Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | خبر | سيما و آوا | فصلنامه تلاش | نشریات | گپسرا
برگشت
January 13, 2007شنبه 23 دی 1385
 

سفرنامة خوزستان

سخنان رضاشاه به خامه فرج الله بهرامی
 

سفرنامه خوزستان، در ١٣٠٣/١٩٢٤ نوشته شده است و یکی از مهم‌ترین رویدادهای تاریخ صد سال گذشته ایران را گام به گام دنبال می‌کند. سفرنامه مازندران، در ١٣٠٥/١٩٢٦ یک سال پس از پادشاهی رضا شاه نوشته شده است. آن دو سفرنامه در همان زمانها انتشار محدودی یافت و نایاب بود، تا در اواخر پادشاهی محمد رضا شاه به مناسبت "آئین ملی بزرگداشت پادشاهی پهلوی" (١٣٥٤/١٩٧٥) از سوی مرکز پژوهش و نشر فرهنگ سیاسی دوران پهلوی بار دیگر منتشر شدند و در سال 1383 توسط "نشر تلاش" در خارج کشور تجدید چاپ گردید. از آنجائیکه در فاصله بسیار کوتاهی این اثر نایاب گردید، نشر تلاش در پاسخگویی به علاقمندی تعداد بسیاری از هموطنان اقدام به درج متن کامل این دو اثر در سامانه تلاش می نماید.


مقدمه

ایران‌ از لحاظ‌ تاریخ‌، مملكتی است‌ كه‌ حوادث‌ آن‌ با سایر ممالك‌ عالم‌ تقریباً قابل‌ مشابهت‌ نیست‌. انقلابات‌ بزرگ‌ و حوادث‌ عظیمه‌ كه‌ در این‌ سرزمین‌ به‌وقوع‌ پیوسته‌ نظیرش‌ را در كمتر از ممالك‌ میتوان‌ استقصا كرد. با ذكر این‌ مقدمة‌ مختصر فراموش‌ نباید كرد كه‌ از حیث‌ مدارج‌ اخلاق‌ و روحیات‌، اوضاعی كه‌ در دوران‌ یكصدوپنجاه‌ سالة‌ سلطة‌ آل‌ قاجار برای مملكت ‌تمهید گشته‌، فساد اخلاقی و تبدلات‌ روحی آن‌ هیچ‌ كم‌ از نائره‌های اسكندر و مغول‌ نبوده‌ و اگر اخلاقیات‌ كنونی ایران‌ را با احوال‌ دورة‌ استیلای اسكندر و مغول‌ مطابقه‌ نماییم‌، شاید قابل‌تطبیق‌ و مقایسه‌ باشد.
چنانكه‌ تمام‌ ایرانیان‌ عقیده‌ دارند فقط‌ باید متذكر شد كه‌ مزاج‌ ایرانی یكصدوپنجاه‌ سال‌ است‌ كه‌ با تمام‌ معنی و مفهوم‌ مسموم‌ گشته‌ و باید فكر كرد كه‌ چه‌ تزریقات‌ سریع‌الاثری باید پیدا كرد كه‌ این‌ مریض‌ مسموم‌ یكصدوپنجاه‌ ساله‌ را بهبودی بدهد.
یكی از آن‌ سموم‌ مهلك‌، رخصتی است‌ كه‌ لاابالیانه‌، از دربار قاجار در مداخل‌ مستقیم‌ اجانب‌ به‌امور داخلی این‌ مملكت‌ داده‌ شده‌ و تقریباً ظهور این‌ خانواده‌ مصادف‌ میشود با مداخلات‌ اجانب‌ در كار این‌ مملكت‌ كه‌ شرح‌ این‌ قضیه‌ مبسوط‌ و تفسیر آن‌ به‌عهده‌ مورخین‌ آتیه‌ موكول‌ خواهد بود. من‌ فقط‌ به‌ذكر این‌ جمله‌ مبادرت‌ میكنم‌ كه‌ در تمام‌ ایام‌ زمامداری خود به‌هر موضوعی كه‌ خواسته‌ام‌ وارد شوم‌ و به‌اصلاحی دست‌ بزنم‌، فوراً مداخله‌ اجنبیان‌ و اعتراضات‌ آنان‌ موجب‌ تعویق‌ امر و وقفه‌ كار شده‌ است‌.
به‌این‌ لحاظ‌، فقط‌ من‌ میدانم‌ كه‌ از موفقیتهای خود در ضمن‌ اصلاحات‌ قشونی و سركوبی متمردین‌ و خاتمه‌ دادن‌ به‌ملوك‌الطوایفی و راه‌ انداختن‌ چرخهای مقدماتی این‌ مملكت‌ چه‌ خون‌ دلی خورده‌ و چه‌ مصائب‌ و متاعب‌ فوق‌ انتظاری را تحمل‌ كرده‌ام‌.
سالیان‌ دراز قوای مركزی دولت‌ قادر بر عبور از خط‌ لرستان‌ و ورود در آن‌ سامان‌ نبود. جنگهایی كه‌ بین‌ نظامیان‌ من‌ و رؤسای عشایر متمرد لر در آن‌ صفحه‌ به‌وقوع‌ پیوست‌، تاریخیجداگانه‌ دارد كه‌ حقیقتاً قابل‌ تدوین‌ است‌.
من‌ سركوبی اشرار لرستان‌ و تخته‌ قاپو كردن‌ آنها را از آن‌ جهت‌ وجهة‌ همت‌ خویش‌ قرار دادم‌ كه‌ بتوانم‌ خط‌ فاصل‌ بین‌ خوزستان‌ و عراق‌ را مفتوح‌ نمایم‌، و خوزستان‌ را كه‌ در تمام‌ ادوارسلطنت‌ قاجار لانة‌ ناامنی و قتل‌ و غارت‌ و یاغیگری و عدم‌ اطاعت‌ بوده‌ است‌، امن‌ و آرام‌ سازم‌ و به‌خودسریهای یك‌ خائن‌ وطن‌فروش‌ كه‌ خود را امیر مستقل‌ این‌ خطه‌ خوانده‌ است‌ خاتمه ‌دهم‌. به‌مجرد اینكه‌ حقیقت‌ این‌ نیت‌ بر دشمنان‌ سعادت‌ ایران‌ روشن‌ شد فوراً افق‌ سیاست‌ خارجی رنگهای تیره‌تری به‌خود گرفت‌.
همة‌ منافقان‌ گرد هم‌ آمدند و شالودة‌ اجتماع‌ مشؤوم‌ و منحوسی را به‌نام‌ كمیته‌ «قیام‌ سعادت‌» در خوزستان‌ طرح‌ كردند.
اعضای كمیته‌ مزبور كه‌ در رأس‌ آنها شیخ‌ خزعل‌ واقع‌ است‌ قسم‌ نامه‌ای تهیه‌ و با مأمور مخصوص‌ پیش‌ شاه‌ به‌پاریس‌ فرستادند و او نیز بدون‌ آنكه‌ متفرس‌ به‌دنبالة‌ اعمال‌ آنها شود، حكم‌ انعقاد كمیته‌ مزبور را تجویز كرد.
قبل‌ از عزیمت‌ شاه‌ به‌فرنگ‌ با وجود اصراری كه‌ من‌ در توقف‌ او داشتم‌ و ضمانت‌ بقای سلطنت‌ او را میكردم‌، او به‌ایادی خارجی توسل‌ میجست‌ و بالاخره‌ برای اعمال‌ نظر شخصی و آزاد بودن‌ در توسلات‌ خارجی عزیمت‌ پاریس‌ كرد.
هنگام‌ عزیمت‌ به‌كرمانشاه‌ در حوالی خرابه‌های سیاه‌دهن‌ قزوین‌ بعضی از ملتزمین‌ ركاب‌ او را از مسافرتهای متواتر به‌فرنگ‌ تقبیح‌ كرده‌ بودند. امّا شاه‌ به‌رئیس‌ كابینه‌ من‌ و چند نفر دیگرصریحاً گفته‌ بود كه‌ او برای تماشای خرابه‌های سیاه‌دهن‌ و غیره‌ خلق‌ نشده‌، هر روزی كه‌ در ایران‌ باشد، یك‌ روز از تماشای مناظر دلگشای نیس‌ و پاریس‌ عقب‌ خواهد ماند!
با این‌ حال‌ من‌ قبول‌ نمیكردم‌ كه‌ كسی به‌سلطنت‌ یك‌ مملكتی تا این‌ درجه‌ مجنونانه‌ نگاه‌ كند و چنانكه‌ گفتم‌ تصوّر من‌ آن‌ بود كه‌ چون‌ در نتیجه‌ ملاحظات‌ دقیقه‌ در شهرهای فرنگ‌ تهران‌ را نظیر پاریس‌ نمیبیند و وسایل‌ پاریس‌ كردن‌ تهران‌ هم‌ برای او فراهم‌ نیست‌ عصبانی شده‌ و مبادرت‌ به‌ذكر این‌ جملات‌ كرده‌ است‌.
نظیر این‌ فكرها برای من‌ كه‌ چهارسال‌ تمام‌ عملاً سلطنت‌ ایران‌ را حراست‌ كرده‌ام‌ حقیقتاً‌ امیدبخش‌ بود و به‌خود تسلّی میدادم‌ كه‌ در پرتو این‌ احساسات‌ رقیقه‌ شاید بتوانم‌ كشتی شكستة‌ این‌ مملكت‌ را از چهار موجة‌ اقیانوس‌ طوفانی سیاست‌ رهایی بخشم‌.
اما در موقعی كه‌ تصمیم‌ شاه‌ را در انعقاد كمیته‌ «قیام‌» و برانگیختن‌ چهار نفر خائن‌ و هزاران‌ دزد بر ضد مركزیت‌ مملكت‌ فهمیدم‌ به‌علم‌الیقین‌ دانستم‌ كه‌ تصوراتم‌ دربارة‌ این‌ شخص‌ تخیلات‌ بیموضوعی بوده‌ و عقاید قلبی و قطعی او همان‌ است‌ كه‌ در سیاه‌دهن‌ قزوین‌ صریحاً به‌رئیس‌ كابینه‌ و سایر همراهان‌ گفته‌ است‌. فهمیدم‌ كه‌ حقیقتاً نه‌ تنها به‌سلطنت‌ خود و حیثیت‌ ایران‌ لاابالی و بیاعتناست‌، بلكه‌ عداوت‌ و دشمنی نسبت‌ به‌این‌ مردم‌ بیچاره‌ را هم‌ در فكرخود خطور داده‌ و از روی عناد و لجاج‌ و خصومت‌ با نوع‌ است‌ كه‌ ده‌هاهزار نفر دزد غیر مطیع‌ را بر ضد مركز مملكت‌ برانگیخته‌ است‌. آیا او نمیفهمد كه‌ امیر مجاهد لر و خزعل‌ بادیه‌گرد و والی صحرانشین‌ نمیتوانند در راه‌ سعادت‌ یك‌ مملكتی كمیته‌ بسازند؟
آیا او نمیداند كه‌ ورود متمرّدین‌ و جمعیتی كه‌ در هر صدهزار آن‌، دو نفر، سواد خواندن‌ و نوشتن‌ ندارند، تا كجا و تا چه‌ مرحله‌ای اعراض‌ و نوامیس‌ و حقوق‌ مردم‌ بیچاره‌ را تهدید مینماید؟
آیا حقیقتاً ایران‌ در قرن‌ بیستم‌ سعادت‌ خود را از قیام‌ امثال‌ یوسف‌خان‌ بختیاری و غلامرضاخان‌ پشتكوهی انتظار باید بكشد؟
علیای‌حال‌ طمع‌ شاه‌ و پول‌ خزعل‌ و سیاست‌ ماهرانه‌ خارجی بر افق‌ این‌ مملكت‌ سیاست‌ تازه‌ای را نقش كرده‌ و زوال‌ آن‌ را با بهترین‌ نقشه‌ كه‌ ممكن‌ بود ترسیم‌ نموده‌ است‌.
حقیقتاً هم‌، نقشه‌ را ماهرانه‌ كشیده‌اند زیرا به‌خیال‌ خود راه‌ ورود مرا به‌خوزستان‌ از هر طرف‌ مسدود كرده‌اند و غیرممكن‌ به‌نظر میآید كه‌ قوای نظامی قادر باشد با وجود رؤسای متمرد عشایر لر و بختیاری و پشتكوهی با آنهمه‌ طغیان‌ و گردنكشی و ضمناً با وجود تمایل‌ صریح ‌شاه‌، خود را به‌مركز ایالت‌ خوزستان‌ برساند.
مقصود از این‌ نقشه‌ چیست‌؟
خیلی مختصر و مفید: استقلال‌ معادن‌ نفت‌ جنوب‌ و كوتاه‌ كردن‌ دست‌ ایرانی از منافع‌ آتیه‌ آن‌.

****
خلاصه‌ بعد از آنكه‌ كار لرستان‌ را پرداختم‌ و ساخلو آن‌ حدود را مرتب‌ كردم‌ و تشویقی كه‌ لازم‌ بود از عملیات‌ قشون‌ به‌عمل‌ آوردم‌، بلافاصله‌ عازم‌ تهران‌ شدم‌. پس‌ از ورود معلوم‌ گردید، نقشه‌ محاصره‌ خوزستان‌ با نقشه‌ حفظ‌ استقلال‌ آن‌ از مدتی قبل‌ پیش‌ بینی شده‌ و همچنانكه‌ من ‌استنباط‌ كرده‌ام‌، قرار راجع‌ به‌این‌ امر، از مدتی قبل‌ طرح‌ریزی گشته‌ است‌.
همه‌ با هم‌ متحد و هم‌ قسم‌ و همه‌ متحدالكلام‌ و همه‌ در تحت‌ عنوان‌ شاه‌پرستی و اعاده ‌شاه‌، مبادرت‌ به‌زشتترین‌ اعمال‌ میكنند.
اطرافیان‌ شاه‌ در مركز، شروع‌ به‌جوش‌ و خروش‌ كرده‌اند و فراكسیون‌ اقلیت‌ مجلس‌ شورای ‌ملی به‌اعتبار خزعل‌ شروع‌ كرده‌اند به‌تطمیع‌ اهالی و خرج‌ پول‌، و جراید منتسب‌ به‌اقلیت‌ نیز هتاكیهایی را آغاز نموده‌اند كه‌ به‌كلی بیسابقه‌ است‌.
در اولین‌ دقیقه‌ ورود به‌تهران‌ و دخول‌ در عمارت‌ شخصی كه‌ برای صرف‌ چای و احوالپرسی از نزدیكان‌ خود در حیاط‌ روی نیمكت‌ چوبی نشسته‌ بودم‌ و میخواستم‌ برای رفع‌ خستگی راه‌ و شستن‌ گردوغبار به‌حمام‌ بروم‌، وزیر پست‌وتلگراف‌، تلگراف‌ ذیل‌ را كه‌ از طرف‌ خزعل‌ به‌مجلس‌ شورای ملی مخابره‌ شده‌ به‌دست‌ من‌ داد.


از اهواز به‌تهران‌

توسط‌ سفارت‌ معظم‌ دولت‌ علیه‌ اسلامیه‌ تركیه‌ مقیم‌ تهران‌ دامت‌ شوكته‌
ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شورای ملی شیدّالله‌ اركانه‌
«بالاخره‌ مظالم‌ وتعدیات‌ اسلام‌كش‌ آقای رضاخان‌ سردارسپه‌ و تجاوزات‌ آزادیشكنانه‌ چهل‌ماهة‌ مسبب‌ حقیقی كودتا، ما را وادار نمود كه‌ پس‌ از آنهمه‌ مسالمت‌ و خونسردی و تحمل‌ و بردباری و مقاومت‌ در مقابل‌ تخطیّات‌، نظر به‌اختلالاتی كه‌ در نتیجه‌ غرض‌ورزیهای بیموقع‌ مشارالیه‌ و آز و طمع‌ نامحدود و جاه‌طلبی و حس‌ سلطنت‌جویی و اقدامات‌ و جسارتهای مملكت‌ خراب‌ كن‌ او به‌عالم‌ اسلامیت‌ و قانون‌ مقدس‌ اساسی روی داده‌ است‌، به‌نوبه‌ خود قیام‌ كرده‌ و قدم‌ به‌عرصة‌ نهضت‌ گذارده‌، تكلیف‌ حتمیّة ‌اسلامی و احساسات‌ بیآلایش‌ اسلامی خود را نسبت‌ به‌جامعه‌ ایرانیان‌ آزادیطلب‌ انجام‌ نماییم‌ و مخصوصاً برای رفع‌ هرگونه‌ سوء تفاهمی كه‌ مبادا این‌ قیام‌ كه‌ به‌نام ‌«قیام‌ سعادت‌» خوانده‌ میشود و این‌ نهضت‌ و جنبش‌ اسلام‌پرستانه‌ ما را كه‌ صرفاً برای حفظ‌ استقلال‌ و مذهب‌ مقدس‌ اسلام‌ و تأمین‌ آزادی ملت‌ و مملكت‌ و استقرار قانون‌ محترم‌ اساسی و مشروطیّت‌ است‌، تمرّد از اطاعت‌ دولت‌ جلوه‌ دهند این‌ تذكّرنامه‌ را به‌وسیله‌ آن‌ سفارت‌ دولت‌ علیه‌ اسلامی، به‌ساحت‌ مقدس‌ مجلس‌ شورای ملی تقدیم‌ مینماییم‌، كه‌ هیچگاه‌ سوابق‌ خدمتگزاری و امتحاناتی را كه‌ در هر موقع‌ نسبت‌ به‌انقیاد و اطاعت‌ دولت‌ داده‌ایم‌ فراموش‌ شدنی نخواهد بود، و بهترین‌ دلیل‌ صدق‌ دعوی و اثبات‌ بیغرضی اطاعت‌ و تمكین‌ دو سالة‌ اولیه‌ كودتاست‌، كه‌ چون‌ در بدو امر پردة‌ غفلت‌ رویكار افتاده‌ و مقالات‌ و تردستی مبنای اقدامات‌ اولیه‌ مشارالیه‌، حسب‌الظّاهر ملت‌ ایران‌ را به‌اصلاحات‌ اساسی و آتیه‌ درخشانی تطمیع‌ و امیدوار كرده‌ بود، لذا ما هم‌ به‌نوبه ‌خود برای پیشرفت‌ سعادت‌ ایرانیان‌ و ترقّی و تعالی مملكت‌ در مقابل‌ احساسات‌ مصنوعی مشارالیه‌ تسلیم‌ شده‌، و از قبول‌ هر تحمیل‌ استنكاف‌ نكرده‌، و نسبت‌ به‌اوامر مركزی از بذل‌ مال‌ و جان‌ و هرگونه‌ فداكاری و جدیتی، مضایقه‌ و خودداری نمینمودیم‌. ولی اینك‌كه‌ خوشبختانه‌ یا بدبختانه‌ از یك‌ سال‌ به‌این‌ طرف‌، حقایق‌ امر مكشوف‌ و معلوم‌ شد كه‌ نیّت‌ سوء این‌ شخص‌ و همراهانش‌، و مبنای عقیده‌ مشارالیه‌ صرفاً روی اصول‌ ثروت‌پرستی و سلطنت‌طلبی و دیكتاتوری و بالاخره‌ اضمحلال‌ لوای مقدس‌ اسلام‌ و پایمال‌ كردن‌ قانون‌ محترم‌ اساسی و مشروطیت‌ است‌، و ما هم در مقابل‌ این‌ منظره‌های وحشتناك‌ و مخاطرات‌ قطعی كه‌ مذهب‌ و مملكت‌ و ملت‌ را تهدید مینمود، به‌حكم ‌حفظ‌ حدود اسلامیت‌ و بقای حقوق‌ ملت‌ و مملكت‌ مقدم‌ به‌این‌ نهضت‌ شده‌ و شخص ‌سردار سپه‌ را یك‌ نفر دشمن‌ اسلام‌ و غاصب‌ زمامداری ایران‌ و متجاوز به‌حقوق‌ ملت‌ شناخته‌ و حاضر شدیم‌ تا آخرین‌ نقطه‌ توانایی و امكان‌ به‌دفع‌ این‌ سم‌ مهلك‌ كوشیده‌، موجبات‌ حفظ‌ قانون‌ اساسی مملكت‌ و عظمت‌ اسلام‌ و آزادی هموطنان‌ را فراهم‌ سازیم‌، و در راه‌ حصول‌ نتیجه‌ و پیشرفت‌ مرام‌ خود هم‌ پس‌ از فضل‌ خداوندی و توجه‌ ائمّة ‌اطهار علیه‌السلام‌ و معاودت‌ دادن‌ ذات‌ اقدس‌ اعلیحضرت‌ شاهنشاهی ارواحنافداه‌، كه ‌استقرار قانون‌ اساسی و استحكام‌ مبانی مجلس‌ شورای ملی مربوط‌ به‌سایه‌ شاهانه‌ او است‌، از بذل‌ جان‌ و مال‌ مضایقه‌ و خودداری نخواهیم‌ داشت‌»
خزعل‌


تلگراف‌ را خواندم‌. مضامین‌ آن‌ هر چند به‌كلی غیر مترقّبه ‌بود، تغییر چهره‌ در من‌ نداد. من‌ از قتل‌ عام‌ نظامیان‌ در بختیاری و قرائنی كه‌ از لرستان‌ در دست‌ داشتم‌، و همینطور از طرز حرف‌ زدن‌ و طرز تلقینات‌ ایادی خارجی كه‌ كاملاً به‌بطون‌ آن‌ آگاهم‌، استنباط‌ وقوع‌ قیام‌ و وصول‌ این‌ قبیل‌ تلگرافات‌ را نموده‌ بودم‌.
چنانكه‌ همان‌ روز ورود به‌تهران‌، قبل‌ از دخول‌ به‌عمارت‌ شخصی، دوسه‌ مرتبه ‌بیصبرانه‌ از سفارت‌ انگلیس‌ با تلفن‌ سوآل‌ كرده‌ بودند كه‌ آیا من‌ وارد شده‌ام‌ یا خیر؟ بدیهی است‌ این‌ سوآل‌ مكرر آن‌ هم‌ با عجله‌، طبیعتاً یك‌ مقصود مهمی را خاطر نشان‌ میكرد.
اشخاصی را كه‌ به‌استقبال‌ من‌ آمده‌ بودند مرخص‌ كردم‌ و با وزراء مشاوره‌ نمودم‌. هیچ‌ كدام‌ نتوانستند فكر تازه‌ای به‌من‌ بدهند.
بلافاصله‌ نماینده‌ انگلیس‌ به‌دیدن‌ من‌ آمد و بدون‌ مذاكرات‌ مقدماتی، فوق‌العاده‌ اظهار تاسف‌ از وصول‌ تلگراف‌ خزعل‌ نمود و ضمناً اظهار داشت‌ كه‌ حقایق‌ امر را به‌خلاف‌ آنچه‌ كه‌ مكنون‌ است‌، مستور نگاهداشته‌ و اظهار عقیده‌ میكرد كه‌ با یك‌ طرز خوشی این‌ كار باید ترمیم‌ شود كه‌ منجر به‌جنگ‌ وجدال‌ نگردد. میگفت‌: «اینها دارای جمعیت‌ خیلی زیاد هستند و مقاومت‌ با آنها مشكل‌ است‌ و چون‌ وحشت‌ داریم‌ كه‌ نسبت‌ به‌لوله‌های نفت‌ نیز خساراتی وارد آید به‌این‌ لحاظ‌ مصلحت‌ نخواهد بود كه‌ با قیامیون‌ آغاز ستیزه‌ بشود، بلكه‌ از روی مسالمت‌ باید رفع ‌حوائج‌ آنها را نمود.»
من‌ كه‌ هم‌ بطون‌ سیاستهای خارجی را عملاً سنجیده‌ام‌، و هم‌ از مدلول‌ این‌ تاسفات‌ معكوس‌، حقایق‌ اولیه‌ امر را درك‌ كرده‌ام‌، و هم‌ معتاد به‌قبول‌ اینگونه‌ تاسفات‌ نیستم‌، با كمال‌ قدرت‌ به‌مخاطب‌ متاسف‌ خود خاطر نشان‌ كردم‌ كه‌ چاره‌ای نیست‌ جز آنكه‌ خزعل‌ رسماً تلگراف‌ خود را تكذیب‌ نماید، و از شرارت‌ خود معذرت‌ بجوید، و الا شخصاً به‌خوزستان‌ عزیمت‌ كرده‌ و گردن‌ او و همراهانش‌ را خواهم‌ كوبید.
او تمام‌ را در جواب‌، از پیشرفت‌ من‌ اظهار یاس‌ كرد و باز عدم‌ صلاح‌ دولت‌ ایران‌ و كمپانی ‌نفت‌ جنوب‌ را در مبادرت‌ به‌جنگ‌ خاطر نشان‌ مینمود و ضمناً گوشزد میكرد كه‌ وقوع‌ جنگ‌ در محل‌ طبعاً مستلزم‌ خسارت‌ كمپانی است‌ و خسارت‌ كمپانی و لوله‌ها نیز مستلزم‌ وساطت‌ و مداخله‌ مستقیم‌ آنها خواهد بود و فوق‌ العاده‌ اصرار كرد كه‌ از تجهیز اردو و اعزام‌ قشون‌ به‌آن‌ صفحه‌ خودداری شود.
مخصوصاً چون‌ استنباط‌ كرده‌ بود كه‌ علت‌ غائی عزیمت‌ من‌ به‌لرستان‌، باز كردن‌ خط‌ خرم‌آباد و سوق‌ قشون‌ به‌دزفول‌ و خوزستان‌ بوده‌، بیاندازه‌ اظهار وحشت‌ و اضطراب‌ كرده‌ و قطعاً در صدد اعمال‌ نظر برآمده‌، كه‌ مبادا قشون‌ و اسلحه‌ و غیره‌ به‌ساحت‌ خوزستان‌ اعزام‌ شود. نظایر همین‌ اظهار وحشت‌ و تهدیدات‌ را هنگامی كه‌ در لرستان‌ اقامت‌ داشتم‌ از طرف‌ آنها مشاهده‌ كرده‌ بودم‌. البته‌ من‌ توجهی به‌این‌ مطالب‌ نكرده‌، نمیتوانستم‌ از تصمیم‌ خود صرفنظر نمایم‌. برای من‌ غیرمقدور بود كه‌ مانند دیگران‌ بنشینم‌ و تماشاچی قضایا باشم‌ و به‌امثال‌ خزعل‌ اجازه‌ بدهم‌ به‌این‌ صراحت‌ در مقام‌ خودسری و شرارت‌ برآیند.
من‌ نمیتوانستم‌ در مركز مملكت‌ بنشینم‌ و ببینم‌ كه‌ جراید بین‌النهرین‌ و شامات‌، خزعل‌ را امیر بالاستقلال‌ خوزستان‌ معرفی نمایند.
قشون‌ من‌ نمیتوانست‌ اجازه‌ دهد كه‌ امیر مصنوعی جدیدالولاده‌، با تقدیم‌ مختصر پولی به‌شاه‌ و اعطای مبلغی به‌خائنین‌ مجلس‌ و مركز، و اخذ دستور صریح‌ از مقامات‌ خارجی، اعلان‌ تحت‌ الحمایگی خارجی را رسماً بدهد، و یكسره‌، ایران‌ و ایرانیت‌ را از مّد نظر دور و فراموش‌ نماید.
در این‌ صورت‌ بدون‌ آنكه‌ توجه‌ عمیقی به‌كلمات‌ مخاطب‌ خود نمایم‌، برخاستم‌ و عین‌ عقایدی را كه‌ او خیال‌ كرده‌ بود در وجود من‌ موثر سازد به‌مزاج‌ او تحمیل‌ كردم‌.
از ذكر این‌ حقیقت‌ نیز صرفنظر نمیكنم‌ كه‌ با وجود این‌ خودسری و شرارت‌ خزعل‌ و با وجود تلگرافی كه‌ به‌مخالفت‌ من‌ به‌مجلس‌ شورای ملی مخابره‌ كرده‌ بود، و با وجود آنكه‌ در ضمن‌ كلمات‌ و نگارشات‌، عقاید وطن‌پرستانه‌ مرا مجروح‌ ساخته‌ بود، معهذا بیمیل‌ نبودم‌ كه‌ این ‌موضوع‌ طوری خاتمه‌ پذیرد كه‌ منجر به‌اردوكشی و خونریزی نشود. به‌دو دلیل‌:
اول‌ آنكه‌ خزانه‌ دولت‌ تهی است‌ و توانایی آن‌ را ندارد كه‌ از عهده‌ مخارج‌ اردوی كاملی كه‌ من‌ مجبور به‌تجهیز آن‌ هستم‌ برآید و چون‌ در بودجة‌ وزارت‌ جنگ‌ هم‌ این‌ وجوه‌ پیش‌بینی نشده‌، تدارك‌ آن‌ مورث‌ اشكال‌ عمده‌ خواهد بود.
دویم‌ با وجود آنكه‌ قسمت‌ عمدة‌ عمر خود را در جنگ‌ گذرانده‌ام‌، معهذا در این‌ موقع‌ راضی نبودم‌ كه‌ نطع‌ خونریزی در صفحة‌ خوزستان‌ گسترده‌ شود، زیرا بالاخره‌ غالب‌ و مغلوب‌ ایرانی هستند و هر نفری كه‌ كشته‌ شود، عاقبت‌ از نفوس‌ این‌ مملكت‌ كسر شده‌ است‌ و قلباً مایل‌ نبودم‌، در ایران‌ دو صف‌ ایرانی متشكل‌ و جنگ‌ داخلی شروع‌ شود و خارجیان‌ دامن‌زن‌ آتش‌ این‌ معركه‌ باشند و تماشا كنند.
پس‌ متظاهر به‌این‌ عقیده‌ گشتم‌ كه‌ اگر خزعل‌ مدلول‌ تلگراف‌ و شرارت‌ خود را تكذیب‌ كند و معذرت‌ جوید، از تقصیر او صرفنظر خواهم‌ كرد.
این‌ جلسه‌ همین‌جا خاتمه‌ یافت‌ و قرار شد، با اندرز و نصیحت‌ وسائل‌ تقدیم‌ معذرت‌ خزعل‌ را فراهم‌ آورند.
بر من‌ چیزی پوشیده‌ نبود و میدانستم‌ كه‌ تمام‌ این‌ مذاكرات‌، در ضمن‌ یك‌ سیاست‌ معینی، مشغول‌ جریان‌ است‌. میدانستم‌ كه‌ تمام‌ این‌ صحبتها برای اغفال‌ دولت‌ من‌ است‌. معهذا مجبور به‌قدری تامل‌ بودم‌، زیرا اگر چه‌ میدانستم‌ این‌ وقت‌گذرانی ممكن‌ است‌ فرصتی به‌دشمن‌ بدهد، كه‌ نواقص‌ خود را در خوزستان‌ ترمیم‌ و تصحیح‌ نماید، با این‌ حال‌ خود من‌ ناچار بودم‌ بامتانت‌ با متانت فكر، موجبات‌ حمله‌ به‌خوزستان‌ را تهیه‌ نمایم‌ و این‌ كار طبعاً مدت‌ میگرفت‌.
چون‌ یقین‌ داشتم‌ كه‌ مذاكرات‌ فوق‌ برای اغفال‌ من‌ و تجهیزات‌ دشمن‌ انجام‌ شده‌، من‌ هم‌ فرصت‌ را از دست‌ نداده‌ و بلافاصله‌، ولی غیرمستقیم‌ و بیصدا، عملی كردن‌ نقشة‌ خود را امر دادم‌ و در صدد تشكیل‌ قوای لازمه‌ برآمدم‌.
نقشة‌ من‌ آن‌ بود، طوری تجهیزات‌ خود را از اطراف‌ تكمیل‌ كنم‌ و قسمی اردوهای خود را درحدود خوزستان‌ متمركز سازم‌، كه‌ خوزستان‌ به‌حالت‌ محاصره‌ بیفتد و در یك‌ روز و با یك‌ نقشة‌ ثابت‌ كار آنجا ختم‌ شود.
اول‌ كمكهای لازم‌ برای تقویت‌ لشكر جنوب‌ فرستادم‌ و متعاقب‌ آن‌، راجع‌ به‌تكمیل‌ قوای لشكر غرب‌، نیز تجهیزاتی گسیل‌ داشتم‌. ضمناً مهمترین‌ مطلبی كه‌ توجه‌ مرا جلب‌ میكرد، موضوع‌ والی پشتكوه‌ بود، كه‌ تقریباً در سر راه‌ یا پشت‌ سرخزعل‌ با قوای مجهز نشسته‌ و بدون‌ تهدید و سركوبی او ممكن‌ نمیشد كه‌ محاصره‌ خوزستان‌ صورت‌ عملی به‌خود بگیرد. من‌ مقدم‌ بر هر امری مجبور بودم‌ كه‌ از پشت‌ سر او را تهدید نمایم‌ و مجال‌ ندهم‌ كه‌ قوای خود را به‌كمك‌ خزعل‌ بفرستد، به‌این‌ لحاظ‌ با وجود زحمت‌ فوق‌العاده‌ به‌فكر افتادم‌، كه‌ طویلترین‌ راه‌ را اختیار كرده‌، از شمال‌ غربی ایران‌ (آذربایجان‌) اردویی تجهیز كرده‌ و به‌جنوب‌ غربی مملكت‌ سوق‌ دهم‌. به‌این‌ معنی كه‌ از حدود ساوجبلاغ‌ مكری عبور كرده‌ از كردستان‌ و كرمانشاهان‌ گذشته‌، و از نواحی قصرشیرین‌ بروند به‌ابتدای خاك‌ پشتكوه‌، و در همانجا مجهز و مجتمع‌ و منتظر امر و دستور من‌ باشند.
این‌ قسمت‌، مهمترین‌ اردوكشی و این‌ راه‌، طویلترین‌ راهی است‌ كه‌ در تجهیزات‌ قشونیة‌ قرون‌ اخیرة‌ ایران‌ نظیر آن‌ را میتوان‌ نشان‌ داد.
اعزام‌ دو اردوی دیگر نیز در خاطر من‌ مسجل‌ بود: یكی عده‌ای كه‌ اقصر طرق‌ را عبور كرده‌، موانع‌ طبیعی و غیره‌ را شكافته‌، از خط خرم‌آباد بروند به‌دزفول‌، و دیگر، سپاهی كه‌ علاوه‌ برقشون‌ فارس‌، در اصفهان‌، مجهز شده‌ و صعبترین راه‌ را از وسط‌ بختیاری پیموده‌ و به‌استقامت‌ بهبهان‌ و رامهرمز حركت‌ نمایند. وخود من‌ هم‌ بالمآل‌ به‌صوب‌ بوشهر حركت‌ كرده‌، از طرف‌ دریا به‌میدان‌ كارزار بروم‌، و فرماندهی قشون‌ را در میدان‌ جنگ‌ شخصاً در دست‌ بگیرم‌.
این‌ بود نقشة‌ من‌ برای محاصرة‌ خوزستان‌ و حمله به‌آنجا.
اما انجام‌ این‌ اراده‌ آیا یك‌ كار ساده‌ و سهلی بود؟ این‌ همان‌ بختیاری نیست‌ كه‌ پارسال‌ نظامیان‌ مرا قطعه‌ قطعه‌ كرده‌ و راه‌ عبور قشون‌ را مسدود ساخت‌؟ این‌ همان‌ لرستان‌ نیست‌ كه‌ تسخیرخرم‌آباد آن‌ با هزاران‌ فدیه‌ و قربانی و تلفات‌ میسر گشت‌؟ آیا ممكن‌ نیست‌ كه‌ عبور از قلب‌ ده‌هاهزار متمرد، و آن‌ موانع‌ كذائی طبیعی اصلاً برای این‌ عده‌ غیرمقدور گردد و همانطور كه‌ شاه‌ و خزعلیان‌ هم‌ پیش‌بینی كرده‌اند، وصول‌ این‌ اردوها از هر دو راه‌ به‌خوزستان‌ ممتنع‌ باشد؟
چرا! همه‌ اینها پیش‌بینی میشد، اما من‌ مجبور بودم‌ كه‌ بالاخره‌ یا جان‌ خود را در سر این‌ كار بگذارم‌ و یا مملكت‌ را از شر این‌ شالوده‌های ملوك‌الطوایفی خلاص‌ نمایم‌.
با وجود وقوف‌ به‌همة‌ این‌ عقاید، معهذا ساكت‌ بودم‌ و انتظار داشتم‌ مواعیدی كه‌ به‌من‌ درتقدیم‌ معذرت‌ خزعل‌ داده‌ شده‌ است‌ شاید عملی گردد.
نمایندگان‌ انگلیس‌ در این‌ ضمن‌ كمافیالسابق‌ به‌دیدن‌ من‌ میآمدند و از خوزستان‌ هم‌ غالباً مذاكره‌ در میان‌ بود و همان‌ عقاید اولیه‌ تجدید و تكرار میگردید و تمام‌ به‌وعد و وعید امروز و فردا میگذشت‌ ولی عملی شدن‌ امر همان‌ بود كه‌ من‌ روز اول‌ فكر كرده‌ بودم‌ و اشتباه‌ هم‌ نمیرفتم‌.
قریب‌ چهار ماه‌ بر این‌ مقدمه‌ گذشت‌ و من‌ ظاهراً ساكت‌ بودم‌. پیداست‌ كه‌ سكوت‌ من‌ در این‌ موقع‌، با وجود تلگراف‌ خزعل‌، چه‌ تأثیرات‌ عمیقی در محیط‌ تهران‌ و تمام‌ مملكت‌ بخشیده‌، چه‌ رلهای متواتری درباریان‌ و اقلیت‌ مجلس‌ در صحنة‌ تهران‌ بازی میكردند!. چه‌ پولهای سرشاری از طرف‌ اقلیت‌ مجلس‌ به‌عناصر شرور داده‌ میشد، و چه‌ كلماتی در جراید منسوب‌ به‌اقلیّت‌ نگاشته‌ میگشت‌!
در این‌ ضمن‌ تلگرافی از یك‌ نفر عرب‌ مجهول‌الهویّه‌ كه‌ بالاخره‌ نتوانستم‌ هویّت‌ او را كشف‌ نمایم‌ به‌مجلس‌ شورای ملی رسید و در ضمن‌ آن‌ معاودت‌ شاه‌ را از اروپا تقاضا نموده‌ و ضمناً از سعایت‌ از من‌ هم‌ خودداری نكرده‌ بود.
میرزا حسین‌خان‌ پیرنیا (مؤتمن‌الملك‌)، رئیس‌ مجلس‌ كه‌ اصلاً معتاد به‌طرح‌ اظهارات‌ مردم‌ در مجلس‌ نیست‌، این‌ تلگراف‌ مجهول‌ را قاب‌ كرده‌ به‌دیوار مجلس‌ آویخته‌ بود، كه‌ تمام‌ وكلاء از قرائت‌ آن‌ بینصیب‌ نمانند. او نیز به‌نوبة‌ خود خواسته‌ بود، كه‌ با این‌ ترتیب‌ اظهار لحیه‌ كرده‌ باشد و به‌این‌ اكتفا نكرده‌، جلسة‌ خصوصی نیز در مجلس‌ تشكیل‌ داد و وكلا را دعوت‌ به‌قرائت‌ تلگراف‌ كرد كه‌ در اطراف‌ آن‌ مذاكرات‌ بنمایند.
(مؤتمن‌الملك‌ پیرنیا چون‌ مرد تحصیل‌ كرده‌ایست‌ و طبعاً باید شرافت‌دوست‌ باشد، من ‌امیدوارم‌ كه‌ این‌ تظاهرات‌ را در مجلس‌ بر حسب‌ تلقین‌ خارجیان‌ نكرده‌ باشد).
خلاصه‌ نمایش‌ این‌ تلگراف‌ مجهول‌، اكثریت‌ مجلس‌ را متزلزل‌ كرد و من‌ دیدم‌ دیگر نمیتوانم‌ بنشینم‌ و تماشاچی معركه‌ها و تلقینات‌ خارجی و داخلی باشم‌.
رفتم‌ به‌مجلس‌، تقاضای جلسة‌ خصوصی كردم‌ و با حضور تمام‌ نمایندگان‌ تا درجه‌ای كه‌ سیاست‌ اجازه‌ میداد، مختصر اشاراتی به‌موضوع‌ كرده‌، به‌همه‌ تذكر دادم‌ كه‌ بعد از این‌ عملاً به‌رفع‌ شر خزعل‌ و خزعلیان‌ اقدام‌ خواهم‌ نمود. مذاكرات‌ من‌ اكثریت‌ مجلس‌ و طرفداران‌ مرا متأثر ساخت‌ ولی از سیمای نمایندگان‌ اقلیت‌ و بعضی از مذبذبین‌ پیدا بود كه‌ كار را گذشته‌ پنداشته‌ و با اطمینانی كه‌ از منابع‌ معلومه‌ گرفته‌اند مذاكرات‌ مرا فرع‌ رسوم‌ جاریه‌ میشمارند.
در این‌ مدت‌ اخبار بیشمار از بین‌النهرین‌ و خوزستان‌ میرسید. جراید بغداد و سوریه‌ و مصر التهابی داشتند و بعد از گرفتن‌ وجوه‌ گزاف‌ از عمّال‌ شیخ‌ «افق‌ سیادت‌ خزعلیان‌ را از طلوع ‌آفتاب شیخ‌ خزعل‌خان‌ روشن‌ دیده‌ بر امارت‌ مستقل‌ او سلام‌ میدادند و از تجزیة‌ خوزستان‌ از ایران‌ و الحاق‌ آن‌ به‌امارات‌ عربی اظهار شادمانی میكردند.»
از جمله‌ ترجمه‌ چند فقره‌ اخبار را عیناً در این‌ مقدمه‌ درج‌ میكنم‌:

ترجمه‌ از روزنامه‌ العراق‌ بغداد
شمارة‌ 1324 مورخه‌ 14 صفر 1343

شاه‌ و شیخ‌ خزعل‌
«شنیدیم‌ كه‌ در این‌ اواخر شیخ‌ خزعل‌ با شاه‌ طرف‌ مذاكره‌ شده‌ به‌قصد اینكه‌ او را مراجعت‌ بدهد و بالاخره‌ مبلغ‌ گزافی برای او فرستاده‌ كه‌ بتواند از برای پیشرفت‌ مقاصد خود دسایس‌ لازمه‌ را به‌عمل‌ آورد».
ضمیمه‌ 486 بصره‌ (مخبر شما)

ترجمه‌ از رستا منطبعة‌ تهران‌
مورخة‌ 22 سپتامبر 1924

وساطت‌ قونسول‌ انگلیس‌
«به‌موجب‌ اخبار واصله‌ (پریدكس‌) قونسول‌ انگلیس‌ در بوشهر كه‌ گویا مأمور وساطت‌ بین‌ شیخ‌ خزعل‌ و دولت‌ ایران‌ میباشد به‌مقر شیخ‌ خزعل‌ وارد شد، معهذا در محافل‌سیاسی اعزام‌ قوای نظامی حكومت‌ مركزی به‌خوزستان‌ را مسلم‌ و ضروری میدانند. میگویند كه‌ از سرحد جنوب‌ برای شیخ‌ خزعل‌ متصل‌ بارهای اسلحه‌ وارد میشود.»

ترجمه‌ از بی سیم‌ مسكو
28 سپتامبر

تقاضای فتوی
«از اهواز خبر میدهند كه‌ شیخ‌ خزعل‌، ملا عبداللطیف‌ را نزد علمای كربلا اعزام‌، و فتوای قیام‌ بر علیه‌ حكومت‌ سردارسپه‌ را تقاضا نموده‌، ضمناً خان‌بهادر را با تحف‌گرانبها نزد شاه‌، به‌اروپا گسیل‌ داشته‌ است‌.»
ترجمه‌ از جریده‌ بغداد
مورخه‌ 3 عقرب‌ نمرة‌ 12392

سیاست‌ عمومی آتیة‌ محمّره‌
«شیخ‌ منتهای سعی و كوشش‌ خود را در تهیه‌ قشون‌ معتنابهی صرف‌ و آنها را به‌اسلوب ‌جدید، مسلح‌ نموده‌، همانطوریكه‌ در نظام‌ دول‌ متمدنه‌ امروز معمول‌ و متداول‌ است‌، و بنابراین‌ اشخاص‌ عارف‌ تصور نمیكنند كه‌ اگر خدای نخواسته‌ بین‌ او و حكومت‌ ایران‌ یك‌ خصومت‌ جدی پیدا شود، مقام‌ امارت‌ او متزلزل‌ شود، زیرا ما معتقدیم‌ كه‌ معظم‌له‌ از چندی به‌این‌ طرف‌ پایة‌ امارت‌ خود را بلند گرفته‌ و به‌امور راجعه‌ به‌آن‌، رونقی داده‌ و وسایل‌ امنیت‌ و آسایش‌ را در داخله‌ منطقة‌ خود كاملاً برقرار نموده‌ است‌ و به‌این‌ جهت‌كارهای آنجا همه‌ مرتب‌ و حالت‌ اقتصادیه‌ آنجا رو به‌ترقی گذارده‌ است‌.»

گزارشاتی از مأموران‌ ایرانی
راپرت‌ ذیل‌ نیز یكی از صدها اخباری است‌ كه‌ از مأمورین‌ ایران‌ در بین‌النهرین‌ واصل‌میگردید:
1- اسلحه‌ و مهمات‌ از فیلیه‌ و محمّره‌ به‌اهواز پیدرپی حمل‌ میشود.
2- تمام‌ اتومبیلهای محمّره‌ و اهواز را برای حمل‌ و نقل‌ قشون‌ متوقف‌ نموده‌اند.
3- قریب‌ سیصد نفر سوار در اهواز به‌حكم‌ شیخ‌ خزعل‌ حاضر شده‌ و تقریباً شهر به‌حالت‌ نظامی است‌.
4- یك‌ نفر از مأمورین‌ مالیه‌ و یك‌ نفر از اجزای گمرك‌ اهواز را شیخ‌ خزعل‌ تبعید كرده‌.
5- اداره‌ پست‌ و تلگراف‌ را از اول‌ سنبله‌ تحت‌ سانسور قرار داده‌.
6- اهالی دهات‌ بصره‌ را هم‌ تجهیز كرده‌ و میبرند.
7- تجار و اشخاص‌ وطنخواه‌ را آزار و شكنجه‌ میدهند. دهدشتی را كه‌ از تجار اهواز است‌ و برای مخابره‌ به‌تلگرفخانه‌ آمده‌، چنان‌ زده‌اند كه‌ مجروح‌ و خون‌آلود شده‌ است‌.
8- حسین‌ آقای سلطان‌ و مأمورین‌ نظمیه‌ و نظامیان‌ مقیم‌ خوزستان‌ را توقیف‌ و در قصر فیلیه‌ حبس‌ كرده‌ است‌.
9- ویلسن‌ كه‌ سابقاً كمیسر عالی انگلیس‌ در بین‌النهرین‌ بوده‌ و منفصل‌ شده‌ مدتی است‌كه‌ از طرف‌ كمپانی نفت‌ ریاست‌ نفت‌ ایران‌ را دارا شده‌ و به‌جای تجارت‌، سیاست‌بازی میكند خزعل‌ را او دل‌ میدهد و برایش‌ نقشه‌ میكشد، اخیراً به‌لندن‌ رفته‌ كه‌ از مجرای ادارات‌ مربوطه‌، تجزیه‌ خوزستان‌ و امارت‌ شیخ‌ را تأمین‌ كند.
10- شیخ‌ خزعل‌، ویلسن‌ مشارالیه‌ را وكیل‌ و وصی املاك‌ و دارایی خود قرار داده‌ و بیامر او، قدمی برنمیدارد.

نقل‌ از جریده‌ تایمس‌ بصره‌
نمره‌ 35 مورخ‌ اكتبر 1924
«شاهزاده‌ سالارالدوله‌، عموی شاه‌ ایران‌ روز سوم‌ اكتبر وارد بصره‌، و از آنجا به‌اهواز رفت‌ كه‌ جناب‌ شیخ‌ محمّره‌ را ملاقات‌ نماید.»
راجع‌ به‌قوای بختیاری و خزعل‌ نیز راپرتهای مختلف‌ میرسید. از جمله‌ این‌ تلگراف‌ كه‌ خلاصه‌ حركات‌ آنهاست‌ ذكر میشود:

«همانطوریكه‌ پیش‌ بینی شده‌ بود بختیاریها پس‌ از مطیع‌ كردن‌ جانكیها از طرف‌ شمال‌ و شمال‌ غربی، و هواداران‌ خزعل‌ از طرف‌ جنوب‌ و جنوب‌ غربی پیش‌ میآیند. قوای بنده‌ در مقابل‌ دو قوه‌ واقع‌ شده‌ لازم‌ است‌ اردوی چهارمحال‌ به‌بختیاریها حمله‌ كند كه‌ نتوانند به‌بهبهان‌ آمده‌ و به‌خزعلیان‌ ملحق‌ شوند.»
از زیدون‌ - فرمانده‌ قوای بهبهان‌ - سرتیپ‌ فضل‌الله‌ خان‌
6 عقرب‌ - نمره‌ 60

این‌ اخبار كه‌ چند فقره‌ از آنها را محض‌ نمونه‌ قید كردم‌ در این‌ وقت‌ كه‌ تحریكات‌ خارجی و فریادهای مجنونانه‌ اقلیت‌ مجلس‌ مردم‌ را دچار اشتباهات‌ و تهران‌ را به‌هیجان‌ میآورد بیاندازه‌ مضر بود.
جـراید مخـالف‌ مـن‌، مبسوطاً ایـن‌ اخبـار را نقـل‌ كـرده‌ و تفسیرات‌ عجیب‌ بـر آنهـا مینمودنـد و پیش‌بینیهای خیلی خوشی میكردند.
لازم‌ بود فوراً از این‌ امر استقبال‌ كنم‌ و چنان‌ مشتی به‌دهان‌ «امیر مستقل‌ خوزستان‌» بكوبم‌ كه‌ دندان‌ طمع‌ وكلای خائن‌ و درباریان‌ بیعرضه‌ هوچی و جراید خارجه‌ و داخله‌ منقلع‌ گردد.
هر چه‌ بیشتر صبر و تحمّل‌ میكردم‌، مردم‌ جریتر میشدند و تصور ضعف‌ میكردند، به‌علاوه‌ دوری از مقدمة‌ قشون‌ خیلی اسباب‌ نگرانی بود. با نواقصی كه‌ از حیث‌ نقشه‌ و سایر وسایل‌ نظامی هست‌، از تهران ممكن‌ نبود حركات‌ قشون‌ بهبهان‌ را كاملاً مراقبت‌ كرد و پیشرفت‌ آنها را تأمین‌ نمود. به‌تلگرافات‌ ناقص‌ هم‌ اعتماد و اكتفا نمیتوانستم‌ بكنم‌ پس‌ چاره‌ منحصر، حركت‌ به‌سمت‌ جنوب‌ و نزدیك‌ شدن‌ به‌عرصة‌ جنگ‌ بود.
متعاقب‌ این‌ امر، اخبار موحشی رسید كه‌ مقدار زیادی اسلحه‌ با كشتی به‌خوزستان‌ فرستاده‌ شده‌، اردوهای مجهّزی در آنجا تشكیل‌ یافته‌، عنقریب‌ است‌ كه‌ خزعلیان‌ و همراهان‌ آنها از حوالی خوزستان‌ به‌سایر نقاط‌ تجاوز نمایند.
در مجلس‌ شورای ملی و محافل‌ تهران‌ نیز خبری انعكاس‌ یافت‌ كه‌ بختیاریها و قسمتی از خزعلیان‌ به‌بهبهان‌ وارد و به‌اردوی نظامی آنجا حمله‌ برده‌ و آنها را متفرق‌ ساخته‌اند.
با اینكه‌ این‌ خبر عاری از حقیقت‌ بود، محیط‌ تهران‌ انتظار وصول‌ چنین‌ اخباری را داشت‌، و من‌ مصمم‌ شدم‌ كه‌ از تهران‌ به‌طرف‌ اصفهان‌ عزیمت‌ كرده‌ وارد در اجرای نقشه‌ خود شوم‌ و به‌نظایر این‌ انتشارات‌ و توهمات‌ خاتمه‌ دهم‌.
همان‌ روزی كه‌ تصمیم‌ به‌عزیمت‌ گرفته‌ بودم‌ شارژ دافر انگلیس‌ به‌ملاقات‌ من‌ آمد و تلگرافی از قونسول‌ محمّره‌ ارائه‌ داد كه‌ او دیگر مأیوس‌ است‌ كه‌ بتواند هواداران‌ خزعل‌ را متفرق‌ كرده‌ و یا از معذرت‌ و غیره‌ صحبتی به‌میان‌ آورد.
بر من‌ ثابت‌ و یقین‌ شد كه‌ موافق‌ میل‌ خود امور را ترتیب‌ داده‌ و دیگر مطلقاً نگرانی ندارند. همین‌ اظهار یأس‌ صریح‌ آنها خود دلیل‌ اطمینان‌ به‌پیشرفت‌ مقصود است‌.
من‌ با خونسردی جواب‌ دادم‌ و عذر او را خواستم‌. به‌مجرد خروج‌ شارژ دافر مزبور، فوراً رئیس‌ اركان‌ حرب‌ را احضار كرده‌، قصد عزیمت‌ خود را به‌او تذكر داده‌ و در سعی به‌تكمیل‌ قوای خوزستان‌، امر صریح‌ به‌وزارت‌ جنگ‌ صادر نمودم‌. دنبالة‌ مقررات‌ من‌ تا حوالی نصف‌شب‌ طول‌ كشید و مقارن‌ نیمة‌ شب‌ بود، كه‌ به‌اجزای شخصی خود متذكر گشتم‌ كه‌ فردا ساعت‌ ده‌ مصمم‌ حركت‌ از تهران‌ باشند.
البته‌ منظور خود را به‌همراهان‌ سفر نگفتم‌ فقط‌ متذكر شدم‌ كه‌ نه‌ روزه‌، سفری برای تغییر آب‌ و هوا به‌اصفهان‌ خواهم‌ كرد و آنها هم‌ با همین‌ قصد و نیّت‌ مصمم‌ به‌مسافرت‌ شدند.




از طهران‌ بپایتخت‌ صفویه‌ و مركز زندیه‌


ملتزمین‌ عبارت‌ بودند از:
فرج‌الله‌ خان‌ بهرامی رئیس‌ كابینه‌ وزارت‌ جنگ‌.
خدایارخان‌ امیر لشكر.
علی آقاخان‌ نقدی رئیس‌ اداره‌ امنیه‌.
سرتیپ‌ عبدالرضاخان‌.
جان‌ محمدخان‌ رئیس‌ تیپ‌ عراق‌.
و یكی دو نفر صاحبمنصب‌ اركان‌ حرب‌، به‌ضمیمة‌ اسكورت‌ شخصی و اسكورت‌ عشایری.

چهارشنبه‌13 عقرب‌ 1303
ساعت‌ ده‌ صبح‌ از عموم‌ اشخاصی كه‌ به‌منزل‌ شخصی برای دیدن‌ من‌ آمده‌ بودند، خداحافظی كرده‌ و از منزل‌ با اتومبیل‌ عزیمت‌ كردم‌. هیأت‌ وزراء و جمعی از وكلا و حكومت‌ نظامی تهران‌ و عده‌ای از صاحبمنصبان‌ نیز برای مشایعت‌ من‌ آمده‌ بودند. نزدیك‌ خط‌ زنجیرحضرت‌ زنجیر حضرت‌ عبدالعظیم‌ آنها را مرخص‌ نمودم‌ و به‌یاری خدا برعزم‌ و ارادة‌ آهنین‌ خود تكیه‌ كرده‌، راه‌ جنوب‌ را پیش‌ گرفتم‌.
در «حسن‌ آباد»، شش‌ فرسخی تهران‌ به‌خاطرم‌ رسید كه‌ همراهان‌ من‌ به‌خصوص‌ آنها كه‌ صفحات‌ جنوب‌ را ندیده‌ و از درازی راه‌ و سختی و مشكلات‌ طی طریق‌ بی اطلاع‌اند اگر بدانند كه‌ باید چه‌ راه‌ ناهموار صعبی را طی كنند، و چه‌ اندازه‌ مسافت‌ بپیمایند، از عظمت‌ این‌ تصمیم‌ تعجب‌ خواهند كرد. مخصوصاً چون‌ بعضی از ایشان‌ سالخورده‌ و به‌تصوّر خود دنیا دیده‌اند، وقتی این‌ اقدام‌ مرا با اعمال‌ سایر رئیس‌الوزراها و رجال‌ عهد قاجاریه‌ و سلاطین‌ بیكفایت‌ آن‌ سلسله‌ مقایسه‌ كنند، امر تازه‌ای پیش‌ چشم‌ خود جلوه‌گر خواهند یافت‌.
حقیقتاً اگر من‌ هم‌ دچار ضعف‌ نفس‌ بودم‌ و از مشكلات‌ كار و سنگینی بار مسؤولیّت‌ بیم‌ و هراسی داشتم‌، باید همانطور كه‌ پادشاهان‌ عیّاش‌ قاجاریه‌، سرمشق‌ داده‌ و مردم‌ نیز عادت‌ كرده‌اند، در این‌ اوان‌ زمستان‌ و موقع‌ سخت‌ از جای خود حركتی نكنم‌ و استراحت‌ و فراغت ‌حضر را بر زحمت‌ و مشقت‌ سفر ترجیح‌ دهم‌.
امری كه‌ بیش‌ از هر چیز در این‌ موقع‌ باریك‌ عزم‌ مرا در حركت‌ قوت‌ میدهد و قدم‌ به‌قدم‌ برسرعت‌ من‌ میافزاید، همانا عشق‌ سرشار خدمت‌ به‌مملكت‌ و هموطنان‌ عزیز است‌ كه‌ همه‌وقت‌ خاطر مرا اسیر خود میدارد.
مثل‌ اینست‌ كه‌ در طبیعت‌ من‌ دشمنی غریبی بر ضد ناامنی ایجاد گردیده‌ و من‌ برای قلع‌ وقمع‌ اختلال‌ كنندگان‌ و سركشان‌ خلق‌ شده‌ام‌. زیرا كه‌ بر من‌ مسلم‌ شده‌ كه‌ اساس‌ هر اصلاح‌ و اقدامی در این‌ مملكت‌ علیالعجاله‌ بسط‌ دامنه‌ امنیت‌ و آرامش‌ است‌. مادام‌ كه‌ مردم‌ فراغت‌ نداشته‌ و از نعمت‌ امن‌ و راحت‌ برخوردار نباشند، مجال‌ آنكه‌ به‌خود آیند و احتیاجات‌ زندگانیخویش‌ را درك‌ كنند و در صدد چاره‌جویی برآیند نخواهند داشت‌.
در حال‌ حاضر خادم‌ترین‌ مردم‌ نسبت‌ به‌ایران‌ و قوم‌ ایرانی كسی است‌ كه‌ به‌عمر ناامنی ‌شومی كه‌ در این‌ یك‌ قرن‌ و نیم‌ استیلای قاجاریه‌ همه‌ چیز ایران‌ را ضعیف‌ و سست‌ و بیاعتبار كرده‌، خاتمه‌ دهد و اگر با حرام‌ كردن‌ خواب‌ و خوراك‌ و تنعّم‌ و راحت‌ هم‌ باشد، بكوشد تا سر این‌ مملكت‌ ستمدیده‌ را بر بالین‌ استراحت‌ نهد.
كسی كه‌ با نظر دقّت‌ تاریخ‌ سلطنت‌ سلسلة‌ قاجاریه‌ را مطالعه‌ كند و اوضاع‌ ایران‌ را در آن ‌عصر و زمان‌ با غور و تعمق‌ از پیش‌ چشم‌ بگذراند، میبیند كه‌ مردم‌ بدبخت‌ این‌ مملكت‌ در آن‌ دورة‌ تیره‌ چه‌ كشیده‌ و چگونه‌ اعراض‌ و نوامیس‌ ایشان‌ هر روز دستخوش‌ دستبرد فلان‌ ایل‌ یا فلان‌ یاغی سركش‌ بوده‌ است‌.
خدا را شكر میكنم‌ كه‌ هم‌ اكنون‌ كه‌ برای سركوبی یك‌ نفر از همان‌ یاغیان‌ یادگار عهد قاجاریه‌ حركت‌ میكنم‌ نمایندگانی از آن‌ ایلات‌ سركش‌ را كه‌ از ایام‌ صفویه‌ تا این‌ تاریخ‌ هیچ‌ وقت‌ دولت ‌مركزی بر آنها تسلط‌ نداشته‌، همراه‌ خود دارم‌ و همانها امروز از حامیان‌ و جان‌نثاران‌ مخصوص‌ من‌اند.
اگر سلاطین‌ قاجاریه‌ به‌جای عیّاشی و تن‌پروری و غلطیدن‌ در بستر ناز و تنعّم‌ برای توسعة‌ امنیت‌ و راحت‌ رعیت‌ شخصاً قدمی برمیداشتند و اندك‌ مدتی را تحمل‌ رنج‌ و مشّقت‌ راه‌ میكردند، با علاقه‌ ذاتی و سابقة‌ تاریخی كه‌ در طبع‌ مردم‌ ایران‌ نسبت‌ به‌اساس‌ سلطنت‌ و شاه‌پرستی هست‌، یك‌ قدم‌ حركت‌ ایشان‌ هزار قدم‌ یاغیان‌ و سركشان‌ را عقب‌ مینشاند و مردم‌ را متوجه‌ بیداری و هوشیاری پادشاه‌ میكرد. در این‌ صورت‌ دیگر نه‌ كسی مملكت‌ را بیصاحب‌ میشمرد و نه‌ احدی در خود یارای سركشی و عصیان‌ میدید. البته‌ آن‌ وقت‌ مملكت‌ از جهت‌ امنیت‌ سروصورتی به‌خود میگرفت‌ و خارجی نیز مجال‌ مداخله‌ و اعمال‌ نفوذ و دست‌ درازی نمییافت‌.
در موقع‌ جنگهای روس‌ و ایران‌ فتحعلیشاه‌ (خاقان‌ مفغور) جرئت‌ و كفایت‌ به‌خرج‌ داده‌ از تهران‌ به‌سلطانیة‌ زنجان‌ عزیمت‌ كرد اما در چه‌ صورت‌؟
در حالی كه‌ زنان‌ حرمسرا و سوگلیهای اندرون‌ را با خود همراه‌ داشت‌ و در چمن‌ سلطانیه‌ با آنها به‌عیش‌ و عشرت‌ روزگار میگذراند. همینكه‌ میشنید روسها در قفقازیه‌ و آذربایجان‌ یك‌ مرحله‌ پیش‌ میآیند او مرحله‌ها با محترمات‌ همراه‌، به‌طرف‌ عمارت‌ نگارستان‌ و كوه‌ سرسرة‌ تهران‌ عقب‌نشینی اختیار میكرد!
ناصرالدین‌شاه‌ نیز هر سال‌ از تهران‌ قدم‌ بیرون‌ میگذاشت‌ ولی به‌طرف‌ جاجرود و شهرستانك‌ و ارنگه‌. برای چه‌؟ برای شكار جرگه‌ و انتخاب‌ دختران‌ رعایا جهت‌ همخوابگی!
اگر از مظفرالدین‌شاه‌ سخنی گفته‌ نشود كلام‌ ناقص‌ خواهد بود:
این‌ مرد ضعیف‌النفس‌ كه‌ دوره‌ سلطنت‌ یا ایام‌ رذالت‌بازی او ننگ‌ تاریخ‌ پرافتخار نژاد ایرانی است‌، وقتی كه‌ به‌سمت‌ ولیعهدی در تبریز اقامت‌ داشت‌ روزی با یكی از درباریان‌ محرم‌ و جمعی از خواص‌ خلوت‌ به‌عزم‌ گردش‌ بیرون‌ شهر رفت‌. اتفاقاً هوا ابر شد و رعدوبرق‌ فضای آسمان را به‌میدان‌ جنگ‌ مبدل‌ ساخت‌. والاحضرت‌ ولیعهد، یعنی شاهنشاه‌ آینده‌ ایران‌ را وحشت‌ عجیبی دست‌ داد. به‌طوری كار اضطراب‌ و تزلزل‌ او بالا گرفت‌ كه‌ ملتزمین‌ ركاب‌ و درباری محرم‌ چاره‌ را به‌آن‌ منحصر دیدند كه‌ او را به‌پناه‌ آسیایی كه‌ در آن‌ حوالی بود ببرند، و ولیعهد به‌درباری مزبور كه‌ خود را سید اوجاق‌ صحیح‌النسب‌ نیز معرفی میكرد متوسل‌شد.
والاحضرت‌ دست‌ به‌دامان‌ سید درباری شده‌ با عجز و الحاحی تمام‌ از او میخواست‌ كه ‌جریان‌ كارخانه‌ قضاوقدر را تغییر داده‌، رعدوبرق‌ را موقوف‌ و آسمان‌ را صاف‌ و ساده‌ كند. سید شیاد كه‌ موقعی مناسب‌ به‌دست‌ آورده‌ بود و دست‌ سفیه‌ قابل‌ استفاده‌ای را به‌دامان‌ خود آویخته‌ میدید، به‌التماس‌ او وقعی نمیگذاشت‌ و پیوسته‌ دست‌ به‌سوی آسمان‌ برمیداشت‌ و از خدا هولناكی و شدت‌ رعدوبرق‌ را درخواست‌ میكرد، از او عجز و التماس‌ و از درباری ‌خلافكاری و نافرمانی، عاقبت‌ رو به‌درباری كرده‌ علت‌ مخالفت‌ را پرسید. درباری گفت:
آخر فرزندی میخواهد عروسی كند و برای مخارج‌ زناشویی معطل‌ است‌.
والاحضرت‌ كاغذ سفید را صحه‌ كرده‌ به‌درباری داد تا در شهر هر مبلغ‌ كه‌ میخواهد، در آن‌ سفید مهر بنویسد و وی را فیالحال‌ از وحشت‌ نجات‌ بخشد. سید نیز دست‌ انابت‌ به‌درگاه‌ باریتعالی برداشت‌ و از آنجا كه‌ گفته‌اند همیشه‌ بعد از طوفان‌ هوا صاف‌ است‌، آسمان‌ تیره‌ نیز روشن‌ گشت‌ و سید بیچاره‌ را روسیاهی حاصل‌ نگردید.
محمدعلیمیرزا بهترین‌ جانشین‌ شاه‌سلطان‌ حسین‌، در موقع‌ هجوم‌ مجاهدین‌ به‌تهران‌ برای هلاكت‌ ایشان‌، زنان‌ حرم‌ را به‌خواندن‌ اوراد و اذكار به‌گلوله‌های خمیر و دادن‌ به‌مرغها وا‌‌ میداشت‌، و بهتر از این‌، تاكتیكی در مغز تهی خود فراهم‌ نمیدید.
مسافرتهای متوالیة‌ شاه‌ حالیه‌ و وضع‌ رفتار او در خارجه‌، از شدت‌ وضوح‌، احتیاجی به‌یادآوری ندارد و اصلاً مقصود من‌ هم‌ توجه‌ به‌اینگونه‌ امور نیست‌. ولی سیر كلام‌ هر جا كه‌ مقصود، تجسس‌ علت‌ خرابی ایران‌ كنونی باشد، شخص‌ را به‌این‌ سرمنزل‌ میكشاند و مسبب‌ و مسؤولی برای آن‌ جز قاجاریه‌ نشان‌ نمیدهد.



خاطره‌ای در «حسن‌آباد»

ناهار در «حسن‌آباد» صرف‌ و یك‌ ساعتی بعدازظهر به‌عزم‌ قم‌ حركت‌ كردیم‌.
در اینجا اتفاقاً حالت‌ یكی از نمایندگان‌ مجلس‌ شورا به‌خاطرم‌ گذشت‌ كه‌ سه‌ سال‌ پیش‌، قبل ‌از زمامداری من‌، با عیال‌ و بستگان‌ خود از اصفهان‌ به‌طرف‌ تهران‌ میآمد و در پشت‌ دروازه‌ پایتخت‌، جان‌ و ناموس‌ او مورد دستبرد دزدان‌ و غارتگران‌ قرار گرفت‌. بعد از اطلاع‌ به‌فوریت‌ در استرداد مال‌ و كسان او سعی نمودم‌ و دزدها را مصلوب‌ كردم‌ و اموال‌ آنها را گرفته‌ مسترد داشتم‌. در مقابل‌ از او چه‌ دیدم‌؟ در مجلس‌ بعد، وقتی كه‌ جمعی قلیل‌ از نمایندگان‌ با من‌ از در مخالفت‌ درآمدند، او هم‌ در صف‌ ایشان‌ قرار گرفت‌ و خدمات‌ مرا در حفظ‌ جان‌ و ناموس‌ خود به‌كلی فراموش‌ كرد.
از «كوشك‌ نصرت‌» تا «منظریه‌»، جاده‌، كه‌ بیشباهت‌ به‌خیابان‌ مستقیمی نیست‌ از كنار دریاچه حالیه‌ عبور میكند و این‌ راهی است‌ كه‌ در 1301 قمری ساخته‌ شده‌ و قهوه‌خانه‌ «باقرآباد» در كنار آن‌ قرار دارد.
چهار ساعت‌ بعدازظهر به‌«منظریه‌» رسیدم‌. علت‌ اینكه‌ اینجا را به‌منظریه‌ موسوم‌ كرده‌اند این‌است‌ كه‌ از آنجا میتوان‌ گنبد طلای حضرت‌ معصومه‌ (ع‌) را دید.
چون‌ «منظریه‌» نقطه‌ مرتفع‌ مصفایی است‌، چای را در آنجا صرف‌ كردم‌ بعد بلافاصله‌ عازم‌ قم‌ شدم‌. مقارن‌ غروب‌ به‌قم‌ وارد شدم‌. لدیالورود به‌زیارت‌ آستانه‌ مطهره‌ شتافتم‌. بعد به ‌سردار رفعت امر دادم‌ برود از طرف‌ من‌ از آقای شیخ‌عبدالكریم‌ یزدی احوالپرسی نماید.


حركت‌ از قم‌

پنجشنبه‌14 عقرب‌
پس‌ از تجدید زیارت‌، از راه‌ «نیزار» به‌طرف‌ اصفهان‌ حركت‌ كردم‌. قسمتی از این‌ راه‌ جدیدالاحداث‌ كه‌ قابل‌ سیر اتومبیل‌ است‌ و برخلاف‌ راه‌ قدیم‌ از شهر كاشان‌ نمیگذرد، از كنار رودخانه‌ قم‌ یعنی از قسمتی عبور میكند كه‌ به‌همین‌ اسم‌ «كنار رودخانه‌» موسوم‌ است‌ و چون‌ در پنج‌فرسخی جنوب‌ قم‌ از كنار دهكده‌ «نیزار» میگذرد آن‌ را راه‌ «نیزار» هم‌ میگویند.
اول‌ شب‌ به‌میمه‌ رسیدم‌. در اینجا سردار اسعد وزیر پست‌وتلگراف‌ و امیر اقتدار وزیر داخله‌ كه‌ از چندی قبل‌ آنها را برای تصفیه‌ امر بختیاری به‌اصفهان‌ فرستاده‌ بودم‌ به‌اتفاق‌ غلامرضاخان‌ حاكم‌ اصفهان‌ و صارم‌الدوله‌ و محمودخان‌ آیرم‌ امیرلشگر جنوب‌ و چند نفر از صاحبمنصبان‌ كه‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بودند به‌ما رسیدند. شب‌ را به‌واسطه‌ سردرد شدید و نخوابیدن‌ شب‌ قبل‌ در قم‌ تصمیم‌ گرفتم‌ همینجا بمانم‌.

جمعه‌ 15 عقرب‌
ساعت‌ هشت‌ از میمه‌ حركت‌ كردم‌ و كمی بعد به‌آبادی «ونداده‌» كه‌ چشمه‌ آب‌ درخشانی پر از ماهی دارد و در كنار جاده‌ اتفاق‌ افتاده‌ رسیدم‌. از این‌ جا به‌بعد تا اول‌ خاك‌ اصفهان‌ آبادی معتبری نیست‌.
بعد از عبور از گردنة‌ كوچكی جلگة‌ تاریخی هموار مورچه‌خوار كه‌ ابتدای خاك‌ اصفهان‌ است‌، پیش‌ میآید از این‌ جلگه‌ به‌بعد دیگر باید با وضع‌ لباس‌ و معیشت‌ و لهجه‌ اصفهانی آشنا شد و در هر قدم‌ با زارعین‌ و مردمان‌ زحمتكش‌ این‌ ولایت‌ كه‌ از جمله‌ كاركن‌ترین‌ مردم‌ ایران‌اند تصادف‌ كرد.
ورود به‌جلگة‌ مورچه‌خوار بیاختیار نظرم‌ را به‌وقایع‌ 201 سال‌ قبل‌ (وقایع‌ سال‌ 1142هجری) معطوف‌ ساخت‌. مثل‌ آنكه‌ این‌ موقع‌ افاغنه‌ و همراهان‌ اشرف‌ را میبینم‌، كه‌ در قسمت‌جنوبی جلگه‌ با عجله‌ و تزلزل‌ در حال‌ فرار، خیال‌ دفاع‌ دارند و قشون‌ ایرانی قزلباش‌ به‌سركردگی سردار رشید خود نادر از جانب‌ شمال‌ شرقی جلگه‌ از راه‌ نطنز با شتاب‌ بسیار رسیده‌، سیل‌وار از بالای گردنه‌ به‌اراضی هموار سرازیر میشوند و هلاكت‌ و هزیمت‌ را بر سرمشتی افغان‌ كه‌ بر مركب‌ فرار سوارند میریزند. تصمیم‌ گرفتم‌ ناهار را در همین‌ آبادی صرف‌ كنم‌ و صفحه‌ای از صفحات‌ تاریخ‌ پرافتخار وطن‌ عزیز خود را از جلو نظر بگذرانم‌ و اندكی با یاد گذشته‌ خاطر را گشایشی فراهم‌ كنم‌.
راستی كه‌ تاریخ‌ درس‌ عبرت‌ عجیبی است‌. غالب‌ وقایع‌ آن‌ تكرار میشود. به‌همین‌ جهت‌ از مطالعه و دقّت‌ وقایع‌ گذشته‌ میتوان‌ پاره‌ای از اتفاقات‌ آینده‌ را پیشگویی كرد.
سرنوشت‌ ایران‌ بیشباهت‌ به‌سرگذشت‌ سمندر، آن‌ مرغ‌ افسانه‌ای قدما نیست‌ كه‌ میگفتند هرروز مقارن‌ غروب‌ بالهای خود را برهم‌ میزند و از آن‌ تولید شعلة‌ آتشی كرده‌ خود را میسوزد و به‌خاكستر تبدیل‌ میشود، سپس‌ صبح‌ باز از میان‌ آن‌ توده‌ خاكستر تازه‌ و شاداب‌ و جوان‌ و بانشاط‌ برمیخیزد و به‌ادامه‌ حیات‌ مشغول‌ میشود.
تاریخ‌ ایران‌ این‌ داستان‌ را چندین ‌بار تكرار كرده‌ و به‌وضع‌ غریبی نظر و توجه‌ مطلعین‌ را به‌خود معطوف‌ ساخته‌ است‌.
مردم‌ ایران‌ چنانكه‌ تاریخ‌ عریض‌ و طویل‌ ایشان‌ میفهماند، به‌وضع‌ حكومت‌ مقتدرانة‌ عادلانه‌، از هر نوع‌ حكومت‌ دیگر بیشتر علاقه‌ دارند و یقین‌ است‌ كه‌ تا این‌ مردم‌ در سایه‌ بسط ‌تعلیمات‌ و معارف‌ و تعمیم‌ ورزش‌ و تربیت‌ استقلالی، صاحب‌ حس‌ اعتماد به‌نفس‌ نشوند، هیچ‌ طرز حكومتی غیر از این‌ طرز هم‌ نمیتواند آنها را به‌سر منزل‌ سعادت‌ برساند و به‌مصلحت‌ آنها ختم‌ شود.
به‌همین‌ علت‌ اگر در جریان‌ تاریخ‌ گذشتة‌ ایشان‌ دقّت‌ كنید، میبینید ایرانی هر وقت‌ رأس‌ و رئیسی قادر و توانا یا سرداری مصلحت ‌شناس‌ و صاحب‌ عزم‌ داشته‌، در تحت‌ اراده‌ و اوامر و در سایه تشویقات‌ او به‌اعمال‌ عظیمی مبادرت‌ جسته‌، و یادگارهای بزرگ‌ و آثار سترگ‌ از خود به‌جا گذاشته‌ و در خلاف‌ این‌ صورت‌ به‌گودال‌ پستی و انحطاط‌ فرو شده‌ است‌.
واقعه‌ ظهور نادر بهترین‌ شاهد این‌ مدّعا است‌. ده‌ سال‌ قبل‌ از ظهور او مردم‌ ایران‌ كه‌ محكوم‌ سبكسری تهی مغزی، مثل‌ شاه‌سلطان‌ حسین‌ و درباریان‌ سفیه‌ او بودند به‌قدری دچار ضعف‌ و ناتوانی شده‌ و به‌حدی فاقد شرایط‌ حیات‌ و قدرت‌ بوده‌، كه‌ ده‌ نفر ده‌ نفر آنها را یك‌ نفر افغانی به‌طنابی میبست‌ و سر میبرید و از كسی جنبشی بروز نمیكرد. ظهور نادر، همین‌ مردم‌ مرده‌دل‌ ناتوان‌ را، یكمرتبه‌ چنان‌ توانا و قادر كرد كه‌ در زیر پرچم‌ اقتدار او مملكت‌ تاریخی هند را به‌یك‌ یورش‌ مردانه‌ گرفتند و آنهمه‌ جواهر و افتخارات‌ را به‌ایران‌ آوردند.
مثل‌ این‌ است‌ كه‌ ایران‌ هر وقت‌ در سایة‌ بیكفایتی سلاطین‌ عیاش‌ و نالایق‌ خود به‌حضیض‌ مذلت‌ میافتد و به‌سرحد ناتوانی و لب‌ پرتگاه‌ زوال‌ میرسد، دست‌ قدرت‌ از آستین‌ غیب‌، فرزندی از تواناترین‌ فرزندان‌ او را به‌عرصة‌ ظهور میرساند و وظیفة‌ سنگین‌ نجات‌ مملكت‌ و ملت‌ را بر دوش‌ هوش‌ و كفایت‌ او میگذارد تا ننگ‌ این‌ مذلت‌ را از رخسارة‌ مادر محبوب‌ وطن‌ بزداید و بار دیگر او را به‌جامة‌ افتخار و زیور جلال‌ ملّبس‌ و مجلّل‌ سازد.
قریب‌ یكصدوپنجاه‌ سال‌ است‌ كه‌ مملكت‌ ما دچار ضعف‌ و ناتوانی و ناامنی شده‌ و میتوان‌ گفت‌ بعد از فوت‌ كریم‌خان‌ زند و استیلای قاجاریه‌ روز راحت‌ و آرامی به‌خود ندیده‌ است‌.
قاجاریه‌ به‌جای بسط‌ دامنة‌ عـدالت‌ و آبادی مملكت‌، اوقات‌ خود را فقط‌ صرف‌ خوشگذرانی یا كشتار
مردم‌ كرده‌، و ایامی را هم‌ به‌غافل‌ كردن‌ رعایا گذرانده‌اند.
از میان‌ ایشان‌، فقط‌ آغامحمدخان‌ توانسته‌ است‌ قلیل‌ مدتی ایران‌ را آرام‌ نگاهدارد و مردم‌ را ساكت‌ كند. اما به‌چه‌ وضع‌؟
یك‌ نفر مسافر اروپایی خوب‌ این‌ قضیه‌ را تشریح‌ میكند و میگوید:
«آرامشی كه‌ آغامحمدخان‌ بر ایران‌ تحمیل‌ كرد، از نوع‌ همان‌ آرامشهایی است‌ كه‌ درقبرستان‌ وجود دارد. یعنی او به‌قدری مردم‌ این‌ مملكت‌ را كشت‌، كه‌ دیگر كسی باقی نماند تا سروصدایی داشته‌ باشد و به‌عرض‌ وجود بپردازد.»
در مدت‌ این‌ صدوپنجاه‌ سال‌ ناامنی و خرابی و ذلت‌، گاهی به‌خصوص‌ این‌ اواخر، مردمان‌ مصلح‌ و متفكری پیدا شده‌اند كه‌ به‌فكر اصلاح‌ حال‌ ملك‌ و ملت‌ افتاده‌ و راههایی هم‌ پیش‌خود اندیشیده‌اند و از آن‌ جمله‌ یكی سیدجمال‌الدین‌ اسدآبادی همدانی است‌ كه‌ بزرگترین‌ دانشمند دورة‌ اخیر ایران‌ است‌. او كه‌ پیوسته‌ از ظلم‌ و آزار قاجاریه‌ دربه‌در و در اذیت‌ و عذاب‌ بوده‌ و ناصرالدین‌شاه‌ زشتترین‌ رفتارها را نسبت‌ به‌او مرتكب‌ شده‌ میگوید:
«اصلاح‌ حال‌ مردم‌ مشرق‌زمین‌ فقط‌ به‌دست‌ یك‌ نفر مقتدر عادل‌ میسر خواهد شد.»
تاریخ‌ نیز همین‌ نظر را تأیید میكند. و من‌ نیز با این‌ عقیده‌ كه‌ هزار شاهد و دلیل‌ عقلی و تاریخی با خود همراه‌ دارد، موافقم‌. تا بتوان‌ در سایة‌ اقتدار، به‌توسعة‌ معارف‌ و تعلیمات‌، كه‌ یگانه‌ نجات‌ دهنده‌ جامعه‌ها و رشد دهندة‌ اقوام‌ است‌ پرداخت‌ و به‌این‌ طریق‌ مردم‌ را به‌حدود وظایف‌ و سعادت‌ حقیقی خود آشنا نمود.
اینجا دیگر این‌ سوآل‌ قطعاً به‌خاطر خطور میكند كه‌ آیا موقع‌ آن‌ نرسیده‌ است‌ كه‌ دست‌ قدرت‌، روز عمر بدبختی یكصدوپنجاه‌سالة‌ ایران‌ را به‌آخر برساند، و برای ختم‌ این‌ دوره‌ بیتكلیفی و سرشكستگی و كشیدن‌ انتقام‌ قدمهای بلندی بردارد؟


حركت‌ از مورچه‌خوار

بعد از عبور از مورچه‌خوار به‌كاروانسرای مستحكم‌ مادر شاه‌ رسیدم‌ كه‌ به‌قول‌ مشهور از بناهای مادر شاه‌عباس‌ كبیر است‌.
مقارن‌ غروب‌ به‌جلگه‌ «برخوار» و حومة‌ شهر تاریخی اصفهان‌ یعنی پایتخت‌ باشكوه‌ صفویه‌ و مشهورترین‌ بلاد ایران‌ رسیدم‌.

ورود به‌اصفهان‌

كم‌ كم‌ سواد شهر اصفهان‌ كه‌ در میان‌ گردوغبار نمایان‌ بود، ظاهر شد و اول نشانه‌ای كه‌ از آن‌شهر به‌نظر رسید گنبد و منارهای مسجدشاه‌ بود.
از یك‌فرسخی شهر به‌بعد چادرهایی كه عامة طبقات اهالی اصفهان برای استقبال و پذیرایی من‌ برپا داشته‌ بودند نمودار گردید. همه‌ جا مردم‌ با وجد و مسرت‌ فوق‌العاده‌، رسیدن‌ مرا تلقی میكردند. برای اظهار قدردانی از احساسات‌ آنها پیاده‌ شدم‌. از طرف‌ وجوه‌ و رؤسای ایشان‌، نطقها وخطابه‌های متعدد راجع‌ به‌خدمات‌ من‌ در اعادة‌ امنیت‌ و دفع ‌سركشان‌ و توسعه‌ و تكمیل‌ قشون‌ ایراد شد، به‌هر كدام‌ جواب‌ مناسبی داده‌ و در میان‌ هلهله‌ و شادی اهالی كه‌ حالت‌ سرور و شادمانی طبیعی از چهره‌ آنها نمایان‌ و از زیر طاقهای نصرت‌ كه‌ تهیه‌ شده‌ بود، وارد شهر گردیدم‌ و یكسره‌ به‌عمارت‌ چهل‌ستون‌ رفتم‌.


اخبار تهران‌

روز ورود به‌اصفهان‌ به‌تلگرافخانه‌ برای مخابرات‌ حضوری با تهران‌ رفتم‌. این‌ مخابرة‌ حضوری بر حسب‌ تقاضای خود هیأت‌ وزرا بود كه‌ میخواستند در رؤس‌ مطالب‌ با من‌ مذاكره‌ نمایند. تلگراف‌ ذیل‌ بدواً از وزیر خارجه‌ رسید و جواب‌ داده‌ شد:

«امروز سه‌ ساعت‌ بعد از حركت‌ حضرت‌ اشرف‌، شارژ دافر انگلیس‌ به‌وزارت‌ خارجه‌ آمده‌، اظهار تاسف‌ از مسافرت‌ ناگهانی نموده‌، میگفت‌: در مذاكراتی كه‌ دیروز شده‌ تقاضا نموده‌ بودیم‌ كه‌ مقرر شده‌، قشون‌ دولتی از زیدون‌ به‌سمت‌ محمّره‌ پیش‌ نرفته‌، تا سه‌ روز دیگر سر پرسی لرن‌ وارد بغداد شده‌، شاید ملاقاتی با شیخ‌ محمّره‌ نموده‌ این‌ قضایا به‌نحو خوشی مطابق‌ میل‌ دولت‌ خاتمه‌ یابد. پس‌ از مراجعت‌ به‌سفارت‌، تلگرافی رسیده‌ بود كه‌ سر پرسی لرن‌ برای هشت‌ روز دیگر وارد بغداد میشود، و خیال‌ داشتیم‌ كه‌ در ملاقات‌ امروز چهارشنبه‌ متذكر شویم‌ كه‌ تا هشت‌ روز دیگر امر به‌توقف‌ قشون‌ بفرمایند و امروز دفعة‌ شنیدیم‌ تصمیم‌ مسافرت‌ نموده‌، حركت‌ فرموده‌اند. این‌ است‌ تقاضای خودمان‌ را در تعقیب‌ مذاكرات‌ شفاهی كه‌ با خودشان‌ نموده‌ایم‌ تجدید نموده‌، خواهش ‌میكنیم‌ كه‌ متجاوز از دو ماه‌ در این‌ قضیه‌ صبر فرموده‌اند، حالا هم‌ این‌ هشت‌ روز را تأمل‌ فرمایند تا سر پرسی لرن‌ وارد بغداد شود. امیدواریم‌ اقداماتی بنماییم‌ كه‌ خاطرحضرت‌ اشرف‌ از این‌ نگرانی راحت‌ شود و دیگر محتاج‌ به‌اعزام‌ قوا و عملیاتی نشوند. همین‌ قسم‌ هم‌ به‌قونسول‌ خودمان‌ در اصفهان‌ تلگراف‌ خواهیم‌ كرد، كه‌ به‌اطلاع‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانند. مقصود اصلی آنها كه‌ در مذاكرات‌ تكرار مینمودند، فقط‌ این‌ است‌ كه‌ قشون‌ از زیدون‌، جلوتر نرود تا سرپرسی لرن‌ وارد بغداد شود. بنده‌ در ضمن‌ مذاكره‌ تمام‌ نظریات‌ حضرت‌ اشرف‌ را خاطر نشان‌ نموده‌ و تذكر داده‌ام‌ كه‌ در نتیجة‌ این‌ اغفال‌ كه‌ نظر به‌وعده‌های مصلحانة‌ سفارت‌ كه‌ برای دولت‌ در مدت‌ دو ماه‌ حاصل‌ شده‌، این‌ است‌ كه‌ شیخ‌ موفق‌ به‌جمع‌آوری اسلحه‌ و وارد كردن‌ مهمات‌ و سایر لوازم‌ دفاعیه‌ شده‌ است‌. افكار عامّه‌ را چگونه‌ میتوان‌ به‌این‌ اظهارات‌ تسكین‌ داد كه‌ متوالیاً شنیده‌ میشود شیخ‌ اسلحه‌ و مونیسیون‌ توسط‌ كشتیهایی كه‌ از طرف‌ هند میآیند وارد مینماید؟ در صورتیكه‌ برای دولت‌ انگلیس‌ راه‌ همه‌ قسم‌ تفتیش‌ و جلوگیری از این‌ كشتیهایی كه‌ اسلحه‌ وارد مینمایند بوده‌ است‌. البته‌ در جواب‌ این‌ اظهارات‌ جز سكوت‌ و اظهار بیاطلاعی جواب‌ دیگر نمیتوانستند بدهند، چنانچه‌ ندادند. اینك‌ مراتب‌ را به‌عرض‌ رسانیده‌ و اخباری هم‌ كه‌ رسیده‌ بود به‌اركان‌ حرب‌ فرستادم‌ كه‌ به‌عرض‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانند.»
وزیر خارجه‌
3450

جواب‌

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای مشارالملك‌ وزیر امور خارجه‌ دام‌اقباله‌
«شارژ دافر انگلیس‌ را ملاقات‌ نموده‌، بگویید چون‌ نمیخواهم‌، اسباب‌ رنجش‌ سفارت‌ فراهم‌ آید، این‌ است‌ كه‌ تا ورود سر پرسی لرن‌ و مشاهدة‌ نتیجة‌ اقدامات‌ او به‌كلیة‌ قوا امر دادم‌ تا دو هفته‌ تعرض‌ را به‌تأخیر بیندازند، ولی این‌ در صورتی است‌ كه‌ از طرف‌ خزعلیان‌ و بختیاری شروع‌ به‌جنگ‌ نشود. چه‌ آن ‌وقت‌ قشون‌ مجبور به‌عملیات‌ خواهد شد.»
وزیر جنگ‌ و فرمانده‌ كل‌ قوا
4007

ملاقات‌ با قونسول نگلیس‌

در این‌ اثنا قونسول‌ انگلیس‌ نیز در همان‌ تلگرافخانه‌ تقاضای ملاقات‌ كرد. او را پذیرفتم‌. پس ‌از مقدماتی راجع‌ به‌امر خوزستان‌، ورود مرا به‌اصفهان‌ با نگرانی و احتیاط‌ تلقی كرد، و تا یك‌ درجه‌ اظهار خوف‌ و هراس‌ نمود، كه‌ از اصفهان‌ جلوتر نروم‌، و فوق‌العاده‌ سعی كرد مسافرت‌ را به‌همین‌ نقطه‌ خاتمه‌ داده‌، به‌تهران‌ بازگردم‌. نوشتن‌ تمام‌ مذاكرات‌ به‌تفصیل‌ میانجامد. چون‌ زمینة‌ مطلب‌ روشن‌ است‌ شرح‌ آن‌ را زاید میبینم‌. به‌طور خلاصه‌ تصمیم‌ قبل‌ خود را به‌او خاطر نشان‌ كرده‌ و قطعاً تذكر دادم‌ كه‌ انصرافم‌ از این‌ سفر غیرممكن‌ و گوشمال‌ دادن‌ به‌اشرار حتمی است‌.


احساسات‌ اهالی اصفهان‌

چیزی كه‌ موجب‌ مسرت‌ بود، این‌ است‌ كه‌ اهالی اصفهان‌ از ورود من‌ اظهار نهایت‌ شعف‌ و سرور میكردند. اما این‌ سفر بیسابقه‌ را با احتیاط‌ دیده‌ و در مجالس‌ و محافل‌ به‌تعجب‌ از آن‌ سخن‌ میراندند. در بدو امر كه‌ نمیدانستند چه‌ قصدی از این‌ سفر دارم‌ صحبتها میكردند، و چون‌ از تجهیزات‌ و عملیات‌ من‌ واقف‌ شدند و فهمیدند خود نیز عازم‌ میدان‌ هستم‌، احتیاطشان‌ شدت‌ گرفت‌.
بعضی از نظر محبت‌ و دوستی نمیخواستند، شخصاً به‌مهلكه‌ قدم‌ بگذارم‌. این‌ ابراز صمیمیت‌ و علاقه‌مندی را كه‌ مبنی بر كمال‌ خلوص‌ بود، تقدیس‌ كردم‌. لیكن‌ آنها غفلت‌ داشتند كه‌ این‌ مسافرت‌ چه‌ از لحاظ‌ دیپلوماسی و چه‌ از نظر نظامی مهمتر از آن‌ است‌ كه‌ انجام‌ آن‌ را به‌دیگری واگذارم‌، و یقین‌ داشتم‌ كه‌ انجام‌ آن‌ برای دیگری غیر میسور خواهد بود.
باز در روز بعد قونسولهای خارجه‌ و علمای اصفهان‌ كه‌ معروفین‌ ایشان‌ حاجیآقا نورالله‌ و فشاركی و سیدالعراقین‌ باشند، به‌دیدن‌ من‌ آمدند و همه‌ از ملاقات‌ من‌ اظهار خوشوقتی و تصمیم‌ حركتم‌ را به‌طرف‌ جنوب‌ تقدیس‌ و تشویق‌ كردند. حتی حاجیآقا نورالله‌ بعد مراسله‌ای به‌من‌ نوشت‌ كه‌ مضمون‌ بر این‌ شعر بود:
«من‌ حاضرم‌ خود و عموم‌ كسان‌ و عشیره‌ام‌ با شما حركت‌ كنم‌ و در این‌ جنگ‌ مقدس‌كه‌ حكم‌ جهاد بر ضد دشمنان‌ استقلال‌ مملكت‌ را دارد، شراكت‌ نمایم‌.»

من‌ در جواب‌ اینگونه‌ احساسات‌ وطن‌پرستانه‌ و استقلال‌خواهانه‌ اظهار تشكر و امتنان‌ كردم‌.


تجهیز قشون‌

از شنبة‌ 16 تا چهارشنبة‌ عقرب‌ در اصفهان‌ ماندم‌، تا كاملاً سوق‌ قشون‌ به‌طرف‌ خوزستان‌ را از اینجا كه‌ مركز لشكر جنوب‌ است‌ ترتیب‌ دهم‌، و خود شخصاً به‌جمیع‌ جزئیات‌ كارهای لشكری سركشی كنم‌. چنانكه‌ در همین‌ مدت‌ قلیل‌ یك‌ قسمت‌ از قوای اصفهان‌ را با فوج‌ نادری، اعزامی ‌تهران‌ از تیپ‌ عراق‌، از راه‌ قمشه‌ و سمیرم‌ به‌طرف‌ بهبهان‌ حركت‌ دادم‌ و به‌اركان‌ حرب‌ لشكر و مریضخانه‌ و سربازخانه‌ها رسیدگی كردم‌ و كار بختیاری و قضیة‌ اختلافات‌ آنها را راجع‌ به‌ایلخانی و ایل‌بیگی رفع‌ نمودم‌.
قبل‌ از حركتم‌ خوانین‌ عمدة‌ بختیاری مقیم‌ تهران‌ یعنی صمصام‌السلطنه‌ و امیرمفخم‌ و سردارجنگ‌ همینكه‌ قضیة‌ طغیان‌ عده‌ای از ایل‌ را به‌تحریك‌ شیخ‌خزعل‌ بر ضد دولت‌ شنیدند، به‌منزل‌ من‌ آمده‌ بست‌ نشستند، و با عجز و الحاح‌ بسیار گفتند این‌ حركت‌ عدة‌ قلیلی از بختیاریها، اسباب‌ بدنامی و رسوایی ماست‌ و حركتی است‌ كه‌ ما را در پیشگاه‌ دولت‌ روسیاه‌ و مقصر قلم‌ میدهد و به‌این‌ جهت‌ زندگانی ما در خطر میافتد. من‌ آنها را به‌مراحم‌ دولت‌ دلگرم‌ كرده‌، به‌ایشان‌ تأمین‌ و در رفع‌ غائله‌ اطمینان‌ كامل‌ دادم‌. در تعقیب‌ همین‌ پیشامد وزیر داخله‌ و وزیر پست‌وتلگراف‌ را مأمور نمودم‌ به‌اصفهان‌ حركت‌ كنند و به‌كار تصفیه‌ آن‌ اختلافات‌ مشغول‌ شوند.
در چهار روز اقامت‌ اصفهان‌ لاینقطع‌ از اطراف‌، مكاتیب‌ و تلگراف‌ راجع‌ به‌قضیة‌ جنوب‌ و تشویق‌ به‌حركت‌ و اقدام‌ جدی در رفع‌ طغیان‌ شیخ‌ و متمردین‌ دیگر میرسید. غالباً دستور جواب‌ آنها را میدادم‌.
شب‌ هفدهم‌ عقرب‌ تلگراف‌ ذیل‌ از وزیر امور خارجه‌ واصل‌ گردید:

تلگراف‌ وزیر خارجه‌
«در تعقیب‌ مذاكرات‌ روز چهارشنبه‌13 عقرب‌ كه‌ راپرت‌ آن‌ به‌وسیله‌ اركان‌ حرب‌ به‌عرض‌ رسیده‌ است‌، امروز دو ساعت‌ و ربع‌ بعدازظهر، شارژ دافر انگلیس‌ به‌ملاقات‌ بنده ‌آمده‌ اظهار داشت‌:
با وجود اهتمامات‌ فوق‌العادة‌ این‌ جانب‌، اخبار خیلی خوب‌ نیست‌، زیرا قونسول‌ از اصفهان‌ تلگراف‌ كرده‌ است‌ كه‌ دیروز عصر، حضرت‌ اشرف‌ آقای رئیس‌ الوزرا را ملاقات‌ نمود و ایشان‌ فرموده‌اند كه‌ به‌ملاحظات‌ نظامی و نظر به‌اینكه‌ هر دقیقه‌ خطر آمدن‌ برف‌ هست‌ نمیتوانم‌ دیگر قشون‌ را در چهارمحال‌ نگاه‌ دارم‌ و ناچار قشون‌ باید از چهارمحال‌ تجاوز نماید. شارژ دافر اظهار داشت‌ كه‌ حضرت‌ اشرف‌ آقای رئیس‌الوزرا در این‌ مدت ‌خیلی حوصله‌ نشان‌ دادند و البته‌ اگر در این‌ موقع‌ عجله‌ بشود اثر خوبی در لندن‌ ندارد. دراینصورت‌ بیش‌ از مهلت‌ اولیه‌ كه‌ هشت‌ روز باشد تقاضا نمیكنم‌. البته‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌طوریكه‌ تاكنون‌ صبر و حوصله‌ نشان‌ داده‌اند حالا نیز این‌ چند روزه‌ را تأمل‌ خواهند فرمود. بنده‌ به‌او وعده‌ دادم‌ كه‌ مراتب‌ را با تلگراف‌ حضوری به‌عرض‌ حضرت‌ اشرف‌ برسانم‌ و نتیجه‌ را به‌او اطلاع‌ دهم‌.»
مشارالملك‌

من‌ چون‌ به‌آهنگ‌ این‌ صحبتها و مواعید آشنایی كامل‌ داشتم‌، تكلیف‌ خود را در این‌ تشخیص‌ دادم‌ كه‌ اصلاً به‌این‌ تلگراف‌ جواب‌ ندهم‌ و به‌جای هر صحبتی فقط‌ عقاید خود را تعقیب‌ نمایم‌ و عملیتر سازم‌.


یك‌ تلگراف‌ مسرتبخش‌

یكی از جملة‌ تلگرافها كه‌ به‌جهاتی نظر مرا جلب‌ كرد. تلگراف‌ سرهنگ‌ ساعدالدوله‌ آجودان‌ من‌ بود.
ساعدالدوله‌ در موقعی كه‌ از لرستان‌ به‌تهران‌ برمیگشتم‌، داوطلب‌ شد كه‌ اگر قضیة‌ جنوب‌ به‌قشونكشی محتاج‌ شود، شخصاً برای ختم‌ آن‌ عزیمت‌ كند. من‌ هم‌ به‌او قول‌ دادم‌. اتفاقاً بعد از رسیدن‌ به‌تهران‌ برای سركشی املاك‌ خود مرخصی گرفت‌ و به‌طرف‌ تنكابن‌ عازم‌ شد. همینكه‌ شنید من‌ به‌سمت‌ جنوب‌ عزیمت‌ كرده‌ام‌، به‌عجله‌ خود را به‌تهران‌ رسانده‌، از آنجا برای شركت‌ در عملیات‌ نظامی تلگرافی مشعر بر حركت‌ خود به‌من‌ مخابره‌ كرد، و بدون‌ استمزاج‌ از من‌حركت‌ نمود و یقین‌ دارم‌ از اینكه‌ چرا در موقع‌ حركت‌ او را خبر نكرده‌ام‌ متألّم‌ نیز بود.
وصول‌ این‌ تلگراف‌ در اصفهان‌ باعث‌ مسرت‌ فوق‌العاده‌ من‌ شد. زیرا كه‌ به‌رأیالعین‌ دیدم‌ صاحبمنصبان‌ قشون‌ من‌، امروز صاحب‌ اینگونه‌ احساسات‌ سپاهیگری و رشادت‌ نظامی هستند كه‌ در موقع‌ بروز مشكلات‌ و انجام‌ وظایف‌ سربازی بریكدیگر سبقت‌ میگیرند و سر ازپا نمیشناسند. مشاهده اینگونه‌ پیشامدها برای یك‌ نفر علاقه‌مند به‌مملكت‌ و قشون‌ بینهایت‌ وجدآور و مسرت‌انگیز است‌. زیرا وقتی كه‌ انسان‌ اوضاع‌ سابق‌ قشون‌ را به‌نظر میآورد و روحیة‌ فاسد صاحبمنصبان‌ عهد ناصرالدین‌شاه‌ را كه‌ در موقع‌ گرفتن‌ جیره‌ و مواجب‌ ازصاحبمنصبان‌ هر قشونی بیشتر و عالیمقامتر، و در موقع‌ جنگ‌ فراری و مخفی بودند از خاطر میگذراند، از تذكر احوال‌ آن‌ ایام‌ سرافكنده‌ و خجل‌ و از دیدن‌ اوضاع‌ كنونی خرسند و شادمان‌ میگردد.

شایعة‌ كناره‌گیری

در نتیجه‌ انتشارات‌ خارجیان‌ و تلقینات‌ اقلیت‌ مجلس‌ در تهران‌، مشهور شده‌ بود كه‌ من‌ از آمدن‌ به‌اصفهان‌ قصدم‌ كناره‌گیری است‌ و چون‌ در مركز نمیتوانستم‌ از كار دوری بگیرم‌ خود را به‌اصفهان‌ رسانیده‌ام‌ كه‌ در اینجا از عمل‌ كناره‌جویی نمایم‌. این‌ شایعه‌ به‌قدری رواج‌ گرفته‌ بود كه‌ حتی در هیأت‌ وزرا هم‌ مؤثر واقع‌ شده‌ و یك‌ نفر از وزرا به‌خیال‌ اشغال‌ مقام‌ ریاست‌ افتاده‌ و بعضی به‌واسطه‌ محبت‌ من‌ و تذكر فعالیت‌ من‌ مضطرب‌ و متاسف‌ شده‌ بودند. در همین‌ باب‌ تلگراف‌ رمزی از سردارمعظم‌ خراسانی وزیر فواید عامه‌ رسید كه‌ تمنّا كرده‌ بود من‌ از استعفا صرفنظر كرده‌ و راضی به‌اختلال‌ امور مملكت‌ و پریشانی دوستان‌ خود نگردم‌.
جوابی اطمینان‌بخش‌ دادم‌ و تعجب‌ خود را از تأثیر و شیوع‌ این‌ اخبار ابراز داشتم‌ و نوشتم‌ كه‌ من‌ عازم‌ خوزستان‌ و سركوبی اشرارم‌ و از هرزه‌درایی چند نفر مفسده‌جو، از خدمت‌ مملكت‌ و اكمال‌ سعادت‌ ایران‌ صرفنظر نخواهم‌ كرد.
قبل‌ از حركت‌ اخباری از فرونت‌ میرسید. از جمله‌ مطالب‌ ذیل‌ بود:
«در چهاردهم‌ عقرب‌ 300 صندوق‌ اسلحه‌ نو، با دو توپ‌ وارد هندیجان‌ شده‌ و میان‌ قوای خزعل‌ تقسیم‌ گردیده‌، دو كشتی بادی آذوقه‌ آورده‌ است‌. سه‌ سفینه‌ جنگی اروپایی به‌شط‌العرب‌ آمده‌ و در مقابل‌ آبادان‌ لنگر انداخته‌ است‌.»

با توجه‌ بدین‌ اخبار چون‌ فشنگ‌ در اصفهان‌ به‌قدر كفایت‌ موجود نبود، به‌تهران‌ امر دادم‌50000 فشنگ‌ فوراً ارسال‌ دارند.


راپرت‌ تلگرافخانة‌ اردوی زیدون‌
«بر حسب‌ حكم‌ فرمانده‌ محترم‌ قوای فارس‌ و بنادر دستگاه‌ تلگراف‌ را كنار رودخانة‌ زیدون‌ آورده‌ كه‌ راپرتهای قشونی داده‌ شود. صبح‌ نهم‌ علیالطلوع‌ فرمانده‌ با عده‌ به‌طرف‌ زیدون‌ آمدند از ساعت‌ یازده‌ صبح‌ جنگ‌ شروع‌ شد تا پنج‌ بعدازظهر در طرف‌ جنوبی رودخانه‌ از «شاه‌بهرام‌» تا قلعة‌ «خاكستری» كه‌ چندین‌ قلعه‌ و برج‌ بود به‌تصرف‌ قواینظامی درآمد. عصر نیز طرف‌ دشمن‌ حمله‌ نمودند شب‌ هم‌ به‌شهر زیدون‌ خراب‌، شبیخون‌ زده‌ از ساعت‌ پنج‌ صبح‌ الی ساعت‌ دوازده‌، جنگ‌ دوام‌ داشته‌، در نتیجه ‌خزعلیان‌ تمام‌ فراری، تلفات‌ زیاد، و چند نفر اسیر و چند باب‌ چادر و چند رأس‌ قاطر و اسب و اثاثیه‌ به‌تصرف‌ نظامیها درآمد یك‌ نفر نظامی و یك‌ نفر چریك‌ هم‌ زخمی شده‌.»
ابراهیم‌

راپرت‌ اردوی زیدون‌
از قرار خبر واصله‌ و رؤیت‌ هم‌ كه‌ كرده‌اند برادر عبدالله‌خان‌ و چند نفر دیگر و چهارپنج‌ رأس‌ اسب‌ غیر از تلفات‌ دیگر از طرف‌ دشمن‌ به‌گلوله‌ توپ‌ مقتول‌ شده‌اند.

حركت‌ از اصفهان‌

چهارشنبه‌ 20 عقرب‌
صبح‌ با همراهان‌ از خیابان‌ تاریخی چهارباغ‌ و پل‌ اللهوردیخان‌ گذشته‌ به‌طرف‌ قمشه‌ حركت‌كردم‌.
در «مهیار» نه‌ فرسخی جنوب‌ اصفهان‌ به‌اردویی كه‌ عازم‌ خوزستان‌ بودند برخوردم‌. اردوی مزبور را سان‌ دیدم‌ و مصمم‌ شدم‌ میزان‌ جنگاوری و درجه‌ لیاقت‌ نظامی آنها را امتحان‌ كنم‌. به‌این‌نظر خودم‌ شخصاً پیش‌ رفته‌، یك‌ نفر از نظامیان‌ را كه‌ به‌ظاهر آثار كفایتی از او نمایان‌ نبود، انتخاب‌ و برای هدف‌ قراردادن‌، نشانه‌ای اختیار كردم‌. احساس‌ میكردم‌ كه‌ صاحبمنصبان‌ اردو را وحشت‌ باطنی فراگرفته‌ و از آن‌ ترس‌ دارند كه‌ نظامی مزبور از عهده‌ این‌ امتحان‌ به‌خوبی برنیاید و اسباب‌ سرشكستگی و مسؤولیت‌ جهت‌ ایشان‌ فراهم‌ شود. یقیناً پیش‌ خود میگفتند چرا من‌ انتخاب‌ را به‌خود ایشان‌ وانگذاشته‌ام‌ تا یكی از بهترین‌ افراد را اختیار كنند و فرد مطمئن‌ را به‌میدان‌ امتحان‌ بفرستند.
در حالیكه‌ دلهای ایشان‌ از این‌ انتخاب‌ من‌ در تپش‌ بود، نظامی مزبور با مهارت‌ عجیبی از عهده‌ امتحان‌ برآمد و با كمال‌ خوبی نشانه‌ را هدف‌ قرار داد. چهره‌ صاحبمنصبان‌ از شادی برافروخته‌ شد، و قلب‌ من‌ نیز بیش‌ از پیش‌ قرین‌ اطمینان‌ و امیدواری گردیده‌، این‌ پیشامد را به‌فال‌ نیك‌ گرفتم‌ و كاملاً دل‌ در فتح‌ بستم‌.
مقارن‌ ظهر به‌قمشه‌ وارد شدم‌. حاكم‌ قمشه‌ به‌استقبال‌ آمده‌ بود و اهالی طاق ‌نصرتهایی برپا داشته‌ بودند.
بعد از ظهر از قمشه‌ به‌طرف‌ خاك‌ فارس‌ حركت‌ كردم‌ و نزدیك‌ غروب‌ به‌اول‌ آبادی «ایزدخواست‌» رسیدیم‌. در اینجا ناامنی پنج‌ سال‌ قبل‌ و حملة‌ دزدان‌ را به‌ارفع‌الدوله‌ نماینده ‌ایران‌ در مجمع‌ اتفاق‌ ملل‌ و قتل‌ پسر ارباب‌ كیخسرو را به‌خاطر آوردم‌ و از امنیتی كه‌ حالیه‌ در سایة‌ قدرت‌ قشون‌ ایجاد شده‌ امیدواری كامل‌ حاصل‌ كردم‌. شب‌ را در «ایزدخواست‌» به‌مطالعه‌ نقشجات‌ نظامی و مذاكرات‌ تاریخی گذراندم‌.


به‌طرف‌ آباده‌

پنجشنبه‌21 عقرب‌
از «ایزدخواست‌» حركت‌ كردیم‌ و از روی پلی كه‌ در مقابل‌ كاروانسرای شاه‌عباسی است‌ وكتیبه‌ای هم‌ به‌اسم‌ آن‌ پادشاه‌ آبادكننده‌ دارد، و از گردنه‌ صعب‌العبوری كه‌ خود اهالی آنرا «چك‌ایزدخواست‌» میگویند گذشتیم‌ عبور از این‌ گردنه‌ در موقع‌ عزیمت‌ به‌طرف‌ شیراز برای اتومبیل‌ خیلی مشكل‌ است‌ و غالباً جماعتی از اهالی در آن‌ حدود مواظب‌اند كه‌ اتومبیلها را به‌زور بازو بالا برند و آنها را از سر گردنه‌ رد كنند.
بعد از ظهر از آباده‌ حركت‌ كردیم‌ و بعد از عبور از آبادی «سورمق‌» و كاروانسرای «خان‌خوره‌» گردنه‌ صعب‌العبور «كولیكش‌» را پشت‌ سر گذاشتیم‌، و وارد دشت‌ مسطح‌ و همواری شدیم‌ و شب‌ را در آبادی «ده‌بید» گذراندیم‌.

جمعه‌ 22 عقرب‌
صبح‌ زود برخاسته‌ از بالای بلندی «ده‌بید» سرازیر شدیم‌. جاده‌ امروزی غیر از جاده‌ كاروانی قدیم‌ است‌ و این‌ جاده‌ را پلیس‌ جنوب‌ در ایام‌ اقتدار خود برای حفظ‌ روابط‌ با اصفهان‌ و راندن‌ اتومبیل‌ تسطیح‌ و درست‌ كرده‌ است‌. هوا بینهایت‌ سرد بود و بدون‌ بالاپوش‌ صحیح‌ حركت‌ خیلی اشكال‌ داشت‌.
مقارن‌ غروب‌ به‌آبادی «سیوند»، چهارفرسنگی شیراز رسیدیم‌ و شب‌ را در آنجا ماندیم‌.

شنبه‌23 عقرب‌
از سیوند حركت‌ كردیم‌ و بعد از عبور از پیچ‌وخمهایی چند، به‌چاپارخانه‌ «یوزه‌»، سه‌فرسنگی «سیوند» و یازده‌ فرسنگی شیراز رسیدیم‌.
در نزدیكی «پوزه‌» میرزا ابراهیم‌خان‌ قوام‌الملك‌ رئیس‌ یكی از ایلات‌ فارس‌ كه‌ از شیراز به‌استقبال‌ من‌ آمده‌ بود رسید و از او احوالپرسی شد.
ناهار را در «زرقان‌» پنج‌فرسنگی شمال‌ شیراز صرف‌ كردم‌. در «زرقان‌» از طرف‌ وثوق‌السلطنه‌ والی فارس‌ استقبال‌ شایانی از من‌ شد و بعد از ظهر از آنجا به‌طرف‌ شیراز حركت‌ كردم‌.

یكشنبه‌24 عقرب‌
فردای ورود به‌شیراز عامه‌ علما و اعیان‌ شیراز به‌ملاقات‌ من‌ آمدند و از یكان‌یكان‌ احوالپرسی به‌عمل‌ آمده‌ و با دو نفر از ایشان‌ یكی آقا جعفر یكی هم‌ آقای شیخ‌ مرتضی مقداری صحبت‌ شد.
به‌موجب‌ تلگراف‌ واصله‌ در 19 عقرب‌، عشایر «حویزه‌» و «بنیطرف‌» قصر خزعل‌ را آتش‌ زده‌اند و در اطراف‌ دزفول‌ ایل‌ «قلاوند» با یك‌ حمله‌، متمردین‌ را شكست‌ داده‌ و مقداری احشام‌ غنیمت‌ گرفته‌اند.

تلگراف‌ ذیل‌ نیز كه‌ از فرمانده‌ قوای خوزستان‌ واصل‌ شد مرا به‌فتح‌ قطعی بیش‌ از پیش‌ امیدوار ساخت‌:

مقام‌ منیع‌ بندگان‌ حضرت‌ اشرف‌ فرمانده‌ كل‌ قوا دامت‌ عظمته‌
«عده‌ بختیاری كه‌ به‌كمك‌ هواداران‌ خزعل‌ آمده‌ بودند، امروز یك‌ حمله‌ مختصری كردند و از طرف‌ ستون‌، شكست‌ خورده‌ عقب‌ رفتند.
موقعیت‌ دشمن‌ و قوای نظامی به‌قرار ذیل‌ است‌:
«چمكرته‌ چشمه‌ شیخ‌ لنگری» موقعیت‌ نظامی آسیاب‌ «سویره‌»، «ده‌ملا» دشمن‌ عدّة‌ قلیلی در هندیجان‌ دارد برای پراكنده‌ كردن‌ دشمن‌ دو روز قبل‌ عدّه‌ای مركب‌ از نظامی و چریك‌ به‌طرف‌ هندیجان‌ فرستاده‌ شده‌ بود، الساعه‌ راپرت‌ رسید كه‌ هندیجان‌ را تصرف ‌نموده‌اند.»
از لنگیر- سرتیپ‌ فضل‌الله‌
عصر 21 عقرب‌ نمره‌ 206

بعد از ملاقاتهای رسمی تصمیم‌ گرفتم‌ به‌زیارت‌ شاه‌چراغ‌ و ابنیه‌ وكیلی بروم‌ به‌این‌ جهت‌ با جمعی از همراهان‌ به‌تماشا و زیارت‌ آن‌ اماكن‌ رفتیم‌.
عامه‌ كه‌ از كمی گندم‌ و قحطی نان‌ در زحمت‌ بودند، ازدحام‌ كرده‌ به‌دادخواهی و استغاثه‌ پیش‌ من‌ آمدند. فوری امر دادم‌ برای ترتیب‌ امر نان‌ شیراز كمیسیونی به‌ریاست‌ والی و عضویت‌ قوام‌الملك‌ و روسای ادارات‌ تشكیل‌ شده‌ رفع‌ این‌ غائله‌ را بنمایند.
در همین‌ روز یك‌ دستگاه‌ از ایروپلانهای جنگی را كه‌ در شیراز برای عزیمت‌ به‌خوزستان‌ حاضر بود، امر به‌پرواز دادم‌ و خودم‌ هم‌ سوار شده‌ برای تعلیم‌ عملیات‌ جنگی و اینكه‌ از چه‌ راه‌ و به‌چه‌ طریقی باید عملیات‌ نظامی را تعقیب‌ كرد قدری گردش‌ كردم‌ و آشیانه‌ طیارات‌ را در حدود «باغ‌تخت‌» معیّن‌ نمودم‌.
چون‌ از «باغ‌تخت‌» تا شیراز راه‌ اتومبیل‌رو صحیح‌ ندارد پیاده‌ حركت‌ كردم‌ ولی چكمه‌ سخت‌ پایم‌ را زده‌ بود و به‌زحمت‌ این‌ راه را پیمودم‌ و شخصاً به‌نظامیان‌ دستور دادم‌ كه‌ برای عبورومرور، روی نهرهای عرض‌ راه‌ را پل‌ بزنند و این‌ امر به‌سرعت‌ اجرا شد.
قضیه‌ خوزستان‌ كه‌ تا این‌ تاریخ‌ چندان‌ مشكل‌ نشده‌ بود، در مرحلة‌ جدی داخل‌ شد. از یك‌طرف‌ دارالشورا و نمایندگان‌ ملت‌ و عامه‌ اهالی پایتخت‌ و هیأت‌ وزرا به‌واسطه‌ بیاطلاعی و دوری از مركز عملیات‌، در وحشت‌ افتاده‌ بودند تلگراف‌ ذیل‌ در همین‌ موضوع‌ از تهران ‌رسید:

«حضور مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای رئیس‌ الوزرا دامت‌ عظمته‌
حسب ‌الوظیفه‌ باید به‌عرض‌ برسانم‌ از مسافرت‌ حضرت‌ اشرف‌ به‌شیراز افكار مشوش ‌شده‌ مغرضین‌ القای شبهه‌ میكنند كه‌ با دخالت‌ خارجی، آشتی كنان‌ به‌ضرر مملكت‌ واقع‌ خواهد شد. بعضی حدس‌ میزنند به‌بهبهان‌ برای جنگ‌ تشریف‌ خواهید برد. در مجلس‌ هم‌ ممكن‌ است‌ مذاكره‌ و سوآل‌ شود. در هر حال‌ تسكین‌ و روشن‌ ساختن‌ افكار به‌نظر لازم‌ میآید. مستدعی است‌ دستور كافی در این‌ باب‌ مرحمت‌ فرمایند.»
ذكاءالملك‌
22 عقرب‌

از طرف‌ دیگر، عمال‌ سیاسی انگلیس‌ در صفحات‌ جنوب‌ به‌جنبش‌ افتاده‌ و به‌خیال‌ اغفال‌ من‌ و تحصیل‌ تأمین‌ جهت‌ شیخ خزعل‌، سخت‌ دست‌ و پا میكردند.

تلگراف‌ خزعل‌

در همین‌ روز تلگراف‌ ذیل‌ از طرف‌ شیخ‌خزعل‌ به‌من‌ رسید:

آستان‌ مبارك‌ حضرت‌ اشرف‌ اعظم‌ آقای رئیس‌ الوزرا دامت‌ عظمته‌
«بعضیها فدوی را معتقد ساخته‌ بودند كه‌ حضرت‌ اشرف‌ نسبت‌ به‌بنده‌ احساسات‌ بیمهری و بیلطفی دارید، ولی بحمدالله‌ در این‌ اواخر مطلع‌ گردیدم‌ كه‌ حقیقت‌ حال‌ چنین‌ نیست‌ و این‌ مسأله‌ موجب‌ امیدواری شد. البته‌ برخاطر مبارك‌ معلوم‌ است‌ كه‌ آن‌سوءتفاهم‌ از دسایس‌ و آنتریكهای بعضی مغرضین‌ و مفسدین‌، غیر از بختیاریها، كه‌ البته‌ نسبت‌ به‌وجود ذیجود حضرت‌ اشرف‌ عداوت‌ داشتند و میخواستند فدوی را آلت‌ اغراض‌ شخصیه‌ و مقاصد دنیّه‌ خود سازند تقویت‌ و فزونی یافت‌. ولی بالاخره‌ از كجی و اعوجاج این‌ مسلك‌ مطلع‌ شده‌ اینك‌ به‌عرض‌ تأسف‌ مبادرت‌ نموده‌ و از اعمال‌ ناشایسته‌ای كه‌ از طرف‌ این‌ بنده‌ نسبت‌ به‌دولت‌ علیه‌ سر زده‌ معذرت‌ میخواهم‌ و در آینده نیز كمافیالسابق‌ نهایت‌ آمال‌ فدوی این‌ است‌، نسبت‌ به‌دولت‌ متبوعه‌ كمال‌ خدمتگزاری به‌عمل‌ آورده‌ و تا آخرین‌ درجه‌ امكان‌ با نهایت‌ اخلاص‌ نیّت‌ و حسن‌ عقیدت‌ به‌اجرای اوامر مطاعه‌ اقدام‌ كنم‌. امیدواری كامل‌ دارم‌ كه‌ حضرت‌ اشرف‌ نیز این‌ عرض‌ تأسف‌ را پذیرفته‌ و باز هم‌ فدوی را مورد اعتماد قرار داده‌ و از دولتخواهی فدوی اطمینان‌ خواهند داشت‌. از قرار معلوم‌ موكب‌ سامی این‌ روزها به‌جنوب‌ تشریف‌ فرما میشوند و اگر این‌ مسأله‌ صحیح‌ است‌ خیلی شایق‌ هستم‌ كه‌ به‌شرف‌ ملاقات‌ نائل‌ شده‌ و شخصاً به‌آن‌ وجود محترم‌ كه‌ ریاست‌ دولت‌ متبوعه‌ را دارا هستند، تأسف‌ خود را از مامضی و تأمینات‌ خدمتگزاری و خلوص‌ نیّت‌ در آینده‌ عرض‌ كنم‌. منتظر اظهار مرحمت‌ و تعیین‌ محل‌ و موعد شرفیابی هستم‌.»
خزعل‌

یك‌ كپیه‌ هم‌ توسط‌ قونسول‌ انگلیس‌ از همین‌ تلگراف‌ رسید.
از اینكه‌ قونسول‌ انگلیس‌ واسطه‌ مخابره‌ آن‌ بود سخت‌ متغیر شدم‌.
تلگراف‌ ذیل‌ را به‌قونسول‌ بوشهر مخابره‌ كردم‌ و جواب‌ شیخ‌ را هم‌ مستقیماً دادم‌.

بوشهر
آقای ژنرال‌ قونسول‌ دولت‌ فخیمة‌ انگلیس‌
«اینكه‌ خزعل‌ تلگراف‌ خود را به‌وسیلة‌ شما برای این‌ جانب‌ ارسال‌ داشته‌ است‌ خالی از غرابت‌ نیست‌ زیرا اتباع‌ داخلی نباید، در امورات‌ مربوط‌ به‌خود، موجبات‌ زحمت‌ نمایندگان‌ محترم‌ خارجه‌ را كه‌ قانوناً ممنوع‌ از مداخلات‌ هستند، فراهم‌ آورند. دراینصورت‌ بدیهی است‌ كه‌ این‌ قصور مربوط‌ به‌عدم‌ اطلاع‌ مشارالیه‌ میباشد و جوابی هم‌كه‌ لازم‌ بوده‌ قبلاً به‌تلگراف‌ مستقیم‌ به‌مشارالیه‌ داده‌ام‌.»

جواب‌ ذیل‌ را هم‌ امر دادم‌ مستقیماً به‌شیخ‌ مخابره‌ كنند:

آقای سردار اقدس‌
«معذرت‌ و ندامت‌ شما را میپذیرم‌ به‌شرط‌ تسلیم‌ قطعی.»


تلگرافات‌ تهران‌

شب‌ را قوام‌الملك‌ در باغ‌ «محمدیه‌» از ما میهمانی شایانی كرد. از همراهان‌، دبیر اعظم‌، چون‌ سخت‌ مریض‌ شده‌ بود، نتوانست‌ بیاید.
در این‌ موقع‌ دو تلگراف‌ به‌من‌ رسید، كه‌ یكی اسباب‌ امیدواری و مسرت‌ من‌ شد و دیگری به‌عكس‌، سخت‌ مرا غمگین‌ و متأثر ساخت‌.
تلگراف‌ اول‌ از طرف‌ علمای تهران‌ بود كه‌ در مسأله‌ جمهوریت‌ با من‌ مخالفت‌ كرده‌ و در این‌ موقع‌ اظهار كمال‌ موافقت‌ نموده‌ و پیشرفت‌ و موفقیت‌ كامل‌ را خواسته‌ بودند. از این‌ موقع‌شناسی و علاقه‌ علمای اعلام‌ به‌مصالح‌ ملك‌ و ملت‌ بسی شادمان و خورسند شدم‌.
تلگراف‌ دیگر از طرف‌ هیأت‌ دولت‌ بود راجع‌ به‌اینكه‌ نمایندگان‌ مجلس‌ جلسه‌ سری و خصوصی تشكیل‌ داده‌ و در باب‌ خوزستان‌ صحبتهایی كرده‌اند كه‌ حاكی از یأس‌ و سوءظن‌ است‌ و در تهران‌ نیز شهرت‌ داده‌ و آژانس‌ رویتر این‌ خبر را منتشر نموده‌، كه‌ سفیر انگلیس‌ سر پرسیلرن‌ از جانب‌ دولت‌ متبوعه‌ خود مأموریت‌ دارد، كه‌ در بوشهر فیمابین‌ من‌ و خزعل‌ ترتیب‌ ملاقاتی فراهم‌ كند و بین‌ او را با من‌ صلح‌ دهد.
این‌ خبر سخت‌ مرا متعجب‌ و متأثر ساخت‌ كه‌ چرا با وجود اینهمه‌ خدمات‌ و زحمات‌ و تحمل‌ انواع‌ مصیبت‌، در عرض‌ چهارسال‌ هنوز وكلای مجلس‌ مرا نشناخته‌ و تصور كرده‌اند ممكن‌ است‌ خارجیان‌ در اراده‌ و عزم‌ من‌ نفوذی داشته‌ و به‌میل‌ خود مرا به‌هر طریقی كه‌ میخواهند سوق‌ دهند.
با كمال‌ تأثر و تغّیر این‌ خبر را تكذیب‌ كردم‌ و امر دادم‌ وزیر مالیه‌ كه‌ در غیاب‌ من‌ متصدی كفالت‌ مقام‌ ریاست‌ وزرا بود، خبر مزبور را رسماً در جراید پایتخت‌ تكذیب‌ نماید. تلگراف‌ ذیل‌ را مخابره‌ نمودم‌:

جناب‌ مستطاب‌ اجل‌ آقای ذكاءالملك‌ وزیر مالیه‌ دام‌ اقباله‌
«از شرح‌ تلگراف‌ جنابعالی راجع‌ به‌انتشارات‌ مغرضین‌ و تلقینات‌ آنها مسبوق‌ و مستحضر شدم‌، این‌ خائنین‌ را كه‌ جنابعالی به‌اسم‌ مغرض‌ نامیده‌اید، همانها هستند كه‌ سوء كردار و زشتی رفتار و عملیات‌ آنها در سه‌ سال‌ قبل‌ مملكت‌ را به‌خطرناكترین‌ پرتگاهی پرتاب‌ نموده‌ بود و در پایان‌ آنهمه‌ خرابی و خیانت‌، فقط‌ فضل‌ خداوند و عملیات‌ من‌ آن‌ خطرات‌ را محو و نابود كرده‌. ، حالا مجال‌ آن‌ را پیدا كرده‌اند كه‌ باز زمزمه‌های خائنانة‌ خود را تجدید نمایند. این‌ مغرضین‌ همان‌ خائنین‌ وطن‌فروش‌ هستندكه‌ دست‌ توسل‌ به‌سوی هر نامشروعی دراز كرده‌ فقط‌ برای اجرای اعمال‌ خائنانه‌ از هیچ‌ تخریبی صرفنظر نمینمایند. من‌ نیات‌ باطنی و هویّت‌ هر یك‌ از آنها را به‌طوری كه‌ بایدوشاید تشخیص‌ داده‌، اجازه‌ نخواهم‌ داد كه‌ مملكت‌ و مردم‌ بیچاره‌ این‌ سرزمین‌ آلت‌ خیانت‌ و اغراض‌ زشت‌ و آلوده‌ آنها واقع‌ گردند. من‌ به‌صفحه‌ جنوب‌ آمده كه‌ اول‌ گردن‌گردنكشان‌ را كوبیده‌ و مملكت‌ را از لوث‌ وجود و خودسری آنها پاك‌ و منزه‌ نمایم‌ و در پایان آن‌، به‌نام‌ استقلال‌ مملكت‌ و بیچارگی مردم‌، سزای هر خائن‌ را به‌پاداش‌ حق‌ و حقیقت محول‌ دارم‌. چند نفر خائن‌ تهران‌ از فرسودگی طاقت‌ مردم‌ اطلاع‌ ندارند و آنها فقط‌ به‌مزد خیانت‌ از هر طریقی برسد قانع‌ هستند. چون‌ من‌ خداوند را در همه‌ حال‌ شاهد گزارشات خود دانسته‌ام‌، بالاخره‌ یا باید شخصاً در راه‌ این‌ مملكت‌ محو شده‌ و یا طریقی را بسپارم‌ كه‌ دیگر كسی بر خلاف‌ امنیت‌ و انتظامات‌ مملكت‌ و بر خلاف‌ استقلال‌ و عظمت‌ ایران‌ قادر بر اجرای خیانت‌ نباشد. حالا مغرضین‌، معاندین‌ و خائنین‌ هر چه‌ میخواهند، بگویند تا مدلول‌ حق‌ و حقیقت‌ از پرتو خداوندی روشن‌ و آشكار شود. درخاتمه‌ اضافه‌ مینمایم‌ كه‌ چون‌ هیچوقت‌ اقدامات‌ و عملیات‌ من‌ از انظار جامعه‌ مستور و مكتوم‌ نبوده‌ و با آنكه‌ من‌ و همه‌ كس‌ اطلاع‌ دارند كه‌ این‌ انتشارات‌ از چه‌ ناحیه‌ ساخته‌ میشود و تلقین‌ میگردد، معهذا برای اینكه‌ عامه‌ مردم‌ از تمام‌ گزارشات‌ این‌ حدود مطلع‌ باشند، دستور داده‌ام‌ كه‌ جزء و كل‌ امور، اعم‌ از عملیات‌ جنگی و یا صلح‌ و نظایر آن‌ را به‌طور ابلاغیه‌ گوشزد عموم‌ نمایند كه‌ بالاخره‌ عامه‌ از گزارشات‌ مملكتی خود هر چه ‌هست‌ مستحضر و مسبوق‌ باشند.»

رئیس‌ الوزرا و فرمانده‌ كل‌ قوا


ملاقات‌ با قونسول‌ انگلس‌

ژنرال‌ قونسول‌ انگلیس‌ از من‌ وقت‌ ملاقات‌ خواست‌. پذیرفتم‌. وارد شد. از طرز دخول‌ او به‌اطاق‌ دریافتم‌ كه‌ دیگر كار را از رویه‌های معمولی خارج‌ دیده‌ و عصبانی شده‌اند. چون‌ این‌ حالت‌ را مشاهده‌ كردم‌، بر دقّت‌ افزودم‌. زیرا كه‌ معلوم‌ بود در چنین‌ حالتی اعماق‌ قلب‌ و نیات‌ خفیّة‌ خود را مكشوف‌ خواهد داشت‌. بعد از نشستن‌، بلافاصله‌ مراسله‌ای به‌دست‌ من‌داد و گفت‌ «وزیر مختار انگلیس‌ از بغداد مخابره‌ كرده‌، و مأموریت‌ داده‌ است‌ كه‌ در شیراز تبلیغ‌ كنم‌.» در ضمن‌ مطالعه‌ اظهار نمود كه ‌»علاوه‌ بر رسانیدن‌ این‌ مراسله‌ مأموریت‌ دیگری نیز به‌من‌ داده‌اند، به‌این‌ قرار كه‌ اگر مدلول‌ این‌ مراسله‌ را پذیرفتید، رسمیتی ‌نخواهد داشت‌ والا چون‌ خزعل‌ رسماً تحت‌الحمایة‌ دولت‌ انگلیس‌ است‌ و ما مجبوریم‌ از تحت‌الحمایة‌ خود قویّاً مواظبت‌ و محارست‌ كنیم‌، ناچاریم‌ كه‌ با شما نیز به‌طور رسمی وارد مذاكره‌ شده‌ و از ورود شما جلوگیری و از ورود قوای نظامی شما به‌خاك‌ خوزستان‌ ممانعت‌ كنیم