مطالبی که می خوانید یادداشت هایی ست که من در توضیح و تفسیرف بعضی از شعرها در منظومهء چاپ نشدهء «گفتمان الرجال» نوشته ام.
مضمون این مطالب در ارتباط بعضی مسائلف حادّ و مبتلا به جامعهء سیاسی و فرهنگی امروزما و در واقع حاصل برخی اندیشه ها در بارهء مفاهیمی است که متأسفانه بر اساس برخی سوء تفاهمات فکری و سیاسی یا به تأثیر از برخی کژاندیشی ها و بدسگالی ها دچار تصرف و تحریف شده اند . ویا به علت برخی انگیزه های سیاسی یا پیشداوری های برخاسته از نگاه ایدئولوژیک، به پرچم ف برخی کژتابی ها و منازعات قومی یا نژادی بر علیه منافع کلی و تاریخی ملت ایران بدل شده و خصوصاً در این دوران که کشور ما به دلائل ف داخلی و خارجی با حال و روز ناسازگار و خطیری دست به گریبان است وسیلهء تفسیر ها و تعبیرهای نامیمون و مخربی واقع شده و چنانچه دروازهء رؤیاپروری بر همین پاشنه بچرخد و آب ف اوهام به همین آسیاب بریزد با کمال تأسف، آیندهء کشور ما شاهد اثرات ف ویرانگر وعواقب ناگوار آن درعرصهء پیوندهای ملی و همبستگی مردم ایران خواهد بود!
از این رو نشر آن ها را به همین گونه که می خوانید نامناسب نمی یابم، چرا که حاوی برخی سخن هاست که بنا به ضرورت روز ، به هر حال می باید مطرح می شدند و نویسنده نمی توانست انتشار آنها را به روزگاری موکول کند که منظومهء « گفتمان الرجال»،در «برهوت فتبعید» همراه با حواشی اش از چاپ در آید یا در نیاید و به دست خواننده ای برسد یا نرسد !
هرچند مناسب تر آن می بود که همراه با شعر ها منتشر می شدند تا فچگونگی فلحن وآهنگف بیان فمطالب وسیاق ف سخن که می تواند برای برخی خوانندگان پرسش انگیز باشد ، نیازمند توضیحات زیر نگردد :
هم شعرها و هم این یادداشت ها همه به تأثیر از مناظرات و مشاجراتی نوشته شده اند که در سال های اخیر به ویژه در تالارهای اینترنتی (پالتاک) صورت می گیرند!
کسانی که با مباحث و گفتگو های رایج در این تالارهای سیاسی و فرهنگی آشنائی یافته اند می دانند که یکی از مضامین بسیار داغ و رایج در میان شرکت کنندگان، همین «بحث شیرین ملی» ست و تفم ها و مضامین و عبارت هایی از نوع ف: «ملت های ساکن ایران» ، «ستم ملی» ، «کثیرالمله»، «خلق های تحت ستم» ، «ستم زبانی » ، «حق تعیین ف سرنوشت» ،«ملت فارس» ، «ملت ترک » ، «ملتف عربف الاحواز»، «زبان تحمیل شدهء فارسی » ، و امثالهم !
و البته غالب این مباحث به صورت فرمول ها ئی از پیش طراحی شده و قالب هایی ریخته شده طوطی وار، همچون یک نوار ضبط شدهء صوتی مکررمی شوند و بیشتر آنها متأسفانه از کمترین استدلال علمی و تاریخی بهره ای واز خردگرا یی سیاسی و درک مصالح ملی یا عواطفف میهنی نصیبی ندارند !
بعضی شعر های منظومهء «گفتمان الرجال» متأثر از این مجادلات تأسف بار، با نگاهی انتقادی، طنز آلود وشاعرانه سروده شده اند و همچنان که گفتم، آنچه خواهید خواند، در واقع، نوعی توضیح و تفسیر بر این شعر های انتقادی و طنز آمیزند!(1)
پس امیدوارم با درج و «خرج ف» این اشارات، پیشاپیش ، پاسخف ف سئوالاتف احتمالی ف خوانندگان را در باره «شأن نزول » آنها و لحن و آهنگی که در سیاق گفتار و طرز بیان موجود است داده باشم !
زبان فارسی و ترکان پارسی گو
نزدیک به 1100 سال سراسر ایران زیرف سیطرهء پادشاهان و اقوام و خاندان های گوناگون ترک بوده است و این زبان ف فارسی در دربار وبه حمایتف همین سلسله های گوناگون ف ترک نژاد و ترک زبان بالیده و پرورش یافته است.
شاهنامه وبوستان و گلستان و پنج گنج ف نظامی و قسمتف اعظمف ادبیاتف فارسی به آنان هدیه شده یا در ستایش ف آنان سروده شده است و شعر فارسی ، خود مهم ترین بخش از میراثف معنوی آنان محسوب می شود و پیوندف مستقیم با هویت و موجودیت و فرهنگف سلسله های گوناگون و نیز غالباً ناهمگون و متخاصم ف پادشاهان ف ترک در ایران دارد. و بسیاری از این شاهان و امیرزادگان ف ترک تبار خود از جمله شاعران ف زبان ففارسی محسوب می شوند و دیوان و دفتر دارند.از این گذشته بسیاری ازبزرگان ف ادب و فرهنگ و فلسفه وعرفان ف ایران زمین، در خطّهء و سیع ف ارّان و آذربایجان ، هویت و هنر و ذوق ف خود را طی قرن ها به زبان ف فارسی بیان داشته اند و این زبان بیانگرف عوالم ف روحی و عواطفف انسانی و آینهء آرمان های فردی و اجتماعی و سخنگوی ضمیر و بازتابندهء درد ها و نهفته هایف وجودی آنان بوده است . و بدین گونه ، مقام و موقعیتف خاص تاریخی فرهنگی ف این زبان ، آن رابه چسب و مفلاتف هویت و فرهنگف مردم این مرز و بوم مبدّل ساخته است.
در برابرف حقیقتتی اینچنین تابناک و بزرگ ، تکیه بر پای چوبین فایدئولوژی های وارداتی، از نوع نژاد پرستانهء قوم گرا، یا متحجّر و چپ نمایانهء آن، ناسپاسی مضحک و کودکانه، از سوی کسانی است که هویت و فرهنگ و آموزشی ( اگر کسب کرده اند) و روشنفکری ای ( اگر دارند!) و موقعیتف فردی و اجتماعی امروزین ف خود را به این میراثف مشترکف ملّی ف ایران، یعنی به زبان ف فارسی مدیونند! نیز نباید فراموش کنند که اگر« دولت ـ ملتف»جوان ف ایران ، به یفمن ف جنبش ف مشروطیت و به همّتف مردان ف بااراده و بافرهنگی ـ که غالباً خود، ازخطّهء آذربایجان برخاسته بودند ـ شکل نمی گرفت ومدارس ف سراسری و آموزش ف فراگیرف ملّی در ایران به وجود نمی آمد و توانمندی و بفنیهء کارسازف معنوی و فرهنگی ف زبانّ فارسی ف دری به میدان نمی آمد و نقش ف تاریخسازف خود را به عنوان ف زبان ف ملّی و مشترکف همهء اقوام ایرانی ، رسماً بر عهده نمی گرفت ، چه بسا امروز بسیاری از ما همچنان در روستاها یا در کنار چادرهای عشایری خود ، درمشاغلف اجدادی سرگرم ف کفشت و زرع ف سنتی یا شبانی و رمه پروری بودیم و ازهیچیک از ما نشانی بر جای نبود تا در داخل و خارج از سرزمین ف ایران در مقام ف پزشک یا مهندس و تکنوکرات و استادف نویسنده یا تاجرف اهلف سیاست، به دست آویزف تئوری ها و ایدئولوژی های بیگانه، در جایگاهف قبیله پرستی و قوم گرایی یا در جامهء کژ دوختف «سوسیایسم ف» ورشکستهء روسی، تیغ ف ناسپاسی از نیام برکشیم ، بی مهری ها پیشه کنیم و تیشه به ریشهء فرهنگ و هویت و زبان ف ملّتف خود کوبیم !
با دشمنان موافق و با دوستان به خشم
یاری نباشد این که تو با یار می کنی !
(سعدی)
قوم گرائی های منطقه ای ، فارسی دری و «ملت فارس»
باز هم اشاره به مظلوم نمایی و پریشان گویی ف برخی قوم پرست های معاصرف ایرانی است که به تأثیر از ایدئولوژی های بیگانه پرداختهء قرن اخیر، زبان فارسی را رقیب و گاه دشمن خود می نامند و دانسته یا نادانسته تیشه به ریشهء خود می کوبند و از این حقیقت غافل اند که زبان فارسی میراث ف مشترک ف همهء اقوام ف ایرانی ست.
گویندگان به زبان فارسی متشکل از تیره ها و برخاسته از نژاد ها و اقوام ف گوناگون و پراکنده در سراسر ایران و بیرون از مرز های ایران امروزی یعنی کشورهایی چون تاجیکستان و افغانستان اند و تا حدود یک قرن پیش تمام شبه قارهء هند و حیطهء حاکمیت ف ترکان عثمانی یعنی سراسر آسیای صغیر زبان فارسی را زبان فرهنگ و دانش و ادب و عرفان و هنر خود می انگاشت. و اگر نبود تسلط استعمار انگلیس، زبان سراسری فرهنگف شبه قارهء هند هم امروزهمچون ایران پارسی می بود! بنا بر این به هیچ وجه نمی توان متکلمین به این زبان را تنها به دلیل پارسی گویی ف آنان ، یک ملت واحد و جداگانه انگاشت. از این رو در ایران ملتی به نام «ملت فارس» وجود خارجی ندارد.
آنان که در پناه تاریخ سازی ها و تئوری پردازی های هفتاد سالهء اخیر درهمسایگی ما با تمام توان کوشیدند تا ضمن کشف ومعرفی فملت فستمگری به نام «ملت ف فارس»، وجود «ملت ها»ی غالب ومغلوب را در ایران به اثبات برسانند و با طرح ف تئوری ف «ستم ملی» در کشورما خیال پردازی های آشوب طلب و فکر تفرقه و آرزوی تجزیهء ایران را به «گفتمان» و نظریهء سیاسی بدل سازند، و مردم ایران را به نزاع ف خانگی دعوت کنند، از تلاش های بی بنیاد خود حاصلی به دست نیاوردند، زیرا در جستجوی ملتی به نام «ملت فارس» هرچه بیشتر گشته اند، کمتر یافته اند، و خوشبختانه هیچ محقق و مورخ حقیقت نگر و هیچ انسان فاهل فّ بصیرتی یافت نشده است که حاصل تولیدات نظری آنان را به جد بگیرد و سکه های قلبف تئوری های تبلیغاتی آنان را به دیدهء طنز و تمسخر ننگرد!هر دانشجوی سال نخست علوم اجتماعی با این حقیقت آشناست که :
در ایران نه یک ملت به نام « ملت فارس» ، بلکه یک زبان به نام «زبان فارسی» موجودیت دارد و نیز یک خلیج و یک استان در ایران هست به نام خلیج فارس و استان فارس. و نیز زبان و گویش بسیاری از ساکنان همین استان فارس با آنچه که به زبان فارسی شهرت یافته ، متفاوت است.
بسیاری از ساکنان ایالتف فارس از ترک زبانان ف قشقایی هستند و در مناطق جنوبی این استان، بسیاری از ایرانیان عرب زبان زیست می کنند. بنا بر این زبان فارسی دری که در سراسر ایران رایجست و همواره وسیلهء درک متقابل و رشتهء پیوند روحی، عاطفی، معنوی و نیز وسیلهء رتق و فتق ف امور مادی و معیشتی فهمهء اقوام و تیره های ایرانی بوده، زبانف مادری ف همهء مردم استان فارس نیست.
این زبان حتی زبان و گویش مادری سعدی و حافظ هم نبوده است زیرا با مراجعه به دیوان سعدی و خواندن اشعاری که این شاعر بزرگ پارسی گو به زبان محلی و گویش ف اهالی ف شیراز درقرن فهفتم فهجری سروده، درمی یابیم که مردم این نواحی به زبانی دیگر، از شاخهء زبان های ایرانی تکلم می کرده اند. یعنی به زبانی و گویشی از خانوادهء زبان های کردی و لری و گیلکی و طالشی وتاتی و آذری قدیم (یعنی زبان مردم آذربایجان، پیش از تسلط ترکان آق قویونلو و قره قویونلو و فرزندان فآذری تبار و ایرانی الاصل اما ترک زبان شدهء صفی الدین اردبیلی) سخن می گفته اند، یعنی به یکی ازآن گویش هایی که هم اکنون نیز در بسیاری ازنواحی غربی و شمالی و مرکزی ایران همچنان رواج دارند .
اصولاً خاستگاه زبان فارسی خراسان ف بزرگ وماوراء النهر است و سیستان که زادگاه یعقوب لیث صفاری ست، نه شیراز و استان فارس.
این زبان هرگز به واسطهء فشار هیچ قومی برهیچکس تحمیل نشده و مفلکف طفلق فهیچ قومی نیست. پس به هیچ عنوان نمی توان زبان «دری» (افغانی ها ترجیح می دهند که زبان فارسی خود را به نام ف« فنی » و« تاریخ فادبیاتی» اش : « زبان فدری» بنامند. والبته این علاقهء مشروع فآنان هیچ تغییری درماهیت این زبان ایجاد نمی کند.) را به مردم استان فارس منتسب و منحصر دانست. یعنی قوم و ملتی به نامف «ملت فارس» تراشید و سپس زبان فارسی را زبان خاص فاین قوم ف برساخته و برتراشیده انگاشت و بدین گونه «قوم» و«ملت ظالم»ی را به جهانیان معرفی کرد که گویا به ضرب شمشیر یا به روش های استبدادی دیگر زبان ف خود را به «ملت » ها یا «اقوام» دیگری تحمیل کرده است!
البته همچنان که تاریخ گواهی می دهد : چنین شمشیری ـ اگر وجود داشته باشد! ـ همواره بر دوش ف اقوام ف مهاجمی بوده است که یا ازدور ترین نواحی آسیای مرکزی سرازیر شده و به ایران هجوم آورده اند یا ازدشت ها وبیابانهای خشک و صحاری سوزان حجاز و حیره!و در طی این 1400 سالهء پس از سلطهء عرب های مسلمان تا به امروز همواره اعقاب و سلسله های بازماندهء این مهاجمان به لحاظ نظامی و سیاسی و مذهبی دست بالا را داشته اند و شمشیری اگر بوده در کف آنها بوده وهنوز هم در کفف آنهاست!
هیچ شمشیربه دستی، زبان فارسی را به آن درجه از رفعت و مقام و جایگاه نرسانده است که تا قرن نوزدهم یکی از مهم ترین و فراگیر ترین زبان های فرهنگ و هنر و ادب جهان به حساب آید!
و به راستی که تأسف بار است ادعا های کودکانه ای از این گونه و تأسف بار تر آن که هم اکنون در دوران ما هیچ تئوری و نظریهء چپ نمایانه ای نیست که پشت این گونه خرافه های سست و خیالاتف واهی و بی اصالت سنگر نگرفته باشد و به نام حفظ منافع و «حقوق خلق ها» ایران را «کثیرالملّه» نخوانده و ملت یک پارچهء ما را به «ملت » های ظالم یامظلوم ف لفر و گیلک و فارس و کرد و بلوچ و عرب و .... (و این رشته سر دراز دارد...) تقسیم و تجزیه نکرده و در برابر یکدیگر قرار نداده باشد!
از خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی نامشان و ننگشان
(مولوی)
زبان فارسی و آموزش فراگیر ملی
گفتی ست که گروهی خواب زدگان یا تبلیغ شدگان نیز، نا رسایی ها و نابسامانی هایی را که در حیطهء تدریس و آموزش زبان فارسی موجود بوده و هست بهانه قرار می دهند تا بگویند:« زبان فارسی از دوران پهلوی اول به اجبار و زور بر مردم ایالات و ولایات ف ایران تحمیل شده و در دوران پهلوی دوم با فشار بیشتری تداوم و استمرار یافته است!»
پس به جاست که دست کم یکبار از خود بپرسند: به راستی زبانی که بیش از 1000 سال در این مناطق به عنوان زبان فرهنگ و ادب و فلسفه و عرفان رواجی این گونه پرشکوه داشته ، و قرارداد ها و عهد نامه ها و فرمان های سیاسی سلسله های متعدد و گوناگون حاکم بر سراسر ایران به آن نوشته شده یعنی رسمیت سیاسی و ملی و سراسری داشته و نقطه و محل اختلاف هیچ سلسله و پادشاهی در هیچ یک از دوران های تاریخ ایران نبوده، چگونه می توانسته است تا باردیگر برمردم این مناطق «تحمیل» شده باشد؟ونیز ضرورت دارد تا این حقیقت را بپذیرند که: دولت ف جوان ف برآمده از انقلاب مشروطیت فایران که بر اساس آرزو های دیرین فمبارزان و متفکران ف نهضتف مشروطیت در راه ایجاد تحول و در مسیر تطورّ به سوی یک «دولت ـ ملت»(Etat – Nation) جهت فرو ریختن دیوارهای فرهنگی وسیاسی واقتصادی قرون وسطایی در ایران تلاش می کرد ، نیاز به یک سیستم ف آموزش فمدرن و سراسری داشت.و به جاست که دست کم یکبار از « وجدان علمی و روشنفکری» خود سئوال کنند که :
آیا این دولتف جوان که بر اساس آرمان ف تجدد و نوخواهی سربرآورده بود، می توانست نظام ف آموزشی فسراسری و اجباری و رایگان وملی خود را جز بر زبان ف فارسی استوار دارد؟ یعنی جز بر زبانی تکیه کند که دست کم 1000 سال در همهء نواحی این سرزمین و چندین سده در سرزمین های مجاور زبان دانش و اندیشه و فرهنگ و ادب و عرفان و سیاست بود؟ و جز به زبانی کودکانش را آموزش دهد که دست کم 100 سال پیش از پیدا شدن سخن سرای زبان آوری که آوازش از دیوار چین هم عبور کرده بود ـ یعنی پیش از برخاستن سعدی در شیراز ـ زبان سخن سرایان بزرگی همچون قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی گنجه ای و اندیشمندانی همچون سهروردی در ولایات اراّن و آذربایجان بوده است؟
کاش شیشه های کبودف ایدئولوژیک از روی چشم ها به کنار می رفت یا جراحی می شد تا دیدن بسیاری حقایق و طرح سئوالاتی از ازین گونه بر بسیاری از این هموطنان ما آسان میگشت و جانها و وجدان های بسیاری از گزند زهرآگین ف افکار بی اصل و نسب ف وارداتی و از صدمات انواع بدسگالی های غیر ایرانی در امان می ماند!
زبان یا تزویر ؟
گروهی وجود تنوعات زبانی را دام ف تزویرف سیاست و قدرتخواهی فرقه ای و قبیله ای خود می کنند و کیش پرستش زبان را تا بدآنجا می رسانند که متکلمین و گویندگان ف ایرانی ف زبان های محلی و منطقه ای کشور ما را «ملت» جداگانه ای انگاشته ، مردم ایران را تنها بر مبنای گویش ها و زبان هاشان به ملل و ففرَق گوناگون تقسیم کرده و در برابر یکدیگر قرار می رهند !
(یادآوری این نکته بی مناسبت نیست که : از میان ف زبان ها و خرده زبان ها و گویش های ایران، تنها زبان عربی و ترکی ف رایج در آذربایجان است که به لحاظ زبانشناختی ریشه و اصل غیر ایرانی دارند. باقی زبان ها که متعدد و متنوعند همگی در زمرهء زبان های ایرانی محسوب اند. و در بارهء زبان ایرانیان ف منطقهء آذربایجان، باید همواره به یاد داشت که زبان فآنان تنها به لحاظف نحوی و ساختارف دستوری از زبان های ایرانی متمایز است اما به لحاظف روح و تکیه ها و تأکید و گویش و به ویژه بار معنوی و فرهنگی کلمات و دایره و دامنهء انتشار واژگان ، کاملاً ایرانی است و از این بابت به کفّل از زبان های ترکی بیرون از سرزمین ایران جدا و بیگانه است.در این زمینه زبان شناسان و محققان به مستدل ترین شیوه ها سحن گفته و تحقیق کرده اند . ( برای نمونه می توان به کتاب «آذربایجان و زبان فارسی»، در دو جلد ، چاپ تهران ، سال 1366، از انتشارات مؤسسهء موقوفات دکتر افشار مراجعه کرد.این کتاب شامل تحقیقات و مقالات متعددی از دانشمندان زبان شناس و مورخان ومحققان ایرانی ـ غالباً آذری نسب ـ است.)
در میان کسانی که این تنوعات زبانی را به صورتک مظلوم نمائی های « قومی و ملی» خود بدل می سازند ، با کسانی روبرو می شویم که با طمطراق و افلدورّفم بفلدورّفم فخاصی به لهجهء ترکی از «خلق » یا «ملتف عربف الاحواز!!» دفاع می کنند و یا برعکس با کسانی برمی خوریم که با لهجه های غلیظف عربی «هل من مبارز» گویان ، از«خلق کرد» یا «خلق ترک» سخن می گویند و«حقوق ف»آنها را از«ملتف ستمگر فارس»!! مطالبه می کنند! و این وکالتف فضولی را«همبستگی خلق ها» می نامند !
خلاصه آن که در این آشفته بازار و در این هذیان عمومی سیاسی (که نمونه های گویای آن را به روشن ترین شکل در اتاق های پالتاکی انترنتی می توان دید و شنید)، انواع ف نژادپرستان فعشیره گرا، گویی وکلای خود را از میان فچادرنشینان و ییلاق و قشلاق کنندگان ف قبایل و عشایر دیگری برگزیده اند! و کسی نیست تا از این «وکیلان فترک تبارف» پان عربیست های خزعلی و صدّامی ف خوزستان بپرسد:«قارداش!» اگر خوزستان از پیکرهء ایران جدا شود، از نفتف «عربستان ف» جدیدالتأسیس به « جمهوری فآذربایجان ف» منتظرالتأسیس ف تو چه خواهد رسید؟ آیا شیخ های فاسد و عهد بوقی فحاشیهء خلیج فارس، پس از تحقق ف آرزوهای دیرین، و برپایی ف یک «امارتف» انگلیسی ـ آمریکایی ـ عربی ف دیگر در این استان جنوبی ف سه هزار سالهء ایران، شما پان تورانیست های چپ نقاب را هم به حرمسرا های پرنعمتف خود راه خواهند داد؟ و برسفره های گستردهء نفتآلودف خویش به صرفف «کبابف شتر»ی دعوت خواهند کرد« آقای دکتر»؟ راستی را که حیف یک شاهی از آن مخارجی که ملتف ایران صرفف دکتر شدن فامسال شما کرده و بهای گزافی که بابت هزینهء تحصیل و تکمیل ف انواع ف شما پرداخته است !!
یکی بچهء گرگ می پرورید! (و آنهم از نوع خاکستری!)
زبان ، گویش ، نژاد ، هویت و ملت ایران
تایباد از قراء باخزر (خراسان) در نزدیکی هرات است. می توان ترک بود و از تایباد بود و کرد بود و اصل گیلک داشت، همچنان که بسیاری از ایرانی زبانان فروزگاران ف پیشین (با گویش های آذری قدیم یا تاتی یا طالشی یا لری یا کردی یا فارسی دری) امروز به زبان ترکی آذری تکلم می کنند!
حقیقت آن است که بسیاری از ایرانیان امروز که به ترکی سخن می گویند ازتبار و نبیرهء کسانی هستند که روزگاری به فارسی یا به یکی دیگر از شاخه های زبان های ایرانی متکلم بوده اند و بسیاری از فارسی زبانان ف امروز ایران نیزهستند که اجدادی ترک تبار یا عرب نژاد داشته اند. به قول سپهری کاشانی :
«نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد!»
بنا بر این زبان وسیلهء تکلم است و بس و هیچ ارتباطی با پیوند های نژادی و تباری و خونی ندارد و تکلم به یک زبان هرگزنمی تواند دلیل انتساب گوینده و متکلم به قوم یا نژاد یا تیرهء خاصی محسوب گردد. نه در فارسی گوئی من نشانه ای ازنژاد و تبارمن یافت می شود و نه در ترکی گوئی دوست و همکلاسی هم وطنم علامتی از ترک تبار بودن و تورانیتف قومی و نژآدی او می توان دید !
ازاین رو جز به مدد اقسام تزویر های سیاسی و انواع سفسطهء های نظری که اغراض ف تدارک دیده و طراحی شدهء خود را پشت تعصبات قومی یا تنوعات ف زبانی و فولکلوریک و فرهنگی پنهان می کنند ، نمی توان زبان ها و گویش های مردم را به حوزه های نامتجانس ف دیگری برد و به ویژگی هایی از نوع نژآد و تبار و خون و قبیله و عشیره و ایل وامثال اینها عمومیت داد! حوزه زبان و تکلم به حیطهء تبار و نژاد و خون قابل تعمیم نیست و گویش به زبان ها و لهجه های متنوع جهان ، گروه های خونی یا ژن ها و «آ .د .ان» (A.D.N)ها یا تعدادف کروموزوم های آدمی را تغییر نمی دهند!
بخشی ازهویت ما ضمناً منبعث از میراثی ست که نیاکان ما به ما سپرده اند.حتی گوشه هایی ازاین هویت را وراثت و وجدان آگاه ونا آگاه جمعی وفردی ما درما نمایندگی می کند. ما هرگز نمی توانیم فراموش کنیم که روزگاری درشهرهای ما مردانی همچون شمس تبریزی با آن زبان فارسی روان و درخشنده و با آن شخصیت شگفت انگیز و شهاب الدین سهروردی با آن اندیشه های جادویی پرورده در حکمتف باستانی فایران و هنرمندان و دانشمندان بزرگی همچون عبدالقادر مراغه ای و استاد کمال الدین بهزاد شاگرد میر سید احمد تبریزی و بسیار هنرمندان و فرهنگ ورزان ایرانی دیگر زیسته اند و ای بسا ما از نوادگان و نبیرگان آنانیم و خواه و ناخواه فرهنگ و هویت و وجدان ما با آنان در پیوند بوده و از وجود و میراث معنوی آنان تأثیر پذیرفته است!
این سخن ف ارجمند حکیم بزرگ طوس بسیار گویاست که دربارهء حملهء اعراب،از زبان سردار ایرانی، رستم فرخزاد، در نامه ای به برادرش گفته بود:
زدهقان ( یعنی ایرانی ) و از ترک و از تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان ، نه ترک و نه تازی بوَد
سخن ها به کردار بازی بود !
بنا بر این، هیچ کسی در هیچ گوشه ای از ایران، نه صد درصد ترک است، چنان که میراث داران ف نژادپرستف امپراطوری عثمانی می گویند و می خواهند ونه آن گونه عرب است که عبدالناصرمصری می پنداشت یا بعثی های عراقی و سوری یا شیخ های نفتی حاشیهء خلیج فارس آرزو کرده و می کنند و نه آنچنان پارسی یا تاجیک که برخی خواب نما شدگان ف «باستانگرا» ی ایرانی در رؤیاهای شیرین خود تجسّم می دارند!
جابه جایی گروه های انسانی، تولد شهرنشینی، سکنی گزینی فعشایر، یورش های جهان گشایانهء اقوام ومردم سرزمین های دوردست، مهاجرت های جمعی ناشی از دگرگونی های اقلیمی و جابه جائی جوامع ف متکی به پرورش دام، در پی فکشف و بهره وری ازمراتع سرسبزتر وچراگاه های خرّم ترو بسیاری ازتحولات زیستی واجتماعی وسیاسی دیگر، بسیاری از زبان ها وخفرده زبان هاو گویش ها را درهم ادغام کرده و بسیاری از فرهنگ هاو خرده فرهنگ ها را درهم آمیخته است.
این درهم آمیزی زبانی و فرهنگی، همان پروسه و سرنوشتی ست که ایلات و قبایل و اقوام و گروه های گوناگون را به «ملت» بدل ساخته است، یعنی همان پدیده ای که «کارخانه» ء تاریخ در ایران متولد و تولید کرده است.
این «مولود»، خوب یا بد، نتیجهء یک زایمان فآرام و طبیعی یا زادهء یک سزارین ف دشوار و خونین و دردناک، هرچه هست فرزند تاریخ ایران است و ساخت و تولید ایران است و به گونه ای بازگشت ناپذیر، نام ف دیگری جز «ملت ایران» بر آن نمی توان نهاد.
سرنوشت و سرگذشتف ایران این ملت را به جهان آورده و سرنوشت و آیندهء ایران به وحدت و همبستگی و حفظف آن ناگزیر است!
و این است معنا و«ایدهء ایران» و ایدهء ملت ایران برای یک انسان ایرانی امروزی و معاصر.
بنا بر این کسانی که ـ دانسته یا نادانسته ـ می کوشند تا چرخ تاریخ را خلافف سیرف زمان به حرکتی وارونه برانگیزند، بازیگر و مجری طرح های بیگانگانی هستند که منافع ف خود را نه در همبستگی ملی، که در تجزیه و تخریب و تکه پاره شدن سرزمین ما می جویند. از این رو،این مولود تاریخی یعنی ملت ایران را به انواع و اقسام لابراتوارهای سیاسی و ایدئولوژیک خود برده تا پیکرهء وجودف درهم آمیخته و متوحّدف آن را جراحی کرده و بدل به قبایل و عشایر و ایلات سازند و از قطعات و پاره های کنده شدهء این ملت، «ملل» و «دول» جدیدالولاده بسازند و بساط قدرتک های ملوک الطوایفی ف خود را به سودف دیگران در ایالات و ولایاتف ایران بگسترند!
پیداست که شرکت در این پروژه و بازی در این طرح ، که گاه با پرچمک ها و عَلَم و کفتل های«دموکراسی»خواهی و«حقوق بشر» طلبی و «حق ملل در تعیین سرنوشت»جویی ها همراه بوده و به شعارهای فریبنده و زرّینی همچون «فدرالیسم» یا «خودمختاری» تزئین شده و به انواع بوغ و کرناهای ایدئولوژیک و تبلیغاتی طنین و هیاهو یافته است، جز نی سواری ف میدان بیگانگان و بدخواهان نیست و اگر اقدامی دانسته و آگاهانه نبوده باشد، قطعاً نامی جز دیوانگی و نادانی یا انجماد فکری بر آن نمی توان نهاد ، که گفته اند:
یکی بر سر شاخ و بن می برید!
خلق، خلق ها
گفتنی ست که جنابف «مظلومعلی خان» و بعضی از «رفقا»، شخصاً مفدال ف نمایندگی از «خلق» یا «خلق ها» را به خود افعطا کرده و رؤیا پروری های خود را سخن و آرزوی «خلق ها» جا می زنند و به این نکته توجه ندارند که : اصولاً خودف این اصطلاح ف «خلق» و «خلق ها» مفهومی عتیق و مربوط به ایندکس ها و دفاترف بایگانی شدهء دایره های ایدئولوژیک و دستگاه های نظریه پردازی ف روسیهء شوروی سابق است و اصلاً جز این سه معنای زیر، نهادن ف هیچ معنای دیگری در برابرف کلمهء «خلق» ، متصوّر نیست:
معنای کلمهء خلق :
1ـ آفرینش (اسم ف مصدر) 2- مخلوق یا آفریده (اسم ف مفعول) 3- مجازاً به معنای انسان ها (اسم جمع) و فرزندان ف بنی آدم بر روی زمین است.
هر سه معنای این واژه در برابرف خالق یا آفریدگار و خدا قرار می گیرد.( یعنی : خدا و خلق خدا یا آفرینشگر و آفریدهء او یا خالق و مخلوق ف وی)
خلق ف جهان جملگی نهالف خدایند
هیچ نه بشکن تو این نهال و نه بفکن
ناصر خسرو
خدا را بر آن بنده بخشایش است
که خلق از وجودش در آسایش است
سعدی
گر گزندت رسد زخلق مرنج
که نه راحت رسد زخلق ، نه رنج
از خدا دان خلاف ف دشمن و دوست
کاین دلف هردو در تصرّف ف اوست
سعدی
خواهی که خدای بر تو بخشد
با خلق فخدای کن نکویی !
سعدی
می روی و مژگانت خون ف خلق می ریزد
تند می روی جانا ، ترسمت فرومانی
حافظ
گوشه گرفتم زخلق و فایده ای نیست
گوشهء چشمت بلای گوشه نشین است
سعدی
و صدها شاهدف دیگر؛ از آن جمله این سخنف سعدی در گلستان:
هرکه خدای را عزّ و جَلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد ، خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد!
این کلمه به معنای جهانیان و آفریدگان ف خدا ، مکرراً در ادبیاتف فارسی آمده است. گاهی در همین معنای آفریده و نیز در معنای مردم کلمهء مخلوق به کار رفته :
پارسایان ف روی در مخلوق
پشت بر قبله می کنند نماز
سعدی
وجمع آن مخلوقات است که در عبارت مشهور ف: «انسان اشرفف مخلوقات است » همگان با آن آشنایی دارند!
اماّ هرگز در شعر و نثرف 1100 سالهء فارسی واژهء «خلق» با علامتف « ها» جمع بسته نشده و هرجا معنای مردمان منظور بوده ، « خلایق » به کار برده شده ، نه «خلق ها» !
خلایق در تو حیرانند و جای حیرت است الحق
که مه را بر زمین بینند و مه بر آسمان باشد!
سعدی
پس «خلایق» جمع ف خلق هست اما «خلق ها» واژه ایست که هرگز در زبان و ادبیاتف فارسی ف پیش از انقلابف بلشویکی به کار نرفته است . بنا بر این همهء معنا های سیاسی و رایج ف این کلمه در کشورما تماماً برساختهء دستکاه های ایدئو لوژیک وتئوری سازف روسیهء شوروی، به خصوص در دوران ف جنگف سرد، به قصدف ایجادف تفرقه در میان فاقوام و تیره های ایرانی و بهره وری های سیاسی، چنانکه اففتد و دانی بوده است.
پیداست که از این تحریف و دستکاری فدستوری( به هردو معنای گرامری و فرمایشی)، کلمهء«خلق» و «خلق ها» ساخته شد وبه «پایمردی» و تلاش ف «کاسه های داغ تر از آش» در ایران سال های بعد از شهریورف 1320 رواج یافت و آنچنان اوج گرفت و تقدس یافت که لا اقل دو سازمان چریکی چپف مارکسیستی و چپّ مذهبی،آنچنان دل و دین در این واژه باختند و بدان شیفته شدند که در دههء نخستین ف 1340 نام ف تشکیلاتف مسلح ف سیاسی خود را – با همان بارفعقیدتی و ایدئولوژیکی که در آن تعبیه بود – از همین واژه اخذ کردند.
تصور می رود ، مطالبی که عنوان شد از توضیحاتف زیر بی نیاز نباشد:
در ادبیاتف سیاسی و ایدئولوژیکف چپف سنتی یا چپف روسوفیل فایران، اصولاً بنا به الهاماتف دایره های ایدئولوژکف « احزابف برادر» واژهء «خلق» درمقام اسم جمع، آگاهانه به جای واژهء « مردم» به کار رفته است، اما از آنجا که بر اساس سیاستف خارجی ف روسیه شوروی وتئوری های استالینی در بارهء « مسئلهء ملی» بنا بر «کثیر الملّه» بودن ف ایران نهاده شده، در مواردی که تکیه و تأکید بر تنوعاتف قومی و منطقه ای بوده، این واژه را درمفهوم «ملت» به کار انداخته اند.
بر همین مبناست که کلمهء «خلق» را که به لحاظف دستوری اسم ف جمع است ، جمع ف دوباره می بندند و به مردم ف مناطق و استان ها، «خلق ها» می گویند : یعنی «ملّت ها» !
چنین به نظر می رسد که به دلائل ف تاکتیکی یا معذوریت ها و محدودیت های دیپلماتیکی که سیاستف روسیهء شوروی در قبال ف دولتف ایران داشته بوده است، آکادمیسین ها و تئوری سازان فحزبی فهمسایهء شمالی، کلمه «ملت» و «ملت ها» را به طورف مستقیم درموردف مناطق و ایالاتف کشورف ما، جز درموقعیت های خاصی به کار نمی برده اند اما بسیار آگاهانه و به قصدف ایجادف ابهام واژهء جایگزین «خلق» و «خلق ها» را ساخته بودند اما از کابردف این دو واژهء جمع و اسم ف جمع، دقیقاً معنای «ملت» و«ملت ها» را درنظر داشتند و هنگامی که از«خلق های خاور» سخن می گفتند، مفرادشان «ملت های خاور» بود وهنگامی که از «خلق های ایران» سخن می گفتند و این تعبیر را به واسطه واز زبان فگویندگان و نویسندگان ف روسوفیل ف بومی، خاصه رهبران ف حزب توده وپیروان فعقیدتی شان ( یعنی جناح ف افراطی ف چپف لنینی یا چپف اسلامیست) در ایران رایج می کردند، دقیقاً منظورشان «ملت ها ی ساکن فایران » بود و بیهوده نیست که این عبارت شوم در برنامه های سازمانی و حزبی شان، هنوز هم جان سختی می کند.
امروزه، سیاست و تئوری و دستگاهی که این مفاهیم ف جعلی را همچون سلاح ف ایدئولوژیکف تفرقه افکن و آشوبگر،به ایران صادر می کرد، خوشبختانه پریشان شده و از میان رفته ، اما میراثف نامیمون فآن همچون یک فرهنگف کاذب ف وابسته گرا و اسارتگر، بر افکار واذهان ف برخی ایرانیان که با گذشتهء فکری و ایدئولوژیکف خود وداع نکرده اند، همچنان باقی و به کارف تخریب مشغول است و از مجروح کردن ف پیکر ایران و ایجاد ف فساد در ذهنیتف فعالان ف سیاسی ف این کشور دست بر نمی دارد! .(برای دیدن فعبارتف وارداتی، بیدخورده اما سمجف ف«ملت های ساکن ایران» می توانید به برنامه های سیاسی ف جدیدالارائهء برخی از سازمان های «چپف آرکائیک» اما همچنان موجود ، مراجعه بفرمائید!)
نتیجه و نکتهء آخر – گر چه مکررمی شود – آن است که مفهوم ف سیاسی و ایدئولوژیکف اصطلاح ف «خلق» و «خلق ها» در ایران کاملاً وارداتی ست و نهایتاً عمری 60 الی 70 ساله دارد، اما آن دسته از سازمان های سیاسی که بنا به دلائل فمشروع یا نامشروع، از این واژه پرچمی ساخته و همچون میراثی از گذشتهء پفر دریغ و حرمان ف سیاسی خود، همچنان به دوش می کشند، نیک تر آن است که این «پوستین ف کهنه»ء عاریتی را سرانجام از شانه های دردناکف فرهنگف سیاسی ف چپف ایران برگیرند و « فدایی گری» یا « مجاهدت» خود را صرفف آرزوهای صد و پنجاه سالهء ملتف ایران یعنی دموکراسی و آزادی نمایند زیرا که در دیگف مفاهیم و افکارف فرسودهء ساختف روسیهء استالینی، آش ف خوش یفمنی برای بشریت نمی توان پخت!
به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین
که آن دیگی که می جوشد در او چیز دگر باشد!
( مولوی)
نژاد پرستی و سوسیالیسم ف اردوگاهی
در این آشفته بازار سیاسی ف امروز، یکی از عجایب نیز آن است که افکار قوم پرستانه و ملت گرایی های منطقه ای که ریشه در نژادپرستی دارند و باب طبع روحیاتف فاشیستی اند (وخواه و ناخواه از فاشیسم سر درمی آورند ) در میان ما ایرانیان، آنچنان مورد علاقهء برخی از گروه های مارکسیست و چپ (یا چپف سابق) واقع شده، که بدون هیچ احساس شرمندگی، حمایت و تبلیغ ف این گونه افکار را به طرزی آشکار در کادر برنامه ها و کوشش های سیاسی خود قرار داده اند و موهومات و رؤیاپردازی های قوم گرایانه و نژادپرستانهء برخی هویت باختگان ف ایرانی را به مدد تئوری های زنگارخورده و سپری شدهء استالینی در بارهء «مسئلهء ملی» و نیزبا بهره گیری از نظریه های غبار زده و ازکارافتادهء آکادمیسین های اسبق فشوروی ف سابق رنگ و جلا می دهند و توجیه چپ نمایانه می فرمایند! و«آگاهانه» غافلند که به تنورف چه افکار فاجعه بار و مخرّبی هیزم می نهند و باد می دمند!
این پدیدهء شرم آور در میان برخی از از گروه های «چپ» ایرانی متأسفانه بیانگر وجود و سماجت فهمان ویروس ف مخرّبی است که بیش ازهفتاد سال ازاردوگاه سوسیالیسم فروسی و استالینی به کشورهای اقمار صادر می شد وریشه در هویت سازی ها و تاریخ تراشی های مجعول ف روس های سرخ داشت. و سال های سال در ذهنیت رهبران و کادر های احزاب کمونیست حاکم ف «اردو گاه » یا غیر حاکم ف «بیرون از اردوگاه» ـ از آن جمله در میان برخی ایرانیان ـ به تخریب فکر و اندیشه و فرهنگ می پرداخت.و نتیجهء آن هم پس از فروپاشی شوروی به فاجعه بار ترین شکلی در معرض نگاه و قضاوت جهانیان قرار گرفت و دیده شد که نژادپرست ترین و فاشیست ترین کسانی که طی آخرین سال های قرن بیستم دست به تصفیه های خونین قومی و نژادی ومذهبی زدند، ازاعضای برجستهء حزب کمونیست بودند:
(میلوسویچ، کادرعالی رتبهء حزب کمونیست یوگسلاوی سابق و نژادپرست فاشیست وقوم گرای جنایتکار صربستان بی نیاز ازمعرفی ست.)
متأسفانه بیشترف «ناسیونال ـ شوینیست»هایی که در صبحگاه فروپاشی اردوگاه شوروی در سرزمین های مختلف پدیدارشدند، از کادرهای بلند مرتبهء حزبی وخود از سرسپردگان قدرت مرکزی در روسیهء شوروی بودند.از خود یلتسین و پوتین که بگذریم ، مثال های متعددی نیز در میان رهبران کشورهایی از نوع ازبکستان، قزاقستان، آذربایجان، چچنی و دیگر کشورهای اقمار شوروی سابق می توان آورد!
پس، این قسم از بیماری نژاد گرایی و قوم پرستی ، هرچند در بنیاد با افکار چپ و اصولاً با مارکسیسم مرتبط نیست، با این حال میکرب و ویروس آن ـ همچنان که تاریخ صدسالهء اخیر جهان نشان دادـ در سرزمین ها یی شکل گرفت و رشد کرد و به دیگر جا ها سرایت کرد که ده ها سال به نام سوسیالیسم و مارکسیسم اداره می شد. سرزمین هایی که در آن همهء ابعاد زندگی مادی و معنوی همچون تاریخ ، فرهنگ و هویت ملی و قومی،هنر و ادبیات وحتی مذهب، همه از فیلتر و مجرای ایدئولوژی فنظام توتالیتر حاکم به فرمانروائی ی حزب کمونیست شوروی و زرادخانهء فکرتراشی و نظریه سازی آکادمیسین های وابسته به آن عبور می کرد!
و چنین بود که فساد آن از جمله دامن کشور ما را نیز گرفت. زیرا متأسفانه بسیاری از رهبران طیفف چپ، طی سالیان ف دراز، دستگاه تولید فکر و اندیشه و ایدئولوژی و سیاستف خود را از همین «اردوگاه » وارد و در مغز و ذهنیتف اعضا و کادرها و هواداران فخود تعبیه می کردند! و چنان که می بینیم ، برخی از عوارض و آثار آن در فرهنگ سیاسی معاصر، هنوز در بسیاری از ذهن های صدمه دیده سرسختی و سماجت می کند!
بابکسیم و «قوم گرایی پان تورکیستی»
این روز ها بسیار شنیده می شود که گروهی از قوم پرستان در خطهء آذربایجان، نام بابک را پرچم ف نژادپرستی های پان تورانی و قبیلهء گرایی های زنگار خوردهء خویش کرده و تاریخ مبارزاتف خفرّمدینی ف سدهء سوم هجری در نواحی غربی کشور ما را وسیلهء برخی سوء استفاده های سیاسی خلافف مصالح فملّی فایران قرارمی دهند.گویا سران ف «بابکسیم ف توران گرا» که بی شک درس خود را ازمکاتب باقروف و غلام یحیی توأم با «دورهء تکمیلی» در محافل آموزشی نژادپرستان فترکیهء آتاتورکی آموخته اند، به عمد فراموش می کنند که :
بابک ایرانی بود و خفرّمدین بود و مزدکی بود و بیش ازچهارصد سال قبل از باز شدن ف پای ترکان و 600 سال قبل از رایج شدن و 800 سال قبل از تسلط زبان ترکی در آن سامان زیسته و بیش از بیست سال (از سال 200 تا 222 هجری) جنبش های مقاومتف ایرانیان را در برابرسلطهء خلفای عباسی ف عرب و حاکمیت دینی و تحمیلی آنان، درآذربایجان رهبری کرده است. (رک :جنبش های دینی ایرانی نوشتهء استاد دانشمند دکتر غلامحسین صدیقی، انتشارات پاژنگ، تهران 1372.)
راستی را اگر قلب و جعل ف تاریخ با عنان گسیختگی هایی از این گونه تداوم یابد، دور نیست تا در مقام ف مثال، کسانی به نام فهواخواهان «خلق فسیسیتان و بلوچستان» سر از بیغوله ها بیرون بیاورند و جهان پهلوان ف نامی ف شاهنامه و تهمتن ف اسطوره های ایرانی یعنی رستم ف دستان، پسرف زال ،پروردهء سیمرغ را نیز به بهانهء آن که :«رستم سیستانی بوده است»، پرچم ف جدایی طلبی و ایرانفروشی ف خود سازند! و از آنجا که تاریخ ف درازدامن فایران در سراسرف ایالات و نواحی خود،همواره شاهدف قهرمانی ها و مقاومت های جانانه وغرور آفرین بوده است، مصادره کنندگان به مطلوب، با تکیه بر آشفته بازارفمدنی و فرهنگی و سیاسی رایج، به آسانی خواهند توانست تا رؤیا های شوم و انگیزه های انیرانی فخود را به این قهرمانان فنامی فایران متصل و متکّی دارند!! و در چنین اوضاعی شگفت نیست اگر کودکان روستایی که جهان پهلوان تختی از آن برخاست، به نام فاو برای تجزیهء روستای خود و پی نهادن فیک «جمهوری ف» تمام عیارف«دموکراتیک خلق»برعلیه دولت مرکزی به پا خیزند، یا چنانچه بادف «مفدرن» بر ایشان یا از ایشان وزیده باشد، «دولتف فدرال» از ملتف ایران مطالبه کنند ! به گفتهء حافظ :
میانف گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس
زبان ف آتشینم هست ، اما درنمی گیرد !
و افسوس!
تمامیتف ارضی
اصل و افسطقفسّ و بنیادف هر کشور و هر دولت ـ ملتی در جهان ف امروز و پایه و ستون ف خیمهء هرمجموعهء انسانی که زیر یک پرچم گرد آمده و برخاک یک کشور زیست می کنند، همانا اصل ف «تمامیتف ارضی » ست. زیرا اصل ف آزادی و دموکراسی و نیز اکتسابف هویتف شهروندی وملی هنگامی قابل تحقق است که : اصولاً کشورف متحد و یکپارچه ای موجود باشد. و این بدان معناست که : دموکراسی خواهی و سوسیالیسم یا هر ایدآل ف دیگری که تصور شود ، همه تابع ف موجودیتف کشورند، و نه موجودیتف یک کشو، تابع ف آن ایدآل ها!
با این وجود، شرمسارانه باید گفت که در میان ایرانیان ،هستند کسانی که به جاذبهء نظریات متروک و تئوری های بید زدهء روزگاران مفرده و متأثر از فرهنگ سیاسی بولشویسم فروسی یا براساس انواع باورهای قوم گرایانه و نژاد پرستانه ای که در بسته بندی های «چپف» مساواتی وعدالتخواه عرضه می شوند، به اصل «تمامیت ارضی فکشورایران» چنان بی مهری می ورزند که گوئی با سلاح و جامه و زرفه بیگانگا ن و سری پر ازسوداها و آرزوهای دشمنان ایران به فتح ف کشور خویش آمده اند! و دراین زمینه، با کمال تأسف، نمونه های فراوانی از«افتخارات» درکارنامه های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی خود ثبت کرده اند! و جای سخنی باقی ننهاده اند الا آنکه به زبان سعدی با آنان گفته شود :
ما یوسف خود نمی فروشیم
تو سیمف سیاهف خود نگهدار !
حق تعیین سرنوشت
توسل به «نهاد ها و مراجعف بین المللی» و «اعلامیهء جهانی حقوق ف بشر» از جمله شگرد هایی ست که برخی قوم گرایان ف ایرانی و«رفقا» ی هم پیمان فآنان پس ازفروپاشی ف شوروی و پایان ف جنگف سرد، بر شعارهای زنگارخورده ای نظیرف تئوری لنینی ف«حق ملل در تعیین فسرنوشتف خویش ....» ، افزوده و در تبلیغات و سخن پراکنی های خود ، جای خاصی به آن اختصاص داده اند و از آن حربه ای ساخته اند تا از ملت ایران باج خواهی کنند! پیداست که بسیار« زیرکانه» و به عمد، سرنوشتف شوم ونفرتبارف این شعارف لنینی را درروسیهء شوروی به فراموشی می سپارند و آگاهانه از یاد می برند که طرح ف «حق ملل در تعیین ف سرنوشتف خویش ....» بیش از 70 سال در متصرفاتف تزاری روسیه ، به دستف رهبران فشوروی « پیاده » و اجرا می شد و چنان که تاریخ ف قرن بیستم نشان داد به انحلال و انهدام تاریخ و فرهنگ و زبان ف ملل ف تحتف سلطه انجامید و آثار و عواقبف آن هم امروز دامن گیرف این ملت ها و اقوام ف بدبخت و بی سرانجام است! با این وجود آیا هنوز هم می باید عده ای در ایران این مفهوم بی بنیاد و بی اصل و نسب را در همان مفهوم و با همان بار سیاسی ـ ایدئولوژیک ف فرسوده و مضمحل و بدیفمن قدیمی اش، مثل کوه هایی که فریاد کلاغان را مکررمی دارند ، در کله های سنگی شان تکرار کنند؟ و آیا همچنان می باید درطیفف چپ ایران همچون بسیاری کوشندگان فنسل پیشین بذر به شوره زار افشانند و همچنان باد بکارند تا در فصل ف دفرو منتظر طوفان باشند؟
نئوفدرالیسم ف «طراز نو»
«فدرلالیسم در ایران» شعاری ست که اخیراً برخی کسان (ظاهراً به تآثیر از تحولاتی که به واسطهء لشکرکشی های دولت آمریکا در همسایگی ما رخ داده و اشتهای دلیذیری که در این حول و حوش برانگیخته است)، با تکیه بر تنوعاتف زبانی و فرهنگی مردم ایران مطرح می سازند تا سوداهای قوم پرستانه و تفرقه افکنانهء خود را درایالات و ولایاتف این کشور از «اتهاماتف تجزیه طلبی و جدایی خواهی» در امان نگاه دارند!
ظاهراً استراتژی ف«نئوفدرلالیست»های ایرانی مأخوذ ازاین ضرب المثلف فارسی ست که گفت: « اول کدخدا را ببین ، بعد دفه را بچاپ!» بنا بر این می باید نخست «کدخدا»یی برای دفه تراشید و«دولتف فدرال» را به او سپرد، تا زمینهء «دیدن» و عنداللزوم «چاپیدن ف» سال های آتی فراهم گردد!
برخی از افراد خوش نیت هم با دیدن و چشیدن ف«لذت فدموکراسی» دربرخی ازکشورهای غربی همچون آلمان وسویس، بی توجه به عدم تشابه این کشور ها با سرزمین ما ایران، خوشبینانه رؤیاهای دلپذیراما دست نایافتنی می پرورند! وغافلند که با طرح چنین شعارهایی در ایران، برای تکه پاره هایی که تزاریسم روس یا استعمارانگلیس درطی صد و پنجاه سال اخیر ازپیکرف سرزمین ما جدا کرده و در قفقاز یا آسیای مرکزی یا پاکستان، یا افغانستان یا در حواشی خلیج فارس باقی نهاده است، « جنس» جور می کنند و قطعات مطلوبف پازل ف جغرافیایی و سیاسیف دولت های طمعکار و آرزومندف همسایه را فراهم می سازند! و متناسب و هم سو با هدف های آن دسته از قدرت های جهانی که ایران را کشوری آشفته و پراکنده می خواهند، برای زنجیر یگانگی و به هم پیوستهء مردم سرزمین ماحلقه های سست فراهم می آورند. پاشنهء آشیل برای ملت ایران می تراشند و به بیگانه نشان می دهند و غافلند که مثل ف آن روستایی مولانا« در گذرگاه شیر، گاو به آخور می بندند!»:
روستایی گاو در آخور ببست
شیر، گاوش خورد و در جایش نشست!
روستایی شد در آخور سوی گاو
گاو را می جفست شب، آن کنجکاو
دست می مالید بر اعضای شیر .....
الی آخر
آوریل 2006
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ این بخش از منظومه ء «گفتمان الرجال را به مقالات چهارگانهء این دفتر ضمیه کرده ام تا خوانندگان از نقطهء آغاز و از انگیزهء نگارش این مطلب اطلاع داشته باشند : بنا بر این خوانندگان می توانند قبل یا بعد از خواندن این مطلب ، دوبیتی ها را مرورکنند.
رک. صفحهء 141 همین کتاب .
|