نام‌، كه‌ یكی از اعیان‌ شوشتر است‌ دستگیر و در اهواز توقیف‌ نموده‌. شیخ‌عاصی و شیخ‌ عوفی كه‌ از مشایخ‌ بنیطرف‌ و حویزه‌ هستند، و قریب‌ ده‌ سال‌ بود كه‌ از تعدیات‌ شیخ‌، از وطن‌ خود هجرت‌ و تحت‌الحفظ‌ در حوالی عماره‌ اقامت‌ داشتند، چندی قبل‌ شیخ‌ عاصی را توسط‌ نماینده‌ سیاسی عماره‌ جلب‌ به‌محمّره‌ نموده‌ و بدواً او را حبس‌ و ثانیاً او را مسموم‌ نمود.»
خلاصه‌، نظر به‌این‌ قبیل‌ راپرتها، به‌پسر شیخ‌ گفتم‌:
«خیر حتماً باید به‌اهواز و سایر شهرهای خوزستان‌ بروم‌ و مخصوصاً از حال‌ قشون‌ لرستان‌ كه‌ باید به‌دزفول‌ برسد استفسار نمایم‌.»
در این‌ وقت‌ نكته‌ای به‌خاطرم‌ رسید و آن‌ كشف‌ حقیقت‌ امر بود.
«چون‌ قشون‌ لرستان‌ به‌موانعی برخورده‌، و عشایر لر به‌مخالفت‌ و ممانعت‌ آنها قیام‌ كرده‌اند باید به‌زودی خود را به‌دزفول‌ برسانم‌، و بیشتر قصدم‌ از رفتن‌ از استخبار حال‌‌ این‌ ستون‌ است‌.»
پسر شیخ‌ بلاتأمل‌ گفت‌:
«پریشب‌ قشون‌ وارد دزفول‌ شده‌ است‌.»
من‌ از كشف‌ این‌ حقیقت‌ و اصغای مژده‌ سلامت‌ این‌ لشكر به‌حدّی مشعوف‌ شدم‌ كه‌ كمتر وقتی آن‌ حالت‌ را در خود دیده‌ام‌، زیرا كه‌ چند شبانه‌روز حواسم‌ را مشغول‌ داشته‌ بود. اما محض‌ حصول‌ اطمینان‌ ظاهراً باور نكردم‌ و پرسیدم‌:
«از كجا اطلاع‌ یافته‌اید؟»
گفت‌:
«از سیم‌ انگلیسیها خبر رسیده‌ است‌.»
در اینجا بر من‌ محقق‌ گشت‌ كه‌ مطابق‌ راپرتهای سابق‌، انگلیسیها كاملاً مواظب‌ سیر قشون‌ هستند و در سر هر دستگاه‌، مأمور مخصوصی گماشته‌اند كه‌ اخبار را سانسور كند، و آنچه‌ برای خودشان‌ فایده‌ دارد به‌من‌ نرسد. چون‌ دولت‌ ایران‌ سیم‌ ندارد بیاطلاعی فرمانده‌ قشون‌ از قسمتهای مختلف‌ لشكر، معلوم‌ است‌ كه‌ تا چه ‌اندازه‌ اسباب‌ خسران‌ مملكت‌ و سپاه‌ فرمانده‌ آن‌ ممكن‌ است‌ بشود. با تمام‌ فقری كه‌ بودجة‌ قشونی و بودجة‌ مملكت‌ دارد، همان‌ ساعت‌ امركردم‌ به‌هر قیمتی است‌، دستگاههای تلگراف‌ بیسیم‌ وارد كنند، و در مركز مملكت‌ و مراكز عمده‌ نصب‌ كنند كه‌ رفع‌ احتیاج‌ از خارجی بشود. امیدوارم‌ در ورود به‌تهران‌ به‌نصب‌ دستگاههای تلگراف‌ بیسیم‌ مبادرت‌ كنم‌.
بالاخره‌ پس‌ از استماع‌ خبر ورود قشون‌ خرم‌آباد به‌دزفول‌، مشعوف‌ شدم‌ كه‌ محاصره‌ای را كه‌ شیخ‌خزعل‌ و متفقین‌ او دربارة‌ من‌ اندیشیده‌ بودند، معكوس‌ ساخته‌ و عین‌ آن‌ را در مورد خودشان‌ مجری داشته‌ام‌، و با ستونهای لشكر خود مركز فساد را محصور ساخته‌ام‌. در اینصورت‌ چاره‌ای ندارند جز اینكه‌ از خط‌ دریا فرار كنند یا به‌استقبال‌ من‌ قدم‌ بردارند.
پسر شیخ‌ كه‌ دید در هر صورت‌ من‌ عازم‌ اهواز خواهم‌ شد، ساكت‌ شد. او را به‌وزیر پست‌وتلگراف‌ سپردم‌ كه‌ پذیرایی و نوازش‌ كنند.
شب‌ تلگراف‌ ذیل‌ از امیر لشكر غرب واصل‌ شد كه‌ خبر ورود به‌دزفول‌ را تأیید میكرد:

مقام‌ منیع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌
«با كمال‌ احترام‌ به‌عرض‌ مبارك‌ میرساند:
ستون‌ 1 اعزامی به‌دزفول‌ یوم‌ 4 در سر «آب‌ زالو»، امروز به‌قلعه‌ «زره‌» خواهند رسید و ستون‌ 3 چهارم‌ قوس‌ در بالای «كیالان‌» و ستون‌ 4 در همان‌ تاریخ‌ در «میشون‌» بوده‌اند واز این‌ قرار به‌طور قطع‌ بعدازظهر هفتم‌ یا ظهر هشتم‌، قوا وارد دزفول‌ خواهد گردید و نظر به‌تعلیماتی كه‌ وسیله‌ جاسوسین‌ و طیاره‌ها به‌عمل‌ آمد، از طرف‌ طوایف‌ «جودگی» و«میرها»، استقبال‌ شایانی در بین‌ راه‌ از اردوی اعزامی به‌عمل‌ آمده‌ و مخصوصاً چادرهای خودشان‌ را نزدیك‌ به‌جاده‌ عبور اردو زده‌ و بدون‌ وحشت‌ در جای خودشان‌ باقی، وكاملاً به‌مراحم‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌ عظمته‌ امیدوار هستند. حسب‌ الامر مبارك‌ (نمره‌ 9641) از طوایف‌ فوق‌الذكر، امنیه‌ سوار و پیاده‌ استخدام‌ و مشغول‌ خدمتگزاری میباشند. فقط‌ كسی كه‌ وحشت‌ داشته‌، «ایمان‌خان‌» بوده‌ كه‌ آن‌ هم‌ در صدد است‌ به‌تأمین‌ سایر میرها در اردو حاضر شود. تبلیغات‌ و ابلاغیه‌هایی كه‌ میان‌ طوایف‌ به‌وسیله‌ طیاره‌ ریخته‌ شده‌، فوق‌العاده‌ اسباب‌ تزلزل‌ آنها را فراهم‌ و در مقابل‌ عظمت‌ قشون‌ سر تسلیم‌ و انقیاد خم‌ كرده‌، و با توجهات‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌، بدون‌ هیچ‌ سانحه‌ای، اردو پیشرفت‌ خود را به‌استقامت‌ دزفول‌ تعقیب‌ مینماید.»
امیر لشكر غرب‌ - احمد

نایب‌ ارفع‌الملك‌ از دیلم‌ به‌وسیله‌ تلگراف‌ اطلاع‌ داد كه‌ در نتیجة‌ پرواز طیاره‌ معلوم‌ كرده‌است‌، در یك‌ كیلومتری شمال‌ معشور، عده‌ای قریب‌ 850 نفر پیاده‌ و 450 سوار دیده‌ است‌. ، كه‌ به‌عجله‌ خود را به‌ساحل‌ میرسانیده‌اند. از این‌ قرار بقیة‌ قوای خزعل‌ در دریا یا دهات‌ ساحلی پناهگاهی میجویند.







از ده‌ملا به‌اهواز

جمعه‌ 13 قوس‌
صبح‌ در اتومبیل‌های خود كه‌ بنابر دستور سابق‌ از راه‌ «هندیجان‌» به‌«ده‌ملا» آورده‌ بودند، نشسته‌ به‌طرف‌ اهواز حركت‌ كردیم‌. پسر شیخ‌خزعل‌ با چهره‌ سیه‌فام‌ در اتومبیلی نشسته‌ و برای هدایت‌ ما جلو افتاد. به‌خاطرم‌ گذشت‌ كه‌ همیشه‌ راهنمایی غراب‌ را مشؤوم‌ میدانسته‌اند و من‌ امروز به‌مباركی و با فتح‌ و فیروزی طی مسافت‌ میكنم‌ و یادم‌ آمد كه‌ اگر ناصرالدین‌شاه‌ حاضر بود، و این‌ خیال‌ از ذهنش‌ میگذشت‌ حتماً پسر شیخ‌ را راهنما قرار نمیداد. اعتقاد او به‌اوهام‌ و تطیّر به‌حدّی بود كه‌ روزی در موقع‌ سان‌ یك‌ نفر سوار پیش‌ آمد كه‌ بگذرد. اتفاقاً كلاه‌ ازسرش‌ افتاد. شاه‌ این‌ را به‌فال‌ بد گرفت‌ و از ادامه‌ سان‌ صرفنظر كرد. یقین‌ دارم‌ در این‌ موقع‌ نه‌ فقط‌ پسر شیخ‌ را راهنما قرار نمیداد بلكه‌ از سفر خوزستان‌ میگذشت‌. اما من‌ هیچ‌وقت‌ به‌این‌ قبیل‌ موهومات‌ اعتقاد نداشته‌ و شعر عنصری را همواره‌ به‌خاطر میآورم‌ كه‌ میگوید:

چو مرد بر هنر خویش‌ ایمنی دارد رود به‌دیده‌ دشمن‌ به‌جستن‌ پیكار
نه‌ رهنمای به‌كار آیدش‌، نه‌ اختر گر نه‌ فال‌گیر به‌كار آیدش‌، نه‌ فال‌ شمار

مخصوصاً محض‌ مخالفت‌ و بیاعتنایی به‌خرافات‌ و اوهام‌ در موقع‌ حركت‌ از تهران‌، هر چند یكی دو نفر از همراهان‌، مرا به‌تأخیر یكی دوروزه‌ موعظه‌ كردند، نپذیرفتم‌ و در 13 عقرب‌ حركت‌ كردم‌. این‌ روز و این‌ برج‌ را برای سفر مناسب‌ نمیدانستند و من‌ اعتنایی به‌موهومات‌ آنها نكردم‌. امروز هم‌ كه‌ 13 قوس‌ است‌ مخصوصاً به‌من‌ خاطرنشان‌ كردند كه‌ از عزیمت‌ به‌شهر اهواز خودداری نمایم‌.
راه‌، در یك‌ زمین‌ مسطح‌ بی فرازونشیبی میگذشت‌. در این‌ خاك‌ یك‌ قطعه‌ سنگ‌ به‌دست‌ نمیآید و همه‌ جا اثر دست‌ خلاق‌ رودخانه‌ها پیداست‌ كه‌ ذره‌ ذره‌ این‌ خاك‌ حاصلخیز را از كوهسار شمالی جدا كرده‌ و در قلب‌ خلیج‌ فارس‌ فرو برده‌ و سدی ابدی بنا گذارده‌اند. به‌قسمی كه‌ امروز دیگر خلیج‌ فارس‌ مسافتی بعید، خود را با احترام‌ عقب‌ برده‌ است‌. قشون‌ فاتح‌ من‌ نیز قدم‌به‌قدم‌ خزعلیان‌ را عقب‌ نشانده‌ و این‌ خاك‌ گرامی را از وجود قشونی كه‌ خزعل‌ به‌جبر و تهدید تا «زیدون‌» فرستاده‌ بود، پاك‌ كرد.


خوزیان‌

گاهی دهات‌ و چادرهای ایرانی دیده‌ میشد كه‌ ساكنان‌ آنها ملبس‌ به‌لباس‌ عرب‌ و متكلم‌ به‌زبان‌ عرب‌ بودند، و دولت‌ به‌آنها اعتنایی نكرده‌ و در چنگال‌ خزعل‌ رها كرده‌ تا به‌تدریج‌ نه‌ تنها دارایی و حیثیّت‌ خود را از دست‌ بدهند، بلكه‌ به‌اصطلاح‌ نسبت‌ به‌ایران‌ به‌كلی بیگانه‌ شوند. زبان‌ خود، ملیّت‌ خود، شرافت‌ خود را فراموش‌ كنند و هیچ‌ متذكر نشوند كه‌ آنها یادگار اشخاصی هستند كه‌ یك‌ روزی نخستین‌ دولت‌ متمدن‌ دنیا را در این‌ خاك‌ تشكیل‌ میدادند.
پادشاهان‌ ایران‌ از تقویت‌ آنها خودداری كردند و اعراب‌ از خارج‌ مرز قدم‌به‌قدم‌ پیش‌ آمده‌، آداب‌ و رسوم‌ و زبان‌ خود را پیشرفت‌ دادند، و این‌ ایرانیان‌ را ظاهراً عرب‌ كردند. لیكن‌ قلب‌ آنها ایرانی مانده‌ بود زیرا كه‌ دیدیم‌ به‌محض‌ پیدا شدن‌ پرچم‌ سپاه‌ ایران‌، از خزعل‌ بریده به‌دولت‌ ملحق‌ شدند.
عربها تازه‌ به‌خوزستان‌ آمده‌اند و به‌تدریج‌ نژاد اصلی خوزی را به‌شهرها رانده‌اند. در عهد صفویه‌ احوالات‌ سید مشعشع‌ و عصیان‌ (70) ساله‌ او و اخلافش‌ معروف‌ است‌. شاه ‌اسمعیل‌ مثل‌ قاجار در خواب‌ نبود. بدون‌ فوت‌ وقت‌ لشكر آورد و آل‌ مشعشع‌ را خاضع‌ و مقهور كرد، و تا اقصای خوزستان‌ لشكر راند، ولی بعد از انقیاد، باز حكومت‌ را در خاندان‌ او باقی گذارد. حدودی كه‌ به‌سید فلاح‌ حاكم‌ خوزستان‌ واگذار كرد عربستان‌ خواندند تا با ایالت‌ خوزستان‌ مشتبه‌ نشود. قاجاریه‌ این‌ غلط‌ را، از نادانی و سستی توسعه‌ داده‌ و بر تمام‌ ایالت‌ اطلاق‌ كردند. من‌ در مركز، امر كردم‌ این‌ استقبال‌ زشت‌ را موقوف‌ ساخته‌ و این‌ ایالت‌ را به‌نام‌ حقیقی و شریف‌ خود یعنی خوزستان‌ بخوانند. و به‌تمام‌ ادارات‌ دستور دادم‌ كه‌ ابداً این‌ ولایت‌ را عربستان‌ ننویسند. شاه‌اسمعیل‌، اگر چه‌ فاتح‌ بزرگی بود و دلی بیدار داشت‌، اما طرفداری از اشخاصی كه‌ اظهار تشیع‌ میكردند نقطه‌ ضعف‌ قلب‌ او را تشكیل‌ میداد. آل‌ مشعشع‌ را كه‌ به‌كلی مقهور بودند، به‌واسطه‌ تشیع‌ دوباره‌ قدرت‌ بخشید. این‌ طایفه‌ تا صفویه‌ را ضعیف‌ میدیدند، سر برمیداشتند و هر وقت‌ قوتی در آنها مییافتند در چادرهای خود میخزیدند. علاوه‌ بر سركشیهایی كه‌ میكردند و قتل‌ و غارتی كه‌ در خوزستان‌ مرتكب‌ میشدند، در زمان‌ حمله‌ افغانها نیز خیانتهایی به‌قشون‌ ایران‌، كه‌ به‌مقابلة‌ افغان‌ میرفت‌، نمودند كه‌ به‌علت‌ آن‌ به‌كلی اساس‌ دولت‌ صفویه‌ منهدم‌ شد.


جنایات‌

در اول‌ محرم‌ 1314، هنگام‌ مغرب‌، همین خزعل‌ جمعی تروریست‌ را وادار كرد كه‌ به‌خانه‌ برادر رفته‌ و او را بكشند. خود نیر رفت‌ و در گوشه‌ای پنهان‌ شد. جانیان‌ وارد گشتند و او را و 14 نفر از اقوام‌ را در خون‌ كشیدند. بعد برای اینكه‌ هیچ‌ یك‌ از دودمان‌ جابر نتواند با او مخالفت ‌كند، یك‌ یك‌ برادرزادگان‌ را به‌سختترین‌ عقوبات‌ كشت‌. سنبه‌ تفنگ‌ در آتش‌ نهاد و سرخ‌ كرد و در چشم‌ دو نفر از برادرزادگان‌ خود فرو برد. كور شدند و كله‌ شان‌ آماس‌ كرد. ولی نمردند. تا این‌ اواخر زنده‌ بودند و عمر خود را در گوشة‌ خانه‌ به‌تقاضای مرگ‌ میگذرانیدند. یكی از اقوام‌ دیگر خود را با وجود كمال‌ مساعدتی كه‌ در مورد قتل‌ مزعل‌ با وی كرده‌ بود باز زهر داد و كشت‌. برادرزادة‌ دیگر داشت‌ موسوم‌ به‌حنظل‌ كه‌ از وی ظنین‌ بود، همواره‌ او را به‌مخاطرات‌ میافكند و به‌محاربات‌ میان‌ اعراب‌ مأمور میكرد، اما او برخلاف‌ آرزوی شیخ‌ خزعل‌ كشته‌ نمیشد. ناچار وی را مسموم‌ ساخت‌. مشایخ‌ نصار و ادریس‌ و مقدم‌ را در «فیلیه‌» محبوس‌ و مقتول ‌نمود.
بعد از قتل‌ برادر و برادرزاده‌های خود و تصرف‌ تمام‌ منابع‌ ثروت‌ آن‌ حدود، شیخ‌خزعل‌ سه ‌وسیله‌ مهم‌ برای پیشرفت‌ كار خود تهیه‌ دیده‌ بود. یكی پول‌ كه‌ بی محابا رشوت‌ میداد و صرف‌ میكرد. دیگر، ترور كه‌ بی دغدغه‌ وجدانی به‌كار میبرد و بالاخره‌ تكیه‌ به‌اجانب‌، كه‌ بدون‌ هیچ‌ ندامت‌ و ناموس‌ به‌آن‌ متشبث‌ میشد.
اگر یك‌ مركز قوی و ایران‌شناس‌ و ایران‌پرستی وجود داشت‌، البته‌ این‌ وسایل‌ را درهم‌ میشكست‌. ولی چه‌ سود كه‌ دولت‌ ایران‌ از آوازه‌ و شهرت‌ این‌ وسایل‌ سه‌ گانه‌ چنان‌ مرعوب‌ شده‌ كه‌ اساساً جرئت‌ نمیكرد تحقیقی كند و عملاً امتحان‌ نماید.
عشایر كوچك‌ در مراكز ایالات‌، و اوباش‌ و الواط‌ در داخله‌ شهرها از دولت‌ باج‌ سبیل‌ میگرفتند، و مزد غارتگری و قتل‌ و بیناموسی خود را به‌نام‌ قراسورانی و غیره‌ میستاندند. در این‌ صورت‌ معلوم‌ است‌ خزعل‌ در انتهای خاك‌ ایران‌ به‌چه‌ آسودگی و سرعتی شالوده‌ سلطنت‌ خود را میریزد. بدواً لقب‌ نصرت‌الملكی و بعدها سردار ارفع‌ و سردار اقدس‌ و درجه‌ امیرتومانی و امیرنویانی به‌دست‌ آورد. حكامی كه‌ از مراكز فرستاده‌ میشدند، نمیدانم‌ چه‌ نامی برایشان‌ بگذارم‌، نوكر - غلام‌ - مزدور و بالاخره‌ همه‌ دلال‌ خزعل‌ بودند. به‌ثمن‌ بخس‌ ایالتی را میفروختند. ای كاش‌ از حق‌ نظارت‌ و حكمرانی خود فقط‌ صرفنظر میكردند. این‌ عمال‌ دولت‌ وسیله‌ میشدند كه‌ درباریان‌ تهران‌ رشوه‌ بگیرند و شاه‌ را بترسانند و ضربت‌ مهلكی به‌قلب‌ اقتدارات‌ دولت‌ فرو ببرند. شاه‌ ایران‌ بر حسب‌ عادت‌ خود كه‌ با یك‌ تعظیم‌ و قربانت‌ شوم‌ وچند اشرفی مملكت‌ بخشی میكرد، اقتدار و مالكیت‌ خزعل‌ را بر یك‌ قطعه‌ زمینی كه‌ قریب‌2000 فرسخ‌ مربع‌ مساحت‌ دارد شناخت‌ و فرمان‌ همایونی صادر فرمود كه‌ «از كنار شط‌العرب‌ تا فلاحیه‌ و از آبادان‌ تا حوالی شوشتر، ملك‌ آقای شیخ‌ باشد!»
این‌ ایران‌ فروشی در هیچ‌ تاریخی نظیر ندارد. دهات‌ خالصه‌ را به‌رایگان‌ از دست‌ میدادند. اما تا حال‌ كسی نشنیده‌ است‌ كه‌ پادشاهی یك‌ ایالت‌ را به‌ملكیت‌ واگذار كند.
این‌ فرمانها، بهانه‌ بود. فیالحقیقه‌ بیفرمان‌ و رضایت‌ شاه‌ هم‌، شیخ‌، خود را مالك‌ مصر ایران‌ میدانست‌. تمام‌ منابع‌ عایدات‌ را به‌تصرف‌ درآورد و از عواید زراعت‌ و نخلستان‌ و تجارت‌ وگمرك‌ گرفته‌ تا پست‌ترین‌ مشاغل‌ مثل‌ حمالی و دلالی و مرده‌شویی مالیات‌ گرفت‌، و حرف ‌عالیه و دانیه‌ را به‌كنترات‌ داد. اگر شخصی زنبیلی در دست‌ داشت‌ و در سواحل‌ آبادان‌ یا محمّره‌ پیاده‌ میشد، یك‌ نفر حمال‌ خود را معرفی میكرد كه‌ آن‌ را ببرد. اگر صاحب‌ زنبیل‌ امتناع‌ نموده‌، میخواست‌ خود حمل‌ نماید، عاقبت‌ كار به‌مشاجره‌ میكشید. حمال‌ قانوناً اعتراض‌ میكرد كه‌ شیخ‌ از ما مالیات‌ میگیرد و این‌ كار را كنترات‌ داده‌ است‌. ما مجبوریم‌ هر چیزی را حمل‌ كنیم‌ و استفاده‌ نماییم‌ و شما نیز نمیتوانید بدون‌ دادن‌ وجه‌ حمالی اسباب‌ خود را ببرید. یك‌ نفر آخوند حق‌ رسیدگی به‌دعاوی را كنترات‌ كرده‌ است‌. شیخ‌ باید هر قسم‌ دعاوی را لباس‌ شرعی پوشانده‌ و به‌این‌ محضر منحصر به‌فرد بفرستد. معلوم‌ است‌ آخوند كنتراتی و قاضی منحصر و اجباری چگونه‌ احقاق‌ حق‌ خواهد كرد، و چگونه‌ طرفی را كه‌ قسطی از وجه‌ كنترات‌ او را بتواند مستهلك‌ نماید برطرف‌ دیگر كه‌ جز حقانیت‌ سرمایة‌ ندارد ترجیح‌ خواهد داد.
مـرده‌شویخانه‌، قمـارخانه‌ و شیره‌كشخانه‌ تمـام‌ كنترات‌ است‌، و مستاجـرین‌ برای استفادة‌ خـود در
توسعه‌ این‌ قبیل‌ منهیات‌ خودكشی میكنند. اداره‌ گمرك‌ مال‌التجاره‌ را كه‌ به‌نام‌ شخص‌ شیخ‌ وارد و صادر میشود، معاف‌ میداند و جرئت‌ نگاه‌ كردن‌ ندارد. در اینصورت‌ كدام‌ مال‌التجاره‌ است‌ كه‌ مال‌ شیخ‌ نباشد؟
هر روز عدلهای بسیاری با این‌ طلسم‌ و دهانبند، كه‌ نام‌ «شیخ‌خزعل‌» باشد، وارد و خارج‌ میشود و اداره‌ گمرك‌ كه‌ تقویتی از مركز نمییابد با حسرت‌ به‌آن‌ مینگرد.
در صفحه‌ خوزستان‌ هر كسی سر بردارد و مخالفت‌ كند یا اسمی از تهران‌ و ایران‌ ببرد فوراً مالش‌ غارت‌ و خودش‌ كشته‌ میشود. اوباش‌ و الواط‌ را بر نقاط‌ مختلفه‌ تسلط‌ داده‌ و یكی از دزدان‌ معروف‌ را به‌ریاست‌ طوایف‌ نزدیك‌ شوشتر گماشته‌ است‌.
شاه‌ ایران‌ اصلاً به‌امتداد ساوه‌ نگاه‌ نمیكرد، مبادا نگاهش‌ به‌جانب‌ خوزستان‌ بیفتد. شاه‌ درسفرهایی كه‌ پیدرپی به‌اروپا میكرد، شیخ‌ را از این‌ قدرت‌ تبریك‌ میگفت‌ و دوهزار لیره‌ از خزعل‌ گرفته‌ چشم‌ بر هم‌ میگذاشت‌. خزعلیان‌ آن‌ نواحی هنگام‌ عبور احمدشاه‌ با كمال‌ افتخار میگفتند «شیخ‌، شاه‌ ایران‌ را خلعت‌ داد.»
بعد از فراغت‌ از سركوبی اشرار ترك‌ و كرد و لر به‌خوزستان‌ توجه‌ كردم‌. به‌مالیه‌ امر دادم‌ كه‌ بیدغدغه‌ در صدد تصرف‌ املاك‌ دولت‌ برآید و مالیات‌ و عایدات‌ آن‌ نواحی را وصول‌ كند. مالیه‌ شروع‌ كرد. شیخ‌ با تعجب‌ تمام‌، اعتراض‌ نمود و جواب‌ قانونی شنید. متغیر شد و امنای مالیه‌ و سایر مأمورین‌ دولت‌ را تحت‌ فشار آورد. بعضی از آنها كه‌ فرزند ایران‌ بودند به‌هر سختی تن‌ در داده‌، مقاومت‌ كردند و از مركز استمداد نمودند و بعضی از آنها مثل‌ ثقة‌الملك‌ حاكم‌ و رضاقلی خان‌ به‌پول‌ خزعل‌ فریفته‌ شدند و از وی تقویت‌ كردند. سرهنگ‌ باقرخان‌، رئیس‌ساخلوی شوشتر، مجبور به‌ترك‌ خوزستان‌ شد و به‌مركز حركت‌ كرد و رضاقلیخان‌ نوكر خزعل شده‌ خزعلیان‌ را مشق‌ میداد و به‌نام‌ كمیتة‌ «قیام‌ سعادت‌» احكام‌ و دستوراتی صادر نمود و هواداران‌ خزعل‌ را به‌قیام‌ و شورش‌ دعوت‌ كرد.
شیخ‌خزعل‌ به‌نواحی و اطراف‌ و میان‌ قبایل‌ سفر نمود و به‌آنها وانمود كرد كه‌ دولت‌ میخواهد املاك‌ موروثی ما را بگیرد و مالیاتهای گزاف‌ ببندد. پس‌ خود را امیر خواند و بنا برشهرت‌ 15000 جمعیت‌ گرد آورد. به‌مجمع‌ اتفاق‌ ملل‌ و مجلس‌ شورا، تلگراف‌ كرد و به‌علمای اعلام‌ مقیمین‌ عتبات‌ عریضه‌ نوشت‌ و مرا غاصب‌ خواند و خود را حامی قانون‌ و كیفردهندة‌ گناهكاران‌ و تكیه‌گاه‌ دین‌ و دولت‌.........

عین‌ مراسلة‌ عربی او به‌آقایان‌ علما با ترجمه‌ از این‌ قرار است‌:


اهواز 10 صفر 1343
ثقهٌ‌الاسلام‌ حضرت‌ میرزا عبدالحسین‌ نجل‌ آیهٌ‌الله‌الشیرازی دامت‌ بركاته‌
«بعدالسّلام‌ و تقدیم‌ واجب ‌الاحترام‌ غیر خفی علی حضرتكم‌، انّ الامهٌ الایرانیهٌ‌ كانت ‌قد فادت‌ بالنفس‌النفیس‌ و ضحت‌النفوس‌الزكیهٌ‌ فی سبیل‌الحصول‌ علیالمشروطیهٌ ‌المقدّسهٌ‌، و هی شوراءالمقدسهٌ‌ الّتی امرالله‌ بوجوبها فیالقران‌العظیم‌ و علی لسان ‌نبیّه‌الكریم‌.
فاعلنت‌المشروطیهٌ‌ بمقتضیالاحكام‌القانون‌الاساسی كل‌ ذلك‌ جری وفق‌ اساس‌الذی ‌امر به‌مرحوم‌ آیهٌ‌الله‌الخراسانی طاب‌ ثراه‌ فاطمئن‌ الخاص‌ّ والعام‌ّ، علیالّدین‌ والشّرف ‌والمال‌ والحیاهٌ‌ فی جمیع‌ الاقطار الایرانیهٌ‌ ولكن‌ اتضّح‌ جلیّاً ان‌ّ هناك‌ من‌ تغلب‌ علی ‌شأنهاالدّستوری و ارغمه‌ علیالمهاجرهٌ‌ و‌ تسلط علی مقدّرات‌الامهٌ‌ با سرها و سلب‌حرّیهٌ ‌المجلس‌ الملّی بالتّهدید والتّوعید والبطش‌ الشّدید و استبدّ بالسّلطهٌ‌ استبداد، لم‌یسبق‌ له‌ مثیل‌ و لم‌یكنف‌ بذلك‌، بل‌ تظاهر بالّرعیهٌ‌ فی اعلان‌الجمهوریالّتی لم‌ یقصد منهاالا اخلال‌الاحكام‌ الدّینیّهٌ‌ و تغییر المذهب‌الحنیف‌ الی ‌‌الطّرق‌البلشفیهٌ‌ و ماشا بهما لیتّم له‌التفرّد بالحكم‌ و یفتخر بانّه‌ لم‌یكن‌، قدغلب‌ دولهٌ‌ فقط‌ بل‌ انمّا احدث‌ انقلاباً دینیّاً ایضاً ولكن‌ یابیالله‌ الا ان‌ یتم‌ّ نوره‌ فانّنا معاشر عربستان‌ با جمعنا مع حلفائناالبختیاریهٌ‌ و سایر جیراننا من‌ كافهٌ‌الایالات‌، نعلن‌ طاعتنا لدولهٌ ‌الملكیّهٌ‌الدستوریهٌ ‌‌‌الدموكراتیهٌ‌الصحیحهٌ‌، و ان‌ّ كل‌ فردنا مستعد الی اراقهٌ‌ آخر كل‌ قطرهٌ‌ من‌ دمه‌ فیالسبیل‌ عن‌ حیاض‌ دینه‌ و مذهبه‌ و مشروطیّهٌ‌، بلاده‌ و نظراً الی ما ذكر فمن‌ عشایر عربستان‌، مع‌ حلفائهم‌، قائمون‌ علی ساق‌ و قدم‌ و علی ظهورالخیل‌ ینادون‌ علناً با علی صوتهم‌ قائلین‌، ترید حفظ‌المشروطیّهٌ‌ نطلب ‌اعادهٌ‌الشاه‌ الی مقره‌ و سلطنته‌ الدّستوریهٌ‌، نطلب‌ تطبیق‌ احكام‌القانون‌الاساسّی ترید ان‌یكون‌ مجلس‌ الامهٌ‌ حرّاً یدیر شئون‌الدولهٌ‌ كما، یوحی الیه‌ ضمیره‌ من‌العدل‌ والانصاف ‌نطلب‌ بكل‌ قوانا اعلاء كلمهٌ‌ محمّد رسول‌الله‌ و حفظ‌ احكام‌الدّین الشّریف‌ والشّریعهٌ‌المطّهرهٌ تحت‌ رعایهٌ‌ سادات‌ دیننا حجج‌الاسلام‌ و آیات‌الله‌ فیالانام‌، ترید ان‌یكون‌ جمیع‌الافراد فی ایران‌، آمنین‌ مطمئنین‌ علی دینهم‌ و مقصرتهم‌ و اعراضهم‌ و اموالهم و انفسهم‌ و لماكان‌الامر كذلك‌ها انا اعرض‌ علی حضرتكم‌الحال‌ و المقصد قبل‌ كل ‌عمل و ذلك‌ بصفتی مسلماً و شیعیّاً لتكونوا علی بیّنته‌ من‌الامر كیلایتمكّن‌ من‌ تشویق ‌انظار كم‌السّامیه‌، اولوالاغراض‌ والفسادكما حصل‌، اثناءالحرب‌العامهٌ‌ من‌ سوءالتفاهّم‌ و ذلك‌ ان‌المرحوم ‌السیّدكاظم‌الیزدی طاب‌ ثراه‌ كان‌ قد ارسل‌ تحریراً بلزوم‌المحافظهٌ‌ علیحدود فاض‌ این‌ كان‌ فامتثلت‌ امره‌ و طبقّته‌ و قد بلغكم‌ قبل‌ عنی و ما نسبت‌ الی الوقته‌ من‌جراء ذلك‌ و یمكن‌الوقوف‌ علی حالهٌ‌الرّوحیهٌ‌ بارسال‌ من‌ تعتمدون‌ علیهم‌ اذا رایتم‌ مناسباً لتطمئنوالحقیقهٌ‌ مقصود ناالمشروعهٌ‌ المارّهٌ‌ذكرها التّی لیس‌ لنا من‌ مقصد سواه‌، فبناء علیه ‌لزما عرض‌ هذالامر، علی حضرتكم‌ لتوسّطوا باخبارالمجلس‌الملّی علی مقصدنا التّی من‌جملتها صیانهٌ‌ حرّیتهم‌المغصوبهٌ‌ و تطلبوا رجوع‌الشاه‌ الی مقرّه‌ و سلطنتهٌ‌المشروعهٌ‌ و اعادهٌ‌ لطبق‌الاحكام‌القانون‌الاساسی فعلا لتكن‌ غیر مسئولین‌ عمّا یحدث‌ من ‌الاحوال‌ فیالمستقبل‌ والسّلام‌ علیكم‌ و رحمهٌ‌الله‌».
خزعل‌

ترجمه‌ مكتوب‌ شیخ‌خزعل‌

اهواز 10 صفر 1343
حضرت‌ ثقهٌ‌الاسلام‌ آقای میرزاعبدالحسین‌ نجل‌ آیهٌ‌الله‌ شیرازی دامت‌ بركاته‌

«پس‌ از تقدیم‌ سلام‌ و واجبات‌ احترام‌، مخفی نماند به‌حضرت‌ عالی، پس‌ از آنكه‌ ملت‌ ایران‌ از بذل‌ نمودن‌ نفوس‌ نفیس‌ و قربانی نمودن‌ نفوس‌ زكیه‌ در راه‌ رسیدن‌ به‌مشروطیت‌ مقدسه‌، كه‌ همان‌ شورایی است‌ كه‌ خداوند امر به‌موجب‌ آن‌ در قرآن‌ مجید و در لسان‌ پیغمبر اكرم‌ فرموده‌، مضایقه‌ ننمودند، مقصودشان‌ حاصل‌ و مشروطیت‌ ایران‌ به‌مقتضای مواد قانون‌ اساسی اعلان‌ و مطابق‌ اساسی را كه‌ مرحوم‌ آیهٌ‌الله‌ خراسانی طاب‌ثراه‌ امرفرمودند جریان‌ یافت‌، و عموم‌ مردم‌ از خاص‌ و عام‌ در تمام‌ اقطار ایران‌ بر مال‌ و جان‌ و دین‌ و شرف‌ خود اطمینان‌ حاصل‌ نمودند. ولی چنین‌ واضح‌ و آشكار گردیده‌ كه‌ بر پادشاه‌ مشروطه‌خواه‌ فشار آورده‌، به‌مهاجرت‌ از ایران‌ مجبورش‌ نمودند. بر مقدرات‌ ملت‌ تسلط‌ و آزادی مجلس‌ شورا را سلب‌، و بر آراء و افكار وكلای مجلس‌، تهدید و توعید و سختی نموده‌، در این‌ تسلط‌، بر امور به‌طوری استبداد به‌خرج‌ داده‌ كه‌ نظیر آن‌ دیده‌ نشده‌، به‌این‌ هم‌ اكتفا ننموده‌ به‌جمهوریتی كه‌ از آن‌ جز اخلال‌ در احكام‌ دین‌ و تغییر مذهب‌ جعفری به‌طرق‌ بلشویكی و امثال‌ آن‌ چیز دیگری مقصود نداشتند، شروع‌ به‌مقدمات‌ اعلانش‌ نموده‌، تا اینكه‌ حكم‌ استبدادی را به‌خود منحصر نماید و افتخار كند نه‌ به‌تغییر رژیمی، بلكه‌ به‌یك‌ تغییر و انقلاب‌ دینی. ولكن‌ (یا بیالله‌ الا ان‌ یتم‌ نوره‌) بنابراین‌ ما گروه‌ عربستان‌ با جمعنا، با حلفاء بختیاری خود و سایر همسایگان‌ از تمام‌ ایالات‌، اطاعت‌ خود را نسبت‌ به‌دولت‌ مشروطه‌ دموكراسی صحیحه‌ خودمان‌ اعلان‌ میدهیم‌، و هر یك‌ از بذل‌ نمودن‌ آخرین‌ قطره‌ خونش‌ در راه‌ حفظ‌ دین‌ و مذهب‌ و مشروطیت‌ بلادش‌ مضایقه‌ ننموده‌ و مستعد و مهیا و بر پشت‌ اسبها ایستاده‌ایم‌، با صدای بلند فریاد میكنیم‌:
«ما حفظ‌ مشروطیت‌ و رجوع‌ شاه‌ را فوراً به‌مقر و تخت‌ خود میخواهیم‌. تطبیق‌ احكام‌ مواد قانون‌ اساسی را موافق‌ موضوع‌ خواستاریم‌. آزادی مجلس‌ شورای ملی كه‌ بتواند شوؤن‌ دولت‌ و ملت‌ را به‌موجب‌ خیالات‌ خود از روی عدل‌ و انصاف‌ اجرا نماید میخواهیم‌. با تمام‌ قوا اعلام‌ كلمه‌ محمدرسول‌الله‌ و حفظ‌ احكام‌ دین‌ شریف‌ و شریعت‌ مطهره‌ را با مراعات‌ سادات‌ دین‌ و حجج‌الاسلام‌ و آیات‌الله‌ فیالانام‌ خواهانیم‌. میخواهیم‌ عموم‌ ایرانیان‌ در ایران‌ بر دین‌ و اعتقاد و اعراض‌ و مال‌ و نفس‌ خود مطمئن ‌باشند.» بنابراین‌ مقدمه‌، حضورتان‌ عرض‌ میكنم‌، كه‌ موافق‌ اسلامیّت‌ و تشیع‌ در این ‌مقصود داخل‌ شده‌ تا به‌خوبی مطلع‌ باشند و چنانچه‌ در اثنای حرب‌ عمومی، سوءتفاهم‌ برای شما فراهم‌ شد، صاحبان‌ اغراض‌ و مفسدین‌، اذهانتان‌ را مشوب‌ ننمایند. چنانچه ‌مرحوم‌ سیدكاظم‌یزدی در آن‌ ایام‌ مكتوبی كه‌ راجع‌ بود به‌حفظ‌ حدود، به‌من‌ نوشته‌ بودند، امتثال‌ امر و تطبیق‌ نمودم‌ و به‌علاوه‌ چیزهایی را كه‌ به‌من‌ نسبت‌ میدادند در وقت‌ خود استماع‌، حالیه‌ برای واقف‌ شدن‌ بر حالت‌ روحی ما، كسانی كه‌ بر آنها اعتماد دارید گسیل‌ فرمایید تا به‌حقیقت‌ مشروعه‌ مقاصد ما مطمئن‌ گردید، كه‌ ابداً مقصود دیگری جز آن‌ نداریم‌ بنابراین‌ لازم‌ شد كه‌ این‌ امر را بر حضرت‌ عالی عرضه‌ داشته‌، تا توسط‌ شما مجلس‌ ملی را، كه‌ منجمله‌ مقاصدمان‌ حفظ‌ آزادی مغضوبه‌ آنها است‌ اطلاع‌ دهند، و رجوع‌ شاه‌ را به‌مقر سلطنت‌ و سلطه قانونیّت‌ بطلبند. و احكام‌ قانون‌ اساسی ‌محلی را تطبیق‌ و اعاده‌ دهند. تا اینكه‌ در آینده‌ از واقعات‌ و حادثات‌ مسوؤل‌ نباشیم‌.
والسلام‌ علیكم‌ و رحمهٌ‌الله‌ و بركاته‌»

خزعل‌

و ترجمه‌ یكی از مراسلاتی كه‌ به‌انگلیسیها نوشته‌، درج‌ میشود:

ترجمهٌ‌ مراسلهٌ‌ خزعل‌ به‌قونسول‌ انگلیس در اهواز.
«ملاحظه‌ میكنید كه‌ تمام‌ عشایر و مشایخ‌، امروزه‌ مقاصد سوء دولت‌ ایران‌ را فهمیده‌ و میدانند كه‌ حكومت‌ حاضره‌ فقط‌ در فكر این‌ است‌ كه‌ املاك‌ و دارایی آنها را متملك‌ وآنها را به‌خاك‌ بنشاند. مسأله‌ فرامین‌ را برای عملیات‌ خود فقط‌ یك‌ نوع‌ بهانه‌ اتخاذ نموده‌اند. از من‌ پرسیدند: «آیا برای شركت‌ در حفظ‌ حقوق‌ و مصالح‌ آنها حاضر هستم‌ یا خیر؟»
من‌ جواب‌ دادم‌:
«البته‌ برای این‌ مسأله‌ حاضر و تا آخرین‌ نفس‌ جدوجهد خواهم‌ نمود.»
از این‌ جهت‌ تمام‌ روسای عشایر آمده‌، قرآن‌ مهر كرده‌ و بقید طلاق‌ قسم‌ خوردند، كه‌بر قول‌ خود ایستادگی نموده‌ و از این‌ نقشه‌ روگردان‌ نشوند. جنبش‌ حالیه‌ هواداران‌ من‌، هیچ‌ شباهتی به‌سابق‌ ندارد و فیالحقیقهٌ‌ برای دفع‌ تجاوزات‌ دولت‌ ایران‌، همگی حاضر و مصمّم‌ شده‌اند. من‌ شخصاً هیچ‌ اعتمادی به‌تأمینات‌ سردار سپه‌ ندارم‌، بلكه‌ آنها را برای گول‌زدن‌ خود یك‌ نوع‌ وسیله‌ میدانم‌. زیرا در نتیجهٌ‌ این‌ همه‌ تأمینات‌ كه‌ به‌سفارت‌انگلیس‌ داده‌ كه‌ قشون‌ به‌این‌ سامان‌ نفرستد، دیدیم‌ كه‌ قشون‌ برای این‌ مملكت‌ در راه‌ است‌. صاحبمنصبانی كه‌ از طرف مشارالیه‌ اعزام‌ شده‌اند، همه‌ نوع‌ اقدامات‌ مینمایند كه‌ به‌مصالح‌ من‌ برمیخورد. در صورتیكه‌ از اول‌ وهله‌ یك‌ نوع‌ اطمینان‌ داده‌ شده‌ بود، كه‌ وجود این‌ صاحبنمصبان‌ برای دولت‌ فقط‌ یك‌ نوع‌ مستحفظ‌ است‌. هر یك‌ از این‌ صاحبنمصبان‌ كه‌ به‌نقطه‌ای رفته‌اند، افكار و عقاید هواداران‌ مرا نسبت‌ به‌شخص‌ من‌ مسموم‌ و در مسائلی مداخله‌ مینمایند كه‌ به‌كلی از دایره‌ وظیفه‌ آنها خارج‌ است‌. یك‌ روز از ارسال‌ یك‌ نفر حاكم‌ برای آبادان‌ سخن‌ میراند. روز دیگر تعیین‌ كارگزاری را برای آن‌ محل‌ اشاعه‌ میدهد. یك‌ روز میخواهد مأمور بلدیه‌ برای محمّره‌ بفرستد. ابداً روزی نمیگذرد كه‌ به‌كار من‌ مداخله‌ نكند. روزنامجاتی كه‌ در تمام‌ این‌ مدت‌ علیه‌ من‌ و دولت‌ انگلیس‌ قیام‌ نموده‌ بودند، هیچ‌ یك‌ از آنها مجازات‌ نشدند و معلوم‌ است‌ اگر پشت‌گرمی نداشتند به‌این‌ هتاكیها هرگز جرئت‌ نمیكردند. من‌ دیگر ممكن‌ نیست‌ عقیده‌ به‌سردار سپه‌ داشته‌ باشم‌، ولواینكه‌ هزار قسم‌ بخورد. فقط‌ از تأمینات‌ كتبی و قطعی دولت‌ انگلیس‌ متقاعد میشوم‌.
شرط‌ اول‌ من‌ این‌ است‌ كه‌ یك‌ نفر سرباز ایرانی در اینجا نماند. زیرا مادامی كه‌ نظامیان‌ ایرانی اینجا باشند، همیشه‌ موجب‌ اغتشاش‌ و اختلال‌ هستند.
ثانیاً تمام‌ فرامین‌ من‌ باید تأیید و تصدیق‌ بشود.
ثالثاً مالیاتی كه‌ بر من‌ است‌ باید به‌همان‌ میزان‌ سابق‌ باشد. قراردادی كه‌ با مسترمكرمیك‌ بسته‌ بودم‌ فقط‌ به‌سبب‌ این‌ بود كه‌ از پیشنهاداتی كه‌ مقامات‌ انگلیس‌ به‌من‌ نموده‌ بودند شك‌ داشتم‌، وگرنه‌ دولت‌ ایران‌ حق‌ نداشت‌ كه‌ آن‌ مخارج‌ هنگفتی كه‌ در ایام‌ جنگ‌ بر من‌ وارد آورده‌ بود منظور ندارد.
اكنون‌ كه‌ دولت‌ ایران‌ دارد هر روز یكی از تعهدات‌ خود را لغو میكند، من‌ هم‌ خود را در الغای آن‌ قرارداد مجحفانه‌ محق‌ میبینم‌.
رابعاً باید به‌تمام‌ دوستان‌ و حلفای من‌ تأمینات‌ داده‌ شده‌ برای تمام‌ آنها عفو عمومی صادر نمایند.
من‌ البته‌ همه‌ نوع‌ اقدامات‌ لازمه‌ برای حفظ‌ سلامت‌ لوله‌های نفت‌ اتخاذ و كسی كه بر آنها جسارت‌ حمله‌ كند، سخت‌ترین‌ معامله‌ را با او خواهم‌ نمود، و امیدوارم‌ كه‌ به‌حفظ‌ آنها موفق‌ بشوم‌. ولی ممكن‌ است‌ چنانچه‌ میدانید دشمنان‌ من‌ به‌طور مخفی صدمه‌ به‌لوله‌ها برسانند. برای اینكه‌ مرا با دولت‌ انگلیس‌ در زحمت‌ بیندازند، و میان‌ ما بغض‌ و نفرتی ایجاد نمایند.
مكرر میگویم‌ تا زنده‌ هستم‌ مصالح‌ دولت‌ انگلیس‌ را حفظ‌ میكنم‌ و خدمات‌ من‌ به‌آن‌ دولت‌، كه‌ به‌آن‌ افتخار دارم‌، بر آنها مخفی و پوشیده‌ نیست‌. در عدالت‌ و حاضر شدن‌ دولت‌ انگلیس‌ برای كمك‌ و مساعدت‌ من‌ همه‌ نوع‌ امیدواری دارم‌. خوزستان‌ در عرض‌این‌ سالیان‌ دراز به‌هرگونه‌ امنیت‌ و آسایش‌، متنعّم‌ بوده‌ و این‌ حقیقتی است‌ كه‌ همه‌ به‌آن‌ اعتراف‌ دارند. دولت‌ ایران‌ میل‌ دارد این‌ مملكت‌ را مختل‌ نماید من‌ هم‌ به‌دولت‌ انگلیس‌ متوسل‌ میشوم‌ كه‌ كمافیالسّابق‌ و بر طبق‌ مواعید و قرارداد، مرا حفظ‌ نمایند. من‌ متعدی نیستم‌ ولی اگر دولت‌ ایران‌ خواسته‌ باشد نقشهٌ‌ حالیه‌ را تعقیب‌ نماید، ناچارم‌ كه‌ از حقوق‌ خود حتیالمقدور مدافعه‌ نمایم‌. میترسم‌ از اینكه‌ مسأله‌ هرقدر به‌عهدهٌ‌ تعویق‌ بیفتد به‌همان‌ اندازه‌ وخیم‌ بشود.»

در این‌ موقع‌ به‌كنار رود جراحی، یا كردستان‌ رود رسیدیم‌.


تهدید دلسوزانه‌

پنج‌ فرسخ‌ به‌اهواز مانده‌ اتومبیلی در میان گردوغبار پیدا شد. از اتومبیل‌ من‌ گذشته‌ به‌امیرلشكر جنوب‌ و امیر اقتدار رسید. بعد از چند دقیقه‌ مشارفالیهم‌ به‌نقطه‌ای كه‌ برای اصلاح‌ اتومبیل‌ ایستاده‌ بودم‌، رسیدند و با نهایت‌ اضطراب‌، لرزان‌ و در حال‌ رقّت‌ گفتند:
«این‌ قونسول‌ روس‌ بود كه‌ محض‌ دولتخواهی و محبت‌ میخواست‌ حضرت‌ اشرف‌ را مطلع‌ سازد كه‌ صلاح‌ نیست‌ در این‌ موقع‌ بیمحابا وارد اهواز شوید، زیرا كه‌ شیخ‌ قوایی در اهواز جمع‌ آورده‌ و تمام‌ هواداران‌ او مسلح‌اند و در و بام كوچه‌ و معبر را گرفته‌اند، و اگر وارد شوید همگی را دستگیر خواهند كرد. زنهار، از ورود به‌اهواز خودداری نمایید و از كید دشمن‌ ایمن‌ مشوید. حال‌، ما از حضرت‌ اشرف‌ استدعا میكنیم‌، صرفنظر فرموده‌ وارد نشوید و ترحمی بفرمایید، كه‌ همه‌ تلف‌ نشویم‌ و آسیبی به‌وجود مبارك‌ نرسد.»
در ضمن‌ صحبت‌، من‌ مواظب‌ احوال‌ این‌ دو مرد بودم‌ كه‌ با وجود دیدن‌ مخاطرات‌ عظیمه‌ و جنگهای بسیار، باز از ترس‌ یا برای حفظ‌ جان‌ من‌، اینطور مضطرب‌ و گریان‌ شده‌اند. از طرفی هم‌ به‌آنها حق‌ میدادم‌ كه‌ مرا به‌تأمل و تفكر دعوت‌ مینمودند. زیرا كه‌ امر، بسیار خطیر بود. وارد شدن‌ به‌قلب‌ دشمن‌ و خود و همراهان‌ را تسلیم‌ كردن‌، از تهوّر خالی نبود. اگر قونسول‌ روس‌ ما را برای مصالح‌ سیاسی خود و دامن‌ زدن‌ به‌آتش‌ هم‌ بیم‌ داده‌ باشد، و چنانكه‌ میگفت‌ شهر اهواز مسلح‌ هم‌ نباشد، اما برای خزعل‌ حاضر كردن‌ عدّه‌ای كه‌ مارا دستگیر نمایند كاری نداشت‌، زیرا كه‌ اردویی همراه‌ ما نبود و سه‌چهار روز وقت‌ لازم‌ داشتیم‌ كه‌ قشون‌ برسد.
در اینجا من‌ قدری به‌فكر فرو رفتم‌. نه‌ از ترس‌ جان‌ خود، زیرا این‌ متاعی است‌ كه‌ هیچ‌ وقت‌ در مدت‌ عمر قیمتی برایش‌ قائل‌ نبوده‌ام‌، اما برای همراهان‌، كه‌ محض‌ متابعت‌ من‌ در مهلكه‌ افتاده‌ بودند. ولی این‌ تأمّل‌ یك‌ لحظه‌ بیشتر طول‌ نكشید. توقف‌ یا مراجعت‌ بدترین‌ شكست‌ و نشانهٌ‌ نهایت‌ ترس‌ بود. با خود گفتم‌ كسی كه‌ به‌این‌ كارهای خطیر مبادرت‌ میورزد نباید به‌این‌ ملاحظات‌ قدم‌ واپس‌ گذارد.
این‌ دو نفر هم‌ به‌واسطه‌ اضطرابی كه‌ نشان‌ میدادند مرا فیالحقیقه‌ متغیّر كردند. پس‌ سخن‌ آنها را قطع‌ كردم‌ و بر آنها بانگ‌ زدم‌ و گفتم‌:
«جان‌ شریف‌ است‌، اما در میدان‌ جنگ‌ نباید آن‌ را تا این‌ اندازه‌ قیمت‌ نهاد. با وجود تمام‌ این‌ خطرها، مسلح‌ بودن‌ هواداران‌ خزعل در اهواز، سوءقصد و تجهیزات‌ شیخ‌، نبودن‌ قشون‌ و غیره‌ چون‌ عزم‌ كرده‌ام‌ باید به‌اهواز بروم‌ و هیچ‌‌چیز حتی گلوله‌ توپ‌ هم‌ مرا برنمیگرداند. میگویید بیاحتیاطی است‌ و تهوّر است‌؟ باشد! اشخاص‌ كم‌دل‌، شجاعت‌ را تهوّر میخوانند و شهامت‌ را بیاحتیاطی!
من‌ تنها وارد این‌ شهر پردشمن‌ میشوم‌ و با تمام‌ قوای خزعل‌ مقابله‌ میكنم‌.»
و بیت‌ فردوسی را بر آنها خواندم‌:

جهانجوی را، جان‌ به‌چنگ‌ اندر است‌ وگرنه‌، سرش‌ زیر سنگ‌ اندر است‌

این‌ دو نفر خود را پس‌ كشیده‌ و عقب‌ ماندند. چون‌ دیدم‌ تأخیر اسباب‌ توهّم‌ است‌، بر اتومبیل سوار و با یك‌ نفر نظامی، به‌طرف‌ اهواز راندم‌.


ورود به‌اهواز

جمعه‌ 13 قوس‌
ساعت‌ پنج‌ بعدازظهر به‌اهواز رسیدم‌. عدّهٌ‌ كثیری با اتومبیل‌ و اسب‌ تا نیم‌فرسخی به‌استقبال‌ آمده‌ بودند و هرقدر به‌شهر نزدیك‌ میشدیم‌، جمعیت‌ مستقبلین‌ افزوده‌ میشد. از جمله‌ سردار اجل‌ پسر خزعل‌ و هشت‌ نفر از روسای عشایر. خزعل‌ بواسطهٌ‌ كسالت‌ یا ترس‌ هنوز به‌اهواز نیامده‌ بود. كوچه‌های شهر را آیین‌ بسته‌ و بیرقهای بسیار نصب‌ كرده‌ بودند. خیلی متأسفم‌ كه‌ نتوانستم‌ به‌موقع‌، از نحر شتری كه‌ در سر راه‌ كشتند جلوگیری كنم‌. حال‌ این‌ حیوان‌ بزرگ‌ ترحم‌انگیز بود. عدهٌ‌ زیادی زیر سلاح‌ بودند و در معابر و روی بامها جای داشتند. ولی عجب‌ است‌ كه‌ یك‌ نفر زن‌، حتی روبسته‌ هم‌ دیده‌ نمیشد. عمارت‌ خزعل‌ كه‌ بهترین‌ ساختمان‌ این‌شهر است‌ برای ورود ما مهیا شده‌ بود. هر چه‌ به‌عمارت‌ نزدیك‌ میشدیم‌، اشخاص‌ مسلح‌ متراكم‌تر بودند. زیر درختها و كنار دیوارها ایستاده‌ و بر تفنگها تكیه‌ داشتند و گوسفندوار به‌یكدیگر تنه میزدند، و از میان‌ چارقدهای سرخ‌ مثل‌ گل‌ شقایق‌ صورت‌ سیاه‌ خود را نشان‌ میدادند. قصد خودنمایی ندارم‌ ولی هر كس‌ دیگر بود شاید خود را میباخت‌ و تحمل‌ این‌ موقعیت‌ را نمیكرد. به‌قصر شیخ‌ وارد شدم‌ و در اطاق‌ خاصی كه‌ معیّن‌ شده‌ بود راحت‌ كردم‌. مردم‌ تا پاسی از شب‌ به‌تماشای همراهان‌ ما كه‌ از عقب‌ میآمدند مشغول‌ بودند. قریب‌ دو از شب‌، دبیراعظم‌ با اتومبیلی دیگر رسید.

شب‌ اول‌ در اهواز
امشب‌ موقعیت‌ من‌ خالی از غرابت‌ نیست‌. تنها در قصر دشمن‌ نشسته‌ام‌ و میزبان‌ من‌ با چندهزار نفر مسلح‌ كه‌ دارد، هراسان‌ شده‌ و به‌ساحل‌ پای ننهاده‌، كشتی خود را در وسط‌ كارون‌ نگاه‌ داشته‌ است‌. مهمان‌ یك‌ نفر است‌ و باید میزبان‌ را با وجود قوای بسیاری كه‌ دارد امان بدهد. این‌ ورود بیباكانة من‌ به‌قلب‌ دشمن‌ و نترسیدن‌ از یك‌ شهر مسلح‌، بیش‌ از هزار توپ و صدهزار قشون‌ در مرعوب‌ كردن‌ خصم‌ مؤثر شده‌ است‌.
خزعل‌ را هر چه‌ دل‌ داده‌ و تحریك‌ كرده‌اند، حركتی ننموده‌ است‌. نسیم‌ شب‌، خروش‌ شكایت‌آمیز كارون‌ را كه‌ از بالای سد فرو میریزد به‌اطراف‌ پراكنده‌ مینماید. این‌ رود كه‌ چون‌ از برداشتن‌ مانع‌ راه‌ خود عاجز است‌ و بیهوده‌ زیر لب‌ غرش‌ خفیفی میكند، خیلی شبیه‌ است‌ به‌آن شیخ پیری كه‌ الان‌ در كشتی خود نشسته‌ و از پیدا شدن‌ سدی در مقابل‌ هوس‌ جاه‌طلبی و امارت‌جویی خود میغرد و چاره‌ای جز سرافكندگی ندارد. صدای آرام‌ رود كارون‌ نمیگذارد از یاد شیخ‌ غافل‌ بشوم‌. این‌ شیخ‌ كه‌ به‌واسطهٌ‌ طول‌ زمان‌ اقتدار، تملّق‌گویی اطرافیان‌ و رنگ‌آمیزی مدعیان‌ خاكها و آبهای عالم‌، سابقهٌ‌ خود را فراموش‌ كرده‌، و به‌هیچ‌ تنزل‌ و اطاعتی معتاد نیست‌ و این‌ تموّل‌ و تمكّن‌ را موروثی پنداشته‌ و در این‌ اواخر میل‌ تشكیل‌ امارت‌ مستقلّه‌ را در دماغ‌ او ایجاد كرده‌اند، امشب‌ چه‌ فكر میكند؟
این‌ شخص‌ وقتیكه‌ موقعیت‌ یك‌ هفته‌ قبل‌ خود را با امروز میسنجد، چه‌ حالی پیدا میكند؟ هفته‌ قبل‌، متنفذین‌ و مقامات‌ تهران‌ را زرخرید خود میدانست‌، تمام‌ قشون‌ هند و نفوذ مستخرجین‌ نفت‌ را پشت‌سر خود میپنداشت‌، صفحه‌ خوزستان‌ را امارتی میدید از طرف‌شمال‌ محدود به‌كوهستان‌ بختیاری (و شاید نواحی اصفهان‌) و از طرف‌ مشرق‌ به‌خاك‌ فارس‌. یعنی رود كارون‌ را نهر كوچكی میدید كه‌ در میان‌ خانة شخصی او در حركت‌ است‌ و محض ‌استفادة او از كوهرنگ‌ سرازیر میشود و برای سلام‌ به‌او میغرد و به‌قصد پایبوس‌ او راه را كج‌كرده‌ به‌محمّره‌ میرود.
شوشتر و دزفول‌ و رامهرمز و اهواز و حویزه‌ را حجرات‌ (قصر اسپانیایی) خود میدانست‌. هروقت‌ میخواست‌، اقلیت‌ مجلس‌ را برمیانگیخت‌ كه‌ قوة مقننه‌ را بر سر قوة مجریه‌ خراب‌ كنند. مدیران‌ جراید را امر میداد كه‌ عالم‌ مطبوعات‌ را به‌هیجان‌ آورند و اكناف‌ عالم‌ را از مظلومیّت‌ شیخ‌ پر كنند. سفارتخانه‌ها را اجازه‌ میفرمود كه‌ نتها و اتمام‌ حجّتها به‌دولت‌ بفرستند و بالاخره‌ هواداران‌ خود را ملخ‌وار میفرستاد كه‌ ما را در ملك‌ سلیمان‌ تارومار كنند. این‌ بود خیالات‌ و آرزوهای شیخ‌ كه‌ برای او از دایرة آرزو خارج‌ و به‌مقام‌ علم‌الیقین‌ و حقیقت‌ رسیده‌ بود. تلگراف‌ نمود، مرا تهدید كرد. قشون‌ فرستاد و قد برافراشت‌.
من‌ در ظرف‌ یك‌ ماه‌ چندصد فرسنگ‌ را پیموده‌، كوه‌ و دشت‌ و دریا را درنوشتم‌ و شخصاً به‌میدان‌ آمدم‌ و هیچ‌ چیز مرا از ورود به‌قلبگاه‌ خصم‌ باز نداشت‌. اینك‌ من‌ در اهواز هستم‌ و او در میان‌ رود كارون‌. عمارت‌ امارتش‌، فرو ریخت‌. كارون‌ به‌یاد مظالم‌ او دشنامش‌ میدهد. هیچ‌ قوه‌ای از داخل‌ و خارج‌ به‌فریاد او نرسید. هیچ‌ جریان‌ پلتیكی مجال‌ نفوذ نیافت‌. مثل‌ شاهین‌ به‌سینة او چنگ‌ فروبردم‌. او را عفو كردم‌ و فردا باید در خانه‌ غصبی خودش‌ از من‌ رخصت‌ یافته‌، خاضعانه‌ بخشایش‌ بطلبد و از مقام‌ امارت‌ به‌موقعیت‌ یك‌ نفر مرد زارع‌ مطیع‌ متمول‌ تنزّل‌ كند. در مقابل‌ چشمش‌ مالیّه‌، عواید دولت‌ را جمع‌ آورد، قشون‌، ولایت‌ را نظم‌ بدهد، گمرك‌ در واردات‌ و صادرات‌ نظارت‌ كند و عدلیّه‌ به‌عرایض‌ مردم‌ برسد. من‌ حق‌ دارم‌ در این‌ باب‌ مبالغه‌ كنم‌ و بسط‌ مقال‌ بدهم‌ زیرا كه‌ هر چند امر خوزستان‌ به‌زودی خاتمه‌ یافت‌، اما كاری خرد نبود. این‌ تنها شیخ‌ محمّره‌ نیست‌ كه‌ مغلوب‌ میشود بلكه‌ تمام‌ سركشان‌ ایران‌اند كه‌ در شخص‌خزعل‌ معدوم‌ میگردند. تنها خاك‌ خوزستان‌ نیست‌ كه‌ دوباره‌ با رشته‌های قوی به‌ایران‌ اتصال‌ مییابد بلكه‌ تمام‌ بنادر جنوب‌ است‌ كه‌ بعد از سالیان‌ دراز میفهمند صاحبی و مركزی هست‌ و قوه‌ای وجود دارد. این‌ شكست‌ تزریقات‌ خارجی است‌ در بنادر خلیج‌ فارس‌، و این‌ معرفی قدرت‌ دولت‌ است‌ در سركوبی متمردین‌ و حفظ‌ تجارت‌ و مؤسسات‌ خارجی و رعایت‌ استقلال‌ دولت‌ در مقابل‌ ملوك‌الّطوایف‌.

تلگرافات‌ تهران‌
دو تلگرافی كه‌ از وزیرخارجه‌ رسیده‌ بود، قرائت‌ و به‌ترتیب‌ ذیل‌ جواب‌ دادم‌. معلوم‌ شد، موضوع‌ خیانت‌ خزعل‌ و قصد توقیف‌ ما در اهواز، حتی در تهران‌ هم‌ شایع‌ بوده‌ است‌:

پنجشنبه‌ 12 قوس‌
حضور حضرت‌ اشرف‌ آقای رئیس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌
«1- تلگراف‌ محمّره‌ به‌تاریخ‌ چهارم‌ دسامبر مطابق‌ امروز پنجشنبه‌ 12 قوس‌ این‌ طور اطلاع‌ میدهد كه‌ پسر شیخ‌ دیروز نزد حضرت‌ اشرف‌ رفت‌. فوراً اطلاع‌ دهید قبل‌ از آنكه‌ قشون‌ بیاید، به‌اهواز و محمّره‌ نیایند. از قراین‌ معلوم‌ میشود، نیّت‌ بد باشد. وصول‌ این‌ تلگراف‌ را فوراً اطلاع‌ دهید.
2- تلگراف‌ مسكو اطلاع‌ میدهد كه‌ روزنامه‌های آنجا انتشاراتی میدهند، راجع‌ به‌اینكه‌ مراسلاتی از انگلیسیها رسیده‌ كه‌ خزعل‌ در حمایت‌ انگلیسیها است‌ و جنگ‌ باید حتماً متاركه‌ شود. والاّ برای حفظ‌ منافع‌ جنوب‌ اقدام‌ نظامی خواهند كرد، و سه‌ كشتی جنگی وارد خلیج‌، و میخواهند به‌محمّره‌ قشون‌ وارد كنند.
اجازه‌ میفرمائید تلگراف‌ كنم‌ این‌ انتشارات‌ را تكذیب‌ نمایند؟ چنانكه‌ در تهران‌ هم‌ آقای وزیر مالیه‌ راجع‌ به‌خبر بیسیم‌ مسكو تكذیب‌ نمودند.»
مشارالملك‌
نمره‌ 3900
شنبه‌ 14 قوس‌
حضور حضرت‌ اشرف‌ آقای رئیس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌
«اولا از محمّره‌ - این‌ قسم‌ اطلاع‌ میدهند، از قراری كه‌ مذكور است‌ مقداری اسلحه‌ دیروز از بهمنشیر عبور داده‌، خودش‌ هم‌ ظاهراً برای استقبال‌، طرف‌ اهواز رفته‌ و باید خیلی احتیاط‌ كرد.
دویم‌ تلگراف‌ بصره‌ - خزعلیان‌ و بختیاریها توطئه‌ دیده‌اند در اهواز به‌حضرت‌ اشرف‌ حمله‌ نمایند. خوبست‌ در رفتن‌ به‌اهواز عجله‌ نفرمایند. تلگراف‌ دیگر حاكی است‌ شیخ‌ خدعه‌ میكند اهواز را برای ورود چراغانی، ولی شبانه‌ قشون‌ به‌سمت‌ اهواز میفرستد. محض‌ اطلاع‌ به‌عرض‌ رسانید.»
مشارالملك‌

جواب‌
جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای مشارالملك‌ وزیر خارجه‌ دام‌ اقباله‌
«تلگراف جناب‌ مستطاب‌ عالی راجع‌ به‌انتشارات‌ خلاف‌ حقیقت‌ در مسكو واصل‌. همان‌طور كه‌ پیشنهاد نموده‌اید تلگرافاً دستور دهید تكذیب‌ نمایند.»
وزیر جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا
20 قوس‌ - نمره‌ 4238

متعاقب‌ آن‌ دو تلگراف‌ از حكومت ‌نظامی تهران‌ رسید، كه‌ عین‌ آنها درج‌ میگردد:

فوری
مقام‌ منیع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ رئیس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌
«با كمال‌ احترام‌ به‌عرض‌ مبارك‌ میرساند:
شارژ دافر سفارت‌ روس‌ امروز از فدوی وقت‌ ملاقات‌ خواسته‌ و فدوی هم‌ به‌او وقت‌ داد. پس‌ از ملاقات‌ با تمام‌ آنكه‌ سعی مینمود به‌ملاقات‌ خود یك‌ صورت‌ ویزیت‌ شخصی داده‌ باشد، باز هم‌ با همان‌ عادات‌ دیرینه‌ روسها بیطاقت‌ شده‌ و اظهار نمود كه‌ بعضی مطالب‌ شنیده میشود كه‌ صحت‌ و سقم‌ آن‌ هنوز برای ما روشن‌ نیست‌. از جمله‌ میگویند كه‌ انگلیسیها در مقابل‌ یك‌ شرایطی راضی شده‌اند قشون‌ ایران‌ وارد خوزستان‌ شود، از قبیل‌ تمدید مدت‌ بانك‌ و نفت‌ جنوب‌ و غیره‌.
فدوی به‌او جواب‌ دادم‌:
اولاً خیلی متأسف‌ هستم‌ از اینكه‌ شما به‌هر صحبت‌ بازاریها اهمیت‌ میدهید. ثانیاً متأسفم‌ شما تا به‌حال‌ شخص‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌ عظمته‌ را آن‌ طور كه‌ لازم‌ است‌ نشناخته‌اید. لذا لازم میدانم‌ به‌شما توضیح‌ دهم‌ كه‌ شخص‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌عظمته‌ در همان‌ موقعی كه‌ میل‌ دارند كه‌ مابین‌ دولت‌ ایران‌ و كلیهٌ‌ دول‌ خارجه‌، یك‌نوع‌ مناسبات‌ دوستانه‌ باشد، در همان‌ موقع‌ هم‌ راضی نمیشوند كه‌ كوچكترین‌ لكه‌ در تاریخ‌ ایران‌ بماند. این‌ است‌ معرفی شخص‌ معظم‌له‌، شما هم‌ به‌این‌ قسم‌ اراجیف‌ یا صحبتهاییكه‌ از دهن‌ هر شخص‌ مفسد عوام‌ بیرون‌ میآید، اهمیت‌ ندهید، و تكرار این‌ صحبت‌ هم‌ در جای دیگر صلاح‌ شما نیست‌.»
حكومت ‌نظامی تهران‌ و توابع‌ - سرتیپ‌ مرتضی
نمره‌ 32

مقام‌ منیع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ رئیس‌الوزرا و وزیر جنگ‌ دامت‌ عظمته‌
«عین‌ بیسیم‌ مسكو را رمز، حضور مبارك‌ تقدیم‌ میدارد:
ایران‌ - شایعاتی جریان‌ دارد كه‌ وزیر امور خارجهٌ‌ ایران‌ دو فقره‌ یادداشت‌ انگلیس‌ را دعوت‌ داده‌ و در تعقیب‌ آن‌ یادداشت‌، نتی متضمّن‌ اعتراض‌ شدید علیه‌ مداخله‌ در امور داخلی ایران‌ به‌انگلیسیها تسلیم‌ شده‌ است‌. از قراری كه‌ نقل‌ میكنند استیضاحی كه‌ درمجلس‌ در نظر گرفته‌ بودند، و صورت‌ نگرفت‌، بعد از مذاكرات‌ مهمّه‌ و جلسات‌ خصوصی، بعضیها میخواستند برای تغییر كابینه‌ از آنها استفاده‌ كنند. مجلس‌ تصمیم‌گرفت‌ كه‌ مسألهٌ‌ قضایای جنوب‌ و یادداشتهای انگلیس‌ را تا موقع‌ مراجعت‌ سردار سپه‌ موكول‌ بدارند، و میگویند وزرا و فراكسیونهای مجلس‌ و بعضی از وكلا تلگرافی برای رئیس‌الوزرا فرستاده‌ و به‌اطاعت‌ كامل‌ خزعل‌ اشعار داشته‌اند، كه‌ مطلقاً هیچگونه‌ مصالحه‌ نباید انجام‌ گیرد. تلگرافی از رئیس‌الوزرا اشاعت‌ یافت‌ كه‌ خزعل‌ بواسطة عارضه‌ كسالت‌ متعذّر شده‌ و پسر خود را نزد رئیس‌الوزرا روانه‌ میدارد، و نقل‌ میكنند كه‌ قشون‌ دولت‌، چهارستون‌ تشكیل‌ داده‌ و خوزستان‌ را میگیرند. دسته‌ای از قشون‌ دولت‌ كه‌ در شوشتر محصور بود، طرفداران‌ شیخ‌ را مقهور ساخته‌ و حكومت‌ را تصرف‌ نموده‌، اطلاع‌ میدهند كه‌ برای حمل‌ اموال‌ و مهاجرت‌ خانوادة شیخ‌، ده‌ها اتومبیل‌ در اهواز تهیه‌ شده‌ و جراید اتحاد جماهیر شوروی، توجه‌ مخصوصی به‌جزئیات‌ آن‌ معطوف‌ داشته‌ و به‌اقدامات‌، با نظریات‌ همدردی مینگرند. روزنامه‌های روسیه‌ راجع‌ به‌یادداشتهای انگلیس‌ به‌ایران‌ ظنین‌ و مینویسند. ‌
«منجر به‌اولتیماتوم‌ و پیاده‌ شدن‌ قوای انگلیس‌ در بنادر جنوب‌ میگردد و این‌ رویّة دیرینة انگلیس‌ است‌ كه‌ برای فشار به‌دولت‌ ایران‌، بدان‌ مبادرت‌ میورزد.»
در روزنامه‌ پراودا، حملهٌ‌ انگلیسیها را به‌مصر با تسلیم‌ آن‌ یادداشت‌ به‌دولت‌ ایران‌ مقایسه‌كرده‌، میگویند مفهوم‌ و معنی این‌ یادداشتها كه‌ مداخلة بیپرده‌ به‌امور داخلة دولت‌ مستقلی میباشد، این‌ است‌ كه‌ محافظه‌كاران‌ انگلیس‌ عناصر ارتجاعی ایران‌ را تقویت نموده‌ و میخواهند قوایی را تحریك‌ كنند كه‌ اقدامات‌ آنها بر علیه‌ مملكت‌ ایران‌، بلكه‌ برعلیه‌ اتحاد جماهیر شوروی باشد.» و نیز محترماً عین‌ خبر رویتر را به‌رمز معروض‌میدارد:
تكذیب‌ دولت‌
«تهران‌ - این‌ چند روز اخیر زمزمه‌ای در شهر راجع‌ به‌دو فقره‌ یادداشت‌ كه‌ دولت‌ انگلیس‌ برله‌ سردار اقدس‌ به‌دولت‌ ایران‌ تسلیم‌ نموده‌ است‌، جریان‌ داشت‌. ولی دولت‌ رسماً صحت‌ این‌ یادداشتها را تكذیب‌ كرده‌ است‌.»

حكومت ‌نظامی ‌ تهران‌ و توابع‌ - سرتیپ‌ مرتضی


قریب‌ به‌نصف‌ شب‌ تلگراف‌ كفیل‌ ریاست‌ وزرا واصل‌ شد كه‌ گزارشات‌ دو روزة اخیر را ذكر كرده‌، و اقداماتی را كه‌ دولت‌ پس‌ از مسترد داشتن‌ نتهای انگلیس‌ نموده‌، شرح‌ میداد.
اصل‌ تلگراف‌ از این‌ قرار است‌:

حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای رئیس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌
«چنانكه‌ خاطر مبارك‌ مستحضر است‌ در نتیجة مشورت‌ با بعضی از آقایان‌ وكلا، قرارشد مراسلة دومی سفارت‌ پس‌ داده‌ شود، و پس‌ از چند روز در جواب‌ مراسلة اولی مندرجات‌ و مدلول‌ مراسلة دومی هم‌ بدون‌ اشاره‌ به خود آن‌ مراسله‌، رد شود. همین‌طور اقدام‌ شده‌، راپرت‌ به‌عرض‌ میرسد. دیروز نهم‌ قوس‌ آقای وزیر خارجه‌ در ضمن ملاقات‌ با شارژ دافر انگلیس‌، بدون‌ مشورت‌ قبلی با وزرا، مراسلة اولی و مراسلة حاوی تلگراف‌ وزیرمختار به‌حضرت‌ اشرف‌ را نیز پس‌ دادند. پس‌ از اطلاع‌، اظهار شدكه‌ پس‌دادن‌ تمام‌ مراسلات‌ موقع‌ بیان‌ نظر دولت‌ را فوت‌ كرده‌، در آتیه‌ ممكن‌ است‌ تولید خطر و بدنامی برای دولت‌ بنماید. به‌علاوه‌ چون‌ مطالب‌ منتشر شده‌ ممكن‌ است‌ در مجلس تولید اشكالاتی بكند، بعد از مذاكره‌ با وزرا قرار شد در این‌ باب‌ مشورتی با آقایان‌ مشیرالدوله‌ و مؤتمن‌الملك‌ و تقیزاده‌ و علایی بشود. وزرا به‌غیر از آقای وزیرخارجه‌ دیشب‌ به‌مجلس‌ رفته‌ و با آقایان‌ مذكور مشورت‌ كرده‌، تمام‌ آنها پس‌دادن‌ مراسلات‌ اخیر را خوب‌ ندانسته‌ و برای اینكه‌ جبرانی بشود، قرار شد آقای وزیر خارجه‌ به‌سفارت‌ انگلیس‌ رفته‌، یادداشت‌ ذیل‌ را قرائت‌ و نسخة آنرا به‌شارژ دافر بدهند. پس‌ از آن‌ وزرا همان‌ دیشب‌ آقای وزیر خارجه‌ را ملاقات‌ و مطالب‌ را به‌ایشان‌ ابلاغ‌ كردیم‌. ایشان‌ قبول‌كردند كه‌ امروز همینطور انجام‌ دهند. متن‌ یادداشت‌ این‌ است‌:
«در موقعی كه‌ در هفتم‌ قوس‌ وزیرخارجة ایران‌ مراسله‌ سفارت‌ انگلیس‌ را به‌آقای شارژدافر رد كرد، نظر اولیای دولت‌ علّیه‌ از این‌ اقدام‌ این‌ بود كه‌ چون‌ مضمون‌ مراسله‌ها را كاملاً مخالف‌ اصول‌ قانون‌ بین‌الملل‌ و حق‌ سیادت‌ و استقلال‌ ایران‌ میدانستند، مراسلة مزبور رد شود تا موجب‌ اعتراضات‌ حقّة دولت‌ ایران‌، و دنباله‌ تنفّرات‌ و هیجان‌ افكارعامّة این‌ مملكت‌ و ایجاد مشكلات‌ جدیده‌ در طریق‌ حسن‌ افكار و تحكیم‌ روابط‌ دوستانه‌ كه‌ خوشبختانه‌ رو به‌ازدیاد است‌ نگردد، و كاملاً كان‌لم‌یكن‌ فرض‌ شود. لیكن‌ چون‌ آقای شارژ دافر انگلیس‌ در تاریخ‌ نهم‌ قوس‌ شفاهاً از جانب‌ دولت‌ متبوعة خود راجع‌ به‌آن‌ مراسلة ردشده‌ و فاقدالاثر گردیدن‌، بیاناتی نمودند، و عللی ذكر نمودند، علیهذا وزیرخارجه‌ از جانب‌ دولت‌ خود مأموریت‌ دارد كه‌ رسماً اظهارات‌ ذیل‌ را به‌آقای ‌شارژ دافر انگلیس‌ بنماید.
اولیای دولت‌ علّیه‌ ایران‌ تصور نمیكردند كه‌ ممكن‌ است‌ دولت‌ فخیمة انگلیس‌ این‌ چنین‌ اقدامی بنماید، زیرا به‌هیچوجه‌ برای هیچ‌ دولت‌ خارجی حقی قائل‌ نیستند به‌اینكه‌ نسبت‌ به‌یك‌ نفر از اتباع‌ مسلّم‌ دولت‌ علّیه‌، نظیر آنچه‌ در مراسلة رد شده‌ مندرج‌ شده‌ بنمایند. لهذا نظر به‌مراتب‌ فوق‌ و برای احتراز از هرگونه‌ سوءتفاهمی، مراسلة مزبوره‌ به‌آن‌ سفارت‌ رد شده‌ و امیدوار است‌ این‌ حسن‌ نیّت‌ دولت‌ علیه‌ تقدیر گردد. در خاتمه‌ نظریات‌ دولت‌ ایران‌ را در حفظ‌ حقوق‌ حاكمیت‌ خود تجدید مینماید.»
ذكاءالملك‌
نمره‌ 3872

دستور دادم‌ تلگراف‌ ذیل‌ را تهیه‌ كنند كه‌ فردا صبح‌ مخابره‌ شود:

تهران‌
جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای ذكاءالملك‌ وزیر مالیه‌ دام‌اقباله‌
«از مدلول‌ رمز نمرة 3872 اطلاع‌ حاصل‌ كردم‌. با اینكه‌ در رمز نمرة 4188 صریحاً دستور داده‌ بودم‌ كه‌ هر مراسله‌ای از هر سفارتخانه‌ای برسد، باید قبلاً به‌من‌ مراجعه‌ نمایید تا تكلیف‌ جواب‌ آن‌ را تعیین‌ و بعد با نظر هیأت‌ دولت‌، امر به‌ارسال‌ شود، هیچ‌ انتظار نداشتم‌ نطقی را كه‌ برای آقای وزیر امور خارجه‌ معین‌ نموده‌اید بدون‌ اطلاع‌ و دستور من‌ بروند در سفارت‌ انگلیس‌ بخوانند. چه‌ بسا نظریاتی در این‌ موقع‌ هست‌ كه‌ ممكن‌ است‌ هیأت‌ دولت‌ متوجه‌ نبوده‌ و بعدها تولید مشكلات‌ كند، چنانكه‌ به‌جملة اخیر همین‌ نطقی را كه‌ تهیه‌ كرده‌اید من‌ اعتراض‌ دارم‌. اینجا كه‌ نوشته شده‌ «در خاتمه‌ نظریات‌ دولت‌ ایران‌ را در حفظ‌ حقوق‌ حاكمیت‌ خود تجدید مینماید.» این‌ جمله‌ را ابداً تصدیق‌ ندارم‌ و بیمورد بوده‌، و برای اینكه‌ دیگر نظایر این‌ عبارات‌ تجدید نشود همان‌طور كه‌ نوشته‌ام‌ تمام‌ مكاتیب‌ وارده‌ یا این‌ قبیل‌ جوابها را قبلاً به‌من‌ مراجعه‌ نمایید، كه‌ با یك‌نظر جامعی مبادرت‌ شده‌ و بعدها مورث‌ تأسّف‌ و پشیمانی نشود. اگر قدری دقّت‌ شود، خودتان‌ هم‌ تصدیق‌ خواهید كرد كه‌ ذكر این‌ جمله‌ بدون‌ مطالعه‌ بوده‌.»
رئیس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا
جمعه‌ 13 قوس‌ 1303 - نمرهٌ‌ 4212

روز اول‌ توقف‌ در اهواز

شنبه‌ 14 قوس‌
صبح‌ بر حسب‌ عادت‌ زود برخاستم‌. امر دادم‌ به‌بوشهر تلگراف‌ كنند كه‌ كشتی پهلوی را به‌محض‌ ورود به‌طرف‌ بندر محمّره‌ بفرستند، و مدتی به‌مطالعة تلگرافات‌ واصله‌ گذرانیدم‌. این‌ تلگرافات‌ پردة عجیبی در برابرم‌ جلوه‌ داد كه‌ هر چند انتظار آن‌ را داشتم‌ ولی تا این‌ پایه‌ نمیپنداشتم‌.
اقلیت‌ مجلس‌ كه‌ تشكیل‌ میشود از مدرس‌، میرزاحسن‌خان‌ زعیم‌، بهبهانی، ملك‌الشعرا، حائریزاده‌، كازرونی، حاج‌آقا اسمعیل‌ عراقی، قوام‌الدّوله‌، اخگر، آشتیانی و غیره‌، مدتی بود كه‌ صرفة خود را در مخالفت‌ با من‌ میدیدند. بر خود حتم‌ كرده‌ بودند كه‌ در مقابل‌ خدمات‌ و عملیات درخشان‌ من‌ و دولت‌ من‌ و قشون‌ من‌، چشمها را به‌هم‌ گذارند و كارهای مرا وارونه‌ جلوه‌ دهند و ذهن‌ مردم‌ را مشوب‌ سازند. تمام‌ مخالفتهای این‌ دسته‌ را كه‌ غالباً منجر به‌كندی امور و خرابی نقشه‌های دولت‌ و خسران‌ مملكت‌ شده‌ است‌ یادداشت‌ كرده‌ام‌. واقعاً مضمون‌ یك‌ كتاب‌ میشود.
من به‌قوة بازوی خود و نیّت‌ مقدس‌ خود و استقامت‌ تزلزل‌ ناپذیر خود بر رأس‌ دولت‌ قرارگرفتم‌. مواجه‌ شدم‌ با هزاران‌ بنیان‌ خراب‌ و اصول‌ فاسد كه‌ بایستی همه‌ را با یك‌ مشت‌ سرنگون‌ كنم‌ و طرحی نو بیندازم‌.
اما میل‌ داشتم‌ همیشه‌ با مجلس‌ كار بكنم‌. این‌ اساس‌ را، هر چند ضعیف‌ و لانة فساد است‌، حفظ‌ نموده‌ و در اصلاح‌ آن‌ بكوشم‌. پس‌ محض‌ رعایت‌ قانون‌ اساسی، برخلاف‌ آرزوی خود رفتار كردم‌ و مؤسسات‌ پوسیدة مضره‌ را نگاه‌ داشتم‌ و به‌اصلاح‌ سطحی قناعت‌ نمودم‌ و كارها را به‌مجرای هیأت‌ مقننه‌ انداختم‌ و به‌دست‌ آنها گذاشتم‌. با تمام‌ قوا و از صمیم‌ قلب‌ نگاهبان‌ مجلس‌ شدم‌ و هر سختگیری و كندی و بیكارگی را از جانب‌ مجلس‌ تحمل‌ نمودم‌. این‌ چند نفر مفسد را هم‌ میدان‌ دادم‌ كه‌ هر چه‌ میخواهند بكنند و بگویند.
اقلیت‌ مجلس‌ مغرور شد و خود را چیزی پنداشت‌. چند دفعه‌ در صدد تحریك‌ اهل‌ شهر و بلواهای عمده‌ برآمد كه‌ شرح‌ آنها طولانی میشود. وقتی كه‌ من‌ ناگهان‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ عزیمت‌ كردم‌ و پایتخت‌ را خالی دیدند سخت‌ به‌جنب‌وجوش‌ افتادند و با تمام‌ قوا برخلاف‌ من‌كوشیدند. همهمه‌ و جنجال‌ این‌ دسته‌، شیخ‌ را از اقصای خوزستان‌ فریب‌ داد. گمان‌ كرد واقعاً از این‌ دهلهای منفیباف‌ چیزی ساخته‌ است‌. پس‌ توسط‌ زعیم‌ و دیگران‌ پول‌ فرستاد و به‌دست‌ مدرس‌ به‌مصرف‌ رسانید. آن‌ حصیر پارة مدرس‌، در حقیقت‌ روی طلای خزعل‌ پهن‌ شده‌ بود. من‌ همه‌ جا مراقبت‌ داشتم‌ و متأسف‌ بودم‌ كه‌ اهل‌ تهران‌، با اینكه‌ پروردة انقلاب‌ و سرچشمة سیاست‌ ایران‌ هستند و هزار مرتبه‌ غرض‌رانی مدرس‌ و دورویی و بیثباتی ملك‌الشعرا و سبكسریكازرونی و اخگر و حائریزاده‌ و غیره‌ را امتحان‌ كرده‌اند، چرا راضی میشوند این‌ چند نفر به‌حمایت‌ خزعل‌ برخاسته‌ و سدّ راه‌ استقلال‌ و ترقّی مملكت‌ بشوند؟
اما من‌ از اقلیت‌ خیلی تعجب‌ نداشتم‌ زیرا كه‌ آن‌ها مدتی بود با من‌ مخالفت‌ میكردند و آشفتة پول‌ شده‌ بودند. حیرت‌ و خشم‌ من‌ از اعمال‌ چند نفر دیگر بود، كه‌ در حضور من‌ موافق‌ و خادم‌ و در غیاب‌ منافق‌ و خائن‌ بودند.
سركشیك‌ زاده‌، میهن‌، داور، به‌همراهی یك‌ نفر یهودی موسوم‌ به‌هایم‌ كه‌ مسیر ترقّیاتش‌ معلوم‌ است‌، حركاتی كرده‌اند، كه‌ مستقیماً بر ضرر ایران‌ و بر خلاف‌ من‌ بوده‌ است‌.
این‌ اشخاص‌ برای جلب‌ منعفت‌ شخصی و رسیدن‌ به‌مقام‌ و خودنمایی، در غیاب‌ من‌ وارد سیاستی خطرناك‌ شده‌ بودند كه‌ اگر من‌ متحمّل‌ لطمات‌ آن‌ نمیشدم‌ پیكر ایران‌ را متلاشی میساخت‌. اینها در ظاهر رفیق‌ وكلای صالح‌ و اكثریت‌ مجلس‌، و در باطن‌ همراه‌ اقلیت‌ و آژان‌ سفارتخانه‌ و مزدور مؤسسة نفت‌ و جلالت‌ شیخ‌ محمّره‌ بودند، اگر راپرتهای مختلفی كه‌ از اعمال‌ اینها و خصوصیات‌ كارهایشان‌ رسیده‌ درج‌ كنم‌، همه‌ كس‌ تعجب‌ خواهد كرد كه‌ چگونه‌ ممكن‌ است‌ بشر ایرانی، وكیل‌ ملت‌، مدیر روزنامه‌، به‌این‌ رذالتها و خیانتها تن‌ در دهد و برای جلب‌ مشتی پول‌ و متزلزل‌ ساختن‌ من‌، به‌تجزیة وطن‌ و استقرار نفوذ اجانب‌ و از هم‌ گسیختن‌ نظام‌، رضا بدهد.
اما برای اجتناب‌ از اطناب‌، و كوچكی قدر این‌ جنایتكاران‌، از ذكر تمام‌ راپرتها خودداری میكنم‌ و تلگراف‌ ذیل‌ را كه‌ از حكومت‌نظامی رسیده‌ است‌، در این‌ شرح‌ میگنجانم‌:

فوری
مقام‌ منیع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ رئیس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌
«محترماً به‌عرض‌ آن‌ ذات‌ مقدس‌ میرساند:
وضعیّات‌ شهر تهران‌، چنانچه‌ در تلگرافات‌ قبل‌ به‌عرض‌ رسانده‌، فوق‌العاده‌ خوب‌ و امیدبخش‌ است‌. لیكن‌ مطالبی را كه‌ فدوی در مدت‌ تصدّی حكومت‌ نظامی كاملاً كشف‌ كرده‌، این‌ است‌ كه‌ اهالی تهران‌ به‌طور كلی آرام‌ و علاقه‌مند به‌ذات‌ مقدس‌ هستند، ولی ‌مابین‌ آنها عدة‌ دیگری هستند كه‌ برای جلب‌ منافع‌ شخصی و احراز بعضی مقامات‌ كه‌ حقاً هیچ‌وقت‌ لایق‌ رسیدن‌ به‌آن‌ نیستند، مشغول‌ انتریك‌ و دسیسه‌ و بیرون‌ آوردن‌ بعضی صداهای مضحك‌ هستند. گاهی هم‌ یك‌ قسمت‌ از آن‌ مردمان‌ بیچاره‌ را آلت‌ دست‌ خود قرار داده‌ و به‌راههای كج‌ومعوج‌ میكشانند، بلكه‌ بعضی اوقات‌ آن‌ اشخاص‌ بیگانه‌ را با مرگ‌ دست‌ به‌گریبان‌ كرده‌ و خود با یك‌ قلب‌ سختی به‌آنها مینگرند، و بدون‌ آنكه‌ ازكردة‌ خود پشیمان‌ شوند، و باز هم‌ به‌عملیات‌ زشت‌ خود ادامه‌ میدهند. لازم‌ دانسته‌، كه‌ به‌عرض‌ مبارك‌ برساند كه‌ آن‌ اشخاص‌ نه‌ فقط‌ مدرس‌ و ملك‌الشعرا میباشند، بلكه‌ یك‌ عدة‌ دیگری هستند كه‌ فدوی، مدرس‌ و رفقای او را در مقابل‌ آنها به‌درجات‌ بهتر میشمارم‌ و آنها سركشیك‌زاده‌ و غیره‌ هستند، كه‌ تمام‌ مدت‌ شب‌ و روز مشغول‌ هرگونه‌ عملیات‌ زشت‌ میباشند، كه‌ عملیات‌ وكلای مخالف‌ در مقابل‌ آنها هیچ‌ است‌. این‌ است‌كه‌ فدوی آرزومندم‌ روزی را، كه‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ اشاره‌ فرموده‌ تا این‌ قبیل‌ خائنین‌ را با خاك‌ یكسان‌، و خود فدوی ایستاده‌ و فرمان‌ آتش‌ به‌طرف‌ این‌ خائنین‌ بدهم‌. این‌ است‌ به‌عقیدة‌ فدوی مزد این‌ اشخاص‌ بوقلمون‌ صفت‌، و اگر بعضی صداها در مجلس‌ پیدا میشود، فقط‌ از حلقوم‌ این‌ اشخاص‌ و نتیجة‌ عملیات‌ آنهاست‌ كه‌ به‌هیچ‌ قسم‌ منتج‌ نتیجه‌ نشده‌ و نمیشود، و عقیدة‌ خود آنها از این‌ عملیات‌ این‌ است‌ كه‌ در این‌ موقع‌ مهم‌ حواس‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ را متوجه‌ مركز نمایند.»

حكومت ‌نظامی ‌ تهران‌ و توابع‌ - سرتیپ‌ مرتضی
نمره‌ 30


مقام‌ منیع‌ ریاست‌ وزرای عظام‌ و فرماندة‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌
«چنانكه‌ در تلگراف‌ سابق‌ معروض‌ افتاد، مجلس‌ فعلی به‌واسطة‌ تبانی یكی عدّه‌ از وكلا كه‌ اسامی آنها معروض‌ میگردد:
سركشیك‌ زاده‌، هایم‌، میهن‌ و چند نفر از رفقای آنها، همان‌ طوری كه‌ به‌عرض‌ مبارك‌ رسانیده‌ با وكلای اقلیت‌ منشأ مفسده‌ و جنجال‌ گردیده‌، از ناحیة‌ این‌ مجلس‌، كوچكترین‌ استفاده‌ای مترتب‌ نیست‌. چنانچه‌ ملاحظه‌ میفرمایید، بودجه‌های دولتی را تا به‌حال‌ توقیف‌ نگاهداشته‌، تصویب‌ نمینمایند. ادارات‌ را به‌حال‌ گرو درآورده‌اند. در این ‌صورت‌ انتظار دیگری بجز خرابی كار از این‌ مجلس‌ نیست‌.»

حكومت‌ نظامی تهران‌

جواب‌
حكومت‌ نظامی تهران‌ و توابع‌
«نمره‌ 30 را ملاحظه‌ كردم‌. این‌ حقایق‌ بر خود من‌ پوشیده‌ نیست‌ و همه‌ را آن‌ طوری كه‌ باید و شاید میشناسم‌. شما مراقب‌ جزئیات‌ باشید تا چیزی مستور نماند.»


رئیس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا
نمره‌ 7103


بعد از آنكه‌ رئیس‌ كابینه‌ من‌، كه‌ خود جزء منتخبین‌ و نمایندگان‌ آذربایجان‌ است‌ و برای همراهی با من‌ مجلس‌ را ترك‌ گفته‌ است‌، از تلگرافات‌ و اخبار مجلس‌ اطلاع‌ حاصل‌ كرد و درجة‌ حق‌ كشی و غرض‌ورزی نمایندگان‌ و همكاران‌ را ملاحظه‌ نمود، و مجلس‌ را مركز یك‌ سیاست‌ خطرناكی برای سعادت‌ ایران‌ یافت‌، تلگرافی به‌مجلس‌ مخابره‌ نمود و از وكالت‌ استعفا داد.
میگفت‌: «من‌ ترجیح‌ میدهم‌ كه‌ از افتخار نمایندگی ملت‌ نجیب‌ و غیور آذربایجان‌ محروم‌ باشم‌، و بالطبع‌ شریك‌ در یك‌ سیاست‌ ناحق‌ و ایران‌ خراب‌ كنی، شناخته‌ نشوم‌. زیرا اگر وكلای صالح‌ از حقایق‌ مطلع‌ نیستند و خاموش‌اند و تحمل‌ میكنند، من‌ كه‌ از تمام‌ نكات‌ آگاهم‌، نباید در ننگ‌ باقی باشم‌ و خود را همكار این‌ اشخاص‌ معرفیكنم‌.»
این‌ اشخاص‌ مذبذب‌ و دورو كه‌ با اقلیت‌ مجلس‌ و چند نفر ناراضی یا ترسو دست‌ به‌هم‌ داده‌ بودند، معلوم‌ میشود شوری در مركز قانونگذاری ایران‌ برپا كرده‌اند، اذهان‌ بعضی وكلای ساده‌لوح‌ را هم‌ مشوب‌ نموده‌اند، و به‌قدری فتنه‌ و وسوسه‌ كرده‌اند كه‌ عدّة‌ بسیاری از نمایندگان‌ به‌تردید افتاده‌اند.
خدمات‌ چندین‌ سالة‌ مرا كه‌ در زیر گلوله‌ و بهتان‌ و تهدید سیاسی انجام‌ داده‌ام‌ فراموش‌ كرده‌، و این‌ حركت‌ بیباكانه‌ مرا كه‌ شخصاً به‌میان‌ آتش‌ و جنگ‌ رفته‌، و نتهای شدید انگلیس‌ را پس‌ داده‌، و چنگ‌ به‌گلوی امیر نیمه‌ مستقل‌ محمّره‌ نهاده‌ام‌، جنگ‌ زرگری و بنا بر موافقت‌ انگلیس‌ و خود خزعل‌ دانسته‌اند. به‌آنها وانموده‌ شده‌ است‌ كه‌ مقصود، تطهیر خزعل‌ و امضای استقلال‌ اوست‌!
پس‌ در جلسات‌ خصوصی، نطقهای آتشین‌ كرده‌ و نسبتها به‌من‌ داده‌، و قصد سلب‌ اختیار از من‌ داشته‌اند. در مقابل‌ تمام‌ اینها، دولت‌ من‌ و وكلای آگاه‌ پاك‌طینت‌، دفاع‌ كرده‌ بودند. اما تحریك‌ دستة‌ مخالف‌ كار را به‌جایی كشانید كه‌ نزدیك‌ بود بزرگترین‌ لطمات‌ از طرف‌ مجلس‌شورای ملی به‌استقلال‌ و قدرت‌ مملكت‌ وارد شود. یك‌ لطمة‌ جدی جبران‌ ناپذیر، و آن‌ ردكردن‌ بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ بود. وكلای وطنخواه‌ هیچ‌ تأمل‌ نكردند كه‌ تعویق‌ افتادن‌، یا رد شدن‌ بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌، یعنی ازهم‌ پاشیدن‌ نظام‌ جوان‌، یعنی تجزیة‌ ایالات‌ مملكت‌، یعنی استقلال‌ چندین‌ خزعل‌، یعنی از دست‌ رفتن‌ بنادر، و بالاخره‌ از میان‌ رفتن‌ همه‌ چیز مملكت‌!
گفتند بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ زیاد است‌ و باید تقلیل‌ یابد و چندی در بوتة‌ اجمال‌ بماند و بالاخره‌ بعد از نا امیدشدن‌ من‌ و متزلزل‌ شدن‌ قشون‌، فكری بشود!
عجب‌ این‌ است‌، كه‌ دربار قجر هم‌ با این‌ رأی كه‌ فنای تاج‌ و تخت‌ لرزان‌ اوست‌، موافقت‌ دارد، و همین‌ قدر كه‌ از قدرت‌ من‌ كاسته‌ شود، به‌هرچیز تن‌ در میدهد. اما چه‌ جای تعجب‌ است‌، از روز اول‌ تاج‌وتخت‌ آنها در مقابل‌ وطن‌ فروشی عباس‌میرزا استقرار یافته‌ است‌. این‌ شاهزادة‌ جاه‌طلب‌ بود كه‌ به‌وعدة‌ بقای سلطنت‌ در خاندان‌ خود عهدنامة‌ تركمانچای را به‌یادگار گذاشت‌.
خلاصه‌ وكلای مجلس‌ جلسه‌ رسمی سرّی تشكیل‌ داده و راجع‌ به‌من‌ و قدمهایی كه‌ برداشته‌ام‌، مذاكراتی نموده‌اند. صورت‌ یكی از مجالس‌ سرّی كه‌ به‌طور خلاصه‌ به‌من‌ تلگراف‌ شده‌ و اكنون‌ از خواندنش‌ فراغت‌ حاصل‌ كرده‌ام‌، درج‌ میشود:

«بدواً شیخ‌ جلال‌ اخبار رویتر را مطرح‌ مذاکره قرار داده‌ و اظهار داشت‌ كه‌ اگر این‌ خبر اصلاح‌، صحیح‌ باشد، از نقطه‌نظر اهمیت‌، قابل‌ هرگونه‌ تعقیب‌ خواهد بود. پس‌ از آن‌ آقای مدرس‌ این‌ طور بیان‌ كردند كودتاهایی كه‌ در دنیا در هر چند مدت‌ یك‌مرتبه‌ برای اصلاحات‌ شده‌ است‌، همه‌اش‌ مبنی بر استقلال‌ فكر كودتا كنندگان‌ بوده‌، از قبیل‌ نادرشاه‌، شاه‌اسمعیل‌، ناپلئون‌ و غیره‌، ولی كودتایی كه‌ در چهار سال‌ قبل‌ شده‌ است‌ با تحریك‌ اجانب‌ بوده‌ است‌. اگر چه‌ آقای رضاخان‌ سردارسپه‌ استفاده‌هایی نموده‌ و قشونی تنظیم‌كرده‌، ولی از نقطه‌ نظر سیاست‌ همیشه‌ مورد نگرانی بوده‌ است‌. از سه‌ سال‌ قبل‌ كه‌ میخواست‌ رئیس‌الوزرا بشود به‌هر شكل‌ بود من‌ جلوگیری نمودم‌، ولی از همان‌ روزیكه‌ به‌این‌ مقام‌ رسید، منتظر بودم‌ كه‌ اجانب‌ از درختی كه‌ كاشته‌اند میوه‌اش‌ را بچینند. من‌ این‌ روز را خوانده‌ بودم‌. امروز از نقطه‌نظر خطر مملكتی، دیگر اكثریّت‌ و اقلیّت‌ در كار نیست‌. ولی در این‌ مسافرت‌ كه‌ كرده‌اند با من‌ و سیزده‌ نفر از رفقای من‌ مشورتی نكرده‌ بودند. با دیگران‌ اگر مشورت‌ نموده‌اند، من‌ اطلاعی ندارم‌. اگر با نظر آنها یك‌ قسمت‌ مملكت‌ را داده‌ باشند، من‌ هم‌ حرفی ندارم‌. بالاخره‌ اگر اقداماتی كه‌ سردارسپه‌ میكند، با فكر خودش‌ یا اجانب‌ باشد، خلاف‌ مصالح‌ مملكت‌ است‌.» از این‌ قبیل‌ اظهارات‌ خیلی كرده‌اند و از این‌ سفر خیلی اظهار نگرانی نمودند. بعد از آن‌، یكی از وكلا اظهار نمود كه‌ این‌ اخبار روزنامه‌های ایران‌ نبوده‌ بلكه‌ اخبار رویتر بوده‌ است‌ كه‌ در جراید نقل‌ شده‌ است‌.
آقا شیخ‌ محمدعلی طهرانی اظهار نمودند كه‌ اگر به‌این‌ شخص‌ كمك‌ بشود، پیشرفت‌ خواهد نمود والاّ موفق‌ نخواهد شد. بعد آقای آقاسید یعقوب‌ اظهار نمودند تا امروز من‌ موافق‌ سردارسپه‌ بودم‌، از آقای مدرس‌ هم‌ به‌واسطة‌ سردارسپه‌ بریدم‌. فعلاً كه‌ آقای مدرس‌ خطر را این‌طور بیان‌ میفرمایند باید فكر چاره‌ كرد و بنا كرد به‌گریه‌ كردن‌ و گفت‌:
«من‌ یك‌ آخوند شپشو بیشتر نیستم‌!»
صولت‌السلطنه‌ پیشنهاد كرد كه‌ وزرا را دعوت‌ بنمایند، برای سه‌ به‌غروب‌ مانده‌، بیایند و توضیح‌ بدهند. آقاسید یعقوب‌ اظهار كردند كه‌ محتاج‌ نیست‌، اگر لازم‌ است‌ الساعه‌ بیایند.
تدین‌ اظهار داشت‌ كه‌ از فراكسیونها، عده‌ای انتخاب‌ شوند كه‌ در این‌ مساله‌ راه‌ حل‌ پیدا نمایند، و اساساً با اظهارات‌ مدرس‌ و خطراتی كه‌ رسیده‌ موافقت‌ دارم‌. بهشتی كه‌ اجانب‌ به‌ما بدهند، نمیخواهیم‌. موافقت ‌حاصل‌ شد كه‌ وزرا را احضار نمایند. تنفس‌ شد. بعد وزرا آمدند. آقای ضیاءالملك‌ از وزرا توضیح‌ خواسته‌ و اظهار داشتند كه‌ من‌ موافق‌ با دولت‌ بوده‌ام‌. امیدوارم‌ طوری پیش‌ نیاید كه‌ من‌ هم‌ مخالف‌ باشم‌. خوب‌ است‌ وزرا توضیح‌ بدهند كه‌ آیا صحیح‌ است‌ كه‌ رئیس‌الوزرا به‌بوشهر برای ملاقات‌ شیخ‌ خواهند رفت‌؟ خوب‌ است‌ به‌ایشان‌ تلگراف‌ شود كه‌ به‌بوشهر نروند و به‌تهران‌ مراجعت‌ نمایند. مجلس‌ هم‌، چنین‌ تذكری به‌ایشان‌ بدهد. آقای وزیر مالیه‌ این‌ طور توضیح دادند كه‌ اخبار رویتر را نمی توانم‌ تصدیق‌ كنم‌، یا تكذیب‌ كنم‌. رئیس‌الوزرا از اول‌ در نظر داشتند كه‌ این‌ كار به‌طور مسالمت‌ ختم‌ شود و حركت‌ ایشان‌ به‌طور غیرمترقبه‌ بود و شب‌ قبل‌ از حركت‌ ما را احضار فرمودند كه‌ من‌ به‌اصفهان‌، كه‌ مركز عملیات‌ است‌ و شاید بالاترها هم‌، بروم‌ و تا این‌ كار را خاتمه‌ ندهم‌ مراجعت‌ نخواهم‌ كرد. انگلیسیها هم‌، در این‌ مدت‌ اقداماتی نزد رئیس‌الوزرا و وزیر خارجه‌ مینمودند كه‌ كار به‌اصلاح‌ خاتمه‌ یابد. بعد از حركت‌ رئیس‌الوزرا هم‌ نمایندة‌ دولت‌ انگلیس‌ همین‌ مذاكرات‌ را تعقیب‌ مینمودند، و در این‌ زمینه‌ توضیحات‌ دادند. بعد از آن‌، شاهزاده‌ سلیمان میرزا اظهار داشتند مجلس‌ در هر دوره‌ نسبت‌ به‌حفظ‌ استقلال‌ مملكت‌ امتحانات‌ خود را داده‌ است‌:
دورة‌ اول‌ مقاومت‌ با محمدعلیمیرزا.
دورة‌ دوم‌ با قشون‌ ارتجاع‌، و مقاومت‌ در مقابل‌ التیماتوم‌ روس‌.
دورة‌ سوم‌ موضوع‌ مهاجرت‌.
دورة‌ چهارم‌ قرارداد.
فعلاً هم‌ موضوعی است‌ كه‌ پیش‌ آمده‌، البته‌ در كلیات‌ و موقع‌ خطر، اختلاف‌ نظر و اختلاف‌ احزاب‌، نباید باشد ولی با مابقی اظهارات‌ آقای مدرس‌ مخالفم.‌ ، زیرا كه‌ فرمودند كه‌ رئیس‌الوزرا در وقت‌ حركت‌ با رفقای خودشان‌ مشورت‌ نفرموده‌اند. بلی، با آنها كه‌ مشورت‌ نكرده‌اند، با دیگران‌ هم‌ مشورت‌ نكرده‌اند، زیرا كه‌ محتاج‌ به‌مشورت‌ نبوده‌اند. در چه‌ مشورت‌ میكردند؟ مسألة‌ تلگرافات‌ شیخ‌خزعل‌ را آقای رئیس‌الوزرا در مجلس‌ خصوصی مطرح‌ كردند و به‌استثنای بعضی از آقایان‌ كه‌ حاضر نشدند، مابقی او را متمرّد تشخیص‌ دادند و تقاضای سركوبی او را از دولت‌ كردند. شخص‌ رئیس‌ دولت‌ هم‌ برای اجرای امر مجلس‌، در این‌ فصل‌ زمستان‌ كه‌ از هیچ‌ رئیس‌ دولتی دیده‌ نشده‌ است‌، به‌فرونت‌ تشریف‌ برده‌اند. ما عاشق‌ اشخاص‌ نیستیم‌، ما عاشق‌ اعمال‌ اشخاصیم‌، به‌خیر مملكت‌. برخلاف‌ آقای مدرس‌، رئیس‌الوزرا را درختی كه‌ اجنبی او را كاشته‌ باشد، نمیدانم‌. در مدت‌ چهارده‌ماه‌ونیم‌ كه‌ در كابینة‌ ایشان‌ عضویت‌ داشته‌ام‌، ایشان‌ را شخصی ثابت‌العقیده‌ و دارای استقامت‌ در مقابل‌ خارجه‌ دانسته‌ و میدانم‌. ولی به‌فرض‌ صحت‌ اظهارات‌ آقای مدرس‌، میدانید كه‌ اگر ایشان‌ قراردادی هم‌ برخلاف‌ مملكت‌ ببندند یا مذاكراتی نمایند، بدون‌ تصویب‌ مجلس‌ بلااثر خواهد بود. اما باید در نظر داشت‌ در وقتی كه‌ قشون‌ مشغول‌ اقدامات‌ است‌، اشخاص‌ سیاسی نباید مداخله‌ به‌تاكتیك‌ نظامی نمایند. وزرا به‌ما مطالبی نگفته‌اند، ولی ما آنچه‌ را كه‌ اطلاع‌ داریم‌، رئیس‌الوزرا، قوای آذربایجان‌ و قوای بروجرد را خواسته‌، و فوج‌ پهلوی را از تهران‌ امر به‌حركت‌ داده‌اند. مقدمات‌ محو خزعل‌ را به‌طریق‌ محاصره‌ فراهم‌ نموده‌اند. در این‌ موقع‌، این‌ صدایی كه‌ بلند میشود و به‌گوش‌ من‌ كه‌ كهنه‌كار مجلس‌ هستم‌، نامطبوع‌ است‌ و نمیتوانم‌ ساده‌ تلقی نمایم‌. رئیس‌الوزرا جز فداكاری و خدمت‌، كاری نكرده‌ و نخواهند كرد و این‌ صحبتهای امروز مثل‌ مذاكرات‌ مجلس‌ یونان‌ و احضار پدر اسكندر از ایران‌ بود، كه‌ شصت‌ سال‌ فتح‌ یونانیها را عقب‌ انداخت‌. در این‌ موقع‌، آقای رئیس‌الوزرا یگانه‌ كسی هستند كه‌ بیرق‌ ایرانیت‌ را بر دوش‌ گرفته‌اند. باید او را كاملاً تقویت‌ كرد و گفت‌ با مشت آهنین‌ خود، این‌ آخرین‌ سد را هم‌ بكوبید كه‌ اقتدار حكومت‌ مركزی برقرار و بیشتر از این‌، دست‌ شیخها را نبوسیم‌. پس‌ محتاج‌ به‌هیچ‌ اقدامی از طرف‌ مجلس‌ نیست‌. آقایان وزرا البته ‌احساسات‌ مجلس‌ را ابلاغ‌ خواهند فرمود.
وكلا نیز اظهار موافقت‌ نمودند. حاجی عزّالممالك‌ با اظهارات‌ شاهزاده‌ موافقت‌ نموده‌ و اظهار داشت‌ كه‌ اگر مخالفی هست‌ حرف‌ بزند. بعد، آقا شیخ‌ جلال‌ به‌نام‌ فراكسیون‌ قیام‌، نظریات‌ سلیمان‌ میرزا را تقویت‌ و دخالت‌ اجانب‌ را در امور داخله‌ تنقید نمود. ملك‌ الشعرا اظهارات‌ مدرس‌ را تقویت‌ و به‌یك‌ قسمت‌ از اظهارات‌ سلیمان‌ میرزا اعتراف‌ نمود. سردارمعظم‌ اظهار داشت‌ كه‌ رئیس‌الوزرا مطیع‌ مجلس‌ بوده‌ و احساسات‌ مجلس‌ را به‌معزّیالیه‌ ابلاغ‌ مینماییم‌. وقت‌ تشریف‌ بردن‌ اظهار فرمودند كه‌ «یا باید شیخ‌ را از بین‌ بردارم‌ و یا خودبرنگردم‌.»
از آنجایی كه‌ اكثریت‌ نمایندگان‌ به‌حقیقت‌ امر مطلع‌ بودند، نقشة‌ دربار و اقلیت‌ و چند نفر آژان‌ خارجی كه‌ به‌لباس‌ نمایندگی و مدیریت‌ جریده‌ درآمده‌اند، پیش‌ نرفت‌. بعضی از صلحا ثابت‌ كردند كه‌ اگر رئیس‌ دولت‌ به‌نفسه‌ خود را در آتش‌ میاندازد، اگر جمعی از قشون‌ ایران‌ تلف‌ میشود، اگر وزارت‌ خارجه‌ یادداشت‌ شدید انگلیس‌ را پس‌ میفرستد، تمام‌ اینها خواب‌ و دروغ‌ و خیال‌ نیست‌. همه‌ حقیقت‌ دارد و اسناد آن‌ در مقابل‌ چشم‌ است‌. كسی كه‌ میخواهد نفوذ انگلیس‌ و استقلال‌ شیخ‌ را بپذیرد، چرا جنگ‌ میكند؟ چرا لشكر به‌قلب‌ خوزستان‌ میكشد؟ چرا با انگلیس‌ در میافتد؟ چه‌ چیز او را مجبور به‌این‌ زحمات‌ میكرد؟ مگر دولتهای سابق‌ این‌ مملكت‌ برای موافقت‌ با خارجه‌ یا اطاعت‌ از امرای داخله‌ چه‌ میكردند؟
آیا غیر از این‌ بود كه‌ چشم‌ به‌هم‌ بگذارند و ساكت‌ بنشینند و مبلغی بابت‌ حق‌السكوت‌ بگیرند؟
پس‌ كسی كه‌ جداً وارد كار میشود و در چند سالة‌ خدمت‌ خود قدمی برخلاف‌ مصلحت‌ ایران‌ یا موافق‌ آمال‌ خارجیان‌ برنداشته‌، در این‌ سفر هم‌، بدیهی است‌ كه‌ جز صلاح‌ ملك‌ و ملت‌ قصدی ندارد. پس‌ نباید قشون‌ او را در این‌ وقت‌ متزلزل‌ كرد.»
این‌ بود كه‌ بودجه‌ با اكثریت‌ 77 رأی در مقابل‌ 14 رأی تصویب‌ گردید و مخالفین‌ در این ‌مرحله هم‌ مغلوب‌ شدند.
وقتی كه‌ به‌عاقبت‌ وخیم‌ این‌ دسایس‌ و جلوگیری از اعطای اعتبارات‌ فكر میكنم‌، یادم‌ میآید كه‌ از خسّت‌ و لئامت‌ فتحعلیشاه‌ كه‌ در جنگ‌ روس‌، پسرش‌ را كه‌ در اول‌ خوب‌ كار میكرد، بیپول‌، و قشون‌ را بیسلاح‌ و بیمعاش‌ گذاشت‌ و برخود هموار نكرد كه‌ دیناری از طلاهای انباشتة‌ خود خرج‌ كند. در نتیجه‌ آن‌ شكستها به‌ایران‌ رسید و آن‌ خسارتها وارد آمد. همه‌ را میخواست‌ به‌حرف‌ تمام‌ نماید. به‌خیالش‌ قشون‌ روس‌ را با تهدید میتوان‌ از میدان‌ برد. در این‌ مورد ذكر واقعة‌ ذیل‌ بیمزه‌ نیست‌:
روزی كه‌ خبر گذشتن‌ روس‌ از سرحد رسید، شاه‌ با لباس‌ غضب‌ و تاج‌ مكلل‌ به‌یاقوت‌ سرخ‌ بیرون‌ آمد. درباریان‌ تصور كردند بلای آسمانی بر دشمن‌ نازل‌ خواهد شد. شاه‌ فرمود:
«میگویند روسها قدم‌ به‌خاك‌ ایران‌ گذاشته‌اند. اگر قراولان‌ خاصه‌ را به‌مقابل‌ آنها بفرستیم‌ چه‌ میكنند؟»
حضار كه‌ حالشان‌ معلوم‌ بود، تعظیم‌ كردند و گفتند:
«قربانت‌ شویم‌ تا مسكو عقب‌ خواهند نشست‌.»
شاه‌ دستی به‌ریش‌ بلند كشیده‌ و گفت‌:
«اگر خود ما به‌میدان‌ برویم‌ چه‌ خواهند كرد؟»
همه‌ ساكت‌ شدند. اما به‌همین‌ اكتفا نمود و گمان‌ كرد دیگر روسها به‌خواب‌ نمیروند و ایران‌ را تخلیه‌ خواهند كرد!
از گزارشات‌ تهران‌ و همچنین‌ از روی تلگرافات‌ ذیل‌، تحریكات‌ و تحریصات‌ خارجی و ساده‌لوحی وكلای مجلس‌ و خیانت‌ بعضی از نمایندگان‌ تا اندازه‌ای روشن‌ میشود:

حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای رئیس‌الوزرا دامت‌ عظمته‌
«یادداشتی را كه‌ دیروز به‌عرض‌ رسانید، همان‌ دیروز آقای وزیر خارجه‌ برای شارژدافر انگلیس‌ قرائت‌ كرده‌، به‌او دادند. پذیرفت‌. انشاءالله‌ به‌همت‌ اقبال‌ حضرت‌ اشرف‌، خطر بزرگی از استقلال‌ ایران‌ گذشته‌ است‌. بیسیم‌ مسكو دیروز راجع‌ به‌یادداشتهای انگلیس‌ و مدلول‌ آن‌ خبری منتشر كرده‌ بود. آقایان‌ وكلا باز به‌جنب‌وجوش‌ افتادند. وزرا را به‌مجلس‌ خصوصی خواستند. رفتیم‌ و اطمینان‌ لازم‌ دادیم‌ و چون‌ دیدیم‌ میخواهند به‌مطلب‌ دنباله‌ بدهند و حرفهایی كه‌ برای اصل‌ موضوع‌ مضرّ است‌ بزنند، مطلب‌ را كوتاه‌ كرده‌ بیرون‌ آمدیم‌. بعضی از وكلا پشت‌ سر ما خیلی اظهار حرارت‌ كردند و نمیدانیم‌ دیگر چه‌ میخواهند بكنند.»
ذكاءالملك‌

جواب‌
جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای ذكاءالملك‌ وزیر مالیه‌ دام‌ اقباله‌
«از مفاد تلگراف‌ اخیری كه‌ به‌وسیلة‌ اركان‌ حرب‌ كل‌ قشون‌ مخابره‌ نموده‌ بودید، مستحضر گردیدم‌. لازم‌ است‌ فوراً اقداماتی را كه‌ وكلا در نظر دارند، به‌من‌ اطلاع‌ دهید تا اگر فیالحقیقة‌ عملیات‌ آنها موجب‌ اختلال‌ نظم‌ و آسایش‌ عمومی و استقلال‌ مملكت‌ باشد، از طرف‌ من‌ فكری در جلوگیری بشود.»
وزیر جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا
13 قوس‌ نمرة‌ 4217
حكومت‌نظامی تهران‌ و توابع‌
«دو طغرا رمز نمرة‌ 28 و 298 را راجع‌ به‌جریان‌ مذاكرات‌ مجلس‌ ملاحظه‌ كرده‌ و از مفهوم‌ آن‌ مطلع‌ شدم‌. این‌ نكته‌ به‌نظر كاملاً طبیعی است‌ كه‌ امید مخالفین‌ فقط‌ به‌وقعة‌ خوزستان‌ بود و در این‌ موقعی كه‌ امورات‌ این‌جا تصفیه‌ شده‌ آنها عصبانی گردیده‌، ممكن‌ است‌، بر شدت‌ عمل‌ خود بیفزایند. همین‌طور كه‌ مراقب‌ بوده‌اید باز هم‌ مواظبت‌ كامل‌ به‌عمل‌ بیاورید، و اگر دیدید دارند رشته‌ را به‌جای باریك‌ میكشند، اطلاع‌ بدهید تا تكلیفی كه‌ مقتضی است‌، معین‌ نمایم‌.»
رئیس‌الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا
نمرة‌ 6949

مقام‌ منیع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌، رئیس‌ الوزرا و وزیر جنگ‌ دامت‌ عظمته‌
«محترماً معروض‌ میدارد:
جلسة‌ دهم‌ قوس‌ مجلس‌، قبل‌ از ظهر بعد از ختم‌ جلسة‌ علنی، بر حسب‌ پیشنهاد مدرس‌ جلسة‌ خصوصی منعقد، و از طرف‌ اقلیت‌ پیشنهاد شد كه‌ آقای وزرا به‌مجلس‌ بیایند و وضعیّات‌ حاضره‌ را در جلسة‌ خصوصی توضیح‌ دهند كه‌ مجلس‌ بیاطلاع‌ نباشد. این‌پیشنهاد تصویب‌ شد و از طرف‌ رئیس‌، به‌آقای ذكاءالملك‌ اطلاع‌ داده‌ شد كه‌ عصر به‌معیت‌ وزرا در مجلس‌ حاضر شوند. عصر وزرا و وكلا حاضر شده‌، چون‌ وزیر مالیه‌ تقاضا كرده‌ بود به‌فوریت‌ بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ تصویب‌ شود، جلسة‌ علنی تشكیل‌ شده‌، آقای سهام‌السلطان‌ به‌جای رئیس‌، جلسه‌ را مفتوح‌ و پس‌ از تصویب‌ بودجه‌ و مخالفت‌ شدید مدرس‌، جلسه‌ خصوصی گردید. مدرس‌ تعرض‌ نمود كه‌ چرا در این‌ موقعی كه‌ یادداشت‌ مصممّی از طرف‌ انگلیسیها به‌دولت‌ داده‌ شده‌، دولت‌ به‌مجلس‌ مراجعه‌ نكرده‌ یا اقلاً به‌كمیسیون‌ خارجه‌ اطلاع‌ میداد. خودسرانه‌ چرا یادداشت‌ را رد كرده‌اند؟ اگر یك‌ عواقب‌ وخیمی ایجاد شود، كه‌ قطع‌ دارم‌ خواهد شد، مسوؤلیت‌ به‌عهدة‌ كیست‌؟ دولت‌ میتواند استعفا بدهد، ولی مجلس‌ نمیتواند استعفا دهد، و باید تا آخرین‌ قدم‌ در مقابل‌ بایستد. از طرف‌ دولت‌، ذكاءالملك‌ و سردار معظم‌ دفاع‌ كردند كه‌ دولت‌ در بدو امر كه‌ داخل‌ اقدام‌ راجع‌ به‌خوزستان‌ شد، پیش‌بینی كامل‌ نموده‌ با مطالعات‌ دقیقه‌ داخل‌ در اقدام‌ شد. با مقامات‌ خارجه‌ هم‌ به‌قدری كه‌ لازم‌ بوده‌ است‌، مذاكرات‌ شده‌، ولی دراین‌ اواخر یك‌ سوءتفاهمی حاصل‌ شده‌ بود كه‌ بالاخره‌ منجر به‌یادداشت‌ از طرف‌ انگلیسیها گردید، ولی چون‌ دولت‌ قبلاً پیش‌بینیهای لازمه‌ را نموده‌ بود، به‌فوریت‌، رفع‌ سوءتفاهم‌ را كرده‌ و تقریباً با رضایت‌ و اطمینان‌ كامل‌ انگلیسیها، یادداشت‌ مسترد شده‌است‌. به‌طور كلی هم‌، عماًقریب‌ قضیة‌ خوزستان‌ به‌بهترین‌ شكل‌ و ترتیب‌ خاتمه‌ خواهد یافت‌، و نتیجه‌ را هم‌ آقای رئیس‌الوزرا اطلاع‌ خواهند داد. مجدداً از طرف‌ زعیم‌ و ملك‌الشعرا و حائریزاده‌ اعتراض‌ شد. سیدیعقوب‌ جواب‌ داده‌ بود كه‌ در بدو امر خزعل‌ به‌مجلس‌ تلگراف‌ كرد. حضرت‌ اشرف‌ به‌مجلس‌ حاضر شد و ثابت‌ كرد كه‌ خزعل‌ متمرد شده‌، مجلس‌ هم‌ به‌دولت‌ اختیار داده‌ كه‌ او را دفع‌ یا مطیع‌ كند. در بین‌ عمل‌ لازم‌ نیست‌ كه‌ از دولت‌ سؤال‌ كنیم‌ و توضیح‌ بخواهیم‌ كه‌ حواس‌ دولت‌ مغشوش‌ بشود. باید تأمل‌ كرد و نتیجه‌ را از دولت‌ خواست‌. پس‌ از این‌ مذاكرات‌ میرزا هاشم‌ نسبت‌ به‌دولت‌ توهینی كرده‌، سید یعقوب‌ با او مشغول‌ زدوخورد شد. یك‌ مقداری میرزاهاشم‌ او را كتك‌ زده‌، سایرین‌ ممانعت‌ كردند. مدرس‌ و بعضی دیگر معترضّانه‌ از جلسه‌ خصوصی خارج‌ شدند، بنا شده‌ فردا آقایان‌ وزرا قبل‌ از ظهر در هیأت‌ رئیسة‌ مجلس‌ حاضر شده‌ و مستقیماً با بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌ عظمته‌ به‌وسیلة‌ تلگراف‌ مذاكراتی بكنند.»
حكومت‌ نظامی تهران‌ و توابع‌ - سرتیپ‌ مرتضی
خزعل‌

خزعل‌ بالاخره‌ از كشتی بیرون‌ آمد و در منزلی كه‌ برای او تهیه‌ دیده‌ بودند وارد شد. مراسله‌ای نوشته‌ بود كه‌ چون‌ در خود لیاقت‌ شرفیابی نمیبیند، یك‌ نفر از همراهان‌ محترم‌ خود را نزد او بفرستم‌.
من‌ هم‌ فرج‌الله‌خان‌ بهرامی (دبیر اعظم‌) را، كه‌ از بدو زمامداری با من‌ بوده‌ و در سفر و حضر همیشه‌ ملتزم‌ خدمت‌ و مرجع‌ حفظ‌ اسرار من‌ بوده‌، و در این‌ سفر پرخطر نیز عاشقانه‌ و داوطلبانه‌ با من‌ حركت‌ كرده‌ است‌، امر دادم‌ كه‌ برود و مطالب‌ شیخ‌ را اصغا كند.
این‌ شخص‌ از بس‌ تعدی كرده‌ است‌، حتی از اقوام‌ و اطرافیان‌ خود هم‌ ایمن‌ نیست‌. چه‌ در ایام‌ جنگ‌ و چه‌ در زمان‌ امن‌ و آسایش‌، اغلب‌ در میان‌ كشتی مانده‌ هیچ‌وقت‌ بدون‌ چند نفر مسلح‌ حركت‌ نمیكند.
در این‌ موقع‌، حوالی منزل‌ و حیاط‌ خانة‌ او پر از تفنگچی بود، و در اطاقی هم‌ كه‌ از دبیراعظم‌ پذیرایی میكرده‌ دو نفر مسلح‌ ایستاده‌ بودند.
شرح‌ مذاكرات‌ این‌ دو نفر در بدو امر بیمزه‌ نیست‌، و روحیات‌ هر دو را در تلو آن‌، میتوان‌ تشخیص‌ داد. پس‌ از اینكه‌ مشارالیه‌ ورود خود را به‌عمارت‌ خزعل‌ اعلام‌ میدارد، و او نیز تا وسط‌ عمارت‌ در بین‌ تفنگچیها از او استقبال‌ مینماید، وارد اطاق‌ میشوند. بلافاصله‌ به‌ترتیب‌ ذیل‌ بین‌ آنها صحبت‌ طرح‌ میشود:
خزعل‌ - من‌ خیلی متشكر و مسرورم‌ كه‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ شما را برای اصغای عرایض‌ من‌ مأمور فرموده‌اند. اگر چه‌ تا به‌حال‌ سعادت‌ ملاقات‌ شما را نداشته‌ام‌، ولی نظر به‌اینكه‌ سابقاً مراحم‌ حضرت‌ اشرف‌ را به‌من‌ ابلاغ‌ میكردید و مرا دعوت‌ به‌نوكری و صمیمیت‌ و صداقت‌ با ایشان‌ مینمودید، یقین‌ دارم‌ حالا هم‌ از مساعدت‌ با من‌ و شفاعت‌ من‌ صرفنظر نخواهید كرد. فعلاً با آنكه‌ شما را در اطاق‌ خود نشسته‌ میبینم‌ و میدانم‌ كه‌ اینجا هم‌ اهواز است‌، خواهش‌ دارم‌ قطعاً به‌من‌ اطلاع‌ بدهید كه‌ آیا حقیقتاً حضرت‌ اشرف‌ وارد اهواز شده‌اند و شخصاً این‌جا تشریف‌ دارند؟ شما با چه‌ جرئت‌ و با كدام‌ پیش‌بینی این‌طور بیباكانه‌ وارد اهواز شده‌اید؟ شهری كه‌ تمام مجهّز است‌، و اهالی آن‌ بر ضد شما مسلح‌ شده‌اند. من‌ نمیگویم‌ دوستان‌ و سواران‌ خود من‌، من‌ میگویم‌ اگر یكی از دشمنان‌ من‌ در ورود به‌این‌ شهر شما را هدف‌ گلوله‌ خود قرار میداد چه‌ میكردید و من‌ چه‌ میتوانستم‌ بكنم‌؟!
فیالحقیقه‌ نمیتوانم‌ باور بكنم‌ كه‌ حضرت‌ اشرف‌ شخصاً به‌اهواز آمده‌ باشند. اگرصحت‌ داشته‌ باشد، چنین‌ متهوّر جسوری در عالم‌ نیست‌.
دبیراعظم‌ - بر عكس‌ شما كه‌ به‌ملاقات‌ من‌ اظهار مسرت‌ مینمایید، اگر نه‌ اطاعت‌ مافوق‌ خود را واجب‌ و لازم‌ میدانستم‌، من‌ هرگز به‌ملاقات‌ شما قدمی برنمیداشتم‌، حالا هم‌ درضمن‌ اطاعت‌ امر، فوق‌العاده‌ متأسفّم‌كه‌ به‌منزل‌ كسی ورود مینمایم‌ كه‌ مظهر خیانت‌ به‌وطن‌ و آلت‌ تخریب‌ ایران‌ و ایران‌پرستی است‌. صحیح‌ است‌ كه‌ یكی دو مرتبه‌ از تهران‌ كتباً واسطه‌ تبلیغ‌ مراحم‌ بودم‌ و برای حفظ‌ ریاست‌ خانوادگی شما، رستگاری و بقای شما را در اطاعت‌ و صداقت‌ و خدمتگزاری تشخیص‌ دادم‌ و تذكر دادم‌ اما گمان‌ داشتم‌ كه‌ با یك‌ نفر ایرانی وطن‌خواه‌ در جواب‌ و سؤالم‌، نه‌ با یك‌ نفر مزدور اجنبی. شما حق ‌دارید كه‌ از ورود حضرت‌ اشرف‌ به‌اهواز اظهار تعجب‌ نمایید. اما خیلی دیر ملتفت شده‌اید، كه‌ شجاعت‌ سرپرست‌ امروزة‌ ایران‌ در عالم‌ نظیر ندارد. اگر شما عنصر باهوشی بودید، خیلی زودتر از این‌، در سواحل‌ بحر خزر (دریای مازندران‌) و وسط‌ قلعة‌ چهریق‌ و قلب‌ لرستان‌ و مغان‌ باید این‌ تهوّر را تشخیص‌ داده‌ باشید.
اما اینكه‌ اظهار نگرانی میكنید كه‌ اگر دوستان‌ یا دشمنان‌ شما در ورود به‌اهواز ما را هدف‌ گلوله‌ قرار میدادند، چه‌ میكردیم‌، لازم‌ شد واضحتر خاطر شما را سابقه‌ بدهم‌ كه‌ اطلاق‌ لفظ‌ عام‌ «ما» در موضوع‌ ورود به‌اهواز معنی ندارد. این‌ فقط‌ حضرت‌ اشرف‌ و پیشخدمت‌ شخصی ایشان‌ بوده‌ است‌ كه‌ بدواً وارد اهواز شده‌اند. سایر همراهان‌ و ملتزمین‌، كه‌ عدة‌ آنها زیادتر از بیست‌ نفر نیست‌، تمام‌ به‌واسطه‌ بدی راه‌ و خرابی اتومبیل‌ عقب‌ مانده‌ و اتفاقاً خود من‌ از اشخاصی هستم‌ كه‌ اتومبیل‌ خراب‌ شدة‌ خود را در وسط‌ بیابان‌ گذارده‌، و با اتومبیل‌ یك‌ نفر از هوادارانتان‌ دو ساعت‌ از شب‌ گذشته‌ وارد اهواز شده‌ام‌، و بالاخره‌ آن‌ كسی كه‌ بدواً به‌شهر مجهز و مسلّح‌ شما ورود نموده‌ است‌ فقط ‌سرپرست‌ كنونی مملكت‌ است‌ و بس‌.
اینكه‌ میگوئید، اگر از طرف‌ دوستان‌ یا دشمنان‌ شما گلوله‌ای به‌طرف‌ ما انداخته‌ میشد، خلاف‌ ترقب‌ شما واقع‌ میگردید، از این‌ بیان‌ این‌طور احساس‌ میكنم‌ كه‌ شما از موجودیت و هویت‌ خود اطلاع‌ كامل‌ ندارید، كه‌ این‌طور اظهار نگرانی مینمایید. تصور میكنم‌، كه‌ اگر شما از معتقدات‌ ما اطلاع‌ و وقوف‌ كامل‌ داشتید تصدیق‌ میكردید كه‌ این‌ نگرانی شما دربارة‌ ما اصلاً مفهوم‌ خارجی ندارد. زیرا ما اساساً به‌موجودیت‌ شما معتقداتی نداریم‌ كه‌ ورود به‌اهواز و غیره‌ موجبات‌ توهّمی را در ما ایجاد نماید. دلیل‌ اقوای آن‌ هم‌ همین‌ ورود حضرت‌ اشرف‌ است‌ به‌اهواز با یك‌ نفر پیشخدمت‌. حقیقتاً شما تصور میكنید، كه‌ اگر سرپرست‌ مملكت‌ مختصر معتقداتی به‌هویت‌ شما داشت‌، آیا ممكن‌ بود كه‌ یکه و تنها وارد شود در یك‌ شهری كه‌ به‌قول‌ شما تمام‌ مجهز و مسلّح ‌هستند؟ من‌ هم‌ میبینم‌ كه‌ اهواز مجهز و مسلّح‌ است‌ و میبینم‌ كه‌ شما در وسط‌ گلوله‌ و تفنگ‌ جا گرفته‌اید. وسط‌ همینها، كه‌ روبه‌رو و بالای سر من‌ ایستاده‌ و با چشم‌ خیره‌ دارند مرا تماشا میكنند. اما اقرار كنید كه‌ در این‌ دستهای مرتعش‌، لیاقت‌ آن‌ دیده‌ نمیشود كه‌ بتوانند یا از راه‌ دوستی و یا از طریق‌ دشمنی با شما، ما را هدف‌ قرار دهند، والا اگر غیر از این‌ بود ما هم‌ مثل‌ زمامداران‌ سابق‌ مملكت‌ به‌تفرج‌ باغهای تهران‌ پرداخته‌ و این‌ طور بیباكانه‌ وارد دریا و خشكی نمیشدیم‌. به‌اضافه‌، چنانچه‌ مایل‌ باشید ممكن‌ است‌ من‌الساعه‌ یك‌ حقیقتی را به‌شما ثابت‌ نمایم‌ و بر شما مدلّل‌ نمایم‌ كه‌ هیچ‌یك‌ از این‌ سواره‌ و پیاده‌ كه‌ فعلاً اطراف‌ شما ایستاده‌اند، دوست‌ شما و مطیع‌ فرمان‌ شما نیستند. اینها از پول‌ شما ارتزاق‌ میكنند، اما در موقع‌ خود از هرحكمی كه‌ به‌آنها درباره‌ شما بشود روگردان‌ نخواهند بود. آیا الساعه‌ میل‌ امتحان‌ این‌ عقیده‌ را دارید؟
خزعل‌ - خیر، من‌ خوب‌ اوضاع‌ را مطالعه‌ كرده‌ و سنجیده‌ام‌ و تردیدی ندارم‌ كه‌ حضرت‌اشرف‌، سلطان‌ مملكت‌ است‌. دیگر شكی برایم‌ باقی نمانده‌ كه‌ با چنین‌ تهوّر و جسارت‌، به‌ هر مقام‌ و منزلتی میتوان‌ رسید. پس‌ دوستانه‌ از شما تقاضایی دارم‌ و جداً انجام‌ آن‌ را خواستارم‌.
برای سلطان‌ مملكت‌، همیشه‌ باید معتقد به‌ولیعهدی بودكه‌ با اخلاقیات‌ مملكت‌ آشنایی و ارتباط‌ تام‌ داشته‌ باشد.
سردار اجل‌، پسر بزرگ‌ من‌، دختری دارد فوق‌العاده‌ خوشگل‌. شما واسطه‌ شوید تا حضرت‌ اشرف‌ او را عقد كنند و قول‌ بدهند كه‌ پسر آنها ولیعهد ایران‌ باشد. اگر این‌ وصلت‌ صورت‌ گرفت‌، ما هم‌ البته‌ جان‌ و مال‌ خود را در راه‌ تثبیت‌ این‌ مقام‌ بذل‌ خواهیم‌ كرد و وسائل‌ آن‌ را فراهم‌ مینماییم‌.
دبیر اعظم‌ - این‌ طرز پیشنهادها برای سلاطین‌ قاجار خوب‌ است‌، و شایسته‌ مردی است‌كه‌ تربیت‌ آنها هم‌ در دودمان‌ آل‌قاجار شده‌ باشد، نه‌ برای عنصری كه‌ تمام‌ اوقات‌ خود را در صحنة‌ جنگ‌ گذرانیده‌ است‌. به‌علاوه‌ حامل‌ این‌ پیشنهاد هم‌ باید كسی باشد كه‌ متخلّق‌ باشد باخلاق‌ دربار پوسیدة‌ قجر.
شما باید به‌طور قطع‌ و یقین‌ بدانید كه‌ سلطان‌ مملكت‌ و ولیعهد مملكت‌، سرپرست‌ ایران‌ و همه‌چیز این‌ سرزمین‌، همین‌ شمشیری است‌ كه‌ بالای فرق‌ شما نگاه‌ داشته‌ شده‌!
بهتر آنست‌ به‌این‌ پیشنهادات‌ سخیف‌ بیمغز خودتان‌ خاتمه‌ بدهید و اگر مطلبی داریدكه‌ قابل‌ نقل‌ و عرض‌ باشد، بیان‌ كنید كه‌ تا من‌ هم‌ بتوانم‌ مفتخرانه‌ حامل‌ آن‌ بشوم‌.
اما چون‌ میبینم‌ كه‌ فعلاً در مقام‌ مشورت‌ با من‌ هستید و صلاح‌ خود را از من‌ میجویید، محض‌ اینكه‌ به‌وجدان‌ خودم‌ در مشورت‌ خیانت‌ نكرده‌ باشم‌، به‌شما نصیحت‌ میكنم‌ كه‌ قبل‌ از ورود به‌هر مذاكره‌ و دخول‌ در هر مرحله‌، لازم‌ است‌ فوراً تلگرافی به‌مجلس‌ شورای ملی مخابره‌ كنید و انقیاد و اطاعت‌ خود را نسبت‌ به‌ما اظهار و از كردار نامعقولانة‌ خود ابراز ندامت‌ نمایید، تا پس‌ از آن‌ من‌ بتوانم‌ اگر مطلبی داشته‌ باشید، با پیشانی بلند به‌پیشگاه‌ سرپرست‌ مملكت‌ معروض‌ دارم‌.
خزعل‌ - مثلاً بگویید چه‌ بنویسم‌؟ آنچه‌ باید تلگراف‌ كنم‌ شما عملاً حقیقت‌ آنرا واضح‌ كرده‌اید.
دبیراعظم‌- خیلی صریح‌ و ساده‌. دو كلمه‌، تلگراف‌ كنید: «نفهمیدم‌! – خزعل‌.» همین‌ قدركافیست‌.
خزعل‌ - تصور نمیكنید كه‌ خیلی درشت‌ با من‌ حرف‌ میزنید؟
دبیر اعظم‌ - شنیده‌اید كه‌ در روی تپة‌ تركمانچای، نمایندة‌ ایران‌ به‌مأمور روسیه‌ چه‌گفت‌ و او چه‌ جواب‌ داد؟
خزعل‌ - لاوالله‌.
دبیر اعظم‌ - نمایندة‌ ایران‌ گفت‌ «این‌ مادّه‌، كه‌ امضای آن‌ را به‌من‌ تحمیل‌ میكنید به‌كلی بیانصافانه‌ و زور صرف‌ است‌.» مأمور روسیه‌ جواب‌ داد «اگر نمیخواستیم‌ زور بگوییم‌ در این‌ نقطه‌ چه‌ كار داشتیم‌؟»
این‌ راه‌ دور و این‌ مصارف‌ گزاف‌ و این‌ خطرهای بزرگ‌ را تحمل‌ كرده‌ایم‌، كه‌ امروز یك‌ حقیقت‌ ثابتی را به‌شما بگوییم‌ و در برابر چشم‌ شما كه‌ در صحرای خوزستان‌ پیچیده‌ شده‌اید، و از هیچ‌ جای عالم‌ اطلاع‌ ندارید حقایق‌ امور را عریان‌ تجلی بدهیم‌ و به‌شما بفهمانیم‌ كه‌ خیال‌، غیر از حقیقت‌ واقع‌ است‌.
حقیقتاً جناب‌ شیخ‌! آیا برای شخصی مثل‌ شما كه‌ دعوی سرحدداری و ریاست‌ قبیله‌ میكنید و به‌تمام‌ معنی خود را «شیخ‌» میخوانید، قبیح‌ نیست‌ كه‌ ملعبه‌ و مسخره‌ چند نفر معلوم‌الحال‌ از قبیل‌ شكرالله‌خان‌ قوام‌الدوله‌ و سیدحسن‌ مدرس‌ و غیره‌ بشوید كه‌ افكار آنهـا آشكار، و تنگی منظر عقلی آنها
پدیدار است‌؟
آیا اندیشه‌ نكردید كه‌ با تقدیم‌ چند هزار تومان‌ به‌شاه‌ و ریختن‌ مقداری لیره‌ در دست‌ مردمانی بی ثبات‌ و بی مسلك‌ نمیتوان‌ اساس‌ مملكتی را تغییر داد، و شمشیر توانایی را كه‌ در بالای آن‌ نگاهداشته‌ شده‌ است‌ فرود آورد و در هم‌ شكست‌؟
هنوزخیال‌ میكردید با رئیس‌الوزراهای سابق‌ كه‌ در چهاردیوار تهران‌ منجمده‌ شده‌اند طرف‌ هستید؟
من‌ مسبوقم‌ كه‌ شكرالله‌خان‌ صدری قوام‌الدوله‌، چندی در خوزستان‌ حكومت‌ داشت‌ و میدانم‌ كه‌ شما با او خصوصیت‌ تام‌ و تمام‌ دارید، و همة‌ مردم‌ میگویند كه‌ مفاسد شرم‌آگین‌ سیدمدرس‌ و اقلیت‌ مجلس‌ و دربار ننگ‌آلود شاه‌، از طریق‌ شكرالله‌خان‌صدری و سیدحسین‌خان‌ زعیم‌، به‌شما تلقین‌ میشود و پول‌ شما هم‌ از طریق‌ آنها به‌مصرف‌ خائنین‌ مملكت‌ ایثار میگردد. آیا همان‌ طوری كه‌ مردم‌ تهران‌، شكرالله‌ خان‌ را از بدو صباوت‌ به‌معروفیت‌ تام‌ میشناسد، شما هم‌ او را میشناسید یا خیر؟ اگر نمیشناسید چگونه‌ یك‌ عنصری محرم‌ اسرار شما میشود كه‌ از وضعیت‌ سوابق‌ او اطلاع‌ و سابقه‌ ندارید؟ و اگر میشناسید، باز چگونه‌ تكیة‌ خود را به‌یك‌ موجودی داده‌اید كه‌ سالهاست‌ هیچ‌ عرق‌ خجلتی پیشانی او را تر نكرده‌ است‌؟ در اینصورت‌، به‌عقیدة‌ من‌ همان‌ اسناد و نوشته‌هایی را كه‌ از طرف‌ اغوا كنندگان‌ و مفسده‌جویان‌ به‌شما رسیده‌ است‌، عیناً در دست‌ گرفته‌ و به‌حضور بروید و آن‌ اسناد را شفیع‌ اعمال‌ خود قرار بدهید تا همه‌ بدانند شما یك‌ عنصر ساده‌ لوح‌، اما بیگناهی بوده‌اید، و سوءاعمال‌ و نیات‌ دیگران‌ است‌ كه‌ از گریبان‌ شما سر به‌در آورده‌ است‌.
خزعل‌ - (در این‌ موقع‌ روی را در كف‌ دستهای خود پنهان‌ كرده‌ و گفته‌ بود) به‌قدركفایت‌ ریشة‌ مرا كنده‌، و قلب‌ مرا مجروح‌، و روی مرا سیاه‌ كرده‌اند. شما دیگر نمك‌ بر جراحت نپاشید. اما من‌ باور نمیكردم‌ كه‌ شما این‌ قدر تندخو باشید. بنظرم‌ با عفو و اغماضی كه‌ در وجود مقدس‌ حضرت‌ اشرف‌ سراغ‌ دارم‌، اگر بدواً خدمت‌ خودشان‌ میرسیدم‌، تا این‌ پایه‌ بیمهری، دربارة‌ من‌ روا نمیداشتند. در هرحال‌ از شما بیش‌ از یك‌خواهش‌ ندارم‌ و آن‌ استدعای تعیین‌ وقت‌ شرفیابی است‌.
دبیر اعظم‌ - «در حالتی كه‌ برخاسته‌ و بیرون‌ میآمد» استدعا خواهم‌ كرد.
این‌ بود عین‌ مذاكرات‌ آنها. اما تلگراف‌ خزعل‌ به‌مجلس‌، كه‌ دو روز بعد صورت‌ آن‌ از تهران‌ به‌ من‌ مخابره‌ شد، از این‌ قرار است‌:

از اهواز

تهران‌
ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شورای ملی شیدّاللّه‌ اركانه‌
«با یأس‌ كاملی كه‌ حاصل‌ شده‌ بود، و امیدواری كه‌ فعلاً به‌مراحم‌ بندگان‌ حضرت‌اشرف‌ اعظم‌ آقای رئیس‌الوزرا و فرماندة‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌ حاصل‌ گشته‌، مخصوصاً عفو و اغماضی كه‌ از پیشامدهای گذشته‌ فرمودند، حقیقتاً لازمه بزرگواری و سرپرستی را فرمودند. و بنده‌ قلباً از وقعاتی كه‌ به‌واسطة‌ فساد مفسده‌جویان‌ پیشامد كرده‌ بود، اظهار ندامت‌ و تأسف‌ مینمایم‌، و بر عهدة‌ تمام‌ خدمتگزاران‌ واقعی و ایرانیهای وطن‌ پرست‌ است‌ كه‌ قدر وجود حضرت‌ معظم‌له‌ را دانسته‌ و سرپرستی ایشان‌ را در تمام‌ مملكت‌ به‌جان‌ و دل‌ خریدار باشند. بنده‌ كه‌ اباً عن‌ جدّ، خدمتگزار به‌دولت‌ متبوعه‌ بوده‌ و تمام‌ مفاخرت‌ خود را در ایران‌پرستی و خدمت‌ به‌دولت‌ میدانم‌، از مراحم‌ معزیالیه‌ فوق‌العاده‌ شكرگزار، و خداوند جزا بدهد مفسدین‌ را كه‌ وسایل‌ فتنه‌ و فساد را در مملكت‌ فراهم‌ و اسباب‌ بدنامی اشخاص‌ خدمتگزار میشوند. مخصوصاً به‌عرض‌ نمایندگان‌ محترم‌ میرسانم‌ كه‌ مرحمت‌ و توجه‌ حضرت‌ اشرف‌ اسباب‌ افتخار بنده‌ را فراهم‌ كرده‌، و امیدوارم‌ تا زنده‌ام‌ در خدمتگزاری به‌شخص‌ شخیص‌ ایشان‌ غفلت‌ نورزم‌ و استظهار دارم ‌كه‌ مملكت‌ هم‌ به‌وجود مقدّس‌ حضرت‌ معظم‌الیه‌ متنعّم‌ شوند.»
خزعل‌


مواجهه‌ با خزعل‌

بالاخره‌ به‌خزعل‌ وقت‌ دادم، كه‌ فردا ساعت‌ ده‌ بیاید.
موقعی كه‌ در ایوان‌ جنوبی عمارت‌ قدم‌ میزدم‌، وارد شد. فوراً به‌پای من‌ افتاد و بوسیدن ‌گرفت‌. او را بلند كردم‌ و استمالت‌ نمودم‌.
سن‌ این‌ شخص‌ در حدود شصت‌وپنج‌، قیافه‌اش‌ تاریك‌ و چهره‌اش‌ پژمرده‌ و لبهایش‌ بارگرفته‌ و چشمانش‌ مایل‌ به‌زردی بود. آثار یك‌ نفس‌ پروردة‌ عیاش‌ و تنبلی را در لوح‌ چهرة‌ خود منعكس‌ داشت‌. اما در نطق‌ و مذاكره‌ و چاپلوسی خیلی طلیق‌ و زبردست‌ و ماهر بود. شعلة‌ الكل‌ و ضعفی كه‌ از افراط‌ در بعضی اعمال‌ ظهور میكند، در چینهای صورتش‌ خطوط‌ ترحم‌انگیزی رسم‌ كرده‌ بود.
اگر مال‌ و مكنت‌ قارونی و قدرت‌ مستمر فرمانروایی، این‌ ثمر را میبخشد، وای بر مال‌، و آه‌ از تنعم‌ و تعیّش‌!
نمیدانم‌ اشخاصی كه‌ نصف‌ ساعات‌ روز را به‌ ورزش‌ و اعمال‌ سپاهیگری و حركت‌ صرف‌ نمیكنند و خون‌ را با سرعتی مافوق‌ سرعت‌ الكل‌ در عروق‌ و شرایین‌ خود حركت‌ نمیبخشند، چرا زنده‌اند و برای چه‌ زنده‌اند؟
دو ساعت‌ ورزش‌ و سواری و مشقهای مختلف‌ بدنی برای این‌ شیخ‌ از جمع‌ یك‌ میلیون‌ دیگر مفیدتر است‌. انسان‌ قدر خود را اگر بداند، به‌تنش‌ بیشتر اهمیت‌ میدهد تا به‌هر چیزی دیگر كه‌ بعد از فنای تن‌، با افسردگی بدن‌، باری میشود بر دوش‌ روح‌!
خلاصه‌ از دیدن‌ این‌ روی و این‌ چشمی كه‌ در میان‌ عمامه‌ مصنوعی سبز، درخششی شبیه‌ به‌ نور دیدة‌ افعی افسرده‌ از سرما، بیرون‌ میفرستاد، كاملاً فهمیدم‌ كه‌ چرا ما اسیر یك‌ كشتی جنگی نشدیم‌؟ چرا در صحرای لنگیر به‌خاك‌ نیفتادیم‌، و چرا در اهواز هدف‌ گلوله‌ واقع‌ نگشتیم‌؟
سابقاً از عكس‌ او هم‌ این‌ عقاید را استنباط‌ كرده‌ بودم‌. حال‌، خودش‌ تأیید كرد و تصدیق‌ نمود كه‌ عكس‌ او عین‌ خودش‌ بوده‌ است‌ نه‌ عكس‌ خودش‌.
مذاكرات‌ او، اگر چه‌ مكرر بود و برهانش‌ ضعیف‌، اما روی این‌ اساس‌ جریان‌ داشت‌ كه‌ من‌ مردی پیر و مریضم‌ و قدرت‌ جسارت‌ نداشتم‌. مرا بر این‌ گماشتند و محرك‌ شدند. اكنون‌ پوزش‌ میطلبم‌ و عفو میخواهم‌. من‌بعد، نوكر صدیق‌ دولتم‌، و اقرار كرد كه‌ از حقایق‌ اوضاع‌ كور و كر، و جاهلانه‌ آلت‌ دست‌ مفسدین‌ بوده‌ است‌. اكنون‌ تأسّف‌ دارد كه‌ چرا تشخیص‌ نیك‌ از بد نداده‌ و احمقانه‌ به‌دام‌ وساوس‌ و دسایس‌ افتاده‌، اعتراف‌ كرد كه‌ اوضاع‌ دربار ایران‌ را غیر از این‌ میدانست‌ كه‌ اكنون‌ به‌رأیالعین‌ میبیند.
نظر به‌تلگرافهایی كه‌ از تهران‌ رسیده‌ بود، و نمیخواستم‌ جواب‌ آنها را معطل‌ گذارم‌، بیش‌ از این‌ مجالی برای اصغای او نداشتم‌ و گفتم‌:
«برو مطمئن‌ باش‌ كه‌ نه‌ طمع‌ به‌مال‌ و نه‌ قصدی به‌جان‌ و آبروی تو دارم‌. به‌هیچوجه‌ درصدد افنای تو نیستم‌. به‌یك‌ شرط‌ كه‌ من‌بعد خود را ایرانی بدانی و چشمت‌ به‌طرف‌ تهران‌ باشد نه‌ جای دیگر. زیرا كه‌ هر كس‌ به‌خارجه‌ تكیه‌ كند، ایرانی نیست‌ و كسی كه‌ از نعمت‌ ایران‌ برخوردار است‌، نمیتواند در باطن‌ دشمن‌ ایران‌ باشد و زنده‌ بماند. پس‌ اگر بعدها رویة‌ سابق‌ را ادامه‌ بدهی، تنها مجازات‌ تو اعدام‌ است‌. برو.»
بعد از خروج‌ از ایوان‌، خود را ملزم‌ دیده‌ بود كه‌ از رئیس‌ كابینه‌ هم‌ بازدیدی نماید. دبیراعظم‌ امتحاناً از او پرسیده‌ بود: «لباس‌ رئیس‌الوزرا چه‌ برشی داشت‌ و رنگ‌ و دوخت‌ آن‌ چگونه ‌بود؟ آیا قبای بلند در تن‌ داشت‌ یا لباس‌ كوتاه‌؟»
شیخ‌ از جواب‌ عاجز مانده‌ بود. معلوم‌ شد، طوری خود را باخته‌ كه‌ ملتفت‌ این‌ نكات‌ نگشته‌ است‌.
از این‌ سئوال‌ توجه‌ به‌یك‌ وقعة‌ تاریخی كردم‌ و آن‌ چنین‌ است‌:
چون‌ محمدشاه‌ هندی، پس‌ از مغلوبیت‌، به‌چادر نادرشاه‌ آمد، و بازگشت‌، مردم‌ از او پرسیدند «رنگ‌ لباس‌ فاتح‌ ایرانی چه‌ بود؟» شاه‌ هند از جواب‌ عاجز ماند. اكنون‌ دیدم‌ تاریخ‌، سربه‌سر تكرار است‌ و جز یك‌ سلسله‌ وقایعی محدود، بیش‌ نیست‌ كه‌ جریان روزگار آن‌ را در صور مختلفه‌ تجدید مینماید.
روز بعد، شیخ‌ تقاضا كرد اجازه‌ بدهم‌ مرتضیقلیخان‌ بختیاری را، كه‌ او هم‌ از اعضای كمیتة‌ قیام‌ بود، نزد من‌ بیاورد. به‌رئیس‌ كابینه‌، كه‌ واسطة‌ این‌ تقاضا قرار داده‌ بودند، گفتم‌ مرتضیقلیخان‌ را خودش‌ بپذیرد، دیگر حاجب‌ به‌ملاقات‌ من‌ نیست‌.
عجزوالحاح‌ خزعل‌ و استدعای دبیراعظم‌ عاقبت‌ مرا راضی به‌آمدن‌ او كرد.
مرتضیقلیخان‌ مردی است‌ قوی هیكل‌ و زرد چهره‌. تمام‌ علائم‌ بیفكری، عدم‌ فعالیت‌ و فقدان‌ انرژی در ناصیة‌ او خوانده‌ میشود. بدون‌ مقدمه‌ تبّری جست‌ كه‌ داخل‌ كمیته‌ نبوده‌ و خیانتی نكرده‌ و در این‌ پیشامدها كار مضرّی از او سر نزده‌ است‌. استدعا كرد مورد سخط‌ و مجازات‌ واقع‌ نشود.
من‌ پس‌ از مختصر توجهی به‌جبهه‌ و چهرة‌ او، مفهوم‌ قولش‌ را تصدیق‌ كردم‌ و گفتم‌ بر من ‌ثابت‌ است‌ كه‌ ترا بیجهت‌ داخل‌ كرده‌اند. برو آسوده‌ باش‌.
مشارالیه‌ مدتی از مفاسد اخلاق‌ و دزدی و بی سروپایی یوسف‌خان‌ امیر مجاهد بیان‌ كرد و گناه را به‌گردن‌ او بار نمود.
بعد از رخصت‌ انصراف‌، به‌خزعل‌ گفتم‌:
«من‌بعد اگر مطلبی دارید به‌حكومت‌نظامی خوزستان‌ مراجعه‌ كنید.»
شیخ‌ گفت‌:
«چون‌ كسالتم‌ شدت‌ كرده‌ و ضعف‌ پیری نیز مزید بر علت‌ شده‌ استدعا دارم‌ اجازه‌ فرمایید در اهواز بمانم‌ و یكی از پسرانم‌، در نقاطی كه‌ سركشی خواهید كرد، در خدمت‌ باشد.»
پذیرفتم‌. از آن‌ به‌بعد شب‌ و روز در كشتی بود و پسرش‌ با همراهان‌ موافقت‌ میكرد.
وصول تلگراف‌ خزعل‌ در مجلس‌، برای مزدوران‌ او، اثر بمب‌ كرده‌ بود. مثل‌ عمارتی كه‌ ستونش‌ را بكشند پریشان‌ و منقلب‌ شده‌ بودند. نمایندگان‌ آگاه‌ وطن‌پرست‌ با پیشانی بلند از دفاعهای خود و حمایت‌ دولت‌ و گذراندن‌ بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ مباهات‌ نموده‌، و تا اندازه‌ای معنی و نتیجه‌ كار و صمیمیت‌ نسبت‌ به‌وطن‌ را آموخته‌ بودند.


نمایندگان‌ خارجه‌

اعضای دوایر و روسای قبایل‌ و شیوخ‌ و تجار و كسبه‌ و علما و نمایندگان‌ خارجه‌ و غیره‌ به‌دیدن‌ آمدند.
قونسول‌ انگلیس‌ هم‌ وقت‌ ملاقات‌ خواست‌. پذیرفتم‌. آمد و در ضمن‌ تذكر داد كه‌ سرپرسی لرن وزیرمختار نیز با طیاره‌ به‌اهواز رسیده‌اند، و به‌دیدن‌ خواهند آمد.
بعد از رفتن‌ او، قونسول‌ روس‌ نیز از من‌ ملاقات‌ كرد و ابراز نهایت‌ مسرت‌ نمود. روس‌ها طبعاً و قلباً خوشوقت‌ بودند. جراید و بیسیم‌ آنها مرتباً اوضاع‌ این‌ صفحه‌ را تحت‌ دقت‌ و مطالعه‌ قرار داده‌ و با اضطراب‌، یا شوق‌، از خبر پیشرفت‌ سیاست‌ انگلیس‌ یا تقدّم‌ عملیات‌ قشون‌ ایران‌ استقبال‌ میكردند. خیال‌ مینمودند كه‌ این‌ شكست‌ سیاست‌ انگلیس‌، به‌نفع‌ پلیتیكی آنها تمام‌ خواهد شد و دولت‌ ایران‌ هرقدر با انگلیس‌ مخالفت‌ میكند قهراً به‌آنها نزدیك‌ میگردد. در حالتی كه‌ این‌ عقیده‌ بیاساس‌ و سطحی است‌. در نظر من‌ خارجی، خارجی است‌ و همسایه‌، همسایه‌. تا مشفق‌اند و بیطرف‌ و خیرخواه‌، دست‌ دوستی ما به‌جانب‌ آنها دراز است‌، و به‌محض‌ اینكه‌ در خانة‌ ما سنگ‌ بیندازند و آتش‌ بریزند، تیر تنفر ما به‌سوی آنها گشاده‌ خواهد بود.
چقدر اسباب‌ تأسف‌ است‌ كه‌ در میان‌ سیاسیون‌ مجرّب‌ این‌ دو دولت‌ همسایه‌، هنوز كسی پیدا نشده‌ است‌ كه‌ ایران‌ را از نقطة‌ نظر خود ایران‌ ببیند، نه‌ از لحاظ‌ دولت‌ دیگر. مثلاً پیشرفت‌ ایران‌ را به‌نفع‌ خود مملكت‌ داریوش‌ بشناسد و از این‌ پیش‌ آمدن‌ دولت‌ همسایه‌، از این‌ حیث‌ متغیر شود كه‌ در امور یك‌ ملّت‌ نجیب‌ مترقی دخالت‌ مینماید، نه‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ پیش‌ آمدن‌ آن‌ دولت‌، موجب‌ عقب‌نشینی خودش‌ خواهد بود!
چه‌ ضرر میبرد فلان‌ دولت‌، اگر ایران‌ قوی و آباد باشد و ایرانی به‌آسودگی در روی افتخارات‌ تاریخی خود زندگی كند؟
من‌ وقتی كه‌ به‌قلب‌ خود رجوع‌ میكنم‌، هیچ‌ حب‌ّ و بغضی نسبت‌ به‌این‌ دو همسایه‌ دیرین‌ ایران‌ احساس‌ نمیكنم‌. با چشم‌ صمیمیت‌ به‌طرفین‌ مینگرم‌. طبیعتاً دولت‌ من‌ هم‌ نسبت‌ به‌آنها صمیمی خواهد بود. امید است‌ با رویه‌ای كه‌ تاكنون‌ تعقیب‌ شده‌ كم‌ كم‌ نمایندگان‌ خارجه‌ را معتاد سازم‌ كه‌ مسائل‌ ایران‌ را از نظر خود ایران‌ ببینند، و جز به‌چشمی كه‌ به‌ملل‌ اروپا نگاه‌ میكنند، بر یك‌ ملت‌ قدیم‌ آسیایی ننگرند. تا حال‌ گمانم‌ میكنم‌ این‌ نقشه‌ خیلی پیشرفت‌ كرده‌ است‌ و من‌بعد هم‌ به‌كمال‌ خواهد پیوست‌.


سر پرسی لرن‌

چون‌ لازم‌ بود از نمایندگان‌ خارجه‌ بازدید بشود، مراسم‌ را انجام‌ دادم‌. از جمله‌ در منزل‌ قونسول‌ انگلیس‌، سرپرسی لرن‌ هم‌ ملاقات‌ شد. انتظار داشتم‌ كه‌ وزیر مختار با شدت‌ و سختی مذاكره‌ كند و چهرة‌ ناراضی نشان‌ بدهد، یا لااقل‌ از سرگذشت‌ جریانهای خوزستان‌ مبسوطاً مذاكره‌ نماید. اما مشارالیه‌ بدون‌ اینكه‌ اظهاری كرده‌، یا اشاره‌ به‌گزارش‌ این‌ ایام‌ بنماید، خانم‌ خود را به‌من‌ معرفی نمود، و از ورود من‌ به‌این‌ صفحه‌ ابراز مسرت‌ كرد. پس‌ از صرف‌ چای و شیرینی و كشیدن‌ سیگار موقعی كه‌ دید خیال‌ حركت‌ دارم‌ پرسید:
«در مورد خزعل‌ چه‌ نظر و خیالی دارید؟»
سپس‌ با بیان‌ ساده‌ و ملایمی گفت‌:
«خزعل‌ خبط‌ كرده‌ و تمام‌ راه‌ را به‌اشتباه‌ رفته‌، و اگر چه‌ قابل‌ هرگونه‌ سیاست‌ و مجازات‌ است‌، اما آیا ممكن‌ است‌ كه‌ از تقصیرش‌ صرفنظر كرده‌ او را ببخشید؟»
جواب‌ دادم‌:
«همان‌ موقع‌ كه‌ در دیلم‌ تلگراف‌ تسلیم‌ او رسید، و چنانكه‌ امر داده‌ بودم‌، عملاً به‌انقیاد و اطاعت‌ خود رفتار كرد، او را عفو نمودم‌ و در قول‌ خود ثابتم‌. من‌ راضی به‌ریختن‌ خون‌ احدی نیستم‌ ولو صاحب‌ خون‌، شخصی مثل‌ خزعل‌ باشد. میخواستم‌ ثابت‌ كنم‌ كه‌ رعیّت‌ ایران‌ است‌ و باید مطیع‌ باشد. همین‌ قدر كه‌ فهمید و دانست‌ كه‌ این‌ عقیده‌، اسباب‌ سعادت‌ اوست‌، دیگر نظری ندارم‌. برای من‌ دلپذیرتر است‌ كه‌ او را از پای دار خلاص‌كنم‌، تا امر به‌بالا كشیدن‌ بدهم‌.»
بعد از این‌ گفت‌ وگو بیرون‌ آمدم‌.


اقبال‌ و اراده‌

امروز صبح‌ در ایوان‌ جلو اطاق‌ قدم‌ میزدم‌. همراهان‌ ایستاده‌ بودند. صحبت‌ از ختم‌ غائله‌ و فتح‌ كامل‌ و انجام‌ كار به‌میان‌ آمد. عموماً اصرار داشتند كه‌ این‌ كامیابی را فرع‌ بخت‌ و اقبال‌ من‌ قرار بدهند. تنها رئیس‌ كابینه‌ منكر عقاید آنها بود و خودداری نكرد از اینكه‌ عقاید خود را صریحاً بگوید. پس‌ از آنكه‌ در حقیقت‌ شانس‌ و اقبال‌ مذاكراتی كرد، با دلایل‌ پسندیده‌ موضوع‌ آنها را تقریباً منتفی جلوه‌ داده‌ و تنها اراده‌ و جسارت‌ مرا در انجام‌ امور علت‌ غائی فتح‌ خوزستان‌ شمرد. این‌ عقیده‌ را از خود من‌ شنیده‌ بود كه‌ بدون‌ داشتن‌ یك‌ ارادة‌ قوی و تزلزل‌ ناپذیر، انتظار كامیابی از شانس‌ و اقبال‌ نباید داشت‌.
مثلاً در روز ورود به‌اهواز كه‌ قونسول‌ روس‌ با آن‌ اضطراب‌ آمد و ما را به‌خطر تهدید كرد، و امیرلشكر و سایر همراهان‌ بنای ضجّه‌ و بیقراری گذاردند، اگر به‌قوت‌ جسارت‌ و نیروی اراده‌ به‌شهر وارد نمیشدم‌، و یكه‌ و تنها در شهری كه‌ شش‌ ماه‌ است‌ بر ضد من‌ مسلّح‌ گشته‌ داخل‌ نمیگردیدم‌، آیا این‌ توفیق‌ و فیروزی دست‌ میداد؟ آیا ورود به‌اهواز فرع‌ اقبال‌ من‌ است‌ یا جسارت‌ من‌؟
مثلاً روزی كه‌ به‌دریا نشستم‌، و خبر غرق‌ قریب‌الوقوع‌ یا اسارت‌ كشتی را از منابع‌ موثقه‌ و مقامات‌ مطمئنه‌ راپرت‌ دادند، اگر ابراز جسارت‌ نكرده‌ و دل‌ به‌دریا نمیزدم‌ و تسلیم‌ مرگ‌ نمیشدم‌ و از عزم‌ خود باز میگشتم‌، آیا خوزستان‌ به‌دست‌ میآمد و نفوذ ایران‌ مجدداً در سواحل‌ كارون‌ و خلیج‌ فارس‌ استقرار مییافت‌؟
واقعاً امروز كه‌ كارها به‌كام‌ و افق‌ روشن‌ شده‌ است‌، از جسارت‌ خود راضی و خوشنودم‌ و در این‌ مملكت‌ خموده‌ و افسرده‌ و مسموم‌ چنین‌ موفقیتی را خارق‌العاده‌ میپندارم‌.
در هر حال‌، هر چند قطعاً نمیتوان‌ بخت‌ و اقبال‌ را كه‌ اساس‌ آن‌ بر اتفاق‌ و پیشامد است‌ انكار كرد، ولی در این‌ مورد به‌خصوص‌ تصور میكنم‌ ایران‌ باید خود را فقط‌ مرهون‌ ارادة‌ من‌ بداند و بس‌. اعتقاد به‌اقبال‌ و طالع‌ از ضعف‌ دربارها در این‌ موارد رسوخ‌ یافته‌ است‌. این‌ كلمات‌ نقلی است‌ كه‌ متملقین‌ و خوشامدگویان‌ در مجلس‌ شاه‌ و وزیر میپاشند و جز گمراه‌ كردن‌ زیركان‌ و سست‌ عنصر كردن‌ مستعدان‌ نتیجه‌ای از آنها گرفته‌ نمیشود. من‌ معتقدم‌ كه‌ اساس‌ زندگانی بر عزم و اراده‌ و جسارت‌ و شهامت‌ گذارده‌ شده‌، منتهی از راه‌ معقول‌ و با پیش‌بینی دقیق‌.
در همین‌ محاجّه‌ و گفت‌وگفتگوی بین رئیس‌ كابینه‌ و سایر همراهان‌، تصمیم‌ گرفتم‌ كه‌ متملقین‌ اطرافی خود را به‌چشم‌ حقارت‌ نگاه‌ كنم‌، و به‌وسائل‌ مختلفه‌ اصول‌ تملق‌ و چاپلوسی را كه‌ فرع‌ عدم‌ علم‌ و صنعت‌ و لیاقت‌ ذاتی و ضعف‌ نفس‌ است‌، بركنم‌. عزم‌ كردم‌ كه‌ دربار مملكت‌ را از وجود متملقین‌، كه‌ خطرناكترین‌ و گمراه‌ كننده‌ترین‌ عناصراند، پاك‌ سازم‌.
وقتی كه‌ در اردوها و در صفوف‌ نظام‌ بودم‌ و در زیر دست‌ مستشارهای خارجی كار میكردم‌، موقعی كه‌ طوفان‌ چاپلوسی در اطراف‌ آنان‌ جوشش‌ و غرش‌ داشت‌، من‌ مقاومت‌ كردم‌ و به‌واسطة‌ تهّور و جسارت‌ و صفای قلب‌ خود نه‌ تنها متملقین‌ را متوحش‌ ساخته‌ بودم‌، بلكه‌ خود مستشاران‌ و رؤسای قزاقخانه‌ را مرعوب‌ استقامت‌ فكر خود گردانیده‌ بودم‌. اكثر مردم‌ پیشرفت‌كار خود را در خوشامدگویی و مداهنه‌ میدانند. من‌ عملاً و حقیقتاً منافع‌ خویش‌ را در جسارت‌ و شهامت‌ و صراحت‌ اخلاق‌ و استقامت‌ فكر تشخیص‌ داده‌ام‌. یقین‌ دارم‌ بعدها نیز نتیجة‌ این‌ استواری رأی و راستی بیان‌ و اندیشه‌، نصیب‌ و عاید من‌ خواهد گشت‌.




جنگ‌ رامهرمز

دو شنبه‌ 16 قوس‌
شب‌ تلگرافی از سرتیپ‌ محمدحسین‌ میرزا فرماندة‌ اردوی اعزامی اصفهان‌ واصل‌ گردید. معلوم‌ شد در «تنگ‌ كله‌»، نزدیك‌ «سلطان‌ آباد»، امیر مجاهد را پس‌ از شش‌ ساعت‌ جنگ‌ شكست‌ داده‌ به‌طرف‌ رامهرمز رانده‌اند، و روز 15 قوس‌، اردو به‌رامهرمز وارد گردیده‌ است‌.
«سلطان‌آباد» واقع‌ است‌ در روی خط‌ بهبهان‌ و نزدیك‌ شعبة‌ رود جراحی و از آنجا به‌رامهرمز راه‌ دو جهت‌ دارد. بدواً، به‌امتداد مغرب‌ پیش‌ میرود و در شش‌فرسخی نزدیك‌ ملتقای دوشعبه‌ مهم‌ جراحی، «قلعه‌ شیخ‌»، به‌طرف‌ شمال‌ متمایل‌ شده‌ پس‌ از چند پیچ‌ و خم‌ به‌رامهرمز میرسد. این‌ قسمت‌ شمالی راه‌ نیز هشت‌ فرسنگ‌ مسافت‌ دارد.
تلگراف‌ سابق‌الذكر بدین‌ مضمون‌ است‌:

اهواز

مقام‌ امارت‌ جلیله‌ لشكر جنوب‌
«در تاریخ‌ 14 قوس‌ در اول‌ «تنگ‌ كله‌» یك‌فرسخ‌ و نیمی «سلطان‌آباد» كه‌ تنگ‌ مهمی است‌ برای جنگ‌ تدافعی، پیش‌ قراولهای سوار در ساعت‌ هفت‌ونیم‌ صبح‌ با دشمن‌ مصادف‌ و مشغول‌ زدوخورد گردیدند. كلیة‌ ارتفاعات‌ و جنگل‌ و دهات‌ در تصرف‌ سوار و پیادة‌ دشمن‌ بود. ستون‌ اول‌ قوای ما كه‌ مركب‌ بود از یك‌ گردان‌ از فوج‌ سلحشور، یك‌ گردان‌ از فوج‌ نادری، دو گروهان‌ مسلسل‌، یك‌ رسد كوهستانی و یك‌ گروهان‌ مهندس‌، شروع‌ به‌تعرض‌ نمودند. ستون‌ دوم‌ كه‌ بقیه‌ قوا را تشكیل‌ میداد در احتیاط‌ مانده‌ پس‌ از شش‌ ساعت‌ كه‌ دائماً قوای ما تعرض‌ میكرد، و سواره‌ و پیادة‌ دشمن‌ هم‌ استقامت‌ میكرد دشمن‌ مجبور به‌عقب‌نشینی گردید. كلیه‌ مواقع‌ و قراء اطراف‌ و جنگل‌ و قریه‌ سلطان‌آباد كه‌ مركز قوای دشمن‌ بود به‌تصرف‌ قوای ما درآمد. دشمن‌ با حال‌ بینظمی و با تلفات‌، هزیمت‌ اختیار نمود. توپخانه‌ و مسلسل‌ دشمن‌ در مقابل‌ توپخانه‌ و مسلسل‌های ما فقط‌ چند تیراندازی كرد و مجبور به‌خاموش‌ شدن‌ گردیدند. شب‌ را در سلطان‌آباد توقف‌ نموده‌، یوم‌ 15 قوس‌ وارد رامهرمز شدیم‌. دشمن‌ در بین‌ راه‌ ابداً توقف‌ ننمود، و از رامهرمز عبور كرد و به‌قرای اطراف‌ پراكنده‌ شد. صاحبمنصبان‌ و نظامیان‌ رشید اردو از هیچگونه‌ فداكاری مضایقه‌ ننموده‌، با كمال‌ تهوّر دشمن‌ را منكوب‌ و متواری نمودند. قوای دشمن‌ بالغ‌ بر هشتصد الی نهصد نفر بود. امیر مجاهد شخصاً سركردگی آنها را دارا بود و خوانین‌ بختیاری هم‌ كه‌ اسامی آنها ذیل‌ تلگراف‌ نمره‌ 87 عرض‌ شده‌ جزو قوای مشارالیه‌ بودند.»
رامهرمز مورخة‌ 15 قوس‌
فرماندة‌ قوای اعزامی اصفهان‌ - سرتیپ‌ محمدحسین‌ میرزا
نمر 89
اشرار پراكنده‌ شده‌، در دهات‌ اطراف‌ رامهرمز بنای قتل‌ و غارت‌ و اجرای نیات‌ و عادات‌ خود گذاشته‌ بودند. چند تلگراف‌ از كلانتران‌ و كدخدایان‌ آن‌ نواحی رسید كه‌ تظلّم‌ و دادخواهی كرده‌ بودند. جواب‌ دادم‌ خود را به‌پناه‌ اردو بكشند و اشرار را بیرون‌ بكنند.
به‌فرماندة‌ قوای رامهرمز هم‌ امر نمودم‌ در جانبداری اهالی و رعایت‌ حال‌ كلانتران‌ كمال‌ سعی را نموده‌، نگذارند به‌هیچ‌ كس‌ آسیبی برسد و بقایای متمردین‌ را كاملاً قلع‌ و قمع‌ نمایند.
خزعل‌ و مرتضیقلیخان‌ شدیداً متوحش‌ شدند كه‌ مبادا آتش‌ دیوانگی امیر مجاهد دامن‌ آن‌ها را بگیرد و من‌ در صدد تنبیه‌ آنها برآیم‌، و این‌ اوضاع‌ اخیر را از چشم‌ آنها ببینم‌. رئیس‌ كابینه‌ را برای رفع‌ سوءظن‌ نزد من‌ فرستادند و شفیع‌ قرار دادند. به‌آنها اطمینان‌ بخشیدم‌ كه‌ تا مستقیماً برخلاف‌ تسلیم‌ و انقیادی كه‌ اظهار كرده‌اند رفتاری از آنها سر نزند، در امان‌ خواهند بود. به‌علاوه‌ امیر مجاهد شخصی است‌ دیوانه‌ و بیمغز، البته‌ اعمال‌ او را نباید از همراهان‌ سابقش‌ مؤاخذه‌ نمود. راپرتی كه‌ بعد رسید مشروحاً قضیة‌ مصادمة‌ اردوی رامهرمز را شرح‌ داد. معلوم‌ كرد طرفین‌، مصاف‌ توپ‌ و توپخانه‌ داده‌ و تجهیزات‌ آنها از بهترین‌ اسلحة‌ سیستم‌ جدید بوده ‌است‌.
قوای انتظامی، استقامت‌ رشیدانه‌ به‌خرج‌ داد. با وجود مشقت‌ این‌ راه‌ خطیر كه‌ حقاً باید همه ‌را خسته‌ و ناتوان‌ ساخته‌ باشد، در حالت‌ و روحیة‌ آنها تزلزل‌ و فتوری راه‌ نیافته‌، طوری در مقابل‌ دشمن‌ استقامت‌ ورزیده‌ و غیورانه‌ مبادرت‌ به‌حملات‌ نمودند، كه‌ بختیاریها مجال‌ درنگ‌ در خود ندیده‌، هر دسته‌ از یك‌ طرف‌ متواری و راه‌ عبور قوای انتظامی را از هر طرف‌ باز گذاردند.
امیر مجاهد یكی از خوانین‌ بختیاری است‌، و همین‌ شخص‌ است‌ كه‌ پارسال‌ غفلهًٌ در گردنة‌ معروف‌ به‌«شلیل‌» (خاك‌ بختیاری)، به‌قوای نظامی اعزامی به‌خوزستان‌ هجوم‌ كرده‌، قریب‌ به‌هشتاد نفر از آنها را با كمال‌ بیغیرتی و عدم‌ رشادت‌ كشت‌.
این‌ شخص‌ در بین‌ خوانین‌ بختیاری از متمولین‌ درجة‌ اول‌ و شخصی است‌ فطرتاً دزد و لاابالی و مراتب‌ جنون‌ او نیز ضرب‌المثل‌ بختیاریهاست‌. با وجود تمول‌ زیاد، گدامنش‌ و پست‌فطرت‌ است‌، و در عضویت‌ كمیتة‌ قیام‌ نیز تمام‌ مهارت‌ و زبردستی خود را به‌كار برده‌ تا سوار و پیادة‌ خود را از پول‌ خزعل‌ تجهیز و آماده‌ نماید. میشنوم‌ در گرفتن‌ پول‌ از خزعل‌ گاهی طوری رویه‌ افراط‌ را پیموده‌ است‌ كه‌ باعث‌ رنجش‌ خاطر رفیق‌ خود شده‌، اگر پس‌ از ورود من‌ به‌این‌ صفحه‌ مفلجاء و مضطر نمیشدند، ممكن‌ بود كه‌ گزارشات‌ بین‌ آنها به‌مراحل‌ باریكتری امتداد یابد. این‌شخص‌ دارای علاقه‌ و املاك‌ وسیع‌ و نقدینه‌ گزاف‌ و تمول‌ فراوان‌ است‌. لیكن‌ عادتاً و فطرتاً طوری است‌ كه‌ هنوز توقف‌ در سر یك‌ گدوك‌ و گردنه‌ و سرقت‌ یك‌بار جو و یونجه‌ را ترجیح‌ میدهد بر عایداتی كه‌ شرافتمندانه‌ از مستغلات‌ خود دریافت‌ نماید.
معروف‌ است‌ كه‌ اگر در داخلة‌ بختیاری و در تمام‌ این‌ ایل‌ بزرگ‌ الاغ‌ و یا گوسفندی مفقود شود، صاحب‌ مال‌ بدون‌ مزاحمت‌ به‌اشخاص‌، یكسره‌ به‌منزل‌ همین‌ خان‌ رفته‌، گمگشتة‌ خود را از او استفسار مینماید، او هم‌ اتفاقاً از زیر چشمهای سفید و موهای سرخ‌ خود هنوز جواب‌ منفی به‌كسی نداده‌ است‌.
فوق‌العاده‌ مضحك‌ است‌ كه‌ چنین‌ شخصی وسیلة‌ انعقاد كمیتة‌ قیام‌ سعادت‌ گشته‌، و از پرتو این‌ اخلاق‌ و این‌ آزمایش‌ میخواهند جامعه‌ را به‌ترقی و تعالی و به‌سعادت‌ ابدی سوق‌ دهند.
با وجود این‌ احوال‌، من‌ درجة‌ حماقت‌ و بلاهت‌ و كج‌ سلیقگی خزعل‌ را از این‌ دزد معروف‌ بالاتر میدانم‌، كه‌ حاضر شده‌ است‌ پول‌ و نقدینة‌ خود را با دست‌ كسی به‌مصرف‌ برساند كه‌ اساساً هنر او در جامعة‌ ایران‌ فقط‌ و فقط‌ بیثباتی و رهزنی است‌.
امیر مجاهد، در نتیجة‌ همین‌ یك‌ جنگ‌، متواری شد. همراهانش‌ در كوهها و دهات‌ فراری ودر میان‌ اهالی ذوب‌ شدند. خود او از دهی به‌دهی گریزان‌ گشت‌. گفتند قصدش‌ ورود به‌خاك‌ بین‌النهرین‌ است‌.


حركت‌ به‌شوشتر

چون‌ در اهواز كاری باقی نبود، لازم‌ دانستم‌ كه‌ شهرهای مهم‌ خوزستان‌ را نیز ببینم‌ و اهالی را حساً آگاه‌ سازم‌ كه‌ مركزی جاذب‌ و قشونی منتقم‌ و عدلی شامل‌ و سرپرستی مراقب‌ دارند. فریب‌ اشرار نخورند و به‌دسایس‌ آنان‌ طوفان‌ خرابی را به‌مولد و منشاء خود جلب‌ نكنند. همیشه‌ به‌قوای دولت‌ مستظهر باشند و بدانند كه‌ جزء لایتجزّای ایران‌ هستند.
بدواً مایل‌ شدم‌ كه‌ به‌شوشتر بروم‌، نه‌ از این‌ حیث‌، كه‌ فقط‌ مهمترین‌ شهرهای خوزستان‌ شمالی است‌ و آثار قدیمة‌ حیرت‌افزا و لذت‌بخش‌ دارد، بلكه‌ از آن‌ روی كه‌ عده‌ای از نظامیان‌ رشید و وفادار در این‌ شهر مدتی محصور بوده‌اند، و با سختیهای محاصره‌ مقاومت‌ نموده‌ و شرافت‌ قشون‌ ایران‌ را حفظ‌ كرده‌اند. میخواستم‌ به‌این‌ عدة‌ قلیل‌ كه‌ از ساخلوی سابق‌ خوزستان‌ باقی مانده‌ و از وعده‌ و وعید خزعل‌ فریب‌ نخورده‌ و در قلعة‌ «سلاسل‌» خود را محفوظ‌ داشته‌ و با تمام‌ قوای خزعل‌ ایستادگی كرده‌ بودند، سركشی نموده‌، آنها را تبریك‌ بگویم‌ و پاداش‌ دهم‌.
از اهواز به‌شوشتر دو راه‌ است‌. یكی از آب‌ و یكی از خشكی. از طریق‌ اول‌ كه‌ در كشتی بخار یا شراعی برخلاف‌ مجرای رودخانه‌ باید طی شود قریب‌ 27 فرسنگ‌ مسافت‌ است‌، و راه‌ دوم‌ كه‌ از خشكی و در كنار رودخانه‌ سیر میكند و از پیچ‌ و خمهای بسیار رود كارون‌ احتراز میجوید قریب‌ 20 فرسنگ‌ است‌ و از هر حیث‌ ترجیح‌ دارد.
این‌ راه‌ تا «ویس‌» كه‌ قریب‌ چهارفرسخ‌ بالاتر از اهواز است‌، در امتداد لوله‌های نفت‌ سیر میكند. رود كارون‌ نیز، كه‌ هم‌ در «ویس‌» و هم‌ در اهواز با حواشی این‌ راه‌ مصادف‌ است‌، در فاصلة‌ میان‌ دو نقطة‌ مزبور چند بار حلقه‌های اژدهاآسای خود را تا نزدیكی جاده‌ میرساند.
این‌ لوله‌های قطور را كه‌ از كوهستان‌ مسجدسلیمان‌ تا آبادان‌ در كنار خلیج‌ فارس‌ كشیده‌ شده‌ است‌، یكی از شاهكارهای تمدن‌ باید محسوب‌ داشت‌. در واقع‌ این‌ لوله‌ها كه‌ به‌امتداد شط‌ كارون‌ سیر میكند و همیشه‌ نفت‌ در آن‌ جاری است‌، یك‌ رودخانة‌ كوچك‌ و مفیدی است‌ كه‌ با كارون‌ رقابت‌ و مسابقه‌ دارد. در «ویس‌» خط‌ فرعی لوله‌ منشعب‌ میشود و در مسافت‌ كمی به‌چشمه‌ای میرسد كه‌ گویا امروز متروك‌ است‌. لولة‌ اصلی از «ویس‌» تا بند «قیر» در كنار جاده‌ و به‌ امتداد كارون‌ كه‌ در این‌ فاصله‌ پیچ‌ و خمش‌ خیلی كم‌ است‌ تقریباً به‌خط‌ مستقیم‌ سیر مینماید. در نزدیكی بند «قیر» متدرجاً متمایل‌ به‌مشرق‌ شده‌ و به‌میدان‌ «نفتون‌» واصل‌ میگردد.
نظامیان‌ محصور

بعد از عبور از شهر یكسر به‌قلعة‌ «سلاسل‌» رفتیم‌، كه‌ نظامیان‌ در آنجا بودند. دكتر سلطان‌ سیداحمدخان‌ پیش‌ آمد و قضیة‌ محاصرة‌ خود و این‌ سیصد نفر را با بیانی مؤثر شرح‌ داد، و راپرت‌ ذیل‌ را كه‌ خلاصه‌ وقایع‌ است‌ به‌رئیس‌ كابینه‌ سپرد. عین‌ آن‌ را كه‌ جنبة‌ تاریخی دارد در اینجا درج‌ میكنیم‌:


راپرت‌
«در تاریخ‌ 23 سنبله‌ سنة‌ ماضیه‌ در تحت‌ ریاست‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ مویان‌ عده‌ای قریب‌ به‌سیصد نفر، حسب‌الامر حركت‌ نموده‌ و در تاریخ‌ 18 میزان‌ وارد شوشتر، حاكم‌نشین‌ و مركز خوزستان‌ شدیم‌.
سرهنگ‌ باقرخان‌ و سایر صاحبنمصبان‌ و افراد كاملاً شروع‌ به‌انجام‌ وظایف‌ مرجوعه‌ نموده‌ و همه‌ نوع‌ احترامات‌ و شوؤنات‌ نظامی و سیاست‌ دولت‌ را در آن‌ نقطه‌ حفظ‌ نموده‌، پس‌ از هشت‌ ماه‌ سرهنگ‌ سابق‌ قشونی رضاقلی خان‌، با درجة‌ یاوری از قسمت‌ غرب‌ به‌ریاست‌ امنیة‌ خوزستان‌ منصوب‌ و وارد گردید. از همان‌ بدو ورود بر عكس‌ رویه‌ سرهنگ‌ باقرخان‌، با كلیة‌ طرفداران‌ شیخ‌ خزعل‌ در دزفول‌ به‌اسم‌ «سیاست‌ امروزة‌ دولت‌»، بنای دوستی و رفت‌ و آمد را گذارده‌، و پس‌ از جزئی توقف‌ به‌توسط‌ قطب‌السادات‌ دزفولی نمایندة‌ خزعل‌ در دزفول‌، به‌شیخ‌ معرفی شد، و از آن‌ به‌بعد باخزعل‌ هم‌ بنای دوستی و رفت‌ و آمد را گذاشت‌.
خزعل‌ هم‌ نظر به‌عملیات‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ كه‌ كلیتاٌ برخلاف‌ آمال‌ مشارالیه‌ بود (مثلا ًخلع‌ سلاح‌ آدمهای او و تبعیدشان‌ از شوشتر)، شكایت‌ از سرهنگ‌ باقرخان‌، به‌رضاقلیخان‌ نمود و از او تقاضای دفع‌ ضدیت‌ و همراهی سرهنگ‌ باقرخان‌ با خود را كرد. سرهنگ‌ رضاقلیخان‌ در بدو ورود كاملاً با سرهنگ‌ باقرخان‌ طرح‌ دوستی انداخته‌ و با هم‌ مكاتبات‌ دوستانه‌ داشتند. پس‌ از آنكه‌ رضاقلیخان‌، پیغام‌ خزعل‌ و مقاصد دوستی خود را به‌سرهنگ‌ باقرخان‌ میگوید، مشارالیه‌ جواباً اشعار میدارد كه‌ من‌ در حدود وظایف‌ اداری و شرافت‌ مقام‌ و شغل‌ با خزعل‌ ضدیتی ندارم‌، و چون‌ دیده‌ و میبینم‌ كه‌ مشارالیه‌ برخلاف‌ مقاصد دولت‌ رفتار مینماید، تا بتوانم‌ جلوگیری نموده‌ و راپرت‌ میدهم‌. از آن‌ به‌بعد میان سرهنگهای مذكور نقاری دست‌ داده‌، و سرهنگ‌ رضاقلیخان‌ از همان‌ تاریخ‌ بنای بدرفتاری با سرهنگ‌ باقرخان‌ گذارده‌، از جمله‌ تمام‌ قضایای خوزستان‌ را كه‌ به‌ترتیب‌ آیین‌ خدمت‌ نظامی به‌امیرلشكر غرب راپرت‌ میداد و امیر لشكر غرب‌ هم‌ رجوع‌ به‌رضاقلیخان‌ میكرد، او كاملاً برخلاف‌ راپرت‌ میداد و ضمناً مراتب‌ امر و عملیات‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ را به‌شیخ‌ خزعل‌ اطلاع‌ میداد. بالاخره‌ در نتیجة‌ تلگرافی كه‌ دولت‌ در خصوص ضبط‌ اراضی كارون‌، توسط‌ ادارة‌ مالیه‌، به‌خزعل‌ مخابره‌ نمود، رضاقلیخان‌ مجدداً این‌ پیشامد را در نزد خزعل‌ از وجود سرهنگ‌ باقرخان‌ ناشی دانست‌، و خزعل‌ را وادار نمودكه‌ به‌دولت‌ بگوید كه‌ من‌ با عملیات‌ دولت‌ بهیچوجه‌ مخالف‌ نیستم‌، فقط‌ با شخص‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ طرفیت‌ و مخالفت‌ دارم‌.
در همین‌ موقع‌ ثقهٌ الملك‌، حكومت‌ خوزستان‌، به‌همراهی ارفع‌الممالك‌ نایب‌الحكومه كه‌ هر دو از طرفداران‌ وثوق‌الدوله‌ و كاملاً مخالف‌ و بر ضد كابینة‌ حضرت‌اشرف‌ سردارسپه‌ بودند، به‌اهواز وارد شدند. ثقهٌ الملك‌ پس‌ از اخذ دوهزار لیره‌ و معاون‌ او هزار لیره‌، كاملاً بر ضد سرهنگ‌ باقرخان‌ قیام‌ نموده‌ و درحقیقت‌ اساس‌ خیانت‌ و تمرد خزعل‌ در مقابل‌ اوامر دولت‌ و مخالفت‌ رضاقلیخان‌، نتیجة‌ ورود و تحریك‌ این‌ دو نفر بود. در هر صورت‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ عزل‌، و سرهنگ‌ رضاقلیخان‌ به‌ریاست‌ قوا منصوب‌، و روز بیستم‌ برج‌ سنبله‌ به‌شوشتر وارد و پس‌ از بازدید قشون‌ چنین‌ اظهارداشت‌:
«نظر به‌اینكه‌ سرهنگ‌ باقرخان‌ نتوانست‌ حفظ‌ سیاست‌ دولت‌ را در این‌ قسمت‌ بنماید به‌ مركز احضار و من‌ به‌ریاست‌ شما منصوب‌ گردیدم‌.»
بعد بلاواسطه‌ به‌طرف‌ اهواز حركت‌ و هنوز مراجعت‌ ننموده‌، در آنجا با خزعل‌مشغول‌ بعضی اقدامات‌ شد. عملیات‌ سرهنگ‌ رضاقلیخان‌ رفته‌ رفته‌ كاملاً مشهود گردیدكه‌ علناً بر ضد سیاست‌ دولت‌ بوده‌ و میباشد. بدین‌ واسطه‌ عموماً رأی دادیم‌ كه‌ برخلاف‌ احكام‌ مشارالیه‌ رفتار نموده‌ و علناً علم‌ مخالفت‌ برافرازیم‌. این‌ بود كه‌ قرار شد در تحت‌ ریاست‌ سلطان‌ حسین‌ آقاخان‌ عظیمی شروع‌ به‌تصرف‌ كلیة‌ شوشتر نموده‌، و طرفداران‌ خزعل‌ را نیز كه‌ در آنجا ضد دولت‌ تبلیغ‌ مینمودند، دستگیر نماییم‌. طرفداران‌ خزعل‌ از شوشتر فرار نموده‌ و به‌اهواز رفته‌ نزد رضاقلیخان‌ شكایت‌ نمودند. مشارالیه‌ هم‌ فوری سلطان‌حسین‌ آقا را به‌اهواز احضار نموده‌ كه‌ پس‌ از چند روز مراجعت‌ كرد. در مراجعت‌ اظهار داشت‌ كه‌ رضاقلیخان‌ مداركی به‌من‌ ارائه‌ داد كه‌ معلوم‌ است‌ عملیات‌ مشارالیه‌، بدون‌ اجازه‌ و اطلاع‌ دولت‌ نیست‌ و حكم‌ نمود كه‌ شوشتر و مواقع‌ متصرفه‌ را تخلیه‌ نماییم‌. بعد از چند روز دیگر، یعنی در روز 8 میزان‌، مجدداً سلطان‌حسین‌ آقا را احضار ولی این‌ دفعه‌ مراجعتش‌ نداد.
در تاریخ‌ 9 میزان‌ عموم‌ صاحبمنصبان‌ را در تلگرافخانه‌ احضار و سؤال‌ نمود، كه‌ آیا این‌ اقدامات‌ و تصرف‌ شوشتر بدون‌ اجازة‌ من‌ به‌چه‌ علت‌ بوده‌، در صورتیكه‌ مسؤول‌ قضایای اخیر خوزستان‌ من‌ هستم‌. از طرف‌ عموم‌ صاحبمنصبان‌ توسط‌ دكترسلطان‌ سیداحمدخان‌ ابراز گردید كه‌ مقصود ما فقط‌ حفظ‌ شرافت‌ نظام‌ و حفظ‌ درجه‌ و مقام‌ خود است‌. مشارالیه‌ اظهار داشت‌ كه‌ مسؤول‌ حفظ‌ شوؤنات‌ و اسلحه‌ و جان‌ و مال‌ شما و حتی حفظ‌ مقام‌ سلطنت‌ و مملكت‌ ایران‌، من‌ هستم‌. در همین‌ تاریخ‌ طرفداران‌ خزعل‌ از اهواز به‌شوشتر مراجعت‌ نموده‌ و عده‌ای تفنگچی، قریب‌ سیصد الی چهارصدنفر، به‌شوشتر وارد، و جمعی از اهالی هم‌ به‌كمك‌ آنها مسلّح‌ شده‌ شوشتر و نظامیان‌ را محاصره‌ نموده‌، یعنی نظامی را از خروج‌ از دروازه‌ شهر ممانعت‌ مینمودند، و علناً اظهار میداشتند كه‌ یا بایستی اسلحه‌ خود را تسلیم‌ نموده‌ و خزعل‌ را بشناسید، یا آنكه‌ داخل‌ جنگ‌ شوید. اوایل‌ وقوع‌ این‌ قضایا، غالب‌ اهالی شوشتر طرفدار دولت‌ و نظامیان‌ بودند، ولی پس‌ از مدتی كه‌ دیدند دولت‌ توجهی ننمود و گویا قوای خوزستان‌ را فراموش‌ كرده‌ بود، مردم‌ هم‌ از طرف‌ دولت‌ مأیوس‌ شدند و دسته‌ دسته‌ بعضی از ترس‌ خزعل‌ و بعضی برای تملّق‌ و جمعی هم‌ به‌طمع‌ لیره‌های خزعل‌ بنای بدرفتاری را نسبت‌ به‌نظامیان‌ گذاشتند. چنانچه‌ در فوق‌ اشاره‌ شد، جمعی از اهالی به‌كمك‌ خزعلیان‌، مسلّح‌ شده‌ و مخالف‌ نظامیان‌ بودند. اما با آنكه‌ نظامیان‌ در قلعة‌ «سلاسل‌» سخت‌ محصور و قادر به‌بیرون‌ آمدن‌ نبودند، غیر از جملة‌ «زنده‌ باد نجات‌ دهندة‌ ملت‌ و پدر قشون‌ و محیی مملكت‌ ایران‌»، كلمه‌ای از نظامیان‌ شنیده‌ نشده‌ است‌. خلاصه‌ از آن‌ تاریخ‌ تا 10 قوس‌ كه‌ درست‌ سه‌ ماه‌ میشود این‌ عده‌ نظامی فداكار در این‌ قلعه‌ خود را حفظ‌ كرده‌ و شرافت‌ نظامی را از دستبرد خائنان‌ مصون‌ داشته‌اند. تمام‌ اطراف‌ محاصره‌ بود. هیچ‌وقت‌ تلگراف‌ یا مكتوبی نمیرسید. هر كاغذی كه‌ مهر سانسور رضاقلیخان‌ را نداشت‌، اگر چه‌ از خود خزعل‌ بود، باز و تفتیش‌ میشد. اهالی شهر نیز كه‌ رفته‌ رفته‌ ما را فراموش‌ شده‌ و بیچاره‌ میدیدند، دست‌ به‌شرارت‌ برآورده‌ بودند. وجه‌ هم‌ بهیچوجه‌ در میان‌ نظامیان‌ پیدا نمیشد. قریب‌ پنج‌ ماه‌ بود كه‌ دیناری نگذاشته‌ بودند به‌ما برسد. معذلك‌ افراد نظامیان‌ ثابت‌ قدم‌ مانده‌ و فریب‌ تطمیع‌ و تهدید فرستادگان‌ شیخ‌ را نخوردند. گاهی قاصدی را با هزار زحمت‌ یافته‌ و به‌«بهبهان‌» یا میان‌ «چهارلنگ‌» میفرستادیم‌ كه‌ شاید خبر ما را به‌مركز برسانند و از حال‌ ما اطلاع‌ بدهند. اما اگر آن‌ اخبار هم‌ به‌مراكز مهمه‌ رسیده‌ باشد، ما از جواب‌ و تصمیم‌ مربوط‌ به‌آن‌ اطلاعی نمیتوانستیم‌ حاصل‌ كنیم‌. واقعاً در این‌ قلعه‌ و به‌ آن‌ وضع‌ محاصره‌ سه‌ ماهه‌، این‌ افراد معدود در میان‌ آتش‌ و دشمن‌، ثبات‌ قدمی به‌خرج‌ دادند، كه‌ فقط‌ از ایرانیان‌ قدیم‌ و رومیان‌، معهود و مسموع‌ است‌. چون‌ بعد از مدتی سلطان‌حسین‌ آقا مراجعت‌ نكرد، از حال‌ او به‌وسایلی استفسار كردیم‌، معلوم‌ شد مشارالیه‌ را هم‌ در اهواز توقیف‌ كرده‌ و تحت‌الحفظ‌ به‌محبس‌ فیلیه‌ (در محمّره‌) برده‌اند و رضاقلیخان‌ شب‌ و روز در صدد است‌ كه‌ راهی به‌قلعه‌ «سلاسل‌» یافته‌ و ما را تسلیم‌ خزعل‌ نماید، یا افراد را بتدریج‌ بفریبد و از ما جدا كند. فقط‌ پشت‌گرمی ما به‌این‌ حصار منیع‌ بود كه‌ فیالحقیقه‌ لایق‌ تعمیر و توجه‌ كامل‌ است‌. و هر وقت‌ فكر میكردیم‌ كه‌ این‌ قلعه‌ را چه‌ مردمان‌ با همت‌ و پهلوانی ساخته‌اند و ما از نسل‌ آنها و حافظ‌ نام‌ آنها هستیم‌ خون‌ در بدن‌ همگی به‌جوش‌ میآمد. هر روز در مواقع‌ مختلفه‌ برای افراد نطق‌ میكردیم‌ و آنها را به‌صبر و ثبات‌ تشویق‌ و ترغیب‌ مینمودیم‌. طرفداران‌ خزعل‌ روز به‌روز از جنگ‌ «زیدون‌» اخبار موحش‌ میدادند و ما را محزون‌ میكردند. تا اینكه‌ در روز 10 قوس‌ عده‌ای از دزفول‌ وارد شدند، و بعد از آنكه‌ آنها را با اشرار و محاصرین‌ در زد و خورد دیدیم‌ هورا كشیده‌ نام‌ مبارك‌ را بر زبان‌ راندیم‌، و از قلعه‌ خارج‌ شده‌ از عقب‌ سر بر آنها تاختیم‌ و شهر را كاملاً تصرف‌ كردیم‌. سرمنشاءهای فساد را بعضی مقتول‌ و بعضی دستگیر نمودیم‌. جمعی هم‌ متواری شدند. از جمله‌ كاظم‌ داود و اتباعش‌ كه‌ از اشرار معروف‌ بودند، هنوز دستگیر هستند و اهالی از این‌ فتح‌ نظامیان‌ و مغلوبیت‌ اشرار شادمانی و تشكر كردند و بر دولت‌ و اقبال‌ حضرت‌ اشرف‌ دامت‌ عظمته‌ دعاگو شدند.»
هر چند كیفیت‌ این‌ محاصره‌ و مقاومت‌ پهلوانانه‌ را به‌اجمال‌ شنیده‌ بودم‌، لیكن‌ اصغای آن‌ از زبان‌ شخص