Talashonline تلاش
صفحه نخست | ديدگاه | گفتگو | نگاه ژرف | خبر | سيما و آوا | فصلنامه تلاش | نشریات | گپسرا
برگشت
 

گزارش جامع از اندیشه­ورزی ایرانیان؟

مهدی استعدادی شاد
 

پیشگفتار

پرسش مطرح شده در عنوان مطلب پیش رو در یک اتفاق پیش آمد. تصادفی یکی از استادان قدیمی را، پس از چند سال بی خبری، دیدار کردم. آن گپ یکربعی ما، برایم پرسشهایی بوجود آورد که ایامی چند مرا بخود مشغول داشت. نوشته­ی پیش رو، شاهدی بر این مشغولیت است که در این یادداشتهایی به هم پیوسته تلاش می­کند برای آن پرسشها پاسخهایی بیابد.

استاد در دیدار آن روزمان پرسید: آیا گزارشی جامع از وضعیّت اندیشه­ورزی امروز ایرانیان وجود دارد؟ اگر بزبان آلمانی هست در کدام سایت اینترنتی می­شود آنرا خواند؟

در دل از دست صفت "جامع" خنده­ام گرفت که از آن فرآورده­های کمیاب ما است. بویژه وقتی پای پژوهش گسترده و گزارش موضوعی مهم در میان باشد. چنین گزارشی به فارسی سراغ نداشتم تا چه رسد به زبان آلمانی.

برای حفظ آبروی ملی خنده­ی تلخ خود را خوردم و به طنز روی آوردم. گفتم، یک چنین اثری داشته­ایم که سال 1908 به قلم اقبال لاهوری به زبان انگلیسی نوشته شده است. زیر عنوان "سیر فلسفه در ایران". متوجه طنزم شد و کمی خندید. سپس با لحنی ترحم دار گفت که، پس بایستی منتظر شد!

البته استاد پرسشی دقیق کرده و از وضعّیت اندیشه­ورزی ایران پرسیده بود. برای همین چون مولفه( بفردار) مکانی سوال خود را مشخص کرده، یعنی از ایران می­پرسید، نمی­توانستم از نهادهای ریز و درشتی بگویم که برای اشاعه فرهنگ و فلسفه اسلامی در ایران امروز وجود دارند. وقت تنگ بود و از آن نهادها نگفتم که روز به روز و هفته به هفته توضیح المسائل و نوشته­ی تبلیغی چاپ می­زنند. در واقع اما این نهادها کاری با خود ایران ندارند. نهادهایی که از پول نفت مملکت برای "حفظ بیضه­ی اسلام" بوجود آمده­اند. گرچه بودجه­ی اینان، در قیاس با مبلغهای هنگفتی که در راه مسابقه تسلیحاتی و جفنبش ستیزه­جوی بنیادگرایان اسلامی حیف و میل می­شود، چیز دندان­گیری نیست. با اینکه در زمینه­ی تاثیرات مخرب چنین برتری جویی سیاست بر فرهنگ، که می­تواند همزمان از دل این نهادها و آن جفنبشها برآید و دودش به چشم کشور ایران رود، هنوز مطالعه و پژوهشی در دست نیست.


پرسشی همچون انگیزه­ی جستجو

باری، گمان می­کنم، توجه وی به ایران و علاقه­اش به وضعیّت نظری­ آنجا از زمانی رشد کرد که سفری به سرزمین گفل و بلبل داشت. دو- سه سال پیش او را برای شرکت در سمیناری، در ارتباط با دویستمین سالگرد درگذشت ایمانوئل کانت، دعوت کرده بودند.

آنوقت، به صورت گذرا، درباره­ی وضع پایتخت پرسیده بود. گفته بودم که نکند از ترافیک و بی­نظمی رانندگان در تهران شوکه شود. در ضمن می­بایستی مواظب وضع تنفس خود می­بود که ریه­اش را هوای آلوده نفرساید. مشکل­های دیگر را خود به چشم می­دید.

بهرحالت بیخودی رئیس دانشکده­ی فلسفه نشده بود. آنهم در شهری که ترافیک منظم و هوای تمیز داشته و دارد. سوای این نکته، سر هموطنان ما هم کلاه نمی­رفت زیرا وی در مقام نماینده­ای از مکتب نظری که پیشکسوتانش در قرن بیستم باعث توجه دوباره به آثار کانت بوده­اند، آنقدر سه سنجش کانتی را بخوبی می­شناخت که در جایگاه کارشناس به سخنوری بپردازد.

پس از سفرش به ایران یکبار دیدمش. گزارش سمینار یادشده را که در نشریه­ی معتبر "اشپیگل" آمد، خوانده بودم. کمی گپ زدیم. از دامنه­ی ترافیک در هم و بر هم تهران هنوز تعجبی با خود داشت. پکر هم شده بود از رفتار برخی در سمینار.

گویا یکی از سخنرانان با محافظ مسلح و بادی گارد به جلسه­ی بحث آکادمیک وارد شده و بسیار متعصبانه از برداشت شخصی خود از کانت سخن رانده بود. طرف را که نامی در میان کانت­شناسان جهان نداشت، نمی­شناخت. اسمش را نادقیق و بسختی تلفظ کرد. چون عموما آلمانی­زبانها با تلفظ حروف غین و عین و ح مشکل دارند. از توصیحاتش حدس زدم که نکند جناب غلامعلی حدادعادل، رئیس مجلس روزگار ذلیلی و بی توصیف جاری، منظور باشد. او که قدیمها مرتکب ترجمه اثری از کانت به فارسی شده و ترجمه را که از زبان اصلی نیست، "تمهیدات" نام گذاشته است.[1]

در حالیکه مترجم زبان دان و ورزیده­ای چون ادیب سلطانی( خرد ناب، ایمانوئل کانت، انتشارات امیرکبیر، 1362، ص x، پانوشت 7) در این رابطه مفهوم "پیشدرآمد" را برای اثر یادشده درست دانسته است.

استاد بجز حکایت وحشت خود از حضور افراد مسلح در جلسه­ی سخن فلسفی، از خود پسندی "شخصیت مهم" لب حیرت می­گزید که ایشان(او و استاد فلسفه دیگری) را به نفهمیدن حرف کانت متهم کرده بود. می­گفت اگر این اتهام­زنی در آلمان صورت گرفته بود، از طرف به دادگستری شکایت می­برد.

برایش از موقعیت خویشاوندی طرف گفتم که از فامیل "رهبر" محسوب می­شود. انگار که چندشش شده باشد، صورت خود را لحظه­ای در هم کشید. ندانستم واکنش وی بخاطر لفظ رهبر بود، که در آلمان یادآور ذلت­آوری هیتلر و نکبت رایش سوم است. یا اینکه از این امر چندشش شده است که رابطه خانوادگی بتواند به کسی پشتوانه رجزخوانی فلسفی دهد.

گپ ما در همین نقطه بپایان رسید زیرا ­بایستی می­رفت. دیگر دیداری برایم حاصل نشد تا همین چند روز پیش که یکباره از وضعیّت اندیشه­ورزی ایرانیان پرسید.


اندیشه­ورزی ایرانیان در خارج، از جابلقا تا جابلسا

همانطور که گفتم در آن دیدار با استاد پاسخ حاضر و آماده­ای نداشتم. بهانه آوردم که پاسخ وقت­گیری خواهد شد. با نگاهش مرا به پاسخ هر چند کوتاه ترغیب کرد.

در آن فضای دانشگاهی که حرف بایستی صغرا و کبرای منطقی داشته باشد تا گفتاری معتبر شود، راستش خجالت کشیدم که سردستی جوابی دهم. به محورهای زمانی و مکانی موضوع سخن اشاره کردم. گفتم اگر ایران پساانقلابی را در نظر بگیریم، در اولین لحظه­ی نگرش، با سیل ایرانیانی روبرو هستیم که به خارج رفته و در گوشه و کنار جهان و به دور از صحنه­ی فرهنگ خودمانی به پژوهش دانشگاهی و بحث روشنفکری مشغولند.

در ادامه اشاره­وار گفتم وسعت جغرافیایی حضور اندیشمندان ایرانی هر چقدر هم که چشمگیر باشد، از دانشگاه­های ژاپنی تا دانشکده­های شرقشناسی و ایرانشناسی ایالات متحده امریکا، به تعجب برانگیزی فاصله­ای نیست که میان طرحهای نظری­شان وجود دارد. به صحبت خود افزودم که ما، در برون مرز، یا در انیران، استاد دانشگاه کم نداریم. استادانی که سخن­شان بساط فلسفیدن را رونق بخشیده است. چون نمونه­ها بسیار بودند، می­بایستی در آن گپ کوتاه، و بخاطر نیروی تاثیر فوری، از میان استادان مثالهای جنجالی یا چشمگیر را یادآور می­شدم. برای همین الگوی همتاهای متضاد را برگزیدم و سریع از میان جماعت محافظه­کاران و افراطیها به دو نفر اشاره دادم.

آنجا بی آنکه نام فرد مشخصی را ببرم، چون اسمها برای استاد آلمانی همگی غریبه بودند، از رفتارهای افراط و تفریطی گفتم. نخست اینکه یکی از اینان شتاب لاک­پشتی بسوی امر قدسی دارد. او که نخست بر امکانات هیئت حاکمه و دربار پیش از انقلاب نشسته بود. سپس با استفاده از روابط حاصل از این دوران در خارج از کشور به شغل آکادمیکی ثابتی در امریکا رسید. همین شخصی که، برغم شکلگیری حکومت سنتگرایان در ایران، هنوز خود را نقطه­ی پرگار احیا­ی سنت می­داند. او که همواره از دستگاه ارجاعات ایدئولوژی شیعه دوازده امامی بهره برده است.

اینجا استادم با تعجب پرسید، اسمش چیست؟ گفتم، حسین نصر یا در واقع با آن کارت ویزیت مذهبی، سید حسین نصر. سری تکان داد به علامت نمی­شناسم. واکنشی که اگر جناب نصر می­دیدند، با آن کبکبه و دبدبه­ای که دارند و این احترامی که به خود می­گذارند، حتما بهشان بر می­خورد.

بهرحالت، برای آنکه آشنایی با رفتار یادشده را ژرفا بخشم، به منبعی ارجاع دادم. اینکه استاد آلمانی بخت برگشته و با ایرانیان آشناشده، ببیند که تا کنون از چه فیضی محروم مانده و از چه قلمروی وسیع نظری بی خبر بوده است. برای همین گفتم انگار، همانطوری که روزی سید حسین نصر در حاشیه سخن هانری کفربن در مورد سهروردی گفته، اکنون ایشان مایل هستند از همان قرارگاه واشنگتنی خود رسالت معنویت بخشی خود را به فرجام ببرد. یعنی که غرب را از ظلمت و فساد برهاند و به معنویت و رستگاری شرقی برساند.[2]

استاد ما که بقول آلمانیها ترافیک و آلودگی هوای تهران را همچون تجربه­ی زیسته و درونی کرده در چنته داشت، که در اینجا یک درجه از تجربه معمولی بالاتر محسوب می­شود، سر و گردنی تکان داد که یعنی حکایت از این یکی بس است.

روایت ما که تازه داشت شکوفا می­شد و می­خواست سراغ جزئیات جستجوی امر قدسی ایشان برود، بخاطر حرمت وقت استاد آلمانی کوتاه آمد و باقی سخن را گذاشت برای مجلسی دیگر.

آنجا سر بسته با خود عهد بستم که اگر قرار شد از سخننان رو به آسمان سید حسین نصر نقل قولی کنم، گریزی بزنم به واقعیت این سالهای اخیر که استفاده از امر قدسی در سرلوحه­ی رفتار حاکمیت جدید کشور بوده است. سپس، وقتی از دست این گریز غمبار رها شدم، به خاطرات دوران رشد و بلوغ خود نیز نقبی بزنم و به اصطلاح از تجربه­ی زیسته و درونی کرده بگویم. دورانی که با تفاوت زمانی بیست و پنج ساله در فضای سنتی و مذهبی، البته نه به جلال و شکوه زندگانی سید حسین نصر در هزار فامیل معروف، سپری گشته است. [3] از سوی دیگر، یعنی در جابلسایی که مقابل جابلقای یادشده قرار دارد و در پیش گفتیم که الگوی همتاهای متضاد( محافظه کاری برابر، یا در کنار، فرد افراطی) را بکار بسته­ایم، نظریه­پردازی داریم که بقول خودش سی سالی می­شود که از محیط دانشگاهی یا کار آکادمیک کناره گرفته است.[4]

او که، در قیاس با شخص قبلی حرکت جهشی داشته، با همان یکی و دو اثر مختصر خود و بی­آنکه نتایج مطالعه میدانی یا دستاورد پژوهش گسترده­ای را عرضه کرده باشد با نوشته­ای جدلی معتقد است ایرانیان و اندیشیدن به مصداق آتش و پنبه­­اند. ایرانی که بدنیا آمده باشی، فرقی نمی­کند در چه ایامی، اندیشیدنت محال است. چون در عنکبوت پرسش­ناپذیری فرهنگ اسلامی اسیری. او که حتا زحمت یک نکته­یابی لازم را به خود نداده است. این که ببیند آیا در آن سرزمین مومنان سایر ادیان یا افراد خدانشناسی اهل تفکر وجود داشته­اند؟ یا آن که دستکم سراغی از ادبیات مدرن( اول شعر و سپس رفمان فارسی قرن بیستم) بگیرد و چون ناظری معرفت شناس بدان بپردازد. ادبیاتی که بدون هیچ شک و شبهه­ای ظرف اندیشه­ی ما ایرانیان معاصر بوده است.[5]

بدین ترتیب برای اولی (سید استاد)، تسلیم رهنمودهای موروثی گشتن همواره عین رستگاری بوده است. بگذریم که در همین "ارائه طریق" استاد، یک ابهام بزرگ نهفته است. زیرا به تاویل استاد، سنت، فرآورده­ای انسانی نیست و نتیجه وحی است. اما استاد محترم یک لحظه به این فاکت و امر واقعی نمی­اندیشند که روایت وحی( اینجا فرض بگیریم وحی و تلقی ایشان از وحی وجود و مابه­ازای حقیقی دارند و افسانه نیستند) به زبان انسانی در آمده و پس از مدتی نگاشته شده است. درست بخاطر همین نقش تعیین کننده­ی زبان و کتاب در تداوم حیات سنت است که آن صحبت ایشان از غیر انسانی بودن سنت، اگر یاوه نباشد دستکم ابهام است. ابهامی که بوسیله پژوهش علمی یا سنجش فلسفی باید بر طرف شود. بگذریم که ایشان برای استقرار گففتمان مطلوب خویش به امامزاده­های بومی دخیل نمی­بندند بلکه بخاطر سفرهای خارجی که داشته­اند از نویسندگان گذشته پرست فرنگی چون رنه گنون و فریتیوف شوان بهره می­برند تا به آش کشک خود ادویه غریبه و جذاب بزنند. بجز این ادویه هوش ربا، نکته دیگری که در مصاحبه با نصر می­تواند برای ذهن کنجکاو جالب باشد آنجایی است که وی از "سلسله پنهانی در میان علمای شیعه" سخن به میان می­آورد. سلسله­ای که میان خودشان به انتقال منظم ولایت سرگرم بوده ­است(ص 395، کتاب یادشده). اینجا خواننده در می­ماند که آیا نصر به قدرت گرفتن روح­الله خمینی و پیروانش طعنه می­زند یا اینکه می­خواهد از مخفی­کاریهای عالیجنابان حوزه­ی علمیه پرده بردارد.

در حالیکه برای اولی ایمان و یقین یک نوع بیمه شخص ثالث مطمئن است که مومن را در ترافیک پفر خطر زندگی به مقصد می­رساند، در نظر دومی (یعنی آن استاد بازنشسته)، پرسا شدن شبانروزی کلیه مردمان شرط رهایش از گذشته­ای بومی است. استادی که بنظرش سرگذشت ایران سراسر تاریک و ظلمانی بوده و مردمانش بی ذوق و شوق در پیچ وخم روزگار مانده­اند.

البته برای آنکه در نظر استاد آلمانی خودمان را با این افراط و تفریط نظری حیرت­بار بی­اهمیت جلوه نداده و بخاطر نابسامانی وضعیّت ارزشیابی تفکر از تک و تا نینداخته باشم، اشاره دادم که به رغم همه­ی این نکته­ها در زبان انگلیسی وضع اطلاعاتی از فضای اندیشه­ورزی ایرانیان خیلی بهتر است. آلمانی با آن قابل قیاس نیست. گفتم، در ایندوره­ی لعنتی، انگار داد و ستد میان آلمان و ایران فقط به معاملات تجاری خلاصه شده است. با لحنی افسوسناک از قدیمها گفتم. قدیمهایی که ایرانیان در آلمان و مثلا در شهر برلین از دستاوردهای جهان زیست بهره برده و به ارتقاء فرهنگ خود پرداخته­اند. البته آن موقعها نیز آلمانیها بیشتر به ایران و آثار تاریخی و دستاوردهای نظری­اش توجه داشته­اند. اینطور نبود که مثل این روزگار بخش ایرانشناسی دانشگاه­های آلمان مدام تحلیل رود و بودجه­شان کم شود. پس از اشاره به چند نمونه­ی دیگر، گپ ما به فرجام خود رسید.


پاسخ­های خودمانی به پرسش یادشده

از استاد که دور می­شدم تا همین حالایی که این جمله­ها را می­نویسم، ذهنم مشغول این پرسش بوده که بواقع چه گزارشی در مورد اندیشه­ورزی ایرانیان در دسترس است؟ از این گذشته، وضعیّت اندیشه­ورزی ایرانیان را به چه سبک و روالی بایستی توضیح داد که بغرنجهای رفتاری سابق را باز تولید نکند؟ آیا پاسخ و نگارشی به شیوه روزنامه­نگارانه از پس توضیح این وضعیّت پیچیده برخواهد آمد و عناصر درگیر آن را خواهد دید؟ آنهم روزنامه­نگاری که، بخاطر سرعت تحویل متن و شتاب کار، وقت تامل درباره­ی موضوع را ندارد. بگذریم که روزنامه­اش هم در ایران این روزگار بخاطر وجود سانسور و سرکوب رسمی از آن فاشگویی راست و پوست کنده در روشنایی روز محروم است.

با اینحال دو - سه سال پیش داریوش آشوری، در مطلبی با عنوان "روزنامه­نگاری و نقد وضعیّت فلسفی و..." ( سایت ایران امروز 19-2- 2004)، بر دستاوردهای روزنامه­نگاران امروزی ایران در زمینه یادشده تاکید کرده و ایشان را مورد تمجید قرار داده است. او در این یادداشت بلند، به رغم عادت زدایی که مقابل تلقی و برداشت رایج از توانایی روزنامه­نگاری برخاسته، از ابراز نکته­های تناقض­دار و آلودگی به توطئه سکوت دور نمی­ماند. مسئله­ی توطئه سکوت آنجایی در مطلب­شان اتفاق می­افتد که مترجم محترم اعتنایی به تالیفات فلسفی متعدد بیست ساله اخیر نمی­کند. تالیفات و ترجمه­هایی از آثار فلسفه مفدرن و پفست مدرن که از خامه­ی نویسندگان و متفکران کوشایی چون بابک احمدی، شاپور اعتماد، مراد فرهادپور، حسن بشریه، محمد ضیمران، عبدالکریم رشیدیان، پیام یزدانجو و... برون تراویده است( این تعداد را نام بردیم تا از آن بسیاران، گلچینی بدست داده باشیم).

اما آشوری در زمینه­ی کار انجام گرفته و کوشش لازم پیرامون فلسفه­ی مدرن و علوم انسانی، که طبیعتا برای ایشان بایستی همچون موضوع حیاتی مهم و جدی باشد، به زبان کنایه و اشاره طعنه­دار بسنده می­کنند. به راحتی می­نگارند که "از قرتی­گری­های نمایشی و شارلاتانی که بگذریم، می­توانیم گفت که این کار بیش و کم در زمینه­هایی انجام شده است. ما امروز در زمینه­های علم اقتصاد و علوم­سیاسی و جامعه­شناسی دانشورانی داریم که خوب از عهده­ی شناخت و تحلیل مسائل ما بر می­آیند و بخش عمده­ای از آنها از شمار همین »روزنامه­نگاران» اند".

اینکه دانشور داشتن در جامعه­شناسی، گیریم بقول ایشان فقط در صورت کاربردی، بدون وجود بهره­گیری از تحولات فلسفه­ی مدرن چگونه ممکن و میسر می­شود به صورت پرسش بماند برای بعد. اما اینچنین بی­تفاوت نمی­توان از کنار حضور شارلاتانی در قلمرو فلسفه گذشت که وی گذشته ­است.

شارلاتان، به معنای حقه باز و ریاکار، بایستی همه جا به نام خوانده شود. به ویژه در قلمروی فلسفه که مدعای پروراندن حقیقت را از دیرباز با خود حمل کرده است. ناگفته نگذاریم که صراحت زبان و سخنگویی بی­پرده یکی از مشعل­های هدایت در مدرنیته بشمار رفته است. در اینجا اگر از پرداختن به صفت قرتی­گری صرفنظر کنیم بهتر است. چون از اهالی زمانه­ی حاضر و گفتار فلسفی نیست. سرجا نشاندن قرتی به گذشته­ای تعلق دارد که بابا شمل­ها و کلاه مخملی­ها میداندار بودند و چارسوق­ها را قفرق می­کردند.

حالا اشاره­ای هم داشته باشیم به نکته­های تناقض دارمطلب وی. از جمله اینکه در وسط یادداشت یادشده می­گوید:" ما نمی­توانیم فیلسوف داشته باشیم". و این در حالی است که در آغاز پاراگرافی که جمله قبلی در آن آمده، گفته­ نمی­خواهد وارد بحث فلسفی شود:" بی آنکه وارد این بحث شویم که فلسفه چیست و فیلسوف کیست".

ایشان در میان دو گزاره ضد و نقیض بالا از مفهوم مسئله ساز و سنجش ناپذیری چون »فهم همگانی» بهره می­گیرند تا مدعی شوند "ما" ( منظورشان لابد کفل ایرانیان است) نمی­توانیم "بر بنیاد فرهنگ و زبان خود ... فیلسوف به معنای عالی کلمه باشیم".

آنگاه برای آنکه قوت برداشت خود را بیشتر کنند، چنین اظهار نظر ارزشگذارانه­ا­ی را مطرح می­کنند:" فیلسوف را اگر به معنای شخص اندیشنده­ی صاحبنظری بدانیم که در قلمرویی از مسائل فکری، که بنا به عرف »فلسفی» دانسته شود، آورنده­ی دستگاه اندیشگی و مفاهیم بنیادی و بنیاد گذار باشد، ما نمی­توانیم فیلسوف باشیم".

در این بخش از یادداشت، آن جمله معترضه­ی ایشان: "بنا به عرف فلسفی..." که فاعلش معلوم نیست، با کاربرد مفهوم "فهم همگانی" روبرو هستیم که از کمبود پیشین کمتر مشکل ساز نیست. بویژه وقتی بخواهیم به درک روشنی از برداشت ایشان برسیم که بالاخره وضعیّت اندیشه­ورزی ایرانیان چگونه است؟

باری، یادداشت آشوری، مترجم آثاری از فریدریش نیچه، با پاراگرافی از تحلیل روانشناسانه شروع می­شود.[6] ایشان از در روانشناسی وارد صحنه­ی بحث فلسفی می­شوند. دری که، از زمانه ادموند هوسرل و با تاکید پدیدارشناسانه او، همان ورودیه­ای است که راه به شناخت فلسفی نمی­برد. چنین است که، طبق مدعای ایشان از روانشناسی روحیه عمومی ما، ایرانی در شمار "جهان سومی"­هایی فلک زده و برخاسته از "بیغوله­ای جهان سومی" است.

وقت گیر خواهد بود. اگر بر سر درستی و فعلیت داشتن نظریه سه جهانی بودن کره خاکی، که از "تاج گفلهای" مائویسم بر سر تئوری شناسایی عالم است، با استاد آشوری به بحث بنشینیم. ناگفته بگذاریم که در نمودارهای اخیر سازمانهای بین المللی، بهنگام بررسی در آمد سالانه و برخورداری رفاهی مردمان سیاره،­ صحبت تقسیم بندی بیشتری از سه جهان در میان است. در این رابطه امروزه کافی است از وضع چین، همچون خاستگاه مائویسم، خبر گیریم و دریابیم که از منظر ثروتمندی و تهیدستی اقشار اجتماعی چندین و چند جهان در شکافهای طبقاتی آن دیار وجود دارد.

در اینجای یادداشت ایشان، آن"بیغوله" خواندن ایران، هم برای مخاطب ایران دوست ایجاد اشکال و واکنش می­کند و هم بر نوشته­ی وی همچون شبحی هولناک سایه می­اندازد که چگونه از بیغوله می­تواند روشنفکر سنجشگر سر در آورد؟

بنابراین یادداشتی که شروعش روانشناسی جمعی بود و بیغوله خوانی کشور، سطرهای پایانش با اعلام موضع در مورد سه تن از دست اندرکاران مباحث جاری نظری رقم می­خورد. آشوری در پایان مطلب به پدیده­ی "امتناع تفکر" نزد ایرانیان اشاره دارد که از سوی آرامش دوستدار مطرح و سپس از سوی سید جواد طباطبایی و داریوش شایگان، هرکدام به سهم و به فراخور حال خود، پیگیری شده است. [7]

دیگر بیش از یک دهه­ای می­شود که بحث بر سر "نیندیشیدن ایرانیان در زمانه­هایی کوتاه و بلند" به بحثی مفسری در فضای روشنفکری بدل شده است. منتها جالبی قضیه در اینست که آشوری، برغم عمل اشاره که پیش­شرطش فاصله داشتن از موضوع یا ایده­ی رایج است، خود را از این روند عمومی متمایز نساخته است. چراکه با همان اولین پاراگراف یادداشت خویش نشان می­دهد که، خواسته یا ناخواسته، به شیوه­ی "نقد بنیان افکن" آغشته است که شیرازه­ی بحث اصحاب معتقد به محال بودن اندیشه­ورزی ایرانیان را تشکیل می­دهد. تحقیر نهفته در عنوانهایی نظیر "جهان سومی" و "بیغوله" نشینان که از سوی نویسنده یادداشت یادشده به افرادی بی نام داده می­شود، نیاز به تفسیر ندارد. بویژه که آن بی نام و نشان ماندن افراد، به خواننده این امکان را نمی­دهد که درستی یا نادرستی اتهام را بسنجد.

در این نوع از شیوه­ی بحث که هم طرف دعوا معلوم نیست و هم مدام قرارگاه "سوژه" (فاعل شناسا) تخریب می­شود، اغلب این حقیقت نیز به فراموشی سپرده ­شده که فعل ناممکنی اندیشه­ورزی ایرانی را نباید به عرصه­ی زمان حال کشاند و از این بدتر به آینده تعمیم داد. چرا که نقض غرض بحث می­شود. تازه اگر اصلا استمراری در کار نیندیشیدن بوده است، دست­کم، از سر فصل نگارش آن "سنجش­های دورانساز"اساتید ما بایستی به پایان رسیده باشد. چون عمل اندیشه پیش شرط هر سنجشی است. والا چگونه می­شود به "نیندیشیدن پیشینیان" اندیشد و درباره­اش نوشت، بی آنکه این عملکرد حق به جانب را در زمره اندیشه­ورزی به حساب نیاوریم؟ فعلا به این نکته­ی پرسش برانگیز هم توجه نکنیم که، با انکار سنت اندیشه و فروپاشی پلهای پشت سر، تکلیف و رهیافت نسل آینده چه می­شود؟ وقتی سنتی از اندیشیدن برایش وجود ندارد. چون اندیشه، مثل سایر پدیده­های فرهنگی، در بطن همتای پیشینی­اش پرورده می­شود.[8]

می­بینیم که پیله کردن به قضیه­هایی نظیر قضیه­ی "عقده حقارت"، در صورتهای فردی و جمعی، چه پیامدها و سرگردانیهایی در هزارتوهای بی پایان دارد. آنهم وقتی از ورودیه روانشناسانه وارد بحث معرفت­شناسی عمومی می­شویم که در پیش گفتیم بواقع کوره راه است.

بر این سیاق وقتی روانشناسی برای مترجم و متفکر ما اینقدر جاذب جلوه می­کند، کاری دیگر نمی­شود کرد. اینجا در واقع باقی رشته­های علوم انسانی بایستی ساکت بمانند. یکی از نتیجه­های سکوت یادشده این می­شود که عناصر شرکت کننده در بحث بکلی از یاد می­برند که چقدر نظریه­پردازی­شان وامدار شرایطی خاص در گذر تاریخی است.

کافی است برای یک لحظه وجود پدیده­ایی چون جمهوری اسلامی را از روند تاریخ زندگی ایرانیان انتزاع کنیم. با این یورشی که به "من اندیشنده" ایرانی می­شود و نیز برای آنکه تداوم اندیشیدن نسل آینده به نوعی تضمین شود، البته انتزاع کردن کار شاق و نادرستی نیست. آنگاه دریابیم کلیه این نظریه­پردازیها، که به درستی نسبت به شرایط مسلط و وضع ناجور دهه­های اخیر واکنش نشان داده­اند، علت مادی خود را از دست می­دهند. پس در دسترس­ترین دستاورد انتزاع جمهوری اسلامی از کل تاریخ ما همین شناخت رابطه­ی علت و معلولی میان شرایط مسلط و نظریه­پردازی است. آنگاه با شناختی که از هویت دوره­ای خود با خبر است، به راحتی نمی­شود برای کل تاریخ ایران و همه­ی ایرانیان تصمیم ­گرفت و در موردشان داوری ­کرد. این نظریه­های واکنشی، چه بخواهند و چه نخواهند، تخته بند دوره استثنایی جمهوری اسلامی در تاریخ فرا هزاره­ای ایران هستند. بواقع که بقول گوته، ادیب آلمانی، هیچ کسی از دست نادانیهای دوران خود در امان نیست.


شناخت و تحلیل مسائل ما

با اینحال از این بخش اخیر یادداشت داریوش آشوری می­توان سریع گذشت زیرا نقشی جانبی در توضیح روشنفکری امروز ایران و نقد وضعیّت فلسفی­اش دارد. هدف بحث او اثبات اینست که روزنامه­نگاران در این دوران بار "شناخت و تحلیل مسائل ما" را بر دوش دارند. البته ایشان بخاطر ایجاد فاصله با روزنامه­نویس و بار منفی که وی در نزد فرهیختگان داشته، و انگار از آن سرزنش شوپنهاوری باخبرند که علیه روزنامه­نویس و ژورنالیسم بیان شده، برای سخن خود مفهوم "روزنامه­نگار" را پیش کشیده و مبنا گرفته­اند.

جالب اینکه آشوری در سرآغاز یادداشت یادشده، یک برنامه­ساز در رادیویی را که با همیاری غرب برپا شده­ مخاطب اصلی سخن خود می­گیرد تا به تمجید روزنامه­نگاران داخلی همچون حاملین تحول فلسفی برآید. روزنامه­نگارانی که، بنا بر اشاره آشوری به نام جریده­هایشان، همگی در "مطبوعات دوم خردادی" کسب و کار داشته­اند. می­بینید، در اینجا هم شبح اطلاع­رسانی توهم ساز از نفه توی "رسانه­های فرهنگ - صنعت" به پرواز است؟

البته در روند تمجید آشوری بتدریج برای خوانندگان روشن می­شود که منظور ایشان از روزنامه­نگاران امروز ایران، یکی بطور مشخص جناب محمد قوچانی است و دیگری که نامش پوشیده می­ماند جناب اکبر گنجی. البته وی از محمد قائد هم در این رابطه تجلیل می­کند. اما محمد قائد را روزنامه­نگار دانستن، خدمت و لطفی در حقش نیست. گرچه وی در نشریات و گاهنامه­هایی سردبیری کرده، ولی از نظر ژانر( یا نوع) شناسی ادبی او یک جفستارنویس محسوب می­شود. در مقدمه­ی کتاب خواندنی­اش "دفتر خاطرات و فراموشی"، بابک احمدی این نکته­ی جفستار نویسی را توضیح داده است. [9]

منتها در روند برهان و استدلالی که از داریوش آشوری بر صفحه­ی سفید نقش می­بندد، بیشتر به توانایی شخصی روزنامه­نگار و نه امکانات اجتماعی روزنامه اشاره رفته که گفتیم فاشگویی در روشنایی روز از این جمله است.

خواننده تا آخر یادداشت از این نکته­ی ضروری آگاه نمی­شود که هیئت حاکمه چه ترفندهایی را برای بدست گیری سکان هدایت اطلاع رسانی بکار بسته است. یا اصلا با وجود نظامی توتالیتاریستی و زیر نگاه آن "برادر بزرگ" روایت جورج افرول، چقدر امکان مانور و بازیگوشی برای روزنامه­نگار وجود دارد؟

با کنترل از بالا­ی حاکمان و مطبوعات هدایت شده که قلمرو اراده آزاد روزنامه­نگار را بیرون از حیطه عملکرد می­گذارد، مسئله بازتاب رخدادها پایش خواهد لنگید تا چه رسد به حل مسائل شناختی و معرفتی جامعه ایرانی.

در ضمن برای خواننده یادداشت آشوری آنجایی که قوچانی نویسنده محبوب و روزنامه­نگار لذتبخش نام می­گیرد، روشن نمی­شود که منظور از کدام دوران نگارش وی است. چراکه قوچانی در دوره­ای به نقد "پدر خوانده و چپهای جوان" برآمد و سپس در دوره­ای دیگر "جمهوری مقدس" را نگاشت. نگارنده این سطرها در جایی دیگر("در ستایش تبعید"، انتشارات باران، سوئد،2005) به تفاوت این دو اثر پرداخته است. آثاری که از خامه نویسنده­ای تراویده که نخست فراغبالی نسبی را تجربه کرده و سپس خوراک دستگاه تواب سازی رژیم شده است.

اینجا، در برآوردی متمدنانه که رعایت ادب می­کند و تمام حرف دل را نمی­زند، باید گفت که قهرمان یادداشت آشوری دست کم دو چهره دارد. وی در این دو دوره یادشده، نخست آن شخص مطبوعاتی است که اینجا و آنجا انتقادی به روند سیاست حاکم دارد. اما در دوره­ایی که بازجویی پس داده است دیگر منافع نظام را از نظر دور نمی­دارد. از این مرحله ببعد چهره­ی شایسته مطبوعاتی، بی اعتنا به فاجعه­ای که هر روزه در پهنه کشور روی داده و روی می­دهد، به کار روزمره خود مشغول بوده است. مشغولیتی که خودش به پرده­ای برای مبهم کردن واقعیّت روزمره بدل می­شود.


روشنفکر دینی یا روشنفکر مذهبی؟

از یادداشت آشوری که بگذریم، البته پاسخ به پرسش "اندیشه­ورزی ایرانیان" و حضور چهره مطبوعاتی یادشده دوباره آنجایی مطرح می­شود که بقولی تلاش شده "تحلیلی بر جدل پرفسور نصر و دکتر عبدالکریم سروش" بدست دهند.

فرج سرکوهی مطلبی نگاشته است با عنوان "اصولگرایان اسلامی در تکاپوی تولید مفاهیم نو در فلسفه سیاسی" (سایت اخبار روز، 13 ژانویه 2007). وی دلیل نگارش و انگیزه روشنگری خود را این نکته دانسته که:"اغلب تحلیل گران غربی با بهره­گیری از روی داده­ها، فاکتهای عینی، آمارها و عواملی از این دست وضعیت سیاسی ایران را تحلیل کرده و گاه تصویری نزدیک به واقعیت به دست می­دهند اما به دلیل آشنایی اندک با پس زمینه و کارکرد بحثهای نظری و نا آشنایی با هنر و ادبیات معاصر در پیش بینی تحولات سیاسی اغلب به خطا می­روند". (یادشده)

در اینجا اما با سایه روزنامه­نگار تمجید شده از سوی آشوری روبروئیم زیرا بخش عمده اطلاع رسانی و اشاره­های مطلب سرکوهی را پیش از این در روزنامه­ی شرق(20 آگوست 2006) و بویژه در سرمقاله محمد قوچانی با نام "جدل احسن" می­توان خواند. مطالبی که طبیعتا یکسونگری به موضوع و نیز محدودیت منابع ارجاعی خود را به مقاله­ی سرکوهی نیز انتقال داده­اند.

بخاطر همین نکته­ی یادشده، توافق یا مخالفت با گمانه­زنیهای سرکوهی در مورد آرایش جناحهای حاکمیت، آنهم وقتی گمانه­زنی از سرگرمیهای اصلی سیاسیون خارج کشور است، دردی را از وضعیّت اندیشه­ورزی ایرانیان دوا نمی­کند. گرفتاری مطلب یادشده در محدودیت اطلاع­رسانی­اش از تعداد اندیشه­ورزان و گرایش­های نظری موجود است. چشم­انداز گزارش اندیشه­ورزی ایرانیان در این مطلب مسدود است. چون حتا بفرض بازتاب درست جدل سروش و نصر، که از سوی سرکوهی با جانبداری تلویحی از اصلاح طلب مذهبی همراه است، فقط جنبه مختصری از آرایش نظریه­پردازی ایرانیان را نمایان می­سازد.

روشن است که در اینجا با دیده­ی ارفاق و تفلرانس( دیگر پذیری) نگریسته شده زیرا کسانی را به شمار ایرانیان اندیشه­ورز می­آوریم که تاکنون خواسته­اند جز افمت اسلامی باشند. علت دیگر پذیری ما شاید به دلیل جلوگیری از آوارگی مردمان است و نیز بدین خاطر است که در جهان امروزی هنوز برگه­ی شناسایی افمت اسلامی چاپ و پخش نشده و سازمان ملل چنین چیزی را به رسمیت نمی­شناسد.

بواقع این مذهبیون تحصیلکرده، یعنی سروش و نصر، در هیچ لحظه­ای از جدل خود اکراه از لمیدن بر امکانات مملکتی و نیز تکیه به نهاد روحانیت قدرتمدار ندارند. حتا یک بار هم که شده به سنجش عیار باورمندی خود به جهان بینی شیعه دوازده امامی بر نمی­آیند که می­رود تمامیت ارضی کشور ایران را در عرصه رقابت و رجزخوانیهای سیاسی قمار کند. اینان کاری به رئیس و اداره مربوطه ندارند و فقط کارکرد شغلی یکدیگر را زیر سوال می­برند. دکتر سروش وابستگی نصر به اولیای امور پیش از انقلاب را موجب سرزنش می­داند. در مقابل پرفسور نصر دست دومی بودن گففتمان سروش را که از روشنفکران غربی سرمشق گرفته، بیهوده می­داند. لابد دلواپس اینست که رژیم حاکم با این روشنفکران وابسته و نیز دست دومی از پس تکالیف آخرالزمانی خود بر نیاید.

از این عیب­جوییهای بی­فایده طرفین جدل بایستی گذشت. اعتبارشان جایی سبک و سنگین می­شود که از کنار کار اصلی زمانه، یعنی سنجش ایدئولوژی حاکم (جهان­بینی شیعه­دوازده­امامی) و پیامدهای کشور داریش، بی اعتنا می­گذرند.


در جستجوی "حوزه­ی عمومی"

در اینجا حتا، اگر دوباره با ارفاق بنگریم و دیگر پذیر باشیم، امر مشاوره با اولیای امور می­تواند کسب و کار اندیشه­ورزان محسوب شود. این کار در غرب مرسوم است. در آلمان، بطور مثال، هلموت کفهل به دوره­ای صدراعظمی خود در زمینه فرهنگ و سیاست با شاعر و فرهیخته­ی برجسته­ای چون هانس ماگنوس انسنزبرگر به مشاوره می­پرداخت.

اما در رابطه با شرایط وطنی خود این نکته را بایستی بیفزائیم که مشاوره دادن الزاما به صورت شغل کارمندی و کار پیمانی نیست. از این گذشته یک تفاوت دیگر نیز وجود دارد. اینکه میان کارفرمایی فرنگی، که میزانی از مشروعیت قانونی را برای خود دست و پا کرده و از رای شهروندان و انتخابات آزاد قوت می­گیرد، با پایوران نظام ولایت بر صغار فرق هست. فرق و تفاوت این دو پدیده، اگر از زمین تا آسمان نباشد، دستکم از مرزهای ایران امروز تا غرب و اروپا است.

از این تفاوتها و فاصله­ها گذشته که چیزی جز تحقیر اهل قلم را در معنای وسیع خود در بر ندارد، اندیشه­ورز نبایستی از آنسوی بام خود پرستی فرو بیفتد. خود پرستی که چیزی جز توهم رهبری کردن رهبر از سوی اندیشمند نیست. نظیر کاری که هیدگر در دوره­ای در مورد هیتلر میل داشت انجام دهد. نمونه وطنی چنین خطای تبهکارانه­ای را نیز می­توان در تقلای احمد فردید بازیافت که می­خواست برای بنیانگذار حکومت اسلامی تئوری فلسفی بسازد. فردیدی که با مرگش، طرح نظری توجیه­گرانه­اش نیز مفرد. چون که به جز نیرنگ بازی چیزی نمی­شناخت و به هیچ اصل اندیشگری (چه دیندار و چه خدانشناس) پایبند نبود.

از استثنای فردید گذشته، که بخاطر تعصب­ورزی ریاکارانه­اش بدیل فاسدی بود بی­نظیر، مجموع روشنفکران مذهبی با کارفرمایان متفاوتشان در جناحهای حکومتی فقط بخشی از جماعت اندیشه­ورز امروز ایران هستند که در زبان فارسی به جلب مخاطب مشغولند. گرچه یک پای اصالت روشنفکری­شان هنوز می­لنگد.

بواقع در گزارش از وضعیّت اندیشیدن ایرانیان، آنگاهی از جاده انصاف و ضرورت واقع بینی نظری دور می­شویم که خواه و ناخواه گرایشی را یکه تاز میدان نظریه­پردازی لقب دهیم و آن را یگانه موضوع تحلیل و پژوهش بدانیم. این نکته، امری مسلم و معلوم است که اگر بهامد(منفعت) حکومتی و استفاده از رانت نفت نبود، چنین رفخنمایی و رجزخوانی در عرصه عمومی کشور توسط روشنفکران مذهبی پدید نمی­آمد. بگذریم که این روشنفکران را، بر خلاف خواسته و تبلیغات خودشان، روشنفکر دینی هم نمی­شود خواند. زیرا تکیه ایشان بر فرقه­ا­ی خاص از اسلام و به سکوت برگزار کردن سرکوب آزادی­ سنی­های ایرانی، پدافند اقلیت­های دینی دیگر فعلا" پیشکش، به چیزی بیشتر از لقب روشنفکر مذهبی توی گیومه نمی­رسد.

در ضمن توضیح زیر برای روشن ساختن وجدان خودمان لازم است. این که مفهوم "حوزه عمومی" را که از دل نظریه­پردازی هابرماسی برای جوامع پیشرفته غربی( جوامعی متکی بر اجرای قانون و آزادی مطبوعات) برآمده ، به صورت آکبند در ایران نمی­توان استفاده کرد. چونکه حاکمیت امروز ایران، سوای ناهمزمانیهای شکلبندی تاریخی­اش، متکی بر اسلام سیاسی و مومن به فریضه­ی خدعه در جنگ است و به هر ترفند و نیرنگی دست می­زند تا جنگ علیه این جهان متعارف و سکولار را به پیش برد و با پیروزی خود همه را به آخر زمان برساند.

با این حساب استفاده از خدعه در اردوگاه خودی می­تواند از هرجای دیگری جایزتر باشد. این تقلا و فیلترسازی بی دلیل نیست که نمی­گذارد در حوزه عمومی خودمانی هیچگونه دگر اندیش واقعی و غیر خودی ظاهر شود. آنانی که با امکانات چاپی و تکنیکی موسسات وابسته به ارشاد فرهنگ اسلامی( از نشریاتی مثل ارغنون گرفته تا سایتهای اینترنتی همچون رخداد) دنبال صیقل زدن به نظریه انتقادی یا تئوری رادیکال هستند، به رغم مدعاهای پفر طفمطفراق، عرض خود می­برند. حتا اگر باعث زحمت دیگران هم نشوند. برای همین جنگی که رژیم با آزادی مطبوعات انجام داده و می­دهد و نبردی که علیه تاثیر اینترنت کرده و می­کند، شوخی بردار نیست. جدیت­اش برای پیروزی را در این امر می­توان دید که قیمت کاغذ باطله روزنامه در ایران امروز از خود آن بالاتر است. اینکه کتابهای روشنگرانه­ای در ایران به چاپ می­رسد نیز واقعیّت است. اما این واقعیّت از منظر تاثیرگذاری بلاواسطه آنگاهی رنگ می­بازد که تیراژ کتاب و زمان مطالعه سالانه در ایران را در نظر بگیریم. خوشبین نباشیم، استبداد همواره از سطح نازل آگاهی بهره برده است.


رنگین کمان دگر اندیشی

اما در این سوی آب نیز کسانی هستند که خود را محکوم به پیروزی بر ارتجاع می­دانند. ارتجاعی که معادل واپسگرایی برایش فقط یک مترادف شیک و زرق و برقی است. رویکردی که، بخاطر قربانی کردن تواناییهای حال و امکانات آینده، چیزی جز کنش چندش­آور نیست.

بواقع جور دیگری نمی­توان این هماورد طلبی علیه ارتجاع را توضیح داد که در حوزه­ی بازبینی گذشته و رهیافت­جویی برای حال و آینده انجام می­گیرد. آنهم با این هدف که میزان شناخت کنونی ما را بالا ببرد و اراده بهبودی وضع را پویا سازد.

در سپهر بررسی تاریخ ایران، کتابهای انتشاریافته و چشمگیر کم نیستند. اینجا ارجاع به تلاش تفضلی­ها را تکرار نمی­کنیم که جان بر سر اشاره­های پژوهشش گذاشت. دست کم، از صدقه­ی سر آن منش نادرست مرده پرستی، بسیاری متوجه زحمت و کوشش ارجمند وی در زمینه­ی ایران پیشا اسلامی شده­اند.

از این گذشته بایستی به "تاریخ و فرهنگ ایران" نوشته محمد محمدی ملایری اشاره داد که بررسی جامعی است و مطالعه­اش سطح انتظارات و توقعات فرهنگی ما را بالا خواهد برد. در همین راستا کوشش ابولقاسم پرتو در شرح "اندیشه­ها­ی فلسفی ایرانی" شایسته توجه است. بویژه آن تلاشی که می­خواهد از روند معمول استفاده از واژگان فارسی معرب در بحثهای فلسفی دوری کند. وی در تعریف فلسفه، اندیشنده را متقدم بر فلسفه فرض می­گیرد و شکل گیری آگاهی را متکی بر پویایی سه واژه­ی دانایی، دانش و دانستن می­داند. در تفکیکی که میان بار معنایی و کارکردی این سه واژه قائل می­شود، اشاره ضمنی به ناکارایی و به روز نبودن فرهنگ واژه­هایی چون "معین" و "عمید" دارد که آنها را یکسان معنا کرده­اند.

پرتو به رغم نثر شیوا و قابل فهمی که در کتاب خود پیاده کرده است، اما از منظر تحولات فلسفه در این دویست سال پس از کانت، آنچنان که باید، معاصر نیست. این کمبود اما فقط بدین خاطر نیست که عرفان را با هستی شناسی یکی می­انگارد که می­خواهد بزعم وی "رازهای هستی" را آشکار سازند. او عنایتی به بحث­ها و سنجشهایی نکرده است که درباره متافیزیک انجام گرفته و شرایط فرا­رفتن از آن را خاطر نشان ساخته است. بدین خاطر است که در سرآغاز کتاب خود معترف می­شود:" از آوردن ستایه­هایی که بر زبان فیلسوفانی چون کانت یا هگل و دیگران رفته است، خودداری می­کنیم و به سوی افلاتون روی می­آوریم که باور دارد فلسفه، شناسایی زاد(ذات) چیزها و بالا رفتن تا ناب »بودن» است و خاستگاه آن مهر ورزیدن به دانایی است". ( کتاب یادشده، ص 18،انتشارات اساطیر، 1373، چاپ اول، تهران)

اما برای آنکه از روند اصلی بحث خود دور نیفتیم، نمونه­ای را در مورد شاهنامه­شناسی یادآور نمی­شوم. بازخوانیهای این اثر متکی بر ستایش خرد را که دریچه تبارشناسی اساطیر و افسانه­های ما هم هست، اینجا و آنجا می­توان دید. حتا در آن نوشته­های انبوه اینترنتی که اساتید ریز و درشت، پنهان شده در پفشت اسم مستعار، در پی پایه­گذاری "مکتبهای فلسفی جدید" هستند.

منتها نکته­ی جالب توجه مطالب این نویسندگان نه آن شلختگی در کاربرد واژه­ها یا برداشتهای دلبخواهی از اساطیر و بهره گیری از منابع فکری دیگران بدون اعلام نام نویسنده و اثرش بلکه در گزینش اسمهای مستعارشان است. اینان در این روزگار نامهای ایرانی چون مزدک مزدکیان، افشین افشینیان و زیبای منوچهرئیان و ... را برای خود بر ­می­گزینند و نه جمیله­ی جمال، علی بابا یا حاجی اخوان که قبلا رایج بودند.[10]

این گزینش نام، اگر نشانه­ی استقبال عمومی از فرهنگ ایران پیشا اسلامی باشد که پس از انقلاب اسلامی بتدریج شکل گرفت، با یک رویکرد آگاهانه و بیشتر تخصصی همراه است که در این سالها متوجه دوران پیش از حمله­ی اعراب شده.گرچه این رویکرد کمتر روی گیرنده­های فضای روشنفکری ظاهر شده است.

اما بی توجهی به روند جریان یافته کشف دستاوردهای فرهنگ پیشا اسلامی، که ارزش رفتاریش بیش از هر چیزی در این است که دروغگویی را خوار می­شمارد و به صورت اپوزیسیون سازش ناپذیر تبلیغ و اشاعه تقیّه و دروغ مصلحتی رفخنمایی می­کند، نشانی از بازماندن کسانی از قافله­ی نواندیشی است. این اهمال کاری بویژه آنجایی ضایعه بار می­شود که از سوی عموم روشنفکران سوسیالیست یا در اصطلاح چپگرا انجام می­گیرد. آنهم روشنفکری که زمانی بال و پری در فضای نمایش اندیشه داشت و با خود اعتباری را حمل می­کرد. در واقع مقابله با دروغ می­بایست بخشی از پیکار روشنفکری علیه سیاست حاکمان وقتی باشد که با روش سرکوبگرانه خود اهالی جامعه را به شخصیتهای دوپاره در خانه و بیرون بدل ساخته­اند. دستاورد این اقدام روشنفکرانه می­تواند باعث بهبودی رفتار همگانی شود. این اقدام اگر یگانه سرمشق پیکار اجتماعی برای بهبود وضع نباشد، چراکه جامعه حوزه­های متفاوتی را در بر می­گیرد، دستکم یکی از هدفهای اصلی آن است و می­رود که هر وجدان بیداری را به خود جلب ­کند.

باری، از این هشدار برای همراهی با کارزار نواندیشی بگذریم که پژواکش همواره می­تواند دور و بر ما باشد. اینجا بایستی گفت که در کنار گرایش چشمگیر دوستانی که به متن اندیشگری ایران پیش از اسلام می­پردازند و کوشش پورداوفدها را تداوم می­بخشند، پورداوفدی که خود در "خفرده اوستا" از پیشقدمی چندین محقق آلمانی زبان در این راه قدردانی کرده است، پژوهشی فراگیر جایش خالی است. پژوهشی سنجشگرانه که بوسیله­اش دریابیم تا چقدر نظریه­های ایران پیش از اسلام در آثار متفکرانی چون فارابی، ابن سینا، سهروردی و حتا غزالی موجودند.

دیده­ام، از جمله در همین یادداشت آشوری، که به راحتی فارابی و ابن سینا را در شمار "تمدن اسلامی" جمع بسته­اند. البته این شکل تلطیف شده از آن اروپا مرکز مداری قدیمی­تر است که، لمیده بر تکبر و بی اعتنایی دیرینه خود به سایر سرزمینها، از روزبه (ابن مقفع) تا پورسینا را در زیر سقف "دانشمندان عرب" ردیف می­کرد. پژوهشهای سده بیستم، در تاریخهای فلسفه مجهز به روش تفکیک، بتدریج "تمدن اسلامی" را جایگزین عنوان نادرست قدیمی "متفکران عرب" کرد.[11] بی­آنکه به درستی کامل در شناخت رسیده باشد. در حالیکه اروپائیان هنوز بودجه­های سرسام آور خرج این مورد می­کنند که مثلا مشخص سازند در کدام گوشه­ی این و آن جزیره­ی مدیترانه­ای، هومر مشغول نگارش "اودیسه" بوده است.

البته به دیگران بخاطر توجه به خودشان نمی­شود ایراد گرفت. اما از فارسی­زبانان می­توان انتظار داشت که تا پیش از خوانش انتقادی آثار اندیشگران ایرانی که هرگز پایشان به دیاری عرب نشین نرسیده، و پورسینا از این جمله بوده است، برای تمدن اسلامی سربازگیری نکنند. تمدنی که از اصل رواداری همواره دوری گزیده است. نمونه­ای از این انحصارگرایی اسلامی را به روایت نی پال، نویسنده هندی تبار و برنده­ی جایزه نوبل، در شبه جزیره هند به روشنی می­شود دید.[12]

بوقتی که هنوز از پژوهشی جامع محرومیم تا نشان دهد پورسیناها و سهروردیها چقدر از آبشخور اندیشه­های پیشا اسلامی در ایران باستان کامیاب گشته­اند، جمع بستن اندیشگران ایرانی، همچون رازی و بیرونی به افزوده آنانی که پیش از این نام بردیم، با تمدن اسلامی فقط چوب حراج زدن به گنجینه و سنت اندیشه­ورزان پیشکسوت ایرانی است. آنهم با در نظر گرفتن سوء سابقه آن شیدایی و شیفتگی تاریخی نسبت به سنت متفکران و روایتگران یونان که شرق، یعنی هند و ایران، را به دست فراموشی سپرده و به حاشیه توجهات تبعید کرده است.[13]

در حاشیه مایلم، بخاطر جاذبه­ی آشنا زدایی هم که شده، نکته­ی زیر را بیفزایم. این که پیش از مطالعه سنجشگرانه­ی زندگی و آثار آدمی چون غزالی، که برحسب برداشتهای قدیمی و تا حدی کلیشه­ای پاد فلسفه به شمار می­آید، اندیشه وی را در "زباله­دانی تاریخ" نمی­شود انداخت. اگر که اصلا" تاریخ بی­گناه و بی­زبان دارای چنین انباری باشد.

البته پیش شرط خوانش سنجیده، این امکان است که ما دارای متون انتقادی از آثار ایشان باشیم که فارسی امروزی را در نگر داشته باشد. آن زبان برآمده از حوزه­های طلاب ملغمه­ای است از دراز دستی واژگانهای معرب و مفرس در هم که از چهارچوب حوصله­ی فارسی به روز یا "آپ تو دیت" بیرون است.

امروزه با مطالعه­ی همین ترجمه­های جسته و گریخته­ از آثار فکری ایشان در زبانهای اروپایی می­توان به این نتیجه رسید که بواقع پرونده­ی شخصی با آن فراز و نشیب­های بسیار در مسیر زندگی و تجربه­های نظری را، چنانچه غزالی داشت، نمی­شود بسرعت بست و کنار گذاشت.

نکته­های چشمگیر او به هنگامی که فلسفه­ی بی رمق زمانه و اسیر لفظ پردازی شده را با پرسش مشروعیت داشتن روبرو می­کند، تمرینی برای آموختن فن استدلال است. بگذریم که کنجکاوی نظری و جسارت دل به دریای تجربه زدن وی هنوز جاذب و خوراک یک رفمان تاریخی است. غزالی که در جوانی پاسخ سوال هستی را از فلسفه­ی ناتوان زمانه پرسیده است. در حالیکه یاس ناشی از دست نیافتن به پاسخ، او را به سوی دین کشانده است. سپس وی عالم شده و به شریعت در دوره­ای گردن گذاشته است. اما، با گذر ایام، شریعت هم قانعش نکرده است. اینبار راه او بسمت طریقت می­رود تا سپس به صوفیان به پیوندد و تا آخر با خود تنها شود. این جابه­جایی­ها را نباید ماجراجویی پیش پا افتاده در نظر گرفت که به زمانه­ی خودش بر مسیری دشوار بوده ­است.


استاد را دوست دارم، حقیقت را بیشتر

باری، گرفتاری که شیوه­ی "نقد بنیان افکن" دارد، بجز بذل و بخشش یادشده بسود تمدن اسلامی، بیش از هر چیزی در روش بررسی و سنجش­اش است. اینکه مجموعه آثار اندیشمندی پیشقراول را در نظر نمی­گیرد. آنگاه نه فقط درباره­ی او که درباره­ی سده­ها تلاش اندیشه­ورزانه دیگران هم حکم ویرانساز نیندیشیدن می­دهد. این روش بررسی را حتا در رساله­هایی می­توان دید که بقصد پیروزی در کارزار روشنگرانه امروزی علیه واپسگرایی مذهبی نگاشته شده­اند.

با توضیح آرامش دوستدار در مورد برداشت از مفهوم "امتناع"، دانستیم که عنوان "امتناع تفکر در فرهنگ دینی" را به صورت محال بودن اندیشیدن نزد ایرانیان بخوانیم. یعنی همان قضیه­ای که برایش "تمثیل آتش و پنبه" را در آغاز این مطلب بکار بردیم. دوستدار، انگار پس از مشاهده واکنش و برداشت دیگران از مطلبش که نخست به صورت مقاله­ای سریال در نشریه­ی "الفبا" زنده­یاد ساعدی چاپ شد، در باز چاپ آن به شکل کتاب( انتشارات خاوران، پاریس، 1383) بر این نکته در پیشگفتار تاکید کرده که با دینخویی اندیشیدن محال است.

ناصر اعتمادی با اینکه بررسی فشرده­ی کتاب آرامش دوستدار را عنوان "در جسارت اندیشیدن" می­دهد، پس از آوردن برنهادهایی از آن کتاب 431 صفحه­ای سه ملاحظه­ی انتقادی را نیز مطرح می­کند.[14] او اما پیش از این ملاحظه­ها، که کوتاه به صحت و سفقمش خواهیم پرداخت، با چشم تائید به متن دوستدار می­نگرد. از جمله آنجایی را که دوستدار می­گوید: "فرهنگ دینی یعنی فرهنگ ناپرسا".

در واقع بررسی و سنجش سخن دوستدار از همین جا بایستی شروع شود که استقلال حضور فرد اندیشمند را به رغم جماعت پیرو فرهنگ مسلط در نظر نمی­گیرد. اندیشیدن فرد با اینکه زیر مجموعه­ای از­ اندیشه مسلط حساب می­شود اما همواره تابعی از دستورات و رهنمودهای آن نیست. تاریخ فکر، سیاهه بلندی از این "نافرمانی سوژه" می­شناسد.

بگذریم وقتی دوستدار می­گوید "فرهنگ دینی را به ناپرسایی و نیندیشایی­اش" می­شناسیم، این جمله در حکم فرضیه است و نه حکم اثبات شده. چون شناسایی و حتا دانایی دوستدار الزاما نمی­تواند حقیقت مطلق در نظر گرفته شود. در ضمن در همین جمله­ی اخیر می­شود و بایستی که با دید تردید نگریست که فاعل شناسایی آن معلوم نیست. همین نامعلومی است که بعدا خواهیم دید مشکل ساز می­شود. یعنی به هنگام سبک و سنگین کردن درستی نقدی که اسم و ویژگی فاعل شناسا را به عنوان حامل خود ندارد.

اشکال عمده دیگر، در سخن جدلی دوستدار، از آن برداشت خاصی بر می­خیزد که فلسفه را فقط با کارکرد پرسیدن معنا می­کند. در همان فلسفه یونان باستان، بی­آنکه از جانب دوستدار شاهد تفکیکی میان تفاوت دوره پیشا سقراطی و پس از آن باشیم، فلسفه بیشتر از پرسش و پرسیدن کارکرد توصیفی داشته است. برای تقویت اشاره خود به چند معنایی بودن مفهوم فلسفه به شارحی چون آمونیوس بایستی رجوع داد که شش معنای مختلف از فلسفه در این دوران دیده است.[15]

از کمبود معناهای دیگر فلسفه یونان در سخن دوستدار گذشته که فلسفه را همانا فقط پرسایی می­داند، مطلب او از یک پرش دورانی بهره می­گیرد که وقتی بر زمین واقعیّتهای تاریخی و دقت نظری فرود می­آید یک پایش لنگ می­زند. در سخن دوستدار، از فاصله­ای که میان یونان جاذب و اسلام ناپرسا هست، خبری نیست. این فاصله­ی یادشده به توجه لازم نمی­رسد. فاصله­ای که با هلنیسم یا با یونانیت مسیحی گشته و نیز با نقش افراد زاهدی نظیر فلوتین به دوران امپراتوری رفم پفر شده و دست کم زمانه­ای به درازای یک هزاره­ است.

در اینجا از یکسو با بی توجهی به مرحله­ی بینابینی دو پدیده مورد قیاس یونان و اسلام روبروئیم که هلنیسم محور گشته و یهودیت در حاشیه قرار گرفته زنجیره­های اتصالی­شان هستند. از سوی دیگر با آن بی­اعتنایی بدین واقعیت مواجه می­شویم که بخشی از کارکرد اندیشه نه فقط متوجه پرسش بلکه مصرف توصیف شده و می­شود. در کنار کمبودهای یادشده به تاویل صاف و ساده اعتمادی از حرف دوستدار می­رسیم. چراکه از یکسو، دوستداری را داریم که نتیجه می­گیرد و حکم می­کند: "ما عملا نه راه پس داریم و نه راه پیش". و در سوی دیگر، اعتمادی یکباره غیر انتقادی نگریسته را که بی­اعتنا و بدون هرگونه شرحی از کنار حکم تقدیرگرایانه و پیامددار دوستدار ­گذشته است. در حالیکه این حکم و نتیجه­گیری دوستدار در اصل و اساس خود آغشته است به روند مطلق تاریخی ساختن از یک بحران دوره­ای. مطلق، آنهم بشکل غول بی شاخ و دفمی که از دستش هرگز رهایی متصور نیست. از این نکته­ها گذشته و بی آنکه مثلا برنهادهایی از استفان پانوسی را در مورد تاثیر اندیشه زرتشتی بر افلاتون را در بحثمان لحاظ کنیم، آن گرایش یونان پرستی شدید دوستدار را بدون نقد و پاسخ می­گذاریم تا فرصتش پیدا شود.[16]

در اینجا باز گردیم به ارزیابی خوشدلانه اعتمادی از سخن دوستدار که پیش از آن سه ملاحظه یادشده به نکته زیر نیز اشاره دارد و می­خواهد برای جدل اویی که در پی ارائه رهیافت نیست، راه فراری بگذارد و مفری بیابد.[17]

این راه گریز را البته اعتمادی در جای خودش ایجاد نمی­کند. یعنی درجایی که دوستدار "تمثیل بن بست" را بکار ­برده است. در واقع هنگام برخورد و مواجهه با بن بست، یکی از کارهایی که عقل سلیم می­کند همانا بازگشت به مبدا حرکت است. در حالیکه در متن دوستدار آن "بن بست" مبدا ندارد و همچون گرفتاری ابدی در هچل معنا می­شود. خوشدلی اعتمادی آنجایی هویدا است که سخن دوستدار را مصادره به مطلوب خود می­کند. می­نویسد:" با این حال، به گمان دوستدار، نیاز رهایی از »فرهنگ دینی» مستلزم اندیشیدن و »ممارست فلسفی» است در مقوله­ی من و بنظر می­رسد که منظور او از »من» نوعی »من اندیشنده»، چیزی شبیه کوگیتوی دکارتی »من می­اندیشم، پس هستم» می­باشد".(یادشده، ص 123)

اما جالبی قضیه تلاش اعتمادی برای راه گریز اندیشه دوستدار، که به پیش شرط وجود سوژه و فاعل شناسا در فرایند اندیشیدن اعتنایی نکرده است، آنجایی روشن می­شود که اعتمادی، بخاطر میل مصادره به مطلوب متن دوستدار، دوباره از او نقل قول می­آورد. بدون اینکه به این واقعیت توجه کند که دوستدار بحث آزادی و فکر را بدون تکیه بر »من اندیشنده» ارائه کرده است. پس از نکته­ی یادشده که ارتباط دادن سخن دوستدار به من اندیشنده دکارتی بود، اعتمادی می­نویسد و از دوستدار نقل قول می­کند: "زیرا دوستدار در توضیح می­افزاید:» آزادی باید با فکر آغاز ­شود و فکر با آزادی. این آزادی که از آن سخن می­گوئیم، پیش از آنکه آزادی فردی، اجتماعی و سیاسی باشد، در اصل آزادی خصوصی و شخصی فکر است."

اعتمادی جا داشت از همین جا ملاحظه انتقادی در متن دوستدار را شروع می­کرد که به فکر بدون فردیت باور دارد. زیرا در پیرو همین نقل قول اخیر می­توان خواند که دوستدار می­گوید:" نشانه­ی این آزادی همیشه دینامیسم درونی پرسش است که به نیرویش من می­تواند با هر مانع و رداعی در افتد و آن را در هم شکند، نخست در حوزه خصوصی و شخصی فکر".

ایراد این سخنوری که از سه پاره­ی گزارشی تشکیل شده، سه تا است. نخست اینکه برای فکر، که بدون عمل فرد انسان ناممکن و مابه­ازای خارجی ندارد، حوزه خصوصی و شخصی قائل می­شود. دوم اینکه از چیز نیست در جهانی همچون دینامیسم درونی پرسش حرکت می­کند که بدون حرکت فرد چیزی جز جمله­پردازی معطوف به اراده سخنوری برای سخنوری نیست. و سوم اینکه اراده »من» که می­بایست موتور محرک این فرایند اندیشیدن باشد به بدنه ماشین تقلیل یافته است.

با اینحال از انصاف نباید عدول کرد. برای همین امر بایستی یادآور شد که واکنشی نظیر آنچه در جمله­های پیشین آمده، البته نه به صراحت بالا و نه با این دقت که اساس برنهاد دوستدار را زیر سوال ببرد، در بررسی اعتمادی نیز وجود دارد. او که ملاحظه انتقادی را از نظر دور نداشته و به خوانش خود پیوست کرده است. وی، مثل نگارنده­ی این سطرها، استاد گرامی را دوست دارد. هر چقدر هم که ایشان در دیدارهای معمولی نچسب و غیر معاشرتی باشند.

ولی اعتمادی، همنوا با سایر دوستداران شناخت، انگاری این نکته را هم اعلام ­داشته که حقیقت را بیشتر از استاد دوست می­دارد. چرا که این گرایش در اولین ملاحظه­ی انتقادی وی هویدا می­شود. وقتی با آن ملاحظه، دوستدار را به رابطه­ی تنگاتنگ سامانه سیاسی و نقش دمکراسی یونانی با فلسفه­اش اشاره می­دهد. اعتمادی در این بخش از سنجش خود به گفته­های کاستوریادیس یونانی تبار و فرانسوی نویس تکیه دارد و از مجرای متن او دستاوردهایی در پولیس (یا دولتشهر) یونانی را خاطرنشان می­کند. البته بی آنکه از منظر امروزی به محدودیتهای آن دمکراسی که شامل چیزی حدود بیست درصد جمعیت کشورمی­شد، اشاره­ای رفته باشد. در حالیکه می­شد همزمان، در کنار این یونان محوری همیشگی در بحث اروپائیان، به بنیاد سیاسی و کشورداری ایران پهناور هم اشاره داد. کشوری که رتق و فتق امور یکی از چندین و چند استانش، در قیاس با اداره یونان متشکل از چند جزیره و یک مقدار سرزمین در خشکی، بسیار دشوارتر بوده است. یافتن دلیل این اهمال­کاری در بحث اعتمادی برای خودش وقت و فضا می­طلبد که دریابیم چه عاملی مانع توجه به تاریخ خود و امکانات بومی بوده است. آیا داریم هنوز چوب اروپا محوری در مباحث مفدرنیته را می­خوریم؟ یا اینکه هراس داریم از سوی چپگرایان سنتی و رفقا که همواره با کلیشه­های کمینترن استالینی جهان را می­سنجند، برچسب ناسیونالیست بودن را بخوریم؟ از این نکته­ها گذشته آن بحث دوستدار که از "ما" ی مبهم و جمعی سخن می­گوید این خطر را هم دارد که هیچ کسی خودش را مخاطب بحث وی در نظر نگیرد و در استتار آن "ما"ی جمعی پنهان شده و شانه از زیر بار مسئولیت شهروندانه خالی کند.


منشور پورسینا

پس بنظر می­رسد که با آن یونانی­مابی عمومی که همچون یگانه شیوه اندیشیدن فلسفی مردمان در تاریخ به صورت غلطی مصطلح رواج یافته یا با این سیطره­ی مارکسیسم روسی بر وجدانهایی که کمتر جسارت نواندیشی دارند، جایی برای این نباشد که ببینیم این و آن متفکر خودمانی چه دستاوردهایی داشته­اند. آیا نباید این قفسهای ایدئولوژیک را شکست و مثلا دید که در زمینه توضیح و تشریح »من اندیشنده» چه سنتی میان ایرانیان وجود داشته است؟

بویژه که پیشتر از این گفتیم که از بی اعتنایی به اهمیت انسان و استقرار فرد در بحث فلسفی و جدلی دوستدار شکایت داریم. شکوائیه ما این سمت و سو را به خود گرفته بود که شاکی شود از روند و روال "اثبات نیندیشیدن ما" از سوی دوستدار. آنهم وقتی از سوی وی فاکتهای دستچین­شده­ای­ بخدمت گرفته می­شوند تا "مورد امتناع پورسینا در تفکر" ثابت شود. پرسش ما این بود که در این روند آیا به نقض غرض در روشنگری نمی­رسیم؟ چون همان تلاش توصیف »من اندیشنده» و آموزش این کارکرد به نسل آینده، که شرحش در قصه­ی "زنده­ی بیدار" پورسینا آمده، به تنهایی کافی است تا تمام رشته­های استدلال آن رساله­ای جدلی دوستدار را پنبه کند که به نویسنده­­ی قصه(پور سینا) اتهام نیندیشیدن زده است.

در حالیکه در حاشیه همین قصه می­شود آن اندیشه منشوری پورسینای ادیب را کشف کرد. او که، در جوانی جهانشمولی عالم را معنا کرده و با آن وسعت از نظریه­پردازی، در قیاس با اهمیت و درخشش ارسطویی، اگر از وی زیادتر نباشد کمتر نیست. بر این منوال، تامل بر چرایی و چگونگی "پیر برنا نما"( قهرمان قصه­ی "حی بن یقظان" پورسینا) مشخص می­کند که الگو و سرمشق روایت او را یا در "مزدا" همچون نماد بیداری و هوشیاری ایران باستان و یا در نماد کیومرث(زنده­ی میرا) باید جفست. کیومرثی که نام نخستین انسان آفرینش در روایتهای ایرانی است. یک چنین الگو و سرمشقی برای »من اندیشنده» در هیچ حرف و حدیثی اسلامی موجود نیست که در عربستان پدید آمده باشد. هدف، یا به عبارت قدیمی درس اخلاقی، قصه­ی یادشده در توضیح و تربیت سوژه(فاعل شناسا ) است که بحث را به قلمرو تازه­ای می­کشاند.


پرسش ظرف اندیشه

با یادآوری آنچه تاکنون محور صحبت بود، خواهیم دید که سراغ گرفتن ما از گزارش وضعیّت اندیشه­ورزی ایرانیان در حیطه مباحث فلسفی جریان داشته است. این امر، به خودی خود، نشانه­ای از یک دگرگونی و جابه جایی است. بحث نظری که پیش از این در سپهر ادبیات( دهه­های متمادی در شعر و پس از انقلاب اسلامی دهسالی در رفمان) بدنبال زوایای اندیشه­ورزی ایرانیان بوده­است، در سالهای اخیر به سپهر فلسفی آمده­است. آنهم فلسفه به معنای نظریه­پردازی پیرامون وضعیّت، چه به سیاق توصیف و چه به شکل پرسش، تا در این قلمرو دنبال نمونه­های اندیشیدن ایرانیان باشد. گرچه کسانی از جمله محمدقائد معتقدند برای بررسی وضعیّت و قضایایی از این دست نیازی به فلسفه نیست.[18]

حال آنکه برای نشان دادن وضعیت اندیشه ورزی، دهه­ها از مظروف شعر فارسی بهره برده­ایم چون باور گسترده ای میان اهل فکر وجود داشت که شعر بویژه پس از تحول نیمایی بهترین منبع برای دگرگونی­های بینشی در جامعه ایرانی بوده است. "چشم مرکب" زنده یاد مختاری از آخرین نمونه­های این برداشت­ بود که با انقلاب اسلامی، برای دوره­ای دهساله، رفمان را مظروف اصلی ساخت که در آن به وضعیّت اندیشه­ورزی ایرانیان بنگریم.[19] در دوره بعد رساله­های نظری به میدان آمدند تا وضعیت اندیشه ورزی ما را خاطر نشان سازند. این دگرگونی همان نکته­ای است که در همین جستجوی ما برای یافتن گزارش از اندیشه ورزی ایرانیان آشکار شد. برای دریافت آن نکته کافی است که نسبت رساله­ها و جفستارهای نظری یادشده ­ را با اشاره به مظروفهای پیشینی چون شعر و رفمان در این نوشته مقایسه کنید.



پی نوشته­ها

[1] - برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به: ایمانوئل کانت،" تمهیدات، مقدمه­ای برای هر مابعدالطبیعه­ی آینده که به عنوان یک علم عرضه شود"، مرکزنشر دانشگاهی، تهران، چاپ دوم، 1370.

مترجم در این کتاب شرحی از برداشت خود از تفکر کانت را نیز ضمیمه کرده است. بی آنکه یکبار نگاهی کرده باشد به آنهمه پژوهشهایی که پیش از او در این باره انجام گرفته است. یکی از چشمه­های برداشت شخصی جناب حدادعادل این برداشت دلبخواهانه و در اصل نادرست از نظر کانت در مورد متافیزیک است. وقتی می­نویسد:" و در یک کلام او می­خواسته است تا هم مساله­ی شناسایی و علم و هم اخلاق و اثبات وجود خدا و اختیار و خلود نفس را یکجا و در یک نظام فلسفی، که همان فلسفه نقادی است حل کند".( منبع یادشده، ص9).

کسی که در کار شناخت کانت دچار عجله نباشد و نخواهد با یک تیر همزمان چند نشانه را بزند، می­داند که در این اثر ضمنی، و نیز البته در اثر وابسته ومهمتری چون "نقد خرد ناب"، کانت در پی نشاندادن حد و مرز قوه­ی شناخت است و اینکه به نظر وی حوزه یا حوزه­هایی وجود دارند که توانایی شناسایی مبتنی بر حس و تجربه انسان به قلمرو آنها راهی ندارد.

پس آنگونه که حدادعادل می­گوید "حل مسئله­ای" در کار نبوده است، بلکه منظور کانت مرزبندی بوده است میان حوزه شناخت زمینی و بلاواسطه با آنچه آندوره حوزه­ی شناسایی استعلایی خوانده می­شده است. در تداوم نگاه و برداشت وطنی، و بی­آنکه دوباره پژوهشهای جدید در مورد کانت مورد توجه قرار گرفته باشند، نشر دانشگاهی، به سال 1375، شرحی بر تمهیدات کانت منتشر ساخته که ماکس آپل 1908نگاشته است. رجوع کنید به ماکس آپل، مسئله­ی اصلی نظریه شناخت، ترجمه محمدرضا حسینی بهشتی.

اینکه برای کانت با اثر "تمهیدات" پرونده­ی بحث تفکیک حوزه­های شناخت تمام نشده، یعنی بر خلاف برداشت نادرست حدادعادل همه­ی مسئله­­های مورد مشاجره میان ایده­الیستها و هواداران مکتب اصالت پراتیک(عملکرد) حل نشده، یادداشتهای انتشار یافته وی پس از مرگش گواه هستند. بویژه آنجایی که کانت درباره­ی فرضیه­ی افتفرAetherhypothese به بحث می­نشیند. بحثی که بنوعی پیشقراول بحثهای امروزی فیزیک کوانتم درباری فرضیه "استرینگ" است. چون هردو بدنبال رابطه فیزیک و مابعد فیزیک در فضا می­گردند.

البته نظریه پیرامون حلقه­ی اتصال فیزیک و شرایط بعدی آن، که نبود فیزیکی است، تنها موضوع چشمگیر در آثار بازمانده opus postumum کانت نیست. همانطور که مترجم گرامی ادیب سلطانی اشاره کرده، یک موضوع دیگر نیز می­تواند جاذب نظر ایرانیان باشد. ادیب سلطانی در مقدمه ترجمه "سنجش خرد ناب" (ص XII) می­نویسد:" ضمنا کانت در سالهای فرجامین عمر خود به اندیشه­های زرتشت پیامبر ایرانی علاقه مند شد. او به سال 1802 به این فکر افتاد که نام زرتشت را در عنوان دو اثر خود یاد کند".

در اینجا برای آنکه از روند اصلی بحث خود دور نشویم و به نمونه­ای از تداوم فلسفه انتقادی اشاره کرده باشیم که با سنجش کانت حرمت گذار ارزش و اهمیت وی می­شود، مطلبی از یورگن هابرماس را مرور می­کنیم که به موضوع "متافیزیک پس از کانت" پرداخته است. این نوشته، دومین مطلب از فصل اول کتاب سه فصلی هابرماس است. کتاب انتشار یافته به سال 1992 عنوان زیر را دارد: اندیشیدن در دوران پسا متافیزیک.

. Juergen Habermas, Nachmetaphysisches Denken, Ed. Suhrkamp

هابرماس در اولین فصل، پرسش بازگشت به متافیزیک را به بررسی می­نشیند تا پاسخ منفی خود را به این روند رواج یافته در دهه­های پایانی قرن بیستم میلادی بدهد.

نقطه حرکت اندیشه هابرماس باور به دستاوردهای مدرنیته برای انسان است. او معتقد است که فرهنگ مدرن همواره با ارائه هنجارهای پفر محتوا برای رفتار انسان رشد کرده است. فرهنگی که آدمی را در دستیابی به خودآگاهی یاری کرده است تا شخصیت خود را معین کند و تحقق بخشد. در واقع مفدرنیته را نمی­توان با خرد ابزاری مساوی گرفت که بعضی با کژاندیشی در پی حفقنه­اش هستند.

از منظر تبار شناسی ایده، شاید بشود دیدگاه هابرماس را وفادار به آن رویکرد انسانی خواند که همزمان با انقلاب فرانسه بال و پر گرفت. رویکردی که بشریت را به تساوی حقوق، به آزادی و برادری( و چرا با تحولات امروزی، نه به خواهری؟) فراخواند.

فیلسوفی چون هابرماس بر زمینه چنین انگیزشی در فلسفیدن دست به کار می­شود تا مفاهیم سنتی چون متافیزیک، طبیعت ستیزی و ذهنیت­گرایی محض را مورد کندوکاو قرار دهد. به هنگام این کندوکاو، وی از الگوی برآمده از سنجش تاریخ علم بهره می­برد چرا که فلسفه را تافته­ای جدا بافته نمی­داند. در همین راستا او روند فلسفیدن انسانیت را از طریق رویکرد فیلسوفان به موضوعهایی چون "هستی"،"آگاهی" و "زبان" تقسیم بندی می­کند. بر اساس این تقسیم بندی یادشده، مخاطب با سه دوره­ی عمده در تاریخ فلسفه روبرو می­شود. تاریخی که اندیشه­ورزی در آن به سه شیوه مختلف هستی شناسانه، ذهن شناسانه و سرانجام نشانه­شناسانه سعی در توصیف و توضیح و نیز تغییر جهان کرده است.

برای هرکدام از این دوره­ها هابرماس، در خلال جدلی که مطلبش با افکار جانبدار متافیزیک همقطاری بنام دیتر هنریش دارد، متفکرانی را مثال می­زند. چنین است که برای دوره نخستین نام افلاتون و ارستو را به میان می­کشد که بر حسب سنت پارمندیس با تفکری متافیزیکی در پی پاسخ به چگونگی هستی باشنده می­شوند و بدین خاطر دارای شیوه­ای هستی شناسانه هستند. در این فضا، شناخت بطور واقعی فقط دنبال فهم مسائل کلی و امور تغییر ناپذیر و ضروری است.

در زمینه یادشده، شناخت می­خواهد ساختارهای وابسته به باشندگان را دریابد. فاعل شناسا این درک و دریافت را یا از طریق الگوقراردادن ریاضیات و روش مشاهده و فرضیات به پیش می­برد یا از طریق الگوقراردادن منطق و با روش تامل و مقوله بندی به دانایی پیرامون باشندگان می­رسد.

بر این منوال در دوره­ی نخست اندیشه­ورزی با متافیزیک روبروئیم که به علم شناخت مسائل کلی معروف می­شود و فقط می­خواهد امور تغییر ناپذیر و ضروری را روشن سازد. اما در مرحله بعدی متافیزیک مترادفی برای نظریه­پردازی پیرامون آگاهی است که بنیاد عینی احکام کلی را از طریق ذهن محض می­خواهد تعیین کند.

هابرماس نمونه­های چنین تلاشی را در تاریخ جدید در آثار کسانی نظیر لایبنیتز، اسپینوزا و شلینگ می­یابد که به نظریه پردازی پیرامون آگاهی نشسته و در واقع سنت افلاتونی- ارستویی را در ارائه دستگاههای نظری از مفاهیم تداوم می­بخشند. هابرماس، که نماینده­ای برای نسل دوم مکتب فرانکفورت محسوب می­شود، معتقد است که جدل برسر عبارت مناسب برای معرفی این دوره دومی راه به جایی نمی­برد که حتا می­تواند کانت و نیچه را نیز بخاطر میل­شان به ذهنیت­گرایی در بر گیرد. در اینجا بایستی نه فقط به الگوهای متافیزیکی مختلف اندیشید که در پی تعیین چگونگی موضوهات متفاوتی بوده­اند، بلکه به طرح و اجرای کانتی اندیشید که ساختمان خرد را بر ستونهایی چون شناخت عینی، نگرش اخلاقی و داوری زیبایی شناسیک بنا کرده است.

در گذار از دوره دوم ( ذهنیت­گرای) به دوره سوم ( زبان محوری) هابرماس فلسفه را همراه تحولات علم می­داند. چون به نظر وی در زمینه امکانات عقلانی تمام دستاوردهای فاعل شناسای قادر به گفتار و عمل قابل بازسازی هستند. از این گذشته وی با این شبهه نیز مرزبندی می­کند که انگار فلسفه راه ویژه­ای برای دستیابی به حقیقت دارد. گرچه برای فلسفه به دوران سوم خود رسیده، البته هنوز پرسشهای سنتی برجایند. به همین خاطر هنوز باید دنبال پاسخ به پرسشهایی باشد که یا بر اساس وعده­های ادیان بوجود آمده و یا محصول فرهنگ جوامع پیشرفته­اند. وی در نوشته­ی خود یادآور این نکته می­شود که پشت جدل بر سر اینکه پس از کانت هنوز باور متافیزیکی ممکن است این پرسش هم وجود دارد که آیا "حقایق قدیمی" تاب سنجش انتقادی را می­آورند یا همچون دروغ رسوا می­شوند.

هابرماس در سنت اندیشه انتقادی بر نقد متافیزیک صورت گرفته توسط ماکس هورکهایمر جوان اتکا دارد که گفته، مفهوم­های کفلی ایده­الیسم کاری با رنج و مشقت روزمره آدمها و مناسبات تحقیر آمیز در زندگانی ندارند و اغلب آنها را لاپوشانی می­کنند. هورکهایمر همچنین بر این باور بود که نقد ایده­ئو­لوژی هر بار شکلبندی جدیدی از ائتلاف متافیزیک با سیاهکاریهای مذهبی را کشف می­کند. وی در ادامه بحث خود از رابطه دوپهلوی کانت با مفهوم متافیزیک صحبت می­کند زیرا از یکسو، این مفهوم بصورت شناختی مطرح است که به موضوع خود هویت می­بخشد و ذات آنرا تعیین می­کند. مثل کاری که در متافیزیک طبیعت یا در متافیزیک آداب و رسوم انجام داده است. و از سوی دیگر،آن معماری کانتی برای ساختمان خرد است که بر تفکیک توانایی شناخت عینی از امکان درک اخلاقی و از قوه داوری زیبایی شناسیک بنا می­شود. هابرماس تفکیک برآمده از سه سنجش کانتی را در واقع واکنشی به فرایند استقلال یابی مجموعه­های مختلف عقلانیت می­داند که از قرن هژده ببعد آغاز گشته و دانش کارشناسانه را میداندار پژوهش و بررسی ساخته است.

[2]- در باره نکته­های یادشده رجوع کنید به: مصاحبه جهانبگلو با حسین نصر درکتاب"در جست و جوی امر قدسی" انتشارات نشر نی،1385. و نیز به کتاب:"روابط حکمت اشراق و فلسفه­ی ایران باستان"، تالیف هانری کربن، ترجمه روح بخشیان، ص 25.

[3] - یادمان نرفته که شعار "جنگ، جنگ تا پیروزی"، و تصرف کربلا با هدف باز پس گرفتن قدس (اورشلیم) بود. البته این شعار محبوب مومنان در تکرارهای تاریخی خود بجز مسلمانان، مسیحیان و یهودیان را نیز بارها به صرافت لشکر کشی انداخته است. سیاست جنگ افروزی ادیان ابراهیمی و جزئیات تکان­دهنده­ی اجرای سیاست یادشده را در سطح بومی و وطنی از جمله در گزارش زکریا هاشمی( چشم باز و گوش باز) می­توان دید و باز خواند که از جنگ هشت ساله عراق و ایران می­گوید.

بواقع مفهوم قدس و نشانه­ای که از این واژه در زبان فارسی این سالها رایج بوده چیزی جز یادآوری جنگی خانمانسوز نیست که در آن رژیم یا بقول خودشان نظام حاکم با ابزار تحمیق و مغزشویی جوانان زودباور را هیجان­زده می­ساخت و برای خودکشی بسیجشان می­کرد.

البته از این بازتاب عمومی واژه قدسی گذشته که فقط تراژدی و سوگواری زائید، جستجوی امر قدسی در چهارچوب تجربه­ی شخصی چنین دلخراش نبوده است. منتها در عبارت "در جست و جوی امر قدسی" که عنوان کتاب استاد سید حسین نصر را نیز تشکیل می­دهد، بی آنکه اشاره­ای به برداشتها و کاربردهای رایج از مفهوم قدسی در ایران داشته باشد، با آنچه ما از آن مراد می­کنیم فقط یک "تفاوت کوچک" وجود دارد.

تفاوت از جمله در آن در تفسیر کلمه­ی "امر" است. امر، برای استاد همانا "مورد" یا به فارسی­ امروزی" پدیده" بحساب می­آید. در حالیکه برای روایت ما، "امر" همان امر مصطلح در زبان رایج است که چیزی جز "حکم" یا "فرمان" دادن نیست.

البته این استفاده محاوره­ای از "امر" در روابط اجتماعی، در تجربه­ی زیسته­ی نگارنده، یک فاعل شناسایی را به صحنه­ی توجه و تامل می­کشاند که از سوی پیشکسوتان تاکنون بیشتر به سکوت برگزار شده یا در حاشیه گذاشته شده است. او که از جمله در هیچ جایی از تجزیه و تحلیلهای استاد سید حسین نصر نیست. تجزیه و تحلیلهایی که در برگیرنده ارض و سماوات (از زمین تا آسمان) است ولی همنوع را نمی­بیند. این بی جایی که چیزی جز سیاست حذف و پاکسازی نیست، در واقع و درست بخاطر بینش سنتگرایانه­ی استاد یادشده، نصیب زن (یعنی آن نیمه­ی دیگر زنده درجامعه انسانی) شده است.

باری، در تجربه­ی شخصی و بازگویی خاطرات دوران بلوغ ما، زن، نقش اول را بازی می­کند. در پیش گفتیم که در بازیافت مفهوم و واژه­ی "قدسی"، از حوزه عمومی به سپهر خصوصی هم سری خواهیم زد. این یادآوری دو اشاره با خود همراه دارد که یکی صریح است و دیگری ضمنی. اشاره ضمنی آن بدین واقعیّت رجوع می­دهد که روشنفکران نسل قبلی، بطور غالب، هنگام صحبت از زندگینامه­ی خود هیچگاه از مواجهه با جنس مخالف و یا همراهی با او چیزی نگفته و نمی­گویند. انگار در فضایی که زیسته و رشد کرده­اند هیچگونه کشاکش جنسی یا مهر و محبت متقابل وجود نداشته­ است. بخاطر همین فقدان هم که شده بایستی به اشاره صریح پرداخت که این نکات لاپوشانی­شده را هویدا می­سازد.

قدسی، قهرمان روایت تجربه ما که با ملاحظه­ی عنوان کتاب استاد و به طور ضمنی در ذهنمان بیدار شد، یکی از دختران دو سه سال مسن­تر خاله­خانمی از فامیل بود. یادش خوش. او که آن زمانها به ما پسر بچه­های جوانتر در مجالس دیدار( جشنها یا سوگواریها) امر می­کرد. اینکه مثلا برایش لیوان آبی ببریم، یا میوه­ای ( اغلب سیب یا پرتقالی) بدستش بدهیم. در این موقعها شده بود که ما دو سه تا پسران همسن و سال فامیل به کتک کاری بیفتیم. اینکه کداممان اجرای امر کنیم. البته بعدها به توافق رسیده و تقسیم کار اجباری را پذیرفته و کسب لذت را میان خود تقسیم کرده بودیم.

قدسی خانم، زن افسانه­ای ما، مثل سایر زنان فامیل در بیرون چادر سیاه، بقول خودشان کلوکه، سر می­کرد. ولی در اندرونی و مجالس یادشده چادری بر سر می­انداخت که هم نازکتر و هم شفافتر از قبلی بود.

خوشبختانه قدسی فقط دو خواهر جوانتر داشت که دیروز و امروز خطری برای جان ما محسوب نمی­شوند. به همین دلیل از غیرتی شدن برادر نیست در جهانش و تنبیه شدن محتوم نمی­ترسیدیم. حاج آقا، پدرش، هم آنچنان از تجربه و سن زیاد در قیاس با همسرش بهره داشت که در این کارها دخالت نمی­کرد.

باری، داشتیم می­گفتیم از اوامر قدسی خانم که برای اجرایش سر و دست می­شکستیم. چون بواقع و حتا با این دنیادیدگی امروزیمان در نوع خودش بی­نظیر بود. نفیس­تر هم می­شد وقتی آن آب را می­نوشید یا گازی به آن سیب می­زد. سیبی که ما بعدها فهمیدیم برای خوش نمادی است در دشت لذت و صحرای کامجویی.

بگذریم که لحظه­ی حساس فیلم مطلوب ما وقتی بود که قدسی یکدستش بند بود و نمی­توانست آنطور که باید و شاید روی خود و چادر نازک را بگیرد. اینجا آنچه نباید اتفاق بیفتد اتفاق می­افتاد. ما می­مردیم و زنده می­شدیم. چون چادر کمی از سر و روی او کنار می­رفت. نیمرخی از آن گونه­های مهتابی و گوشه­ای از آن پوست سفیدی پیدا می­شد که به رنگ صورتی تن می­زد. پیش چشمان کنجکاو ما سودا زدگان بیچاره و بدبخت، گوهری شروع به درخشش می­کرد.

البته این درخشش هربار بستگی به رنگ لباسی که قدسی خانم ما بر تن داشت، و ما چقدر افسوس خوردیم که چرا پارچه نبوده­ایم. با هر لباس تازه، وی در تابلویی جدید و پفر طراوت­تر از پیش بنظر می­رسید. روایت قدسی را همین جا تمام کنیم تا کار به جاهای باریک نکشیده است. و نگوئیم از انحنای پوست و گوشتی که بر سینه­اش جریان داشت و زندگی می­کرد. و ما هنوز نمی­دانستیم که واژه­ی "پستان"، چه بار معنایی عظیمی را با خود حمل کرده و حمل می­کند. آیا دستکم بخاطر سرویسی که به هر شیرخواره­ای داده است، نباید معبدی همیشگی برای ستایش و نیایش شود؟ هنوز هم که هنوز است این زن ستیزی احمقانه و بزدلانه­ی ادیان مردان را نفهمیده­ام. راستی چرا در این ادیان تک خدایی تاکنون یک پیامبر زن در تاریخ طول و دراز نداشته­ایم؟

اینجا اما باید بیرون آمد از حوزه خصوصی بحث قدسی و رفت بسراغ حیطه نظری پیرامون مقدسات که در دسترس همگان قرار دارد. برای همین و برای آنکه خوانشی انتقادی از متنهایی چون گفتار استاد سید حسین نصر هموارتر باشد، اینجا به اثری بزبان آلمانی ارجاع می­دهم. اثری از محقق آلمانی "کارستن کولپه"، که اتفاقا برای رشد آزادی در ایران هم در سالهای پیش و قبل از مرگ کوشیده بود.

این اشاره یک نکته تصحیح کننده در رابطه با بحث نصر هم دارد. او که به رغم مدعای آلمانی دانستن و شعر شاعران آلمان را بزبان اصلی خواندن، لقب قدیسان را که از سوی کلیسا اهدا می­شود، یعنی die Heilige را بجای امر قدسی das Heilige بکار برده است(ص 288،کتاب یادشده). با اینحال می­دانم که با نصر از در تصحیح این و آن مترادف در آمدن کاری بیهوده است. از این بیهوده تر آن جدلی خواهد بود که با وی بر سر زمان لازم مطالعه خواهیم داشت. وقتی بخواهیم مدعای او را برای مطالعه آن کوههای کتاب بسنجیم. او مدعی شده است که چندین و چند دوره از مباحث یزدانشناسی، فلسفی، عرفانی و علمی را که در تاریخ دو هزاره پیش انجام گرفته، آنهم برخی بزبان اصلی، خوانده­. کافی است کسی وقت و حوصله داشته باشد و صفحات مجموعه آثاری را جمع بزند که استاد نصر در مصاحبه با جهانبگلو در کتاب "در جست و جوی امر قدسی" می­گویند خوانده­اند. آنهم وقتی که همزمان کلی مشاغل دولتی و آکادمیکی را بایستی رفع و رجوع می­کردند.

باری، برای آشنایی با پژوهش مختصر و مفید کولپه که در آغاز سخن می­گوید "قدسی به آن کلمه­ی جادویی تبدیل شده است که همه را مسحور می­کند. منتها جادو، از دیرباز این مشکل را داشته تا ثابت کند اصیل است یا تقلبی، حقیقی است یا دروغین و یا خیر است یا شرّ"، رجوع کنید به:

Carsten Colpe, Ueber das Heilige, Ed. Anton Hain, Frankfurt am main,1990.

کولپه که اثر خود را بررسی انتقادی برای جلوگیری از بدفهمی امر مقدس می­داند، در پیشگفتار می­گوید که، تجربه ما نمی­تواند با صراحت و بلاواسطه بگوید که کدامیک از شقهای جادویی ما را دگرگون کرده یا می­تواند دگرگون کند. بنابراین برای درک امر مقدس لازم است که ما دریابیم مدعای رودررویی با آن در کجا و از سوی چه کسی ابراز شده است. سنجش این مدعا در نهایت رد و اثبات آن را معلوم می­دارد. این تلاش برای سنجش مدعا را روش علمی نیز می­توان خواند. کولپه وفادار به روش علمی بر خلاف هموطن ما جناب نصر وقتی به موضوعی می­پردازد از شیفتگی خود حرکت نمی­کند. پژوهشگر آلمانی به موضوع از فاصله مشخصی می­نگرد تا جنبه­های حضور آن را روشن سازد.

[4] - برای این منظور رجوع کنید به گزارشی از انجمن دوستداران اندیشه در برلین که در باره­ی جلسه سخنرانی و بحث آرامش دوستدار به دست داده­اند. جلسه­ای که به تاریخ 30 آوریل 2005 صورت گرفته است:www.andishe.de

[5] - آرامش دوستدار که پیش از انقلاب سابقه تدریس دانشگاهی داشته و از ثمره آن دوران فقط یک کتاب (ملاحظات فلسفی در دین – علم – تفکر، انتشارات آگاه) بدست انتشار سپرده، اگر از ترجمه مطلب داریوش شایگان که از سوی ایشان در آن سالها صورت گرفته بگذریم، تا کنون در خارج دو اثر منتشر کرده است. اولی، عنوان درخششهای تیره را دارد و دومی، عنوان امتناع تفکر در فرهنگ دینی. افزایش تعداد صفحات این دو اثر اخیر، در قیاس با کتاب قبلی، آن دلیلی است که در یادداشت خود از آن به صورت "حرکت جهشی" استاد سخن گفتیم. بگذریم که برای تحقق آرزوی استاد و پوشاندن سابقه اندیشگری ایرانیان دو برابر این صفحات نیز گره­گشا نخواهند بود. آنجایی که از خیل اندیشه­ورزان ایرانی دو نمونه­ی پورسینا و سهروردی را، آنهم فقط در قلمرو کار ادبی­شان، به بررسی می­نشینیم و طرحهای نظری شان را در رابطه با آموزش و پرورش فاعل شناسا یا من اندیشنده می­سنجیم، عیار اندیشمندی­شان را آشکار می­کنیم. این آشکاری گویاتر و بهتر از هر جدلی برای رد اتهام کلی استاد در مورد نیندیشیدن ایرانیان استدلال ارائه می­کند.

نگارنده این سطرها پیش از این یعنی به هنگام انتشار کتاب اول استاد در یادداشتی( نخست منتشرشده در نشریه آرش شماره 21 و 22،دسامبر 1992 و سپس در کتاب "قدرت و روشنفکران"، چاپ باران، سوئد2002 ) بخشی از درک و برداشت خود را ارائه کرده است. در آنجا ضمن اعتراف به این حقیقت که نوشته­ی دوستدار از اولین جدلهای فکری با ایده­ئولوژی اسلامی حاکم شده بر ایران پس از انقلاب بوده، روش بحث جدلی و یکسونگری مولفش را پذیرفتنی ندانسته­است زیرا آن را نوعی حق به جانبی از پیش ارزیابی کرده­ که حتا واکنش با واسطه و بیواسطه به خود را نیز به جاده افراط و تفریط ­کشانده است. از این گذشته روی یکی از مفاهیم کلیدی بحث وی تامل کرده و گفته بودیم ضمیر شخصی "ما" که نقد و سنجش فاعل شناسا را با خود حمل می­کند معلوم نیست بر کدام گروهبندی اجتماعی استوار است. "ما" ی دوستدار در "درخششهای تیره" روشن نبود که از سکوی خطابه چه قشر روشنفکری یا جماعت تحصیلکرده و یا با تکیه بر کدام دسته­ی شهرنشین کشور به ایراد یابی یا عیب جویی پرداخته است. چنانچه این ابهام در مورد راوی نقد و مخاطبانش با آن تن­زدن نویسنده از توجه به لزوم ارائه رهیافت، به قوز بالای قوزی بدل می­شوند که اندیشه­ورزی ایرانی در کنار آنهمه مسئله دیگر بایستی با خود بکشد. در ضمن به ایرادهای متدولوژیک بحث او نیز اشاره کرده بودیم. این که از یکسو، ما ایرانیان را فاقد علوم انسانی می­داند ولی در تشریح مفهوم دینخویی به خودکاوی روانشناسانه فرد و جمع می­نشیند و از سوی دیگر مدعی می­شود که نثر ما اصلا زبان اندیشیدن نیست اما حرف خود را به زبان فارسی با مخاطب در میان می­گذارد. این نکات بخشی از فرایند بازخوانی اثر دوستدار را تشکیل می­دهند که در پیش از آن صحبت کرده­ایم. مطمئنا آنجایی که به ویژگیهای برجسته و ضعفهای فاحش نسل قبلی می­پردازیم که دوستدار نیز بدان تعلق دارد، دوباره از عیار سنجش وی خواهیم گفت که البته مثل بسیاری از "همنسلان اهل تفکر" خود هیچ التفاتی به ادبیات مدرن (چه شعر و چه رفمان در معنای گسترده شان) ندارد. گرچه برای شاعران پیرو نیما رجز می­خواند که به حدنصاب قابل قبول نرسیده­اند. منتها دوستدار آنجایی که به سنجش و ارزشگذاری نیما بر می­آید و دستاورد وی را در همان چهارچوب وزن و قافیه می­بیند، نشان می­دهد که افلفت آنچنانی با نظریه ادبی و شناخت جزئیات شعر مدرن فارسی ندارد. برای همین رجز­خوانی­اش در مورد شعر پس از نیما هم به جد گرفته نمی­شود.

[6]- بخاطر اهمیتی که نیچه در تاریخ اندیشیدن داشته و دارد، نمونه­ای از این اهمیت به چالش کشیدن سلطه­ی هزاره­ای متافیزیک یونانی ( افلاتونی و ارستویی) است، پس ترجمه­ی آثارش در فضای زبان فارسی نیز می­تواند به گشایش دریچه­هایی تازه برای نفس کشیدن اندیشه یاری رساند. از این منظر کوشش آشوری برای ترجمه ستودنی است که چرخ "نیچه شناسی" را، پس از تلاشهای جسته و گریخته کسانی چون محمدباقر هوشیار، برای فارسی زبانان به راه انداخته است. منتها اگر ستایش را نخواهیم به زبان سنتی ترجمه کنیم که از موضوع خود بت سازی می­کرد و بدام "فتی­شیسم" می­افتاد، در بیان امروزی ستایش به خوانش و بازخوانی انتقادی اثر میل دارد. این بازخوانی می­تواند هم لزوم ترجمه جدید را اعلام کند که که حاصل کار گروهی و توجه به زبان اصلی متن باشد و هم اینجا و آنجا محدودیت برخی از معادلها و مترادفها را خاطر نشان سازد. اینجا اگر از لزوم ترجمه مجدد سخنی به میان نیاوریم، الزامی که بایستی از دل یک مقایسه کامل بین ترجمه و متن اصلی در آید، اما برای آنکه صحبتمان به عیبجویی بی مورد تفسیر و بر آورد نشود که همانا حرفی بی اساس و بدون نمونه­دادن از ایراد است، بر سر یک مفهوم تامل می­کنیم.

پیش از این داریوش آشوری در اثر "فراسوی خیر وشر"، کلمه das Weib را به "زن" ترجمه کرده‌اند. این واژه، با استناد به فرهنگ لغت آلمانی Wharig، قدیم‌ها در متون ادبی و محاوره کاربرد داشته و سپس کلمه‌ای منسوخ شده است. کلمه­ی "وایب" (Weib)، با حرف تعریف خنثایdas ، در ریشه و زبان هند و ژرمانی، اویب (Ueib) بوده که به معنای زن خانه‌دار چابک و زرنگ به کار می‌رفته و همچنین در آلمانی کهن، به معنای پرده و حجاب و عروس پوشیده بوده است. با این حال در زبان آلمانی جدید از این کلمه صفت فاعلی زنانهweiblich را ساخته‌اند، حال آن که از زن (die Frau) چنین صفتی را سراغ نداریم. اما در فارسی این کلمه را، در کابرد معمول یا حتا کتابی آن، بایستی به "ضعیفه" ترجمه کرد تا عطر و بوی تاریخی خود را بدهد و ناگفته­های خویش را آشکار کند.

به واقع کلمه­ی ضعیفه، نشانی از آن شرایط مردسالاری فراگیر است و سلطه مردسالاری بر ذهن و جان اجتماعی و در زمینه زبانی قدیم را هویدا می­کند . به برکت سلطه­ی سنت، ما در فرهنگ زبان فارسی از این کلمه‌های تحقیرکننده برای زن هنوز کم نداریم. کافی است به گفتار مردان به اصطلاح روحانی و در واقع بازاری رجوع کنیم که به زن خود به جز ضعیفه، عیال، منزل، و حتا عورت می‌گویند. هر کدام از ما، حتا اگر نخواهیم در شمار آن همجنسان یادشده مان قرار گیریم، چندین و چند تا از این کلمه­های اهانت­بار را در یاد داریم.

این توضیح را ابتدا به ساکن آوردم تا بگویم که نیچه در "آن سوی خیر و شر" (در اول پیشگفتار کتاب) چه شوک عظیمی به خواننده می‌دهد، وقتی می‌نویسد: «فرض بگیریم که حقیقت یک ضعیفه است – نپرسید چطور؟ آیا این شک و تردید پایه و اساسی ندارد که تمامی فیلسوفان جزم‌گرا دل خوشی از این ضعیفه‌ها نداشتند.»

بنظرم ترجمه‌ی موجود از آقای آشوری که "das Weib" را به زن ترجمه کرده‌اند، آن پیش‌زمینه تاریخی یاد شده را نمی­رساند و به ژرفا و وسعت کار نیچه اشراف نمی‌یابد که سنت مردانه فلسفه از سقراط و افلاتون تا زمانه خود را رد کرده و پته‌ی همکاران پیشکسوت را روی آب ریخته و زن ستیزی آشکار و نهانشان را یادآور شده است.

در ضمن از یاد نبریم که بخش عمده‌ای از اندیشه ورزی نیچه صرف این موضوع شده است که مشخصات "جان آزاده" (یعنی آن شکل پرداخته‌ از سوژه بزبان فرنگی یا فاعل شناسا به زبان فارسی مرسوم) را به دست دهد. بواقع نیچه در اثر "اچه هومو" (وه، چه انسانی! Ecce Homo) می‌خواهد خود را همچون نمونه‌ای از "جان آزاد" بشناساند بی­آنکه برای جان آزاده جنسیت خاصی را تعیین کند که فقط در انحصار مردان باشد. آن هم با استدلال‌هایی از این قبیل که "چرا این چنین فرزانه‌ام" و "چرا چنین باهوشم" که عنوان‌های فصل‌های اولیه کتاب یاد شده هستند.

[7] - در ارتباط با "توافق جمعی بر سر امتناع تفکر یا اندیشه نزد ایرانیان" که در میان نویسندگان یادشده برقرار است، البته خواننده­ی کنجکاو و پیگیر به همنوا شدن طراحان نظریه مشترک نمی­رسد. کافی است به آن اشاره کنایه آمیز دوستدار نسبت به بدفهمی نظرش برخورد کرده باشید که منظورش، البته بدون اعلام کردن اسمی، طباطبایی بوده است. طباطبایی نیز در مصاحبه­ای با نشریه تلاش(شماره 11، چاپ هامبورگ،1381) بحث را در شرایط امتناع می­داند و نه در صرف امتناع، و دوستدار را مبتلا به گزافه گویی می­خواند. از این جدل گذشته، دوستدار در یورشی که به "من اندیشنده­ی ایرانی" می­کند و به انکار وجود رفمان در ادبیات فارسی بر می­آید( ص 52، پیشگفتار امتناع تفکر در