Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | خبر | سيما و آوا | فصلنامه تلاش | نشریات | گپسرا
برگشت
 

بخش سوم ـ کشورهای دارای جنگ‌افزار هسته‌ای و اثر آنها بر منطقه و ایران

-
 

برای شناخت موقعیت ایران، نیاز به شناخت قدرت‌های موثر در ناحیه و برآورد توان سیاسی، اقتصادی و نظامی آنان داریم. باید بدانیم منافع درازمدت راهبردی آنان به کدام جهت سیر می‌کند و آیا این منافع با منافع ملی ایران، در درازمدت هم‌سو هستند یا خیر. یا به سخن دیگر؛ آیا قدرت‌های موثر در منطقه متحد طبیعی ایران هستند و یا در دسته رقبا قرار دارند.

تعریف ما از متحد طبیعی، نیروهای خارجی هستند که در درازمدت منافع آنان در تضاد با منافع ایران نباشند یا به سخن دیگر، کشورهایی که منافع آنان با منافع ایران در درازمدت به موازات یک‌دیگر حرکت کنند.

کشورهای همسایه، در درازای تاریخ با یک دیگر جنگیده و در نتیجه زخم‌هایی بر پیکر هم وارد کرده که فراموشی آنها دشوار است. در بیش‌تر موارد، کشورهای همسایه در برابر یک‌دیگر دارای ادعاهای سرزمینی هستند. رقابت، عامل دیگری است که کشورهای همسایه را با یک‌دیگر درگیر می‌کند. تفاوت در ارزش‌ها و نوع حکومت نیز عامل دیگری برای ایجاد اختلاف است. در این رابطه، وجود حکومت‌های خودکامه، به خودی خود عامل بی ثباتی و حفظ و حتا افزایش اختلاف میان کشورها می‌گردد. تجربه اروپا بسیار گویاست. این قاره که خونین‌ترین جنگ‌های تاریخ را سبب شد، اکنون دارای وضع متفاوتی می‌باشد. پس از جنگ دوم جهانی، تنها پس از برقراری و ریشه گرفتن دمکراسی لیبرال است که اروپای غربی توانست به اختلافات دیرینه پایان داده و آن بخش از جهان را به کانون صلح و ثبات تبدیل کند.

همین عوامل در مورد ایران نیز صادق هستند. وجود تاریخ طولانی همراه با تجاوز و جنگ‌های فراوان که میان کشورهای منطقه و ادعاهای سرزمینی که وجود داشته و دارند همراه با انواع حکومت‌های خودکامه، تا سال‌ها همسایه‌های ایران خطر بالقوه برای این کشور خواهند بود. رقابت و کوشش در ازدیاد نفوذ در منطقه، همیشه می‌تواند میان کشورهایی که دست‌کم یک‌سوی آن حکومت خودکامه باشد، تبدیل به جنگ گردد.

با در نظر گرفتن این حقایق و تا هنگامی که در هریک از کشورهای همسایه، مردم‌سالاریی که در عمل موفق باشد، پدیدار نگردد، متحدین طبیعی ایران که قادر به یاوری به این کشور در موارد حساس باشند، را باید در منطقه‌ای فراتر از مرزهای کشور جستجو کرد. افزون بر اشتراک منافع، متحد طبیعی باید قادر و مایل به یاوری باشد. با در نظر گرفتن این دو شرط، می‌توان نیروهایی را که متحد طبیعی ایران هستند، به ترتیب شناسائی کرد. اگر فرض کنیم که اتحادیه اروپا و آمریکا را به عنوان دومتحد طبیعی مشخص کرده‌ایم، اکنون باید بدانیم که در شرایط بحرانی، کدامیک قادر و مایل به یاوری خواهند بود. اگر هر دو قدرت را از نظر اقتصادی، مالی و تکنولوژی هم‌تراز بدانیم، با ریشه‌گیری پاسیفیسم در اروپا و با در نظر گرفتن توان محدود نظامی آن اتحادیه، نمی‌توان از پشتیبانی نظامی اروپا مطمئن بود. مشگل بتوان تصور کرد که اتحادیه اروپا، رهبری جنگ را بر علیه صدام حسین در هنگام تجاوز آن کشور به کویت، به عهده می‌گرفت، حتا اگر از نظر عملی نیز قادر می‌بود. از سوی دیگر باید توجه کرد که اتحادیه اروپا ناتوانی نظامی خود را در نا آرامی‌های بالکان نشان داد. به این ترتیب می‌توان به این نتیجه رسید که اروپا از نظر نظامی، نه قادر و نه مایل، به همراهی با متحدین خود است. واقعیت این است که از پایان جنگ دوم جهانی تا کنون، اروپا از نظر نظامی خود را به طور کامل زیر چتر حمایتی آمریکا تصور کرده و تا آینده قابل پیش‌بینی، راه دیگری ندارد.

کشور دمکرات، در مقایسه با کشور خودکامه، برای آغاز به جنگ با ملاحظه و بردباری بیش‌تر عمل خواهد کرد. فرآیند تصمیم‌گیری‌های سیاسی در کشورهای دمکرات شفاف و در حوزه عمومی هستند. کشورهای دیگر نه تنها از سیاست‌های کشور دمکرات آگاه هستند بلکه می‌توانند برآن تاثیر نیز بگذارند. دولت‌های غیردمکرات از دادن پناه و کمک‌های مالی و اطلاعاتی به گروه‌های تروریستی ابایی ندارند. نمونه‌ی حمایت عراق از مجاهدین خلق و حمایت جمهوری اسلامی از گروه‌های تروریستی عراق، پیش‌روی ماست. کشورهای دمکرات نمی‌توانند پایگاه عملیاتی در اختیار گروه‌های تروریستی قرار دهند. از این‌رو، با در نظر گرفتن تمام عوامل، متحدین طبیعی ایران می‌توانند تمام کشورهای دمکرات باشند. از سوی دیگر ارزش هر متحد در سطح گیتی در گرو قدرت عملیاتی آن کشور می‌باشد. حال اگر کشور دمکراتی با قدرت عملیاتی بالا و منافعی که در برخورد مستقیم با منافع ملی ایران نباشد، آن کشور دارای بالاترین ارزش خواهد بود. این بدان معنا نیست که کشورهایی که دمکرات نیستند، اما دارای قدرت عملیاتی بالایی هستند نمی‌توانند در گروه متحدین تاکتیکی منظور گردند. اما این کشورهای غیردمکرات همیشه دارای امکان بالفعل تغییر جهت اساسی در سیاست‌های خود، نه بر مبنای منافع ملی بلکه در جهت منافع رژیم هستند.

متحدین و رقبای ایران

در این بخش کشورها، به دو گروه تقسیم شده‌اند: کشورهایی که دارای جنگ‌افزار هسته‌ای هستند و گروه کشورهای همسایه (بخش 4). هشت کشور آمریکا، روسیه، انگلستان، فرانسه، چین، اسراییل، هند و پاکستان، نیروهای مجهز به این نوع جنگ‌افزارند.

باید توجه کرد که همه‌ی کشورهای پیش‌رفته صنعتی جهان می‌توانند به چنین قابلیتی دست پیدا کنند. نزدیک به تمامی کشورهای اروپایی، برزیل، آرژانتین و مکزیک از کشورهای آمریکای لاتین، از آسیا، ژاپن، کره جنوبی، تایوان و استرالیا و در آفریقا از کشور آفریقای جنوبی می‌توان نام برد. تمامی این کشورها به این نتیجه رسیده‌اند که تشدید مسابقه‌ی هسته‌ی تضمینی در جهت کاستن از امنیت ملی آنان است و نه افزایش آن.

خواست یک کشور برای دست‌یابی به جنگ‌افزار هسته‌ای، به خودی خود تنش زاست. زیرا واکنش کشورهای دیگر در منطقه را برای دست‌یابی به توازن و زدن ضربه متقابل افزایش می‌دهد و مسابقه‌ی تسلیحاتی موجود را به سطح خطرناک‌تری می‌رساند.

عامل دیگری که با دسترسی پاکستان به جنگ‌افزار هسته‌ای، این موقعیت را به شدت خطرناک کرده است، امکان استفاده آن از سوی تندروهای مذهبی است. پس از نخستین سال‌های پایان جنگ دوم جهانی، نوعی موازنه هسته‌ای میان دو ابر قدرت آمریکا و شوروی به وجود آمد. هردو قطب سیاسی - نظامی، توان تخریب چندین بار جهان را داشتند. چنین توازن، منطق “تضمین تخریب متقابل“ را در رابطه با این نوع جنگ‌افزار بر مناسبات جهانی، حاکم گردانید. هردو ابر قدرت از سرنوشتی که جنگ هسته‌ای برای آنان به همراه می‌آورد آگاه بودند. منافع ملی آنان که در درجه نخست حفظ کشور باشد، بر زدن ضربه بر دشمن ارجحیت داشت. با وجودی که چندین‌بار جهان با تهدید جنگ فراگیر هسته‌ای روبرو شد، بین دو ابر قدرت جنگ درنگرفت.

چنین تضمینی دیگر وجود ندارد. در صورت دست‌یابی نیروهای به شدت مذهبی که آماده فدا کردن این دنیا برای دست‌یابی به بهشت هستند، منطق “تضمین تخریب متقابل“ معنایی ندارد. آیا تضمینی وجود دارد که حکومتی مشابه طالبان، ملت خود را فدای رسیدن به “بهشت“ نخواهد کرد؟


پاکستان

جمعیت: 156 میلیون نفر / درآمد ناویژه ملی: 107 میلیارد دلار1 /

درآمد سرانه: 690 دلار / امتیاز آزادی2: 6 - 5

هیچ‌گاه دمکراسی در پاکستان به طور جدی پای نگرفت. بیش از نیمی از تاریخ کوتاه آن کشور، حکومت در دست نظامی‌ها بوده است. حکومت‌های غیرنظامی که بر سر کار آمدند، حکومت‌های فاسد و در سرشت خود غیردمکرات بودند. در پاکستان، نه تنها کوششی در راه کاستن از تندروی مذهبی به عمل نیامده بلکه این کشور هر روز بیش‌تر به سوی نوعی عدم رواداری مذهبی پیش رفته است. برقراری جمهوری اسلامی ایران و اشغال افغانستان وسیله‌ی شوروی، این روند را شتاب بیش‌تری بخشید. مدرسه‌های مذهبی که تخم نفرت می‌کارند و در آن اسلامی خشن و بی‌اعتنا به این دنیا و شهادت‌طلبی را تشویق می‌کنند، با کمک مالی عربستان و شیخ نشین‌ها، رونق گرفته‌اند. هزاران کودک که سرپناه دیگری ندارند، جذب این مراکز ضد تمدن گردیداند. پاکستان به طور فعال، بدون پرده‌پوشی در افغانستان حکومتی ضد انسانی، ضد ملی و ضد ایرانی و منحط‌ترین نمونه‌ی حکومت مذهبی را سرکار آورد و از آن حمایت کرد. پاکستان در60 کیلومتری مرز ایران، به آزمایش هسته‌ای دست زد و از این بابت حتا از ملت ایران پوزش نخواست.3 پاکستان با ایران دارای 978 کیلومتر مرز مشترک است.

در حال حاضر در پاکستان یک رقابت سرنوشت‌ساز میان نیروهای ضددمکرات به سرکردگی تندروهای مذهبی و همدستان آنان در نیروهای مسلح در برابر نیروهای میانه‌رو و همدستان نیمه‌دمکرات آنان، به شدت در جریان است. پرویزمشرف در این میان تلاش می‌کند که نه تنها رهبری خود و ارتش را حفظ کند، بلکه موازنه‌ای میان هر دو نیرو را برقرار نماید. با اعلام شرایط فوق‌العاده و برقراری حکومت نظامی، به نظر می‌رسد که او در تلاش برای برقراری توازن شکست خورده باشد. در چند ماه گذشته با اوج گیری حملات نظامی به پایگاه‌های تندروهای مذهبی به نظر می‌رسد که او فوریت نیاز به اقدام قاطع برعلیه این گروه‌ها را دریافته باشد. اما اعلام حکومت نظامی، نمایان‌گر عجز او از دست‌یابی به پیروزی در این جبهه است. بنابراین، مبارزه میان دو گروه ادامه خواهد داشت. در این میان موقعیت ایران روشن است. ایران راهی به غیر از حمایت از نیروهای میانه‌رو به طور جمعی، و به ویژه دمکرات ندارد.

اگر نیروهای میانه‌رو دست بالا را پیدا کنند، نبرد قدرت مدت‌ها ادامه خواهد یافت. اما اگر نیروهای تندرو، با افزایش خشونت در شهرها و مناطق محل قدرت خود در شمال کشور، و یا با کودتای نظامی دیگر و آن هم وسیله‌ی مذهبیون، دست بالا را پیدا کنند، به سرعت دست به تصفیه مخالفان پرسروصدای خود خواهند زد. آخرین نهادهای مستقل از قوه اجرایی، مانند سامان دادگستری به جا مانده از امپراتوری انگلیس و جامعه مدنی را از میان بر خواهند داشت. در آن صورت نه تنها ایران، بلکه جهان بایک فاجعه روبرو خواهد شد.

جامعه ندار170 میلیونی (77 درصد سنی و 22 در صد شیعه) پاکستان زیر نفوذ شدید وهابیون در نهادهای مذهبی، همراه با “مدرسه“هایی که به طور دایم تخم نفرت کاشته و درس شهادت می‌دهند، همراه با فرهنگ خون و خشونت حاکم بر جامعه پشتون، امروز به خطرناک‌ترین نقطه جهان تبدیل شده است. “بمب اسلامی“، به کابوسی برای همه‌ی دنیا و ایران می‌تواند بدل شود. امکان دست‌یابی نیروهای تندرو اسلامی به جنگ‌افزار هسته‌ای در پاکستان و یا از طریق پاکستان، در نقاط دیگر جهان وجود دارد. این امکان، در درازمدت می‌تواند به بزرگ‌ترین تهدید بر امنیت ملی ایران، تبدیل گردد.

در برابر این سرزمین به شدت فقر زده که قتل شیعه صواب به حساب می‌آید، سرزمین ثروتمند ایران با 70 میلیون جمعیت با اکثریت شیعه، بدون متحد نیرومندی که در هنگام نیاز به کمک آید، قرار دارد. پاکستان برای گسترش، راهی به جز ماجراجویی در غرب کشور خود و به سوی ایران ندارد که می‌تواند یک‌جا و هم‌زمان، هم مساله‌ی این دنیا و هم مساله‌ی آن دنیا را برای آنان حل کند. بسیار محتمل است که حکومت خودکامه‌ی مجهز به جنگ‌افزار هسته‌ای در پاکستان و مواجه با اوضاع وخیم اقتصادی، شورش‌های محلی و مذهبی و ارتشی که در مهار تندروهای مذهبی قرار دارد، برای رهایی، ساده‌ترین مسیر که تجاوز به مرزهای غربی کشورش باشد را در پیش گیرد. در میان تمام کشورهای هسته‌ای جهان، پاکستان کم‌ترین مهار را بر جنگ‌افزارهای هسته‌ای بر قرار کرده است. با کم‌رنگ شدن امکان دست‌رسی به یک دمکراسی با ثبات در پاکستان و با افزایش امکان برقراری یک حکومت مذهبی خودکامه، تهدید آن کشور بر امنیت ملی ایران فوری و مهلک خواهد بود.

در این‌جاست که نیاز به داشتن رابطه‌ی نزدیک با: 1- آمریکا برای حمایت نظامی در مقابل تهدید نظامی و یا دست‌کم باج گیری، آشکار می‌گردد. 2- هندوستان برای کاستن از فشار محتمل پاکستان، 3- چین برای کاستن از رابطه نزدیک آن کشور با پاکستان.


آمریکا

جمعیت: 296 میلیون نفر / درآمد ناویژه ملی: 12.913میلیارد دلار /

درآمد سرانه: 37.740 دلار / امتیاز آزادی 1 - 1

چه آمریکا را به عنوان عامل ثبات، صلح و آرامش در جهان بدانیم و یا آن کشور را عامل بی‌ثباتی، زورگوئی و جنگ، با در نظر گرفتن وزنه اثرگذاری آن کشور بر تحولات جهانی، نیاز ما به شناخت آن کشور روشن می‌گردد. بدون آگاهی از نظام حاکم بر آمریکا، امکانات و قیدوبندهای موجود در سیستم و مکانیسم تعیین سیاست‌های آن کشور در مقابله با چالش‌های جهانی، نتیجه‌ای به جز سوء‌تعبیر و اشتباه محاسبه به‌بار نخواهد آورد.

الف ـ سابقه تاریخی

امروز آمریکا تنها ابرقدرت جهان است. بدین‌ترتیب، در نبود رقیب هم وزن، قدرت اثرگذاری آن بر تحولات جهانی از دیگر کشورها، بسیار بیش‌تر است.

در سده نوزدهم، با وجودی که انگلستان دارای امپراتوری گسترده‌ای بود، این کشور و نه هیچ کشور دیگر در تمام جوانب قدرت برتر نبود. در هر حال نوعی موازنه قوا در سطح اروپا و به تبع آن جهان برقرار بود. این توازن در نیمه اول سده بیستم تا آغاز جنگ جهانی دوم ادامه یافت. بسیاری براین نظر هستند که وجود نوعی توازن بین نیروهای رقیب، و قدرت‌گیری کشورهای غیرلیبرال در اروپا، شرایط لازم را برای، دو جنگ جهانی، آنهم با مقیاسی بی‌سابقه در تاریخ، فراهم کرده بود. به سخن دیگر، نبود یک ابرقدرت و وجود نیروهای غیردمکرات، محرک شرایطی است برای آغاز درگیری نظامی بین نیروهای رقیب.

این وضعیت، امروز با اختلاف بسیار به سود آمریکا تغییر کرده و آن کشور را به تنها ابرقدرت جهان تبدیل کرده است. امروز با فاصله زیادی از دیگر رقبا، آمریکا بزرگ‌ترین قدرت سیاسی، اقتصادی، نظامی و تکنولوژی در جهان است. می‌توان گفت که با در نظر گرفتن نبود رقیبی نیرومند، به بزرگ‌ترین قدرتی که در درازای تاریخ در جهان به وجود آمده، تبدیل شده است.

جنگ سرد

نگاهی کوتاه به پروسه تبدیل آمریکا از یک قدرت بالقوه جهانی که تا پیش از جنگ دوم جهانی، در لاک خود فرو رفته بود، به یگانه قدرت بالفعل جهانی، لازم است.

جنگ دوم جهانی، آمریکا را به گستره سیاست جهان وارد کرد. تا پیش از این جنگ، با وجود شرکت در جنگ اول جهانی و با وجودی که بزرگ‌ترین قدرت اقتصادی و صنعتی در جهان بود، به طور کلی کشوری بود انزوا گرا که کوشش می‌کرد از صحنه سیاست جهانی و به‌ویژه از درگیری قدرت‌های اروپایی، خود را دور نگاه دارد. در پناه دو اقیانوس، در خاور و باختر که به مانند دو سپر دفاعی طبیعی عمل می‌کردند، آمریکا قادر بود که وارد منازعات اروپا نگردد. فعالیت جهانی آمریکا منحصر به آمریکای لاتین و بخشی از خاوردور می‌گردید. در همین دوران، انگلستان و فرانسه هنوز قدرت‌های استعمارگر بحساب می‌آمدند. دو نظام به شدت دیکتاتوری و میلیتاریستی در آلمان و شوروی، به رقبای سرسختی برای دو قدرت دمکرات اروپای غربی پیروزمند جنگ اول جهانی، تبدیل شده بودند. ژاپن در خاوردور، تنها آمریکا را رقیب خود می‌دانست و دست به اشغال منچوری زده بود. استالین، براین نظر بود که بین کشورهای بورژوای رقیب، جنگ در خواهد گرفت. جنگ درازمدتی که به او به عنوان رهبر بلامنازع پرولتاریای جهانی، اجازه خواهد داد که پس از تحلیل شدید قوای هر دوطرف، به عنوان فاتح نهایی وارد گردد و نظام کمونیستی را، دست‌کم در اروپا برپا کند. از سوی دیگر هیتلر براین نظر بود که پس از تسخیر کشورهای اروپای غربی، روبه روسیه بگذارد. با در نظر گرفتن رابطه نزدیک بین انگلستان و آمریکا، از نظر آلمان، پیاده کردن قوا در انگلستان، می‌توانست به طور حتم به ورود آمریکا به صحنه جنگ به نفع انگلستان، بی‌انجامد. در نهایت سهمگین‌ترین جنگ تاریخ با شرکت تمام نیروهای درجه اول و دوم و در برخی موارد درجه سوم، به قوع پیوست.

صف‌بندی بین متحدان پیروز جنگ جهانی دوم و رقبای آینده، حتا پیش از پایان درگیری نظامی، آغاز شد. شوروی به سرعت شروع به فتح اروپای شرقی کرد و در مدتی کوتاه دولت‌های انتخابی را به دولت‌های دست‌نشانده کمونیست تبدیل کرد. پرده آهنین، کشورهای کمونیسم را از بقیه جهان جدا کرد. در یک‌سو دیکتاتوری و در سوی دیگر کشورهای دموکرات، در برابر یک‌دیگر صف بستند. رقابت برای کنترل نقاط استراتژیک و مواد اولیه و جلب دوستی دولت و ملت‌های دیگر نقاط جهان در گرفت. آمریکا از سیاست محاط یا مهار کمونیسم پیروی می‌کرد که بر پایه آن باید در هر نقطه از جهان، با تهدید مقابله و با آن مبارزه کرد. مسابقه تسلیحاتی با شدت هرچه بیش‌تر در گرفت. این مسابقه به قدری شدت یافت که در سال‌های پایانی آن، قدرت تخریب سلاح‌های هسته‌ای که در اختیار دو ابر قدرت بود، برای از بین بردن چندین‌بار جهان بسنده می‌کرد. ترس از تخریب متقابل، به عامل اصلی حفظ صلح و هم‌زمان بالاترین نگرانی سیاستمداران تبدیل شد. چندین بار جهان به لبه جنگ هسته‌ای رسید که معروف‌ترین آن، بحران موشکی کوبا است.

در دوره‌های مختلف جنگ سرد، بیش از هر عامل دیگر، مبارزه با کمونیسم در تعیین سیاست آمریکا در قبال کشورها، اثرگذار بود. جبهه اصلی، اروپای غربی و خاوردور بودند و پس از آن دیگر نقاط استراتژیک جهان، در دوره‌های مختلف، اولویت پیدا می‌کردند.

در تمامی وقایع مهم جهان مانند واقعه آذربایجان، جنگ کره، جنگ‌های داخلی در هندوچین، وقایعه 28 مرداد در ایران، جنگ ویتنام، شیلی، کوبا و بسیاری از موارد دیگر، بیش از آن که دیگر منافع مورد نظر باشد، صرف مبارزه میان دو ابر قدرت در دوران جنگ سرد، توجیه کننده آن است. عوامل دیگر، همگی در درجه دوم اهمیت قرار داشتند. در این مبارزه میان مرگ و زندگی، پیروزی حتا در دورترین نقطه کم اهمیت جهان برای یک قطب، به خودی خود، شکست قطب دیگر تلقی می‌شد. در این راستا هر دو قدرت، کشورهای متحد خود را داشتند. هرچند ممکن بود که برخی از متحدین از نظر ایدئولوژیک با ابرقدرت مورد بحث در یک جهت نباشند اما اولویت با صف‌بندی استراتژیک بود. به عنوان نمونه، در جهان عرب، عربستان با حکومتی سرکوب‌گر در اردوگاه آمریکا بود و در اردوگاه شوروی، حکومت‌های به همان میزان سرکوبگر سوریه، لیبی و مصر (دست‌کم تا زمانی که انور سادات تغییر جهت داد) قرار داشتند.

در جبهه شرق، شوروی تعیین کننده مطلق بود و هر نوع سرپیچی به شدت سرکوب می‌شد (مجارستان، آلمان شرقی و چکسلواکی). در جبهه باختر، نوعی همکاری به رهبری آمریکا به وجود آمد. بقیه کشورهای جهان، بنا به موقعیت خود و استعداد داخلی از این رقابت استفاده می‌کردند. غرب گسترش دمکراسی و اقتصاد آزاد را خواستار بود. اما چنانکه گفته شد، مسایل استراتژیک اولویت نخست را داشتند. بدینجهت در بسیاری از موارد، بخاطر هراسی که گزینش‌های دیگر می‌توانست ایجاد کند، آمریکا به بزرگ‌ترین حافظ وضع موجود، تبدیل شد. بایدهای استراتژیک ایجاب می‌کرد که آمریکا از حکامی که نمی‌توانستنند دمکرات نامیده شوند، در برابر مبارزات مردم خود حمایت کند. به عنوان نمونه، هراس از به قدرت رسیدن نیروهای غیردمکرات ضد غرب در بسیاری از کشورهای خاورمیانه. دراین دوران با در نظر گرفتن منافع راهبردی، چندین کودتا در کشورهای مختلف جهان با دخالت مستقیم آمریکا انجام شد که حتا برخی، برعلیه دولت‌های دموکرات بودند. این مساله، به حیثیت آمریکا به عنوان کانون حمایت از حقوق‌بشر و دمکراسی، صدمه بسیار زد. در بسیاری موارد و از نظر بسیاری از افراد در سراسر جهان، حربه حقوق‌بشر و دمکراسی به وسیله آمریکا، تنها متوجه دشمنان آن کشور است و نه رژیم‌های غیردمکرات همگام. با وجود خروج شوروی از صحنه سیاست جهان، هنوز هم آمریکا در رابطه با مردم‌سالاری و حقوق‌بشر، با در نظر گرفتن اولویت‌های استراتژیک، در مقابل متحدین و دشمنان خود دارای سیاست دوگانه است. به خاطر هراسی که از جانشین نامطلوب‌تر و یا امکان ایجاد هرج و مرج و شورش در کشورهای متحد دارد، مجبور به قبول وضع موجود و حمایت از آنان است، روشن‌ترین نمونه حمایت از حکومت آل سعود در عربستان و در درجه کم‌تر در مصر است. حمایت آمریکا از حکومت کنونی عربستان و مصر، بیش از هر عامل دیگر، از نامطلوب بودن گزینش‌های دیگر که پیش‌روی این سرزمین در زمان گذشته و زمان حال، وجود دارد، حکایت می‌کند.

در حالی که جهان غرب، در مقایسه با بلوک شرق، با سرعت بیش‌تری به توسعه اقتصادی دست یافته بود و مردم آن کشورها از آزادی‌های اجتماعی و سیاسی برخوردار بودند، جهان کمونیسم با تضادهای داخلی به شدت دست به گریبان بود. سطح زندگی پایین، موسسات باد کرده و پر از کارگران و کارمندان بیکاره، شگردشناسی عقب‌افتاده و ضعف کارآیی تولید بود و هم‌زمان درگیر یک مسابقه تسلیحاتی که بر اقصاد این کشورها به شدت اثر منفی می‌گذاشت. سقوط امپراتوری شوروی، با حمله به افغانستان و درگیری شدید و طولانی و همچنین گرفتار شدن در یک مسابقه تسلیحاتی که ریگان با افزایش شدید بودجه نظامی آمریکا، برای از پا انداختن آن امپراتوری آغاز کرده بود، شتاب بیش‌تری به خود گرفت. با خروج از افغانستان، افسانه ارتش سرخ به پایان رسید. با سقوط دیوار برلن در نوامبر1989 جهانیان متوجه شدند که ارتش سرخ در اروپا بیش از این، یا نمی‌خواهد و یا نمی‌تواند، به اقدام نظامی دست زند. با توجه به عظمت رخداد، تلفات جانی و هزینه‌های مالی فروپاشی امپراتوری شوروی، ناچیز بودند. با فروپاشی کامل شوروی در1991 و تقسیم آن سرزمین به پانزده جمهوری مستقل، آمریکا تبدیل به تنها ابر قدرت جهان گردید.

ب ـ ابر قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی

قدرت نظامی آمریکا، آن کشور را تبدیل به پاسدار اصلی صلح، ثبات و نظم موجود، در سطح جهان کرده است. اروپا از سال 1945 تا کنون در زیر چتر حفاظتی آمریکا قرار داشته است. متحدین آمریکا در خاوردور نیز پس از پایان جنگ از چنین حمایتی برخوردار بوده‌اند. این دومنطقه بزرگ‌ترین اقتصادهای جهان را در بر می‌گیرد و چتر حفاظتی آمریکا آنان را قادر کرده است که از هزینه محتمل نظامی خود، بشدت به کاهند.

نه تنها امروز پاسداری از امنیت اروپا و خاوردور به عهده آمریکاست، بلکه با نقشی که آن کشور پذیرفته، پاسداری از بازرگانی آزاد، نظم مالی و آزادی حمل و نقل را نیز به عهده گرفته است. این نقش، نقش پلیس جهانی است که پیش‌ترها به عهده‌ی امپراتوری‌ها بود و خواهی نخواهی در برابر آن در سطح گیتی مقاومت‌هایی به وجود می‌آورد. این امر تضمین لازم برای گسترش بازرگانی و همکاری اقتصادی و در نتیجه برخورداری از سطح بالای زندگی را به آن کشورها، ارایه داده است. از جمله می‌توان از جریان آزاد نفت در تمام سطح جهان و به ویژه از منطقه خلیج فارس که برای اروپا و خاوردور مهم‌تر است تا آمریکا، نام برد. حمله به عراق، در جنگ اول خلیج فارس پس از اشغال کویت بوسیله آن کشور، نمونه چنین تعهدی می‌باشد که از عهده هیچ قدرت دیگری بر نمی‌آمد. آزادی بازرگانی و نظم مالی جهانی که لازمه بازرگانی آزاد بین کشورهاست، تنها آمریکا و متحدین آن را متمتع نمی‌کند بلکه دیگر نیروهای رقیب نیز از آن بهره‌مند می‌شوند. می‌توان به جریان آزاد نفت در خلیج فارس توجه کرد که امنیت آن به عهده آمریکاست و هم کشوری مانند عربستان متحد آمریکا و هم ایران که روابط دوستانه با آن کشور ندارند، می‌توانند با آزادی فرآورده خود را به بازار جهانی عرضه کنند و با محاسبه مرغوبیت جنس و مخارج حمل، با قیمت یکسان به فروش رسانند. چین، بزرگ‌ترین رقیب کنونی آمریکا، برای ارضا نیازهای نفتی خود به آزادی کشتیرانی در تنگه مالاکا وابسته است که بیش از 75 در صد نفت وارداتی آن کشور از آن تنگه عبور می‌کند4 و امنیت آن آبراه با آمریکاست.

امروز آمریکا یگانه کشوری است که حمله نظامی مستقیم به آن متصور نیست. تنها اقدامات تروریستی مسلحانه می‌توانند بر علیه آن کشور انجام گیرند. امروزه دریاها و اقیانوس‌های جهان در اختیار ناوها از جمله ناوهای هواپیمابر، امریکا هستند. همچنین در هوا و فضا، نیروی موشکی، حمل ونقل، تجهیزات الکترونیک و مخابرات رقیبی ندارند. شبکه گسترده‌ای از ماهواره‌های مخابراتی و تجسسی از چنین نیرویی پشتیبانی می‌کنند. در هر نقطه از جهان، نیروی مخرب نظامی آمریکا، بر قوی‌ترین کشور منطقه‌ای، برتری دارد. شبکه‌ای از پایگاه های مختلف در سراسر جهان، امکان سریع سوخت‌گیری و دیگر نیازهای پشتیبانی را فراهم می‌آورند. پایه‌های این قدرت بر چیست؟


1 ـ نیروی نظامی

لازم است نگاهی بر هزینه نظامی آمریکا و مقایسه آن با دیگر نیروهای جهانی بی‌افکنیم:


جدول 1.2 ـ درآمد داخلی و هزینه نظامی سال 2005 به ترتیب قدرت اقتصادی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رده../...... نام کشور....../..درآمد ناویژه داخلی../..هزینه نظامی../...به درصد../.تعداد زیر پرچم./.به درصد
جهانی/......................./....به میلیارد دلار...../.به میلیارد دلار./.تولید ناویژه./.....هزار نفر...../...نیروی..
................................................................................/....داخلی...../..................../. شاغل...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ........ آمریکا ................. 12.912.9............. 529.4............. 4.1............ 1.546.......... 1.0.
2 ........ ژاپن ................... 4.976.5............... 49.8............... 1.0............ 272.............. 0.4.
3 ........ آلمان .................. 2.875.6............... 40.2............... 1.4............. 285.............. 7.0.
4 ........ انگلستان .............. 2.272.7.............. 59.1............... 2.6............. 217.............. 0.7.
5 ........ چین ................... 2.269.7............... 45.4............... 2.0............ 3.755........... 0.5.
6 ........ فرانسه ............... 2.169.2............... 54.2................ 2.5............ 359.............. 1.3.
7 ........ ایتالیا ................. 1.772.9............... 31.9................ 1.8............ 445.............. 1.8.
8 ........ اسپانیا ............... 1.095.9................ 10.9............... 1.0............. 220.............. 1.1.
9 ........ کانادا ................ 1.052.6................ 11.6............... 1.1............. 71................ 0.4.
10 ...... هندوستان .......... 804.1 .................. 23.3............... 9.2............. 3.047........... 0.7.
11 ...... کره جنوبی ........ 765.0................... 19.9............... 2.6............. 693.............. 2.8.
12 ...... مکزیک ............ 753.4................... 3.0................. 4.0.............. 204............. 0.5.
13 ...... استرالیا ............. 673.2................... 12.1............... 1.8.............. 53............... 0.5.
14 ...... برزیل .............. 662.0................... 10.6............... 1.6............... 673............ 0.7.
15 ...... هلند ................. 642.0................... 10.3............... 1.6............... 60.............. 0.7.
16 ...... روسیه ............. 638.1................... 23.6................ 3.7............... 1.452........ 2.0.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
5منبع: 2007 World Development Indicators, The World Bank, Washington,


جمع هزینه نظامی 15 اقتصاد بزرگ جهان از رده دوم تا شانزدهم برابر با 405.9 میلیارد دلار است که این رقم از هزینه نظامی آمریکا، هنوز 123.5 میلیارد دلار کم‌تر است. این هزینه‌ی نظامی سهگین در حالی است که تنها 4.1 درصد تولید ناویژه داخلی را تشکیل می‌دهد و تنها 1 درصد جمعیت شاغل در استخدام نیروهای مسلح تمام داوطلب هستند. برای سال 2008 بودجه در خواستی برابر با 505 میلیارد دلار است. این بودجه، به طور تقریب برابر با بودجه نظامی باقی جهان است. اگر براین بودجه هزینه‌های نظامی در افغانستان و عراق را بی‌افزاییم به رقم 647 میلیارد دلار خواهیم رسید.

نیروی نظامی آمریکا، به خاطر گستردگی شعاع فعالیت خود، باید آمادگی شرکت هم در جنگ‌های متعارف سنتی و هم جنگ‌های موشکی را داشته باشد. بدینجهت طیف عملیاتی آن باید بتواند شرایط جنگ‌های ساده بوسیله پیاده نظام و جنگ‌های پیچیده الکترونیکی را هم‌زمان، دربرگیرد. عملیات نظامی در افغانستان و عراق، نیاز به درگیری در جنگ‌های غیرمتعارف دارد. درست در جایی که قدرت نظامی آمریکا ضعیف‌ترین است. حال اگر از دید جنگ‌های ناحیه‌ای و نیروهای درجه دوم و یا سوم نگاه کنیم، باید به این امر توجه نمائیم که به خاطر قدرت تخریب شدید نظامی آمریکا، تنها معدودی حکومت خودکامه، بدون احترام و دلسوزی نسبت به زندگی ملت‌های خود، وارد چنین ماجرایی می‌گردند که نتیجه‌ی آن از پیش کاملا روشن است. تعداد این دسته از خودکامگان رو به نزول است.


2ـ قدرت اقتصادی

در درازمدت هیچ قدرت نظامی و سیاسی نمی‌تواند، بدون پشتیبانی یک اقتصاد نیرومند دوام بی‌آورد. بارزترین نمونه آن درگیر کردن شوروی در یک مسابقه تسلیحاتی بود که اگر از نظر غرب مدت ادامه مسابقه روشن نبود، اما نتیجه آن از مدت‌ها پیش قطعی بود. با شرکت در یک مسابقه تسلیحاتی، شوروی مجبور شد که در سال 1985 بخش بزرگی ازدرآمد ناویژه داخلی خود را (16.1 درصد) در برابر 6 در صد برای آمریکا، به هزینه‌های نظامی تخصیص دهد. در جهان با چنین درصد بالایی از هزینه‌های نظامی مشگل بتواند کشوری به توسعه اقتصادی دست یابد و شوروی از این امر مستثنی نبود.

از نظر تاریخی تخصیص 4 درصد از درآمد ملی به بودجه نظامی برای آمریکا، معرف درصد پایینی است. در سال آخر جنگ دوم جهانی 37.5 درصد تولید ناویژه آمریکا به هزینه‌های نظامی تخصیص داده می‌شد. با پایان جنگ این درصد به سرعت کاهش یافت. بودجه نظامی کنونی بیش از 4.2 درصد تولید ناویژه داخلی نیست. این در صد در اوج جنگ ویتنام برابر با 9.4 و در سال 1988 در اوج جنگ سرد 5.8 تولید ناویژه ملی بودند.6

قدرت نظامی آمریکا بخاطر سطح بسیار بالای تکنیکی آن، از نیروی انسانی کوچکی استفاده می‌کند. تعداد نظامیان تنها 1 درصد از نیروی انسانی شاغل کشور را تشکیل می‌دهد. امروزه نزدیک به یک میلیون و نیم از جمعیت 285 میلیونی آمریکا و یا یک نفر از هر190 نفر جمعیت زن و مرد و کودک، در ارتش خدمت می‌کنند. این رقم برای انگلستان در سال 1900نزدیک به یک نفر از 60 نفر جمعیت بود. چنین به نظر می‌رسد که تا جایی که به جنگ‌های احتمالی در سطح گسترده مربوط می‌شود، چالشی با قدرت آمریکا در دیدرس نیست و همه نیروهای بزرگ دیگر، برتری نظامی آمریکا را پذیرفته و در نهایت وجود آن قدرت را در جهت منافع خود می‌دانند. در نتیجه امکان درگیری نظامی با قدرت‌های بزرگ دیگر مانند روسیه و چین، بسیار کم است. اما به عنوان آخرین سپر دفاعی، قدرت هسته‌ای آن کشور همراه با امکانات موشکی از زمین و هوا و دریا و هواپیماهایی که از پوشش رادار به راحتی عبور می‌کنند، همیشه وجود دارد.

3ـ توان علمی و نیروی انسانی

طبق برآورد یکی از پژوهش‌گران، آمریکا دارای4000 موسسه تحصیلات عالی می‌باشد که این رقم برای باقی مانده تمام دنیا 7687 است. ایالت کالیفرنیا به تنهایی دارای130 موسسه است که تنها 14 کشور در جهان بیش از این تعداد را دارا می‌باشند.7 بر مبنای رده بندی دانشگاه Jiao Tong در شانگ‌های با درنظر گرفتن دست آوردهای علمی در میان 20 دانشگاه درجه یک جهان به غیر از آمریکا تنها دو دانشگاه از انگلستان و یک دانشگاه از ژاپن قرار دارند.8 آموزش و پژوهش دانشگاه‌های آمریکا نزدیک به پنجاه‌هزار فارغ‌التحصیل با درجه دکترا در سال تحویل جامعه می‌دهند که بیش از 60 درصد آن در رشته‌های علمی و مهندسی است.9 بر این ارقام باید رقم قابل ملاحظه مهاجرین و تبعیدیان با درجات بالای علمی را نیز افزود.

طبق برآوردی در سال 2004 هزینه پژوهش و گسترش بوسیله صنایع، دولت، موسسات آموزش عالی و موسسات غیرانتفاعی آمریکا بیش از 264 میلیارد دلار بوده است.10 در سال 2000 تعداد مقالات چاپ شده در نشریات علمی در آمریکا برابر با 168.829مقاله بوده است که ژاپن و انگلستان با 43.891 و38.530 به ترتیب در رده دوم و سوم قرار دارند.11 به سخن دیگر آمریکا نزدیک به چهار برابر کشور دوم مقاله علمی به چاپ رسانده است.

افزون بر گروه قابل ملاحظه مهاجرین با درجات بالای علمی، عامل دیگری که در مقایسه با دیگر کشورهای پیش‌رفته در آینده به نفع آمریکا تمام خواهد شد، تغییرات جمعیتی است. کشورهای پیش‌رفته دیگر به نسبت جمعیت، در جذب مهاجر با تخصص بالا سهم کم‌تری دارند و هم‌زمان با مساله سال‌خوردگی جمعیت مواجه هستند. در برخی از این کشورها مانند ژاپن، ایتالیا و آلمان، کاسته شدن جمعیت از هم اکنون آغاز گشته است. معنای این امر این است که توان رقابتی آمریکا در دست‌یابی به تکنولوژی پیش‌رفته، در مقایسه با کشورهای پیش‌رفته غربی، در آینده بیش از امروز خواهد بود. برآورد می‌شود که در سال2050 جمعیت آمریکا هم چنان در رده سوم باقی مانده و به 408 میلیون نفر برسد12. از این‌رو، به نظر می‌رسد که جمعیت، عامل محدود کننده قدرت آمریکا در آینده نباشد.

4 ـ قدرت نرم

قدرت نرم هر کشور، جذابیت فرهنگ، نظرات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، حقوقی حاکم و سیاست آن کشور است. در این مورد آمریکا از روز نخست قدرتمند بود. قانون اساسی آمریکا، پایه‌های توسعه دموکراسی را در آن سرزمین بنا نهاد و همیشه به عنوان الگویی برای دموکراسی‌های لیبرال بکار گرفته شده است.

قدرت سیاسی آمریکا، در فردای جنگ با ایجاد نهادهای بین‌المللی که با گذشت 60 سال هنوز کارآیی خود را حفظ کرده‌اند، به نمایش گذارده شد. سازمان ملل متحد، صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی نمونه‌های آن هستند. در سال‌های اخیر از سازمان تجارت جهانی می‌توان نام برد.

از سوی دیگر، تجربه نشان داده است، هر قدرت حاکم در جهان، با واکنش منفی بقیه مردم گیتی مواجه می‌شود. این واکنش به ویژه در مورد جوامع و کشورهایی که به نوعی “مورد ظلم“ واقع شده‌اند، شدیدتر خود را به نمایش می‌گذارد. نمونه روشن واکنش بسیاری از افراد در برابر حمایت آمریکا از اسرائیل است. همچنین بسیاری از ملت‌ها که زیرفشار اختناق داخلی قرار دارند، اگر چنین احساس کنند که قدرت آمریکا پشتیبان حکومت ناخواسته آنان است، واکنش منفی در برابر آن قدرت نشان می‌دهند و برعکس. این امر در بسیاری از کشورهای جهان سوم از خاورمیانه گرفته تا آفریقا و آمریکای لاتین صادق است. امروز آمریکا، براثر جنگ عراق، مساله درازمدت فلسطین و اسراییل و مداخله مداوم در نقاط دیگر جهان (به خاطر نقش ابرقدرتی که بردوش می‌کشد)، به مقدار زیادی محبوبیت و اعتبار خود را از دست داده است.

به هر صورت، زیر لایه ظاهری احساسات ضد آمریکایی گسترده در سطح جهان، قدرت نرم آمریکا، با فرهنگ آزادی، حقوق‌بشر، حاکمیت قانون (ارزشهایی که در دیگر نقاط جهان نیز جا افتاده‌اند و رو به فراز هستند)، جامعه مدنی قدرتمند، آزادی و گستردگی مراکز تحقیقاتی و علمی و بازتاب‌های دیگر آن مانند موسیقی و سینما و ادبیات، در سطح گسترده در جهان پخش شده است.

محدودیت قدرت

عوامل تحدید کننده قدرت نظامی آمریکا چه هستند؟

1 ـ نخست کسری بودجه داخلی و کسری موازنه پرداخت های خارجی

توان اقتصادی آمریکا، به نظر می‌رسد که بتواند بدون اشکال زیاد هزینه‌ی نگاهداری و گسترش معقول نیروی نظامی این کشور را بپردازد. با تخصیص 4 درصد تولید ناویژه داخلی آمریکا توانسته سنگینی بار نیروی نظامی عظیم را بدوش بکشد. مساله‌ای که از لحاظ اقتصادی می‌تواند اثر منفی داشته باشد، کسری بودجه (کم بود درآمد دولت در مقایسه با هزینه آن) و کسری موازنه پرداخت‌های خارجی (جمع اختلاف بین واردات و صادرات و ورود و خروج منابع مالی) آمریکاست که با سماجت در سطح بالا باقی مانده است.

موازنه منفی بازرگانی خارجی ـ این بحث را به بازرگانی خارجی آمریکا محدود می‌کنیم و معاملات مالی دیگر را کنار می‌گذاریم. موازنه منفی خارجی را می‌توان به زیاده‌خواهی یک ملت برای مصرف و سرمایه‌گذاری در خارج از مرزهای ملی تعبیر کرد. بعبارت دیگر موازنه بازرگانی خارجی منفی، یعنی پیشی گرفتن حجم واردات بر حجم صادرات در یک کشور. می‌توان گفت که در راستای سیاست بازرگانی جهانی و به ویژه جهان‌گرایی، آمریکا به عنوان بزرگ‌ترین اقتصاد جهان، این امکان را برای کشورهای دیگر فراهم کرده است که به آسانی محصولات خود را به آن کشور صادر نمایند که نتیجه آن موازنه بازرگانی منفی است. سال 1991 آخرین سالی است که آمریکا در معاملات خود با دنیای خارج، دارای موازنه مثبت بود. آن هم در مقیاس بسیار کوچک. از آن سال تا کنون با پیشی گرفتن واردات بر صادرات، این کشور دارای موازنه منفی بوده و به نظر می رسد تا سال های قابل پیش‌بینی در آینده، وضع به همین صورت باقی بماند. این موازنه منفی از سال 1992 با کمابیش50 میلیارد دلار آغاز و پس از آن به طور سرسام‌آور بالا رفته به طوری که برای سال 2005 به رقم بسیار بالای 791 13میلیارد دلار رسیده است. با این حال این رقم بیش از 4/6 درصد تولید ناویژه دولتی نیست.

دلار افزون بر این که پول رایج داخلی آمریکا می‌باشد، ارز ترجیحی در بازرگانی جهانی نیز هست. نتیجه موازنه منفی بازرگانی خارجی برای آمریکا، خارج شدن دلار از بازار آمریکا و سرازیر شدن به کشورهای خارج است. کشورهای خارجی، بخشی از دلار به دست آمده را، به صورت نقد نگاه داشته و بخشی را به ارزهای دیگر تبدیل می‌کنند. بخش بسیار بزرگ دلار اضافی، صرف خرید اوراق قرضه دولتی می‌گردد. یا بعبارت دیگر در آمریکا سرمایه‌گذاری می‌شود. در نتیجه بانک‌ها، موسسات مالی و دولت‌های خارجی بخش عمده‌ای از اوراق قرضه دولت آمریکا را در اختیار دارند. در سال 2004 رقمی برابر با 1944 میلیارد دلار اوراق قرضه آمریکا در اختیار بنگاه‌ها و کشورهای خارجی قرار داشتند. با افزایش شدید قیمت نفت و افزایش واردات غیرنفتی آمریکا بایستی این رقم در حال حاضر بیش از این باشد.

این حجم کلان اوراق قرضه در دست کشورها و موسسات خارجی، بزرگ‌ترین اقتصاد جهان را به وام‌دارترین اقتصاد جهان، تبدیل کرده است. برخی از پژوهش‌گران این امر را از نظر اقتصادی و امنیت آمریکا خطرناک برآورد می‌کنند. برخی دیگر براین عقیده هستند که چون این وام به پول داخلی کشور است، تفاوتی با وام داخلی ندارد و از سوی دیگر این کشورها گزینش مناسب‌تری در پیش‌رو ندارند.اما حجم بزرگ دلار در نزد کشورهای خارجی، فشار برای کاهش ارزش آن را افزایش می‌دهد. در دوسال گذشته شاهد، کاهش دایمی ارزش دلار در بازارهای ارزی جهان بوده‌ایم. در هرحال این مطلب یکی از نکات مورد تردید در سلامت اقتصاد آمریکا در دراز مدت است.

کسری بودجه ـ هزینه‌های دولت بیش از درآمد آن، کسری بودجه را ایجاد می‌کند. با این که کسری بودجه در اقتصاد آمریکا امر نوظهوری نیست و سابقه دراز دارد و با این که نسبت به تولید ناویژه داخلی در مقایسه با بسیاری از کشورهای پیش رفته، در صد کوچک‌تری را نشان می‌دهد، اما به خاطر قدر مطلق آن مورد بحث فراوان است. کسری بودجه در سال‌های پس از واقعه 11 سپتامبر، براثر افزایش هزینه امنیتی و نظامی و همچنین کاستن از مالیات‌ها، به شدت بالا رفته است تا در سال 2004 برابر با 567.4 میلیارد دلار ویا 9/4 درصد تولید ناویژه ملی همان سال می‌شود14. کسری بودجه دولت از محل وام به صورت انتشار و فروش اوراق قرضه تامین می‌گردد. در درازای سال‌ها جمع کل وام ملی آمریکا به کمابیش رقم 8 هزار میلیارد دلار (8 تریلیارد دلار) یا کم‌تر از 70 درصد تولید ناویژه داخلی برای سال 2004 رسیده است. بهره پرداختی برای این وام، 12درصد درآمد سالانه دولت فدرال را می‌بلعد. برای مقایسه باید درنظر داشت که بودجه وزارت دفاع، 15درصد بودجه کل است.15

در درازمدت، دو مطلب بالا، سلامت اقتصادی آمریکا را از نظر بسیاری، مورد تردید قرار می‌دهد. هر چند هنوز نتیجه برخورد آرا در این مورد روشن نشده است، اما دو عامل کسری بودجه و کسری بازرگانی خارجی، می‌تواند تعببیری از گسترش بیش از ظرفیت، و در نتیجه به عنوان عامل محدود کننده، تلقی گردند.

2 ـ تحولات داخلی، باز دارنده مداخلات خارجی دولت آمریکا

اکنون این پرسش مطرح می‌گردد، که چگونه قدرت نظامی آمریکا، نمی‌تواند توان قاطع خود را به طور کامل به نمایش گذارد. به عنوان نمونه، وقایع عراق، آمریکا را بیش از مدت برنامه‌ریزی شده درگیر کرده است. در این جا با مسئله‌ی قدرت نظامی و “کشور سازی“ روبرو می‌شویم. منظور از کشور سازی، ایجاد شرایط امنیتی لازم است که در پناه آن نهادهای اداری و قضایی دمکرات بتوانند رشد کرده و نظم نوین را برقرار کنند. شکست صدام و برکناری او از حکومت که مربوط به حوزه نظامی می‌گردید، بخش ساده عملیات در عراق بود. بخش مشگل و درازمدت، در حوزه عملیات برقراری نظم است که پیش‌شرط لازم برای آغاز فرآیند “کشور سازی“ است. در نتیجه، با در نظر گرفتن تجربه عراق، داشتن قدرت نظامی با امکان کشور سازی، نباید اشتباه شوند. قدرت نظامی آمریکا با استفاده از شگردشناسی نوین، از انتقال سریع نیرو، قدرت آتش و تخریب، سرعت عملیات و درصد بسیار پایین تلفات در صحنه جنگ برخوردار بوده است. اما این قدرت نظامی، در امر برقراری آرامش در عراق که وظیفه نیروهای پلیس است، موفقیت مورد انتظار را نداشت. مهم‌ترین دلیل عدم موفقیت را می‌توان در تعداد اندک نیروی اشغالگر دانست. هم‌زمان دست‌کم گرفتن مقاومت فرهنگی در برابر دمکراسی و همچنین ستیز دیرپای قومی و مذهبی را باید در نظر داشت. بدین جهت برقراری آرامش در عراق با موانع بسیار بیش‌تر از آنچه در اول تخمین زده می‌شد، روبرو گردید. نتیجه‌ی چنین ناآرامی که احتمال ادامه‌ی جنگ تمام‌عیار داخلی را با شرکت دیگر کشورهای خارجی تقویت می کند، تاخیر و یا حتا شکست فرآیند کشور سازی و برقراری نظام مردم‌سالاری در عراق خواهد بود. این امر می‌تواند به خروج نیروهای آمریکایی پیش از برقراری نظم و استواری حکومت عراق، منجر شود.

نگاهی به سابقه تاریخی نتیجه‌گیری فوق را تائید می‌کند. بر اساس تجربه جنگ ویتنام، که آمریکا با نیروی نظامی بسیار و قدرت اقتصادی چندین برابر حریفان خود (ویتنام شمالی ـ چین و شوروی) نتوانست جنگ را به نفع خود پایان دهد، چنین نتیجه گرفته شد که کشور تنها در حالی که منافع ملی مورد تهدید قاطع و فوری قرار می‌گیرد، مجاز است که به جنگ توسل جوید. جنگ درازمدت که افراد نظامی و غیرنظامی یک دمکراسی را هر روزه بمباران روانی می‌کند، نتیجه‌ی دیگری به غیر از کاسته شدن از حمایت ملت خود، ندارد. اگر ملت احساس کند که در صورت ترک مخاصمه، امنیت ملی مورد ضربه اساسی قرار نخواهد گرفت، شتاب از دست رفتن حمایت ملت از چنین جنگی افزایش خواهد یافت. در دوران جنگ، ملت باید احساس کند که هدف جنگ، توجیه کننده هزینه ایست که ملت باید با خون و پول خود به پردازد.

حمله آخر آمریکا به عراق از پشتیبانی بخش بزرگی از جامعه آمریکا و بخش بزرگ‌تری از جامعه جهانی بر خوردار نبود. چنانکه گفته شد، ارزش هر جنگی باید با هزینه آن، به ویژه نیروی انسانی از دست رفته، خوانایی داشته باشد. این جنگ، بهر دلیل، با استقبال قاطع ملت روبرو نشد. در نتیجه ارزش جنگ برای مردم آمریکا بالا نبود. چون آمریکا یک کشور بر پایه نظام دموکراسی است و جان افراد آن جامعه، بر خلاف نظام‌های غیردمکرات، از ارزش بالا برخوردار است، سیاست‌گزاران جنگی تحت فشار جامعه و برای کاستن از تلفات احتمالی و هم چنین آزمایش استرتژی جنگی جدید، نیروی کم‌تری را به میدان جنگ اعزام کردند. از فردای سقوط بغداد، درست در لحظاتی که نیروی اشغال‌گر بایستی قدرت خود را با قاطعیت به اثبات می‌رساندند، به خاطر کمی تعداد نیرو نتوانست، وظیفه‌ی پلیسی خود را انجام داده و مانع بی‌نظمی، غارت و چپاول گردد. نیروهای متخاصم و کشورهای مخالف آمریکا در منطقه، که در لحظات اولیه از لحاظ روانی شکست خورده بودند، با مشاهده چنین وضعیتی، شرایط مناسب برای قدرت‌نمایی را به دست آوردند.

چند عامل دیگر که به این وضعیت کمک کرده است عبارتند از: نخست از عامل ناسیونالیسم باید یاد کرد که با ورود نیروی دشمن به خاک هر کشور، تقویت می‌شود و در برابر هر قدرتی که توسط ملت، اشغال‌گر بشمار آید، به خودی خود مقاومت ایجاد می‌کند. دوم؛ ضدیت با آمریکا در منطقه که در قالب اسلام‌گرایی تندرو به نمایش در می‌آید. این گروه به خاطر تجاوز آمریکا تقویت شده‌ است و عراق را صحنه مناسبی برای اجرای مقاصد خود می‌بیند. بخش بزرگی از این گروه‌ها از کشورهای دیگر وارد معرکه گردیده‌اند. سوم؛ گروه حاکم گذشته است، که شاهد از دست رفتن قدرت و انتقال آن به گروه فرودستان پیشین می‌باشند. و در نهایت باید از اشرار و گروه‌های باج‌گیر و متجاوز یاد کرد که در شرایط هرج ومرج ساده‌تر می‌توانند رشد کنند. البته هر فرد شورشی می‌تواند متعلق به یکی و یا ترکیبی از این گروه‌ها باشد. عامل دیگر نقش همسایگان عراق است که به تمامی دارای نظام‌های ضددمکرات هستند و التزام به حفظ نظام خود، بیش از منافع کشور، برای آنان اهمیت دارد. تمامی این کشورها و دیگر کشورهای منطقه از شکل‌گیری یک نظام دمکرات در منطقه هراسناک هستند و با تمام منافعی که در بازگشت آرامش به عراق دارند، میان این دو هدف متضاد سرگردان می‌باشند. در بسیاری از موارد، اغوای کوشش در جلوگیری از شکل‌گیری دمکراسی در همسایگی، هرچند کم رنگ و لرزان بر منافع اعاده آرامش می‌چربد.

بالاخره باید به عامل فرهنگی توجه کرد. در اروپا، پس از سده‌ها که در درازای آن حقوق گروهی و فردی همراه با تعدد مراکز قدرت، ریشه دواند، مردم‌سالاری در جهت تثبیت اراده ملی شکل گرفت. نخست حقوق فردی تثبیت شد و پس از آن حق تعیین سرنوشت سیاسی وسیله‌ی ملت. تثبیت اراده ملی، یکی از دو جنبه دمکراسی، پدیده ایست نوین که به صورت فراگیر در سده بیستم شکل گرفت. انتقال دو بعد دمکراسی به عراق که در آن سرزمین حقوق فردی، هم توسط مذهبی‌ها و هم وسیله‌ی حکومت خودکامه، همیشه نفی شده بود، بیش از انتظار اولیه با مقاومت روبرو گردید. گروه معدودی از استواری آزادی و حقوق فردی در عراق، استقبال کردند. گروه‌های شیعه با داشتن اکثریت قاطع، خواستار حق تعیین سرنوشت سیاسی کشور وسیله‌ی اکثریت بودند. یعنی، بازگشت دیکتاتوری اما این بار دیکتاتوری اکثریت. سنی‌ها با هردو جنبه‌ی دمکراسی مخالف بودند. کردها، علاقه‌ی بیش‌تری به حفظ امتیازات به دست آورده زیر چتر آمریکا داشتند، تا آن چه بر عراق یک‌پارچه می‌رفت.

چنین وضعیت شورشی در مورد آلمان و ژاپن پس از جنگ دوم جهانی ایجاد نشد. شکست کامل و تسلیم بدون شرط آن دو کشور، امکان هر گونه مقاومت علنی را منتفی می‌کرد. افزون بر آن نیروی اشغال کننده بسیار بزرگ و از پشتیبانی بخش عمده ملت آمریکا برخوردار بود. حمایت ملت آمریکا از جنگ دوم جهانی در سایه دو عامل مهم به دست آمد: نخست نیروهای متخاصم نیروی متجاوز نیز حساب می‌شد. دوم از نظر اخلاقی (نبرد در راه آزادی) که خود را در هدف جنگ نمایان می‌کرد، دست بالاتر را داشتند. در دمکراسی که دولت نمی‌تواند به آسانی ملت را به جنگ کشاند،عامل اخلاقی اهمیت ویژه‌ای کسب می‌کند. بنابراین در جنگ جهانی دوم ارزش هدف‌های جنگ بر هزینه‌ای که ملت با خون و منابع مالی پرداخت می‌کرد، برتری داشت و به عبارت دیگر، از نظر ملت آمریکا جنگ دارای مشروعیت بود.

در اینجا باید به اختلاف بین دفاع از سرزمین و جنگ در خارج از مرزها توجه کرد. در مورد اول مشروعیت به طور خودکار به دست می‌آید اما در مورد دوم دولت باید مشروعیت را به دست آورد. در مورد اول، هدف جنگ نیاز به توجیه ندارد و در مورد دوم، هدف باید توجیه شود. بدین جهت در مورد دوم، تبلیغات که بر افکار عمومی اثر گذار است، اهمیت بیش‌تری پیدا می‌کند. در راه کسب مشروعیت، مخالف و موافق کوشش می‌کنند که نظرات خود را، نظرات اخلاقی اکثریت و هدف‌های طرف مقابل را، نظر اقلیت و ناخوشایند جلوه دهند.

در جنگ ویتنام، با طولانی شدن زمان درگیری و افزایش تلفات نیروهای خودی و همچنین نیروهای دشمن و مردم غیرنظامی، مشروعیت جنگ مورد سئوال قرار گرفت. عامل اخلاقی، آن طور که از نظر ملت تفسیر می‌شد و هزینه انسانی و مالی که هر روز از روز پیش بر هدف‌های نهایی جنگ، برتری می‌یافت، پایه‌های مشروعیت جنگ را لرزان کرده بود. با ادامه جنگ، هر روزه از مشروعیت آن در سطح جهان و در داخل آمریکا کاسته شد. این کاهش مشروعیت به میزانی رسید که خطر شورش، در داخل کشور و خطر ایجاد شکاف با متحدین، در خارج از کشور، آمریکا را تهدید می‌کرد. عدم پشتیبانی داخلی، شکست در ویتنام را به دنبال آورد. به سخن دیگر، عدم مشروعیت جنگ در داخل کشور، تبدیل به مهم‌ترین عامل شکست در آن سوی جهان گردید.

امروز نیز، عامل محدود کننده اعمال قدرت نظامی در خارج از آمریکا، به میزان مشروعیت جنگ از نظر ملت بستگی دارد.16 نیروهای بازدارنده داخلی، امری که تا حد زیادی خارج از کنترل سیاست‌گذاران داخلی است، تبدیل به اهرم کنترل نیروهای نظامی در خارج از کشور گردیده‌اند.

عامل مشروعیت که در نظام‌های بر پایه دموکراسی رکنی است اساسی، اکنون تبدیل به مهم‌ترین عامل مهار قدرت نظامی آمریکا گردیده است. با کاسته شدن، محو و سپس از یاد رفتن خاطره‌ی جنگ سرد، که خطر جنگ فراگیر و نابودی تمام‌عیار، به طور دایم حضور داشت، باید انتظار داشت که ملت آمریکا، با شرایط مشکل‌تری به مداخلات نظامی آن کشور در خارج از مرزهای خود مشروعیت دهند.

ث ـ رقبای احتمالی

با در نظر گرفتن روند جهانی اقتصاد، تا اندازه ای می توان توازن قوا در آینده را پیش بینی کرد. اقتصادهای کشورهای خاور و جنوب آسیا دارای نرخ رشد سریع‌تری هستند تا کشورهای غربی. در نتیجه اهمیت اقتصادی این منطقه از جهان به زیان آمریکا و به ویژه اروپا، روبه افزایش است. توان اقتصادی، شرایط لازم برای افزایش نفوذ سیاسی و نظامی این منطقه از جهان را فراهم خواهد کرد. اما لازم است که عوامل دیگر را در نظر گرفته تا بتوانیم ورود رقبای احتمالی به صحنه که هم‌زمان، افزون بر توان اقتصادی دارای وزنه سیاسی و نظامی لازم باشند، نام بریم. نامزدهای احتمالی چنین نقشی، با در نظر گرفتن قدرت اقتصادی، سطح تکنولوژی، جمعیت و سابقه تاریخی، تنها اتحادیه اروپا، چین و یا اتحادی از چند کشور می‌توانند باشند.

1 ـ اتحادیه اروپا

اتحادیه اروپا، با قدرت سترگ اقتصادی، می‌تواند به عنوان رقیبی برای آمریکا در نظر گرفته شود. اما با پاسیفیسم شدید حکم‌فرما برآن جامعه، تا سال‌ها نخواهد توانست از نظر نیروی نظامی به رقیبی جدی در مقابل قدرت آمریکا تبدیل شود. از نظر نظامی، اروپا، بر ناتو تکیه می‌کند که پایه‌ی اصلی آن را آمریکا تشکیل می‌دهد. بدون شرکت آمریکا در ناتو، قدرت عملیاتی آن اتحادیه نظامی ناچیز است. این ضعف در عملیات نظامی در یوگسلای سابق خود را نشان داد.

با شکست و یا دست‌کم تاخیر در برنامه سیاسی نزدیک شدن به ایالات متحده اروپا، همراه با مسایلی که به سرخط بخشی از آن اشاره شد، به نظر نمی‌آید که توان نظامی اتحادیه اروپا در آینده نزدیک بهبود قابل ملاحظه‌ای را نشان دهد. پس اروپا با تهدید کاهش نفوذ سیاسی روبرو است که با افزایش شکاف نیروی نظامی آن با آمریکا، با تهدید مضاعف کاسته شدن از نفوذ سیاسی هرچه بیش‌تر خود در آینده، روبرو خواهد شد.

اتحاد با روسیه که دارای زرادخانه اتمی هرچند قدیمی اما قابل ملاحظه‌ای است، می‌تواند در آینده دور، گزینشی برای اتحادیه اروپا باشد. اما برای این که این مطلب امکان‌پذیر باشد، سابقه تفاهم و همکاری درازمدت میان اروپا و آمریکا، نخست باید به نفرتی شدید تبدیل شود که بتواند چنین رقابتی را توجیه کند. با در نظر گرفتن نظام دمکراسی حاکم بر دو جامعه در دو سوی اتلانتیک، امکان چنین تحولی بسیار مشگل است. به نظر می‌رسد که اروپا برتری نظامی آمریکا را بر دیگر گزینش‌ها ترجیح دهد.

2 ـ کشور چین

رقیب دیگر چین است. درست در روزهایی که ایران عقب‌گرد تاریخی خود را آغاز کرده بود، رهبران کهن سال حزب کمونیست چین، که عمری را در راه به ثمر رساندن انقلاب صرف کرده بودند، به بیهوده بودن عقایدی که به جز کشتار، گرسنگی، نداری و هرج مرج دایم، دست‌آوردی نداشت، پی برده و با شجاعت و درایت، به کوششی سخت برای جبران گذشته، دست زدند. اصلاحات اقتصادی به سرعت پاسخگو بودند. از آن زمان تا کنون چین با 9 درصد رشد سالانه روبرو بوده است. دراین جا قصد نیست که وارد جزئیات معجزه اقتصادی چین شویم. تنها به چند نکته که از نظر بحث کلی این نوشته مهم است، بسنده می‌کنیم.

چند مطلب از نظر منطقی روشن است: (1) ثبات و آرامش برای کشورها، تضمین کننده توسعه اقتصادی است و بدینجهت از اعمال رادیکال پرهیز خواهند کرد. سخنان یکی از دست‌اندرکاران چینی در این باره گویاست: “این باور را حفظ کرده‌ایم که فضای [موجود] بین‌المللی امکانات بیش‌تری در مقایسه با چالش‌ها، در اختیار چین قرار می‌دهد. ... توسعه چین به صلح جهانی وابسته است، صلحی که توسعه چین به نوبه خود به آن استحکام خواهد بخشید.”17 (2) بازرگانی میان چین و جهان خارج در این دوران به شدت رشد کرده است. رشد بازرگانی نیاز به ثبات در کشور مقابل نیز دارد. (3) چین و هندوستان در حال حاضر از درآمد پایین سرانه رنج می‌برند و اولویت با بهبود سطح زندگی ملت خواهد بود. (4) تمامی کشورهای خاور و جنوب آسیا، ابر قدرتی آمریکا در منطقه خود را ساده‌تر پذیرا هستند، تا سروری قدرت دیگر.

هنوز از نظر نظامی (پایگاه، مراکز سوخت‌گیری، قدرت انتقال نیرو، تکنولوژی، ارتباطات، فرماندهی، نیروی هسته‌ای و...) چین راه درازای در پیش دارد تا به تواند، چالشی جدی در سطح جهانی، در برابر نیروی نظامی آمریکا را مطرح کند. در حال حاضر چین در راه تثبیت خود به عنوان یک قدرت منطقه ایست. درسال‌های آینده، همراه با افزایش توان اقتصادی، به احتمال زیاد در پی افزایش قدرت نظامی خود و در وحله نخست، به هزینه روسیه خواهد بود.

سوم اتحادی از چند کشور

اگر چین و هندوستان همراه با آمریکا، تبدیل به سه قدرت بزرگ اقتصادی در 50 سال آینده بشوند، هر اتحاد نظامی توانمند در رقابت با آمریکا، ناگزیر باید یا چین و یا هندوستان و یا هردو باهم را همراه داشته باشد. میان چهار قدرت آسیایی یعنی ژاپن، چین، هندوستان و روسیه، تنها امکان نوعی اتحاد میان ژاپن و هند و شاید روسیه و هند متصور باشد. به نفع روسیه نخواهد بود که با آمریکا به رقابت نظامی دست زند و به تنهایی نیز قادر به انجام چنین امری نیست. از این رو، روسیه مانند آن چه که در حال حاضر در ایران عمل می‌کند، با پیش انداختن و پشتیبانی از کشورهایی که آمادگی رویارویی باز را با آمریکا دارند، از یک سو به کسب امتیاز می‌پردازد و از سوی دیگر، آمریکا را درگیر مسایل ناخوانده می‌کند. اما مشگل بتوان تصور کرد که روسیه آماده باشد با کشورهای دیگری به اتحادی برای چالش مستقیم آمریکا، دست زند. با در نظر گرفتن تمام عوامل، مشگل بتوان، در سال‌های آینده، رقیب نظامی دیگری در صحنه جهانی برای قدرت آمریکا، تصور کرد.

ج ـ در نبود قدرت آمریکا

امروزه آمریکا به عنوان تنها ابر قدرت در جهان، آماده استفاده از نیروی نظامی، اقتصادی و سیاسی خود برای پاسداری از صلح و ثبات و نگاهداری وضع موجود است. حال اگر از ایفای چنین نقشی سرباز زند، جهان با چه وضعی روبرو خواهد بود؟ یا به سخن دیگر، آیا نقشی که امروز آمریکا در جهان بازی می‌کند، برای کشورهای جهان چتر امنیتی ایجاد کرده است که بر نبود آن ترجیح داشته باشد؟18

در این جا، به این وضعیت تنها از بعد نظامی آن توجه می‌کنیم و به اغتشاش و سردرگمی که در دادوستد جهانی و ترتیبات مالی مربوط به آن ایجاد خواهد شد، نمی‌پردازیم. در نبود یک ژاندارم جهانی، هر قدرت درجه دو که از موقعیت ویژه در منطقه‌ای از جهان، برخوردار است، می‌تواند آزادی بازرگانی را در هم ریزد. با نگاهی به حجم بازرگانی جهانی که در سال 2005 به رقم 26 تریلیارد دلار (26 هزار میلیارد دلار) برای دادوستد کالا و خدمات بالغ گردید19، متوجه وخامت اقتصادی در سطح جهانی و بیکاری و فقر ناشی از آن در صورت اخلال در چنین نظمی، خواهیم شد. البته تمام سناریوی داده شده لازم نیست که انجام پذیرد بلکه بخشی و یا چند مورد از آن می‌تواند در هر منطقه به وقوع پیوندد.

اروپا، درسایه چتر امنیتی آمریکا از60 سال صلح پی درپی و گسترش اقتصادی برخوردار گردیده و توانسته اتحادیه اروپا را با شرکت اکثریت کشورهای اروپایی به وجود آورد. این اتحادیه به تدریج بسیاری از موانع اقتصادی و مقداری از موانع سیاسی بین کشورهای عضو را از میان برداشته است. دموکراسی لیبرال و اقتصاد آزاد، فرهنگ مشترک نهادینه شده در آن اتحادیه است. حال در نبود قدرت نظامی بسیار بزرگ‌تر آمریکا، کشورهای اروپا با هم و یا به تنهایی باید به تقویت قدرت نظامی خود به پردازند که لازمه آن افزایش بودجه نظامی و هم‌زمان کاستن از رشد بالقوه و برنامه‌های رفاه اجتماعی است. تنش‌های اجتماعی به سرعت در میان کشورها آغاز خواهد شد. رقابت بین کشورها برای افزایش امنیت می‌تواند حاد شود. مناطق کم درآمد اروپا و به ویژه روسیه تهدید دایمی را بر اروپای غربی ثروتمند اعمال خواهند کرد. در چنین شرایطی نمی‌توان انتظار داشت که آلمان با توان صنعتی قابل ملاحظه و به عنوان مسبب اصلی دو جنگ جهانی در سده بیستم، تنها بر روند امور نظاره کند. احتمال دست‌یابی سریع آلمان به سلاح‌های هسته‌ای بسیار زیاد خواهد بود که نگرانی متحدین کنونی را به دنبال خواهد داشت. همه‌ی کشورهای اروپای غربی توان دست‌یابی به جنگ‌افزارهای هسته را دارا هستند. در چنین شرایطی به احتمال زیاد دست‌کم گروهی از آنان به این سوی حرکت خواهند کرد.

از سوی دیگر روسیه که امروز اجازه داده است که ناتو تا پشت دیوارهای آن کشور برسد، دست به حمله برای برگرداندن چنین امری خواهد زد. به عبارت دیگر کشوری که در سال‌های کنونی، کوشش می‌کند امنیت خود را به امنیت اروپا پیوند زند، یک‌بار دیگر، تبدیل به تهدید کننده امنیت اروپا خواهد شد. در سال‌های اخیر به استثنای درآمد نفت، روسیه چه از لحاظ اقتصادی، تکنولوژی و چه از لحاظ نظامی هر روزه تکیه بیش‌تری به غرب داشته است. در حال حاضر با وجود دارا بودن زرادخانه اتمی قابل ملاحظه، ارزان‌ترین و ساده‌ترین راه افزایش امنیت روسیه، پیوند با غرب است.

روسیه از مرزهای باختری خود نگرانی ندارد، اما چنین تضمینی برای اروپا از جانب روسیه وجود ندارد. از سوی دیگر، قدرت آمریکا در اقیانوس آرام و فشاری که بر چین و ژاپن وارد می‌کند، از شدت فشار به روسیه می‌کاهد. اما اگر آمریکا از صحنه خارج شود، روسیه بر اثر فشاری که از جانب جنوب شرقی برآن کشور وارد می‌شود، به ناچار روی به اروپا خواهد گذارد.

در حوزه اقیانوس آرام، در نبود قدرت آمریکا، انگیزه برای برخورد بسیار است. این منطقه از جهان برای دست‌اندازی به سرزمین‌های دیگران، چه به خاطر نفرت تاریخی و چه برای به دست آوردن منابع طبیعی، با کمبود انگیزه، روبرو نیست.

تخمین زده می‌شود که کره شمالی با 22 میلیون نفر جمعیت، دارای 22 میلیارد دلار تولید ناویژه داخلی است. این کشور با مساله قحطی دایمی روبرو است و اگر کمک دوستان و متخاصمین که چین، آمریکا، ژاپن و کره جنوبی را در برمی‌گیرد نبود، نمی‌توانست به زندگی نکبت‌باری که برای ملت خود فراهم کرده است، بیش از این ادامه دهد. برق از چین، سوخت و غذا از آمریکا، ژاپن و کره جنوبی، این رژیم میلیتاریست و مردم آن را، تا مقداری از گرسنگی و مرگ دور نگاه داشته است. از سوی دیگر کره جنوبی با 47 میلیون نفر، 765 میلیارد دلار درآمد ناویژه داخلی دارد که چندین ده برابر، از اقتصاد کره شمالی بزرگ‌تر است. پایتخت آن کشور60 کیلومتر از مرز میان دو کره فاصله دارد. کره شمالی از امکان تولید بمب هسته‌ای بر خوردار است. ثروت کره جنوبی و نظام میلیتاریست کره شمالی همراه با فشاری که توده گرسنه بر نظام آن کشور وارد می‌کنند، وسوسه کافی را برای، دست‌کم تهدید به جنگ و استفاده از سلاح هسته‌ای برای باج‌گیری، به کره شمالی می‌دهد. دوختن چشم طمع به ثروت کره جنوبی محدود به کره شمالی نمی‌گردد. چین و روسیه دو قدرت بزرگ دیگر هستند که دست‌اندازی به توان بسیار بالای صنعتی کره جنوبی برای آنان فریبنده است. ژاپن که تا پیش از جنگ دوم، کره را سرزمین تاخت و تاز تاریخی خود می‌دانست، مدعی دیگری خواهد بود

چین ادعای مالکیت تایوان را دارد. چین و ژاپن دشمنی دیرینه داشته‌اند. بر سر برتری در این قسمت از دنیا و به دست آوردن مواد خام و منابع سوخت، در حال حاضر رقابتی تنگاتنگ دارند. همه کشورهای منطقه، سابقه تاریخی ناخوشایندی را با ژاپن پشت‌سر گذارده‌اند که هنوز پس از گذشت 60 سال از پایان جنگ و تسلیم بدون قید وشرط آن کشور، فراموش نشده و مایه ایجاد تنش در روابط متقابل بین هریک از آن کشورها و ژاپن است. در سال‌های اخیر شواهد زیادی در دست است که احساسات برتری نژادی ژاپن بر همسایگان روبه افزایش گذارده است. تا کنون چین بر آمریکا تکیه کرده بود که با گستردن چتر دفاعی بر سر ژاپن و تامین امنیت آن کشور، از تجهیز سریع و بیش از اندازه‌ی آن کشور جلوگیری کند. هم‌زمان، از پایان جنگ کره تا کنون، با حمایت کامل از کره جنوبی، صلح را در آن منطقه حفظ کرده است.20 چنین ترتیبی رضایت چین را همراه داشته است.

از سوی دیگر سطح بالای تکنولوژی در کره جنوبی، تایوان و به ویژه ژاپن به آنان اجازه خواهد داد که به سرعت به سوی دست‌یابی به سلاح‌های هسته‌ای روی آورند. مسابقه تسلیحاتی با شدت و شتاب درخواهد گرفت که هر لحظه، برای پیش‌دستی و یا اشتباه در برآورد واکنش طرف مقابل، می‌تواند به درگیری نظامی آنهم با ابعادی گسترده بی‌انجامد. حال براین تصویر نگران کننده، رقابت و عدم اعتماد بین چین با شوروی، چین با ویتنام و هندوستان، هندوستان با پاکستان و سابقه جنگ‌های بین آنان در سال‌های اخیر را نیز باید افزود. استرالیا و زلاندنو با جمعیت اندک و سرزمین پهناور، به طور حتم به یکی از صحنه‌های رقابت و درگیری بین یک و یا چند قدرت بزرگ‌تر منطقه تبدیل خواهند شد.

در نبود قدرت آمریکا، روسیه دست بازتری برای دست‌اندازی به منابع ثروت در جنوب مرزهای خود و به ویژه در حوزه دریای خزر (جمهوری آذربایجان، قزاقستان، ترکمنستان و ایران) برای دست‌یابی به نفت و گاز خواهد داشت. مناطق اروپای شرقی و کشورهای بالتیک، مناطق نفتی نروژ و پس از آن کشورهای صنعتی اروپای غربی برای باج‌گیری و حتا دست‌اندازی، هدف‌های روسیه خواهند بود.

منطقه‌ی نفتی خلیج فارس، تبدیل به صحنه رقابت همه کشورها خواهد شد. قدرت‌های منطقه‌ای مانند ایران، ترکیه و شاید عراق (در نبود قدرت آمریکا در منطقه تصور امکان ادامه واحد سیاسی به نام عراق مشگل خواهد بود) در حالی که خود از یک‌سو هدف قدرت‌های بزرگ‌تر منطقه مانند پاکستان، هند و روسیه خواهند بود و هم‌زمان با رقابت با نیروهای خارجی مانند چین و اروپای غربی روبرو خواهند شد، یک‌دیگر را نیز به چالش خواهند طلبید. فراموش نباید کرد که از 1980 ایران و عراق، هشت سال جنگیده‌اند و عراق با تجاوز نظامی، کویت را اشغال کرد. عربستان با جمعیت محلی اندک و ذخیره نفتی بسیار عظیم، برای هر قدرتی اغوا کننده است. این رقابت به ویژه در مناطق کم جمعیت‌تر مانند کویت و امارات شدیدتر خواهد بود. با صنعتی شدن چین و هندوستان و دیگر کشورهای رو به رشد، به نظر می‌رسد، اشتهای جهان برای انرژی، سیری ناپذیر باشد. منطقه خلیج فارس، به جز تبدیل شدن به کانون تشنج در جهان، راه دیگری نخواهد داشت.

خاورمیانه و حوزه مدیترانه، چه در بخش اروپایی و چه بخش آفریقایی می‌تواند به شدت متشنج شوند. درگیری‌های قومی و مذهبی و ادعاهای سرزمینی به شدت رایج است و ریشه‌های تاریخی و جا افتاده دارند.

کانادا با سرزمینی برابر با ده میلیون کیلومتر مربع و1000میلیارد دلار درآمد ناویژه ملی، تنها دارای 31 میلیون نفر جمعیت است. سرزمین پهناور، منابع طبیعی فراوان به ویژه نفت همراه با جمعیت و توان نظامی کم، برای بسیاری از قدرت‌های بزرگ‌تر مانند چین، روسیه و برخی از کشورهای اروپای غربی، شرایطی بس اغوا کننده را ارایه می‌دهد. آمریکای مرکزی و جنوبی، می‌تواند صحنه درگیری بین قدرت‌های منطقه‌ای باشد. حتا کوبا با جمعیت کم، برای رهایی از وضعیت اسفناک اقتصادی می‌تواند به دست‌اندازی به مناطق دیگر روی آورد. ونزوئلا با 24 میلیون جمعیت و منابع سرشار انرژی، برای قدرت‌های بزرگ‌تر به ویژه مکزیک و برزیل هدف مناسبی خواهد بود.

می‌توان نتیجه گرفت که در نبود قدرت نظامی آمریکا به عنوان حافظ صلح و آرامش، (1) جهان با جنگ‌هایی با درجات گوناگون و در مناطق گوناگون روبرو خواهد شد. (2) جهان به شدت به سوی تسلیحات روی خواهد آورد و کشورهای چندی به نیروهای میلیتاریست تبدیل خواهند شد. (3) دموکراسی، بازرگانی جهانی و سازمان‌های جهانی مانند سازمان ملل، اگر از میان برداشته نشوند به شدت ضعیف خواهند شد. (4) مبارزه با تروریسم و مواد مخدر با شتاب کم‌تری حرکت خواهد کرد. هم مردم و هم دولت‌های اروپا نشان داده‌اند که نه در برابر تروریسم دولتی و نه گروه‌های تروریستی غیردولتی دارای اراده مبارزه نمی‌باشند و راه تسلیم را بر می‌گزینند. آخرین انتخابات اسپانیا در سال 2004 شاید اولین انتخابات در جهان آزاد باشد که نتیجه آن براثر عملیات تروریستی تغییر جهت داد و غرب بوسیله صندوق رای، راه تسلیم را درپیش گرفت. دولت‌های اروپایی در موارد متعدد نشان داده‌اند که آمادگی بده و بستان با گروه‌های خرابکار را دارند.

در مورد مبارزه با مواد مخدر نیز نقش آمریکا، با تمام کمبودها، به ویژه در قاره آمریکا بسیار مهم است. طبق تخمین سازمان ملل، ارزش (قیمت خیابانی) مواد مخدر که در جهان به فروش می‌رسد در سال 2004 به 321 میلیارد دلار رسیده است21. این رقم از تولید ناویژه 90 درصد کشورهای جهان بیش‌تر است. برای درک اهمیت چنین درآمدی لازم است که توجه کنیم درآمد ایران از نفت در سال 2000 تنها 27 میلیارد دلار یا یک دوازدهم این رقم بود. از سوی دیگر این رقم برابر با 72 در صد بودجه نظامی آمریکا در سال 2003 و یا برابر با 68 در صد کل درآمد جهانی از توریسم در سال 2000 (475.8 میلیارد دلار)22 می‌باشد. با تمام کوششی که بعمل می‌آید دو کشور پر جمعیت آمریکای لاتین، کلمبیا با 48 میلیون نفر جمعیت و مکزیک با 100 میلیون نفر، نمی‌توانند خود را از خشونت و کشتاری که ناشی از چنین درآمد حیرت‌آوری می‌باشد، رها کنند. همین وضعیت در افغانستان نیز حکم فرماست. بدون کمک اطلاعاتی و نظامی آمریکا، دامنه خشونت و کشتار که در حال حاضر بسیار گسترده است، به راحتی می‌تواند بسیاری از این کشورها را دچار هرج ومرج در ابعادی کند که چند پاره شدن آنان بسیار محتمل خواهد بود.

این ابرقدرت که می‌تواند صلح را ضمانت کند، با تمام محدودیت‌های داخلی که دارد، می‌تواند جنگ‌آفرین نیز باشد. با وجود این و علیرغم همه‌ی نارضایی‌ها که از نیروی نظامی آمریکا و گسترش آن در سراسر جهان، چه از سوی ملت‌ها و چه از سوی دولت‌ها به گوش می‌رسد، چنین برداشت می‌شود که هم متحدان آمریکا و هم رقبا و دشمنان آن، براین باورند که نبود این نیرو به مراتب از بودن آن، برای جهان هراسناک‌تر خواهد بود.

چ ـ مشخصات قدرت آمریکا

اگر قدرت را به مثابه “امکان به دست آوردن نتیجه مورد نظر بدانیم“ امروز آمریکا با امپراتوری‌های بزرگی که در تاریخ وجود داشته اند، شباهت بسیار دارد. اگر آمریکا یک امپراتوری است، که بسیاری از پژوهش‌گران، چه در جبهه موافق و چه در جبهه مخالف دارای چنین نظری نسبت به آن هستند، ملت و دولت آمریکا، به طور کلی از اظهار چنین مطلبی ابا دارند. این مشخصات خود ناشی از تحولات نظام دموکراسی لیبرال در داخل سرزمین آمریکا بوده است.

(1) عدم کوشش برای فتح و نگاهداری سرزمین های خارجی

بر خلاف تمامی امپراتوری‌ها که فتح و اشغال سرزمین‌های خارجی، به خودی خود هدف نهایی آنها بود، این کشور در پی اداره مستقیم سرزمین‌های اشغالی در درازمدت نبوده و پس از آن که توانست، به تدریج نهادهای لازم برای ایجاد دولت را برقرار نماید و یا به سخن دیگر، فرایش “کشور سازی“ را به مرحله‌ای رساند که این سرزمین‌ها به توانند روی پای خود بایستند، استقلال را به آنان بازگردانده و اگر هم نیروی نظامی درآن کشورها مستقر کرده است بنا به خواست و طبق قرارداد با کشور میزبان بوده است. آلمان و پس از آن ژاپن در سال 1945 بدون قید و شرط تسلیم شدند. ژاپن به استقلال کامل در سال 1952 دست پیدا کرد. در سال 1947 دولت تازه تاسیس آلمان، بدون این که اشغال نظامی پایان یافته باشد، اداره کشور را از نیروهای اشغال‌گر تحویل گرفت. این دوکشور به سرعت تبدیل به کشورهای لیبرال دمکرات گردیدند و هردو به پایه‌های استواری در برقراری دمکراسی و حقوق‌بشر در جهان، تبدیل شدند. در مورد کره جنوبی نیز چنین وضعیتی ایجاد گردید و آن کشور، هرچند برای دفاع زیر پوشش نظامی آمریکاست و بیش از سی‌هزار نیروی آمریکایی در آن جا مستقر است، اما تبدیل به کشور مستعمره تحت اشغال نگردید.

(2) کوشش برای توسعه اقتصادی

پس از شکست آلمان، ایتالیا و ژاپن، آمریکا کوشش نمود که به سرعت اقتصاد کشورهای متحد در اروپا و این سه کشور دشمن سابق را بهبود بخشد. آمریکا در انجام این مهم به شدت موفق گردید. میانگین درآمد در اروپای غربی در سال 1950، 40 درصد سطح آمریکا بود. در سال 1973 این رقم به 70 در صد رسید.23 نه تنها با وضع قوانین لازم در داخل این کشورها نظام اقتصاد بازار ریشه گرفت، بلکه با ارسال سیل کمک‌های مالی، وام و سرمایه‌گذاری در اقتصاد کشورهای متخاصم پیشین به آنها اجازه داد که روی پای خود بایستند و به بالاترین سطوح درآمد در جهان برسند. افزون براین اقدامات، با اصلاحاتی که در نظام پولی وبازرگانی جهانی انجام دادند، امکان صادرات از داخل این کشورها به بازار آمریکا و بازرگانی در داخل اروپا، فراهم آمد. کافی است که چنین تحولی را با آنچه پس از جنگ اول جهانی و یا آنچه در اروپای شرقی پس از پایان جنگ جهانی دوم به وسیله شوروی انجام گرفت، مقایسه نماییم. در تایوان و کره جنوبی که نفوذ آمریکا بسیار گسترده بود، نیز شاهد چنین رونق اقتصادی بودیم.

(3) کوشش در برقراری نظام مردم‌سالاری

بلافاصله پس از پایان جنگ، هم‌زمان با توسعه اقتصادی، ارکان‌ لازم برای استقرار اراده ملی و حاکمیت قانون، در ژاپن و آلمان به وجود آمدند. هردو نظام، در پیش از جنگ دارای ملت‌هایی با سطح تکنولوژی بالا و انظباط صنعتی بودند. حکومتی‌هایی داشتند به شدت میلیتاریست و خودکامه که به جنایات بسیار برعلیه مردم خویش و کشورهای دیگر دست زده بودند. هردو به مردم کشورهای دیگر با حقارت می‌نگریستند. این کشورها در چند سال پس از پایان جنگ به دمکراسی‌های لیبرال استوار، تبدیل شدند.

کره جنوبی و تایوان که ملت‌های دارا و با سطح بالای آموزش و تکنولوژی نبودند، با دست‌یابی به توسعه اقتصادی، به سوی آزادی و دمکراسی گام برداشتند. طبق رده بندی خانه آزادی برای سال 2003 هردو کشور با میانگین 2 امتیاز (1 آزادترین و 7 کم ترین آزادی) در رده کشورهای آزاد جهان قرار دارند.

ح ـ محرک‌های آغاز جنگ

در چه شرایطی آمریکا به مداخله نظامی می‌پردازد؟ مانند هر کشور دیگر، در شرایط تجاوز به سرزمین و ملت، آن کشور آماده درگیری نظامی خواهد بود. این وضعیت تا حد زیادی روشن است و اتخاذ تصمیم هم از جانب ملت و هم دولت سریع و قاطع خواهد بود.

از سوی دیگر مانند هر کشور دیگر، در شرایطی که “منافع حیاتی“ آن مورد تهدید قرار گیرد آماده مداخله نظامی خواهد بود. تعریف و تعیین “منافع حیاتی“ هم از نظر ملت و دولت و هم کشورهای خارجی، مبهم و قابل بحث و بدین جهت کانون اختلاف است. چون قدرت آمریکا جهانی است، “منافع حیاتی“ که امور مربوط به امنیت ملی و بازرگانی جهانی را نیز در برمی‌گیرد، بسی گسترده است. اما می‌توان خطوط کلی و مرزهای مداخله نظامی، هرچند که روشن نیستند، را ترسم کرد.

متحدین و چتر دفاعی آمریکا

دلیلی در دست نیست که بتوانیم در عزم آمریکا در دفاع از متحدین درجه یک خود، که از پایان جنگ دوم جهانی تا کنون ثابت مانده‌اند، شک کنیم. اروپای غربی، تا پیش از فروپاشی شوروی، بالاترین اولویت را در برنامه‌ریزی نظامی آمریکا داشت. اکنون از این خطر تا مقدار زیادی کاسته شده است. ناتو و چتر دفاعی مستقیم آمریکا تا دروازه‌های روسیه رسیده و کشورهایی که بطور سنتی تحت نفوذ روسیه بودند، امروز بخشی از ناتو شده‌اند. عملیات نظامی ناتو در یوگسلاوی نشان داد که روسیه دیگر توان و خواست مداخله نظامی در رویارویی با نیروی نظامی بسیار برتر غرب، در این بخش از جهان را ندارد. در اقیانوس آرام در درجه نخست، دفاع از ژاپن و پس از آن کره جنوبی و تایوان قرار دارند. استرالیا، زلاندنو و فلیپین از حمله‌ی مستقیم خارجی احساس خطر کم‌تری می‌کنند.

هر چند اسرائیل در تمام جنگ‌هایی که در گذشته با همسایگان خود داشته است، پیروز بوده، اما در صورت لزوم آمریکا آماده مداخله نظامی به نفع آن کشور خواهد بود. سیاست آمریکا در60 سال گذشته، ثابت کرده است که امنیت اسراییل از نظر آمریکا و متحدین سنتی‌اش، از اولویت نخست برخوردار است.

آزادی بازرگانی و به ویژه آزادی جریان نفت ـ بازرگانی نقش حیاتی در توسعه اقتصادی تمامی کشورهای پیش‌رفته و در حال توسعه بازی می‌کند. برای کشورهای جهان سوم، آزادی بازرگانی، در بسیاری از موارد تنها امید آنان برای توسعه اقتصادی می‌باشد. دادوستد و جریان آزاد انرژی، جای ویژه خود را دارد. نه تنها آمریکا، بلکه بسیاری از قدرت‌های پایین‌تر مانند اروپای غربی، ژاپن، چین و هندوستان نیز برای آزادی دادوستد و جریان آزاد انرژی که زندگی آنان به این امر بستگی دارد، دست به جنگ خواهند زد.

مبارزه با تروریسم و پراکش سلاح‌های کشتار جمعی ـ این دشمن سهمناک جهان پیش‌رفته، برخلاف جنگ‌های پیشین دارای سرزمین و ارتش منظم نیست. ارتش‌های مدرن تا امروز برای مقابله با دشمن و کشور شناخته شده طراحی شده بودند و نه مبارزه با گروه‌های ناشناس آن هم در تمامی جهان از جمله در کشورهای غربی. زمان درازی لازم است که راه‌های مبارزه با آن روشن شوند. این مبارزه می‌تواند کشورهای بسیاری را هم‌زمان درگیر کند. آمریکا آماده است که در کشورهایی که از این گروه‌ها حمایت می‌کنند و یا تصور می‌کند که به آنان پناه می‌دهند، مداخله نظامی کند. انگیزه این حمله، برای “پیش‌گیری“ است که در آن صورت برای این که کشوری به نیروی نظامی مهلک در آینده دست نیابد، مورد حمله قرار می‌گیرد. این نیروی مهلک، سلاح‌های میکربی، گازهای سمی و جنگ‌افزار هسته‌ای هستند. این نوع سلاح‌ها می‌توانند وسیله‌ی حکومت‌ها و یا گروه‌های تروریستی استفاده شوند. جلوگیری از دسترسی کشورها و گروه‌ها به این سلاح‌های کشتار جمعی هر روزه اولویت بیش‌تری پیدا می‌کند. دسترسی به قابلیت کشتار جمعی، دیگر امری داخلی نیست. آمریکا و غرب آماده مداخله نظامی برای “پیش‌گیری“ از چنین قابلیتی هستند.

* * *
امپراتوری‌های بسیار در جهان بوجود آمده‌اند که یا نابود شده و یا به قدرت‌های پایین‌تری تبدیل شده‌اند. دلیلی نداریم که ابرقدرت آمریکا را مستثنی از این قاعده بدانیم. شاید روزی جهان به ابرقدرت نیاز نداشته باشد و به ناچار، قدرت نظامی دچار دگردیسی شود. اما تا آن روز لازم است که این قدرت شناخته شده و جهات آن مورد نقد دقیق قرار گیرد. ایران، با در نظر گرفتن منافع مشترکی که با آمریکا دارد و با در نظر گرفتن قدرت و امکاناتی که آن کشور در راه دست‌رسی به هدف‌های ملی در اختیار قرار می‌دهد، راهی به جز برقرای و حفظ رابطه نزدیک با آن کشور ندارد. ایرانیان مقیم آمریکا، با سطح بالای دانش و قدرت مالی، می‌توانند به کانون قدرت‌مندی برای تاثیرگذاری در سیاست آمریکا و گردش آن در جهت منافع ایران، تبدیل شوند. در این مورد باید به هواداران اسراییل، ارمنستان و یونان توجه کرد. این کانون‌های پرقدرت، بر سیاست آمریکا نفوذی بسیار بالاتر از آنچه جمعیت کشور مادر می‌تواند توجیه کند، دارا هستند. ایران نیز از چنین موقعیتی در اروپا و آمریکا، بهره‌مند است. ایران باید به تواند سازوکار داخلی کشورهای جهان را درک کرده و از آن بهره گیرد.


فدراسیون روسیه

جمعیت 143 میلیون / درآمد ناویژه ملی: 638 میلیارد دلار

درآمد سرانه: 4.460 دلار / امتیاز آزادی: 5 - 5

اگر توان هسته‌ای آن کشور را در نظر نگیریم، روسیه دیگر قدرت درجه یک جهانی نیست. تولید ناویژه روسیه با جمعیت 143 میلیون نفر در سال 2005 در رده شانزدهم پس از کره جنوبی، مکزیک، استرالیا و برزیل و کشور هلند با جمعیت 16 میلیون نفر، قرار دارد. با نگاهی به درآمد ارزی روسیه، شکنندگی وضع اقتصادی روسیه روشن‌تر می‌گردد. این درآمد ارزی تامین کننده بیش از یک سوم بودجه آن کشور است. برآورد می‌گردد که در سال های 2004، 2005 و 2006 در آمد ارزی روسیه از صادرات نفتی، به ترتیب برابر با 89.5، 108.8 و 113.2 میلیارد دلار بوده است. در نتیجه، روسیه به شدت به تغییرات در قیمت نفت خام حساس است. شاید یکی از دلایلی که روسیه مصمم به کاهش تنش در خاورمیانه نیست و یا دست‌کم عجله‌ای در این باره ندارد، بالا نگاه داشتن قیمت نفت در سطح جهانی است. تنش بالا در این منطقه حساس، تقاضا برای جنگ‌افزارهای ساخت این کشور (بخش بزرگی از صادرات روسیه) را نیز شدیدتر می‌کند. درآمد سرانه آن کشور بیش از 4460 دلار در سال نیست. حتا اگر با قدرت خرید PPP (که با در نظر گرفتن سطح زندگی و قیمت‌های مصرفی پایه درهر کشور تعیین می‌گردد) مقایسه کنیم، کم تر از یک چهارم آمریکاست. برآورد می شود که جمعیت روسیه با ضریب منفی نزدیک به نیم درصد در سال، در هشت سال گذشته بیش از 5 میلیون نفر کاهش داشته است. متوسط عمر مردان در روسیه (کم‌تر از 59 سال) در سطح کشورهای جهان سوم است. صنایع شوروی فرسوده و سال‌ها از تکنولوژی مدرن فاصله دارد. اقتصاد آن کشور به مقدار زیاد به منابع طبیعی و به ویژه نفت و گاز بستگی دارد که از این لحاظ این کشور را مشابه کشورهای جهان سومی تولید کننده انرژی، تبدیل کرده است.

با این که روسیه در سال 2005، کمابیش 14 درصد صادرات نفتی جهان را تامین کرد، ذخایر آن کشور بزرگ نیستند. بنا به برآورد شرکت نفتی بی پی در سال 2006، اگر استخراج در حجم سال 2005 در روسیه انجام گیرد، ذخیره آن کشور برای 25 سال کافی خواهد بود. اما اهمیت این بخش بر اقتصاد روسیه روشن است. بنا به برآورد بانک جهانی، سهم نفت و گاز در سال‌های 2004 و 2005 بیش از 25 درصد تولید ناویژه داخلی بوده است. در حالی که کم‌تر از یک درصد جمعیت روسیه در این بخش اشتغال داشتند. دولت روسیه 30 درصد از تولید ناویژه داخلی را مربوط به بخش انرژی می‌داند. صادرات انرژی روسیه، برابر با تمام واردات است. در نتیجه صادرات بخش‌های دیگر، به ذخیره ارزی روسیه واریز می‌گردند. روسیه وام سنگینی به کشورهای خارجی (برآورد می‌شود که در تاریخ آوریل 2005 برابر با 108 میلیارد دلار باشد) دارد که باید از درآمد ارزی صادرات نفتی، پرداخت گردد. براثر درآمد صادرات انرژی، تولید ناویژه داخلی آن کشور در سال 2003 و 2004 به رشدی بیش از 7 درصد که بالاترین در میان هشت کشور صنعتی جهانی می‌باشد، دست یافت. بر مبنای یک پژوهش، “10 درصد افزایش (ویا کاهش) دایمی قیمت جهانی نفت، در درازمدت سبب افزایش (یا کاهش) 2.2 درصدی در تولید ناویژه داخلی روسیه خواهد شد“24. برآورد می‌گردد که در سال‌های 2005 و 2006 با کاهش نسبی قدرت اثرگذاری بخش انرژی بر اقتصاد روسیه، رشد تولید ناویژه داخلی آن کشور میان 5 و 6 نوسان داشته و پس از آن 3.5 تا 4.5 درصد در سال باشد25.

در چندین مورد روسیه جلوی صدور نفت را به بهانه‌های مختلف گرفته و در موارد افزون‌تری از این کالا به عنوان اهرم اعمال قدرت استفاده کرده است. از این نظر بیش از همه، اروپا آسیب‌پذیر است. زیرا 25 درصد گاز اروپا از این کشور تامین می‌شود و روسیه می‌تواند آن منطقه را زیر فشار گذارد. از این رو، اروپا از هواداران سرسخت شبکه انتقال نفت و گاز وسیله‌ی لوله از حوزه دریای مازندران است که از خاک روسیه عبور نکند. شبکه انتقال از این منطقه به ترکیه، یونان و پس از آن به ایتالیا، در مراحل نهایی است.

بزرگ‌ترین منابع نفت و گاز روسیه از مناطق بسیار سردسیر به دست می‌آید و بدینجهت اکتشاف، تولید و حمل آن به بازارهای جهانی بسیار گران‌تر از نفت خاورمیانه تمام می‌شود. مبارزه با این چالش طبیعی برای اکتشاف، تولید و حمل نفت به بازارهای جهانی، از یکسو به سرمایه‌گذاری گسترده و تکنولوژی بالا نیاز دارد که در حال حاضر در اختیار کشورهای غربی است. از سوی دیگر، در مقایسه با سرمایه‌گذاری پایین‌تر در خاورمیانه، معادن روسیه باید سود بالاتری همراه با امنیت سرمایه‌گذاری را ارایه داده، تا بتواند سرمایه‌گذاران را جلب نماید. عملکرد روسیه در این موارد مثبت نبوده است. اعتماد زیادی به اجرای قانون در روسیه وجود ندارد که مانع بزرگی در راه سرمایه‌گذاری سترگ شرکت‌های نفتی غربی بوده است. دولت روسیه و شرکت‌های نفتی خصوصی که دارای روابط تنگاتنگ با دولت روسیه هستند، بیش‌تر در راه به دست آوردن سودهای کوتاه‌مدت بوده و اشتهای سرمایه‌گذاری کلان در طرح‌های نفتی که بازده آنان در سال‌های دور خواهد بود، را ندارند. انتقال نفت و گاز روسیه به اروپا که باید به وسیله لوله انجام گیرد، مشتریان این کالا را با عدم اعتماد دایمی در عرضه و قیمت روبرو کرده است. قراردادهای درازمدت با روسیه، همیشه در گرو سیاست‌های داخلی کاخ کرملین خواهد بود. بدین‌سان با کمبود سرمایه‌گذاری داخلی و محدود بودن سرمایه‌گذاران خارجی و استفاده روسیه از سلاح نفت، توسعه میدان‌های نفتی و انتقال آن به بازارهای جهانی در سال‌های آینده، کم‌تر از توان بالقوه روسیه، خواهد بود.

این شباهت و نزدیکی روسیه به کشورهای صادر کننده بزرگ نفت در جهان سوم به این مطلب محدود نمی‌شود، بلکه فساد حاکم بر اقتصاد آن کشور را نیز در برمی‌گیرد. در نتیجه امروز روسیه با چنان تضاد طبقاتی و درآمد روبرو است که شباهتی به کشورهای پیش‌رفته ندارد. از سویی، نیروی انسانی با آموزش بسیار بالا و تخصص‌های ویژه در سطح جهانی، قادر به تامین مخارج روزمره خود نیستند و از سوی دیگر میلیاردهای خودرو که با استفاده از فساد موجود و با استفاده از نیروهای امنیتی شاغل و بازنشسته در کانون اقتصاد روسیه قرار می‌گیرند، این شباهت به کشورهای جهان سومی را کامل می‌کند. طبق یک پژوهش که در مورد 1016 نفر از سر دمداران حکومت پوتین که وزیران دولت و وکلای مجلس را در بر می‌گیرد، برآورد می‌شود که نزدیک به 80 درصد آنان از اعضای سابق ک گ ب KGB ، پلیس مخفی شوروی بودند26. شاید یکی از عوامل نزدیکی دولت روسیه با حکومت ایران، شباهت‌های بسیار در ساختار حکومتی آنان است که درک یک‌دیگر را ساده‌تر می‌کند. این شباهت میان کشورهای با درآمد بالا از منابع طبیعی، دربرگیرنده: تجمع قدرت در حکومت خودکامه (هرچند در روسیه شدت آن کم‌تر است)، دیوان‌سالاری حجیم و بادکرده و اقتصاد ضعیف است. به طور کلی، حکومت‌های خودکامه از درک ارزش‌های حاکم، محرک‌ها و مکانیسم کشورهای مردم‌سالار عاجز هستند. حتا اگر به خاطر نیاز و یا منافع مشترک، کشور غیردمکرات دارای روابط معقول با یک جامعه مردم‌سالار باشد، احساس غربت برآن روابط حکم فرما خواهد بود.

تناقض‌های بازمانده از نظام بلشویکی و عدم توانایی دولت روسیه در رویارویی و حل آن مسایل، به شدت خود را در وضعیت نظامی آن کشور، به نمایش می‌گذارد. نوسازی، حفظ و نگاهداری نیروی عظیم اما فرسوده و عقب‌افتاده نظامی، منابع به شدت مورد نیاز مالی را از طرح‌های زیربنایی و رفاهی محروم کرده و در این راه به کار می‌اندازد. این نیروی نظامی که از انظباط و آموزش لازم برخوردار نیست، دارای نیروهای واکنش سریع با قدرت حمل و نقل کافی نبوده و نمی‌تواند در سطح جهانی عمل کند. حتا مرزهای روسیه به شدت نفوذپذیر هستند. برای نخستین‌بار از سده هفدهم مرزهای باختری روسیه به کم خطرترین مرز آن کشور تبدیل شده است. در این دوران تهدید بر امنیت روسیه از مرزهای ب