اشاره:
انقلاب مشروطیت، یكی از چند رویداد تاریخی ایران زمین است كه بر گذشتهای مانده از پیشینیان سنجش آورد و بر آیندهاش، تاثیری ماندگار گذاشت؛ انقلاب مشروطیت ایران، برآمده از حوادث و بنیادهای فكری و سیاسی بود كه از سدهای پیش در فرهنگ و اجتماع ایرانی آغاز شده بود و بخشی از مطالبات و درخواستهای نخبگان را برآورد و با استقرار اولین نهادهای جدید اجرایی، تمامی تاریخ بعد از خود را - چه در مخالفتها و چه در موافقتها و یا در مصادره به مطلوبها - از خود سیراب كرد و به استنادات تاریخی، كنشها و ایدههای ایرانیان در یكصد سال گذشته نشأت گرفته از آموزههای مشروطیت، با تمامی لایههایش، بوده و است.
انقلاب مشروطیت ایران، بمانند هر جریان و رخدادی، در تاریخ شكل گرفت و در تاریخ است كه میتواند به حیات خود ادامه داده و از شكوفایی و رشد و سنجش برآمده و بر تعلیق ماندههایش، غلبه كرده و از ایدههایش راه آینده را بر ایرانیان گشوده و بر ضعفها و قوتهایش آگاه شده و كنشهایش را به محاق سنجش و بازخوانی كشاند. یكصد سال از جنبشی میگذرد كه بیتردید محوریترین اقدام ایرانیان و آبروی كشورمان در حضور جهانی و ایدههای برگرفته از جهان مدرن را با خود به فرهنگ و اجتماع ایرانی ـ در معنای وسیعاش ـ ارزانی داشت و با تمامی كج راهههایی كه بر آن وارد شد، اكنون با سربلندی و افتخار، هر ذهن آگاه و سنجشگر را به بازپرداختی از آوردههایش فرا میخواند و خود را در سنجشهای تازه، زنده و پویا میخواهد. انقلاب مشروطیت ایران که یكصدمین سال خود را تازه پشت سر گذاشته، علیرغم یاوهسرائی سنتگرایان و مخالفان با هرنوع تجدد و ترقیخواهی، همچنان در میان آگاهان و تحصیلكردگان ایرانی، با نشاطی برگرفته از آرمانها و بزرگیاش، زنده و الهام دهنده اندیشهها، هنرها، ادبیات و سیاست مدرن در میان ایرانیان است؛ در واكنش به انقلاب مشروطیت، دو دیدگاه اصلی قرار دارد: الف) دیدگاهی كه آن را توطئه خارجیان میداند و برپایی آن را برای ایران زمین ضروری نمیداند. ب) دیدگاهی كه آن را برآمده از پیشزمینههای تاریخی ایران زمین دانسته و به عنوان حركتی ملی ـ ترقیخواهانه و در سیر تاریخی كشورمان، دارای ضرورت میداند. در كنار این دو محور، دو دیدگاه دیگر هم چندین دهه است كه با ارجاع به انقلاب مشروطیت، به تحلیل و بررسی آن پرداختهاند: 1) دیدگاهی كه انقلاب مشروطیت را در شكست آن به تحلیلهای ایدئولوژیك برده است. 2) دیدگاهی كه آن را انقلاب و پروژهای «ناتمام» در تحقق همه جانبه آرمانها و اهدافش با پیشرفتهایی كه داشته است بشمار میآورد.
داریوش همایون از انگشتشمار نخبگان سیاسی ـ فرهنگی ایران زمین و
یكی از تربیت شدگان مكتب مشروطهخواهی است كه در بازپرداختی از آن ایدهها، آموزههای ترقیخواهی و عدالتخواهانه مشروطهطلبان را در پیوندی واقعبینانه و عملگرایانه با ایدههای جهانی حقوق بشر ـ دموكراسی و توسعهخواهانه، به دریافتی نوین از مشروطه تبدیل و آن را در حقانیت تاریخی خود و واقعیت آموزهها و كنشهایش، سرلوحه عمل و اندیشه سیاسی خویش قرار داده است. پروژه اندیشه و عمل داریوش همایون گسترهای فراتر از بازپرداختی از مشروطیت ایران بوده و مرزهای آن در مسائل انسانی و زیستی با محوریت بازگرداندن ایران زمین به جایگاه شایستهاش در نظام دانایی و زندگی در دنیای مدرن جای گرفته است؛ بنابراین نوشتار حاضر تنها در دریافتی از روزآمد كردن مشروطیت در شكل نوین آن در نظام دانایی همایون قرار دارد و از لایههای دیگر آن در نوشتههای دیگر سخن گفته شده است.
در این نوشتار، گوشهای و یا شاید محور دیدگاههای همایون در رابطه با مشروطیت در ورای صد سال از بنیاد آن و ارمغانی كه برای ایران امروز دارد، سخن گفته خواهد شد، بر پایه چند متن كوتاه و بخشی از كتاب «صد سال كشاكش با تجدد“ كه به مفهوم و كنش مشروطه پرداخته است. داریوش همایون به استناد نوشتههای سیاسی و فرهنگی كه به تاریخ استقرار و استمرار انقلاب مشروطیت پرداختهاند، جزو اولین افرادی است كه از ناتمام بودن انقلاب مشروطیت سخن گفت و با تحلیلی از چرایی و چگونگی آن، ضعفها و قوتهای آن، به بازپرداختی از اصول و اهداف معوق مانده آن دست یازید؛ اشارهام به مقالهای است که با عنوان «انقلاب ناتمام ایران» اولبار در مجله بامشاد به تاریخ 17- 24 امرداد ماه 1346 خورشیدی منتشر شد و سپس متن كامل آن در دوشنبه 14 امرداد 1347 خورشیدی در روزنامه آیندگان ـ خود محصولی از انقلاب مشروطیت بود ـ انتشار یافت. همین مقاله چندی پیش در تلاش آنلاین انتشار عمومی یافت. همانطور که در مقدمه آن مقاله آورده بودم، اكنون با توجه به شرایطی كه فرهنگ و سیاست كشور را در خود گرفته، انتشار این مقاله كه بیتردید یكی از اسناد مهم و اصلی فرهنگ و سیاست ایران در دوران معاصر و نمادی از اندیشه روشنفكری و مدرن ایرانی است، راهگشای شناختی از انقلاب مشروطیت و دقت در آموختهها و اندیشههای داریوش همایون خواهد بود.
همایون در آرمانهای ناسیونالیستی و ساختارهای اقتصادی و تا حدودی اجتماعی، انقلاب مشروطیت را موفق ارزیابی میكند، اما در تحقق اهداف سیاسی و دموكراتیك، آن را در نیمه راه و با موانع و مشكلاتی همراه میدارد؛ از نظر ایشان بدرستی علت اصلی و ركن پایهای ناتمام ماندن انقلاب مشروطیت و حتی كشاندن ایران زمین به انقلاب اسلامی، در عدم فرهنگسازی برای نظام سیاسی مشروطیت و ساختارهای اجرایی آن و نهادهای تقویت كنندهاش نظیر احزاب، تشکلها و ... میداند. با بازپرداختی از نگره همایون به انقلاب مشروطیت ایران و دریافتی نوین از آن را در چند محور به اجمال تبیین میکنم؛ محورهای این نوشتار عبارتند ازمؤلفههایی که در نوشتههای دکتر داریوش همایون راجع به مشروطیت و بازخوانی آن در شرایط سیاسی ـ فرهنگی امروز یافتهام.
مشروطیت چیست؟
داریوش همایون برای ابهام زدایی از معنا و مفهوم مشروطیت، در اشارهای به وضعیت بهم ریختگی فکری به آفتی میپردازد که با وارونه خواندن مفهوم مشروطه میخواهد آن را از حقیقت خود تهی سازد؛ به باور همایون «ما در عصر آشفتگی مفاهیم و اصطلاحات زندگی میکنیم. ناهنجاری عمومی زندگی در جامعهای زیر فرمانروائی چنین گروهی به همه جا سرایت کرده است. همه چیز ممکن است و هیج چیز مسلم نیست. در این آشفته بازار هر کس هر چه میتواند میکند. اصطلاحات سیاسی، از جمله به دلیل سودمندیشان، یکی از آسانترین قربانیان این آشفتهبازار هستند: حاکمیتsovereignty بجای حکومت تا آنجا که از حاکمیت راست سخن به میان آمد؛ ملت با بار تاریخی سنگین آن بجای قوم که بزرگترین اشتراکش زبان است و اگر صرفا به پیروی مد نباشد، به عنوان مقدمه تجزیه مفهوم ایران تا زمان تجزیه فیزیکیاش برسد بکار میرود؛ حاکمیت ملی (استقلال) بجای حاکمیت مردم (دمکراسی) که غلط مشهوری است ولی شناسنامه یک گرایش سیاسی شده است؛ و اکنون “مشروط“ بجای مشروطه که تازهترین قربانی نا آگاهی است که تا غرض ورزی بالا برده شده است. این مورد آخری بویژه در آستانه صدمین سال انقلاب مشروطه نیاز به اندکی شکافتن دارد.»(مشروط و «مشروطه»)
بر اساس این دریافت، همایون به تبیین واقعی مفهوم و معنای مشروطیت میپردازد؛ «نود و نه سال پیش با صدور فرمان مظفرالدین شاه جنبشی که از دو سه دهه پیش از آن برای آزادی و ترقی، برای رسیدن به اروپا، جامعه ایرانی را به تکان انداخته بود به پیروزی رسید. این جنبش که از یک بیداری فرهنگی آغاز شده بود چهارچوب سیاسی متناسب با طرح نوسازندگی همه سویه جامعه ایرانی را که بدان تجدد یا مدرنیته میگفتند در قانونمدار کردن حکومت میجست. جنبش بازسازی جامعه در زمینه سیاست، قانون اساسی میخواست که لفظ فرنگی آن کنستیتوسیون در کام فارسی زبان نمیگشت. معادلش را از عثمانیان اندکی پیشرفتهتر وام گرفتند که مشروطه را از chart (لوحی که فرمانها یا قانونهای کهن را بر آن مینوشتند) در آورده بودند و حکومت مبتنی بر قانون اساسی را مشروطه مینامیدند. آن جنبش و پیروزی که نخستین در بیرون از اروپا بود چشمان جهانی را خیره کرد و کتابها و مقالهها درباره Constitutional_Revolution ایران نوشتند. ناگهان ایران پوسیده قرون وسطائی در یک جوشش بیسابقه انرژی به نوسازندگی آنچه در توان آن جامعه پوسیده قرون وسطائی بود دست زد و جنبش مشروطه به حق سرآغاز بیداری ایرانیان شد تا دوباره تصمیم گرفتند به کابوس حکومت اسلامی بیفتند. آن پدران انقلاب سیاسی و اجتماعی ایران که نام مشروطه را بر جنبش خود گذاشتند مردمانی سخت کوش بودند و هیچ در خیالشان نمیگذشت که هنوز دو نسلی از آن انقلاب با شکوه نگذشته هر کس به صورتی آرمانهای آن را ناقص و تحریف خواهند کرد و به تدریج در شلخـتگی خـود حـتی از مشـروطه بیـش از مشـروط در نخـواهـند یافت.»(مشروط و «مشروطه»)
به دنبال این هشدار، همایون از تاریخ کجفهمی مشروطیت سخن میگوید و آن را در دوران بعد از وقوع انقلاب مشروطیت ایران به بحث میگذارد. داریوش همایون با گریزی به تاریخ تحریف شده مشروطیت مینویسد:
«فرو کاستن مشروطه به مشروط در نزد بسیار کسان پیش از انقلاب اسلامی روی داد ولی در سالهای حکومت حوزه و حجره بود که یک طرح اندیشیده برای مصادره مشروطه و تهی کردنش از معنای واقعی به اجرا در آمد. یک معمار و قربانی ماشین ترور رژیمی که آنتیتز مشروطه است در دست و پا زدنهایش برای نگهداشتن دستاورد یک زندگی فرو رفته در خون و پلیدی بهاین اندیشه بدیع رسید که جمهوری اسلامی را میباید مشروطه کرد ولی او از مشروطه conditional میفهمید؛ همین نظام مذهبی سراپا تبعیض و حقکشی و خونآشامی، برهنه از تجدد و پیشرفت و نوجوئی، منتها به ولایت فقیهی که اختیاراتش مشروط شود. او، و اکنون همکارانش در حکومت و در میان نیروهای مخالف جمهوریخواه، به “مشروطه خواهی“ روی آوردهاند، به الهام از انقلابی که گویا انقلاب مشروط revolution conditional ایران بوده است. سودمندی سیاسی این تحریف نه چندان زیرکانه در این است که انقلاب مشروطه را که بزرگترین چالشگر انقلاب اسلامی است بیاثر میکند و مشروطهخواهی را که در این هنگامه ارتجاع و تاریکاندیشی با اعتبارترین جایگزین مذهب سیاسی و حکومتی است به ولایت فقیه میآلاید. تصادفی نیست که پارهای جمهوریخواهان به همراهی همپالگی دوم خردادی آمدهاند و مشروطه را میکوشند در این تعبیر بکار برند و از قدرت آن بکاهند. آن جمهوریخواهان را که در مخالفت بیقید و شرط خود با ولایتفقیه و حکومت مذهبی بر این “مشروطهخواهی“ از موضع جمهوریخواهی دمکراتیک میتازند البته از زمره تحریف کنندگان میباید بیرون برد. آنها در سیاهچال خود درگیر نبرد قهرمانانه تا مرگ همین را کم دارند که اتهام مشروطهخواهی نیز بر آنها ببندند.»(مشروط و «مشروطه»)
در برابر انحرافات تحمیل شده بر ایدههای مشروطیت که ریشه در اختراع تاریخ دارد، همایون به آموزههای واقعی مشروطیت بازگشته و خواستار امروزی شدن آنهاست. داریوش همایون با ارتقایی که به دانش سیاسی خود داده و از ترقی اندیشههای انسانی بهرهمند بوده، محوریت مشروطیت را در زمان حاضر اینگونه به میدان اندیشههای سیاسی ایرانیان میکشاند:
«بازگرداندن مسئله توسعه و تجدد به مرکز گفتمان روشنفکری ایران، چنانکه در جنبش مشروطه بود، وظیفه نسل کنونی روشنفکران ایرانی از راست و چپ است و ملاحظات حزبی برنمیدارد. این شاید بهترین نتیجهای است که میتوانیم از بازنگری صد ساله گذشته خود بگیریم. راست در این صد ساله توسعه و تجدد را بیشتر به مفهوم مادی و چندی (کمی) آن گرفت ــ که در مراحل آغازین ناگزیر است ولی باید هر چه زودتر و بیشتر به ژرفا برود ــ و در نوسازندگی جامعه چنانکه باید و میتوانستیم کامیاب نشد. چپ به ایدئولوژیهای رادیکال روی آورد و به تله بنیادگرائی اسلامی افتاد که یک جنبش ارتجاعی بر ضد تجدد است. امروز که به فرصتهای از دست رفته گذشته و دشواریهای هراسانگیز اکنون و دورنمای مبهم آینده مینگریم بهتر درمییابیم که چرا روشنفکران دوران مشروطه با ذهنهای گشاده و تر و تازه خود تاکید را همه بر تجدد و نوگری گذاشتند، نه بر ساختن جامعه بیطبقه توحیدی و پرولتاریائی یا بازگشت به ریشههای اصیل هویت ملی.»(صد سال کشاکش با تجدد)
چرا که از نظر داریوش همایون «تجربهها (بیشتر به معنی اشتباهات و شكستها) و دستاوردهای چهار نسل اخیر ایرانی این امید را به ما میدهد كه آرزوی دیرینه رسیدن به دنیای پیشرفته را در این سده تازه تحقق بخشیم. ایران فردا را گذشته ما كمك میكند و میسازد و صد سالهای كه از پایان سده نوزدهم تا سده بیست و یكم كشیده است بیشترین ارتباط و بیشترین سهم را در ساختن آینده خواهد داشت. این دوره است كه از نظر جوشش انرژی ملی نه تنها در تاریخ ما بلكه در تاریخ سده بیستم كم مانند است.»(صد سال کشاکش با تجدد)
با تمامی این مسائل، داریوش همایون از اشتباهات مشروطهخواهان نیز غافل نبوده و در حقیقت، با دوری جستن از برخورد احساساتی به مشروطیت، آن را در تمامیت اشتباهات و ارزشهایش به تأمل میگذارد. به نوشته همایون «با این حال «تازهكاری و ناآگاهی مشروطهخواهان و “چپروی كودكانه“ عناصر رادیكال در میان آنها بزرگترین سهم را در بیاعتبار كردن مجلس داشت. نویسندگان قانون اساسی، خردمندانه یك شیوه انتخاباتی متناسب با شرایط آن روز ایران را اختیار كرده بودند. انتخابات مجلس با رای همگانی و هر فرد یك رای نبود. در مجلس اول كه بهترین مجلس آن دوره بود اصناف ششگانه سهمیه نمایندگان خود را برمیگزیدند. اما رادیكالهای گمراه و عوامفریبان كوتاهبین خواستند راهی را كه دمكراسیهای باختری در چند سده تا همین دوران ما پیمودند، و به تدریج از انتخابات محدود و گاه غیرمستقیم به همگانی كردن حق رای رسیدند، یكشبه بروند و با این استدلال ظاهرپسند كه افراد ملت برابرند رای همگانی و مستقیم را ــ اما باز منهای زنان ــ بجای آن گذاشتند. در عمل آشكار شد كه معدودی افراد ملت بسیار برابرترند.»(صد سال کشاکش با تجدد)
در واقع، نوشتن از چپ روی مشروطهخواهان در نظر همایون هشداری است به چپ روی امروزین اهل سیاست و فرهنگ که از تجربههای گذشته درس گرفته و آزموده را به تکرار به آزمون نگذارند. در سویه دیگری از مشروطهپژوهی، همایون به کاستیهای مشروطیت در ایران میپردازد؛ به تعبیر داریوش همایون «كاستی دیگر از خود قانون اساسی بود. مظفرالدین شاه فرمان مشروطه را عملا در بستر مرگ و شاید بیشتر از سر فرسودگی امضا كرد؛ ولی جانشینش نمیخواست زیربار برود و متحدان نیرومند داشت. پایگان(سلسله مراتب) مذهبی شیعه كه بخش مهمی از آن در آغاز با بیمیلی از مشروطه پشتیبانی نموده بود بزودی به خود آمد و مخاطرات پیشرفت و نوسازی ــ یك توده آگاه و ایستاده برپای خود ــ را برای موقعیت برتر آخوندها در جامعه دریافت. بیشتر آن پایگان زیر علم مشروعهخواهی با محمدعلی شاه و خانهای استبدادطلب همدست شد و در پشت همه آنها امپراتوری روسیه بود كه به دلائل استراتژیك (رقابت با انگلستان كه درآغاز با مشروطهخواهان همراه بود و چندی نگذشت كه كنار كشید) و سیاسی (پادشاهان قاجار، نوادگان عباسمیرزا از عهدنامه تركمانچای به بعد، زیر نوعی حمایت روسیه بودند) و ایدئولوژیك (انقلاب مشروطه همزمان با انقلاب 1905 روسیه درگرفت و مشروطهخواهان با سوسیال دمكراتهای روسیه و قفقاز پیوند داشتند) با مشروطه دشمنی میورزید.»(صد سال کشاکش با تجدد)
بنابرتجربه هایی كه در جریان انقلاب مشروطیت در فرهنگ و سیاست ایران پدید آمد، آن رویداد مبدأ تاریخ جدید كشور شد و امروز هم تجربهای درسآموز بشمار میرود؛ از این دیدگاه همایون مینویسد: «بازنگری انقلاب و دوره مشروطه نه تنها از نظر اصلاح چشمانداز تاریخی ایرانی امروز، بلكه برای نوسازی سیاست ایران ضرورت دارد. اكنون كه راست و چپ در همهجا، تقریبا، با نگرشی تازه به خود و پیرامونشان مینگرند، راست و چپ ایران نیز میتوانند بسیاری از كولهبارهای گذشته را به زمین بگذارند و سبكبارتر به ساختن یك ایران تازه بیاغازند. چنان بازنگری از آنرو بایسته است كه در تاریخ همروزگار (معاصر) ایران سنتی نیرومندتر و زایندهتر از مشروطه نمیتوان یافت و نیز از آنرو كه این تاریخ همروزگار، بزرگترین مایه كشاكش میان گرایشهای سیاسی و بزرگترین مایه سوءتفاهم در خود گرایشهای سیاسی گوناگون است.»(صد سال کشاکش با تجدد)
در بازنگری مستند عصری كه ایران را از دوران سنتی بیرون آورد و در دنیای جدید وارد ساخت به تحقیق سخن همایون درست است كه «از زبان و ادبیات فارسی كنونی گرفته تا آموزش و رسانههای همگانی و توسعه سیاسی و اقتصادی و برابری زنان و حقوق بشر هرچه از اسباب تجدد در ایران داریم از بركت جنبش مشروطه است. هر بررسی ناسیونالیسم ایرانی، ترقیخواهی، حاكمیت مردم و عدالت اجتماعی از دوران مشروطه آغاز میشود.» (صد سال کشاکش با تجدد)
بااین مقدمات، مشروطیت و دستاوردهای آن را داریوش همایون تا دوران معاصر زنده و پویا میداند و در این رابطه مینویسد «در دو دهه انقلاب مشروطه، از پایان سده نوزدهم تا آغاز سده بیستم، اولویت روشنفكران و اصلاحطلبان ایرانی محدود كردن قدرت مطلقه سلطنت برای جلوگیری از دادن امتیازات به بیگانگان؛ و دفاع از یكپارچگی و استقلال كشور؛ و كوتاه كردن دست آخوندها و اشراف و خانها از منابع ملی بود. پدیدههای دوگانه وابستگی و واپسماندگی كه برای روشنفكران آن روز در پادشاهی استبدادی قاجار یگانه میشد در مركز گفتمان سیاسی و فلسفی ایران قرار گرفت.»(صد سال کشاکش با تجدد)
داریوش همایون در رابطه با آن دوران مینویسد «مشروطه در عمل با همان آرمانهائی سنجیده شد كه با آنها به صحنه آمده بود و به نام آنها جنگیده و پیروز شده بود. ایرانیان حكومت مشروطه را ــ كه در واقع حكومت مجلس بود ـ با معیارهای آزادی و ترقی و ناسیونالیسم، با معیار تجدد دهههای جنبش مشروطهخواهی سنجیدند و سرخورده شدند. بینوائی، قحطی، بیماریهای كشنده و واگیردار، ناامنی، زورگوئی اشراف و خانها و آخوندها و پارهای “مجاهدین“ تازه رسیده، فساد پردامنهای كه بسیاری از سرامدان سیاسی مشروطه نیز بدان پیوسته بودند، در سالهای برتری مجلس مانند گذشته و بدتر، سرتاسر ایران را برداشته بود. مشروطه نه تنها به ایران یك حكومت پاكیزه و كارآمد نداد بلكه كشور را به چنان بنبست حكومتی انداخت كه كودتای سوم اسفند (1299 / 1921) را اجتناب ناپذیر ساخت.»(صد سال کشاکش با تجدد)
بر اساس این دریافتهاست که همایون به ایدههاو آموزههای مشروطیت پرداخته و آنها را به استناد منابع بر جای مانده از آن دوران و عملکرد هواخواهان مشروطه به بازپرداختی سیاسی و فرهنگی فرامیخواند. به نوشته همایون «سنت مشروطه خواهی ــ جنبشی آزادیخواهانه، ترقیخواهانه، و ناسیونالیستی که از دهههای پایانی سده نوزدهم درگرفت و صد سال پیش به پیروزی رسید ــ یک انقلاب سیاسی ـ فرهنگی بود که جامعه ایرانی را از زمین قرون وسطائیش کند بیآنکه آن را به استواری در زمین تجدد بنشاند. این سنت در پیروزیها و ناکامیهایش هنوز بسیار سخنان درباره امروز و آینده ایران دارد. صد ساله گذشته ایران در ساختن بر آرمانهای مشروطه و مبارزه با آن آرمانها گذشت و اکنون ملت ما در پرتو تجربههای سده گذشته، در شرایطی که اساسا مانند دوران انقلاب مشروطیت است، باز درگیر کارزاری است که مشکل تاریخی واپسماندگی ایران را خواهد گشود.»(نگاه غیر سیاسی به مشروطیت)
ایدههای مشروطهخواهان
با روشن شدن معنا و مفهوم واقعی مشروطیت که با ابهام زدایی از آن حاصل شده و حلیههای پااندازان سیاسی عیان گردیده، همراه با داریوش همایون به سخن از ایدههای مشروطهخواهان میپردازیم. به تعبیر همایون «تاریخ ایران در صد ساله گذشته، در واقع از دهههای پایانی سده نوزدهم، داستان پیروزی و زیادهرویها و كوتاهیها و شكست، و اكنون رستاخیز جنبش نوسازی جامعه ایرانی است؛ تلاشهائی كه حتا دركژرویهای خود كه از همان آغاز آمد و در پسزنشی كه در اواخر روی داد، یكی از مهمترین دورههای زندگی ملی ما را ساخته است و آینده را نیز تا آنجا كه بتوان دید زیر تاثیر همان اندیشهها و تجربهها شكل خواهد داد.»
بدرستی ایدههایی كه مشروطیت به فرهنگ و سیاست ایران ارزانی داشت، بنیانهایی هستند كه چهره نوین كشور را پدید آورده و سرآغازی برای گسست از گذشته شدند. با این زمینهها، «امروز ما مشروطه را به عنوان یك جنبش سیاسی و فرهنگی با پیشینه دراز و پربار و عبرتانگیز خود در پهنه اندیشه و عمل میباید در همه ابعادش بررسی كنیم و در چنان بررسی است كه عناصر زنده و ارزنده آن برای امروز و آینده ایران آشكار خواهد شد.»(صد سال کشاکش با تجدد)
بر زمینه این چنین تاریخی است که همایون دریافت خود را از ایدههای مشروطیت در ایران ارائه میکند؛ در تعبیر همایون «انقلاب مشروطه بیشتر یک جنبش سیاسی و فکری بود تا سیل بنیان کنی که “نظام کهن“ را واژگون کند. در انقلاب، پادشاهی قاجار و ساختار قدرت دست نخورده ماند و نهاد اصلی انقلابی، مجلس، نیز به زودی زیر کنترل گروه حاکم پیش از انقلاب درآمد. انقلابیان مشروطه بیش از قدرت به اصلاحات میاندیشیدند و منظور از اصلاحات، نوکردن جامعه ایرانی از بالا تا پایین بود. از همین روی بود که وقتی دیدند خود از اصلاحات بر نمیآیند به آسانی و تقریبا همگروه به راهحل دست نیرومند پیوستند. آنها نمایندگان احساس عمومی جامعه و اقتضای تاریخی بودند. ایران برای آنکه یک کشور بماند و زندگی شایسته این سده را برای مردم خود فراهم کند بایست آرمانهای انقلاب را تحقق میبخشید. انقلاب یک جنبش سازنده بود نه برای انتقام جستن یا ویران کردن، که در ابعاد فروتنانه خود دست به نوگری همه جنبههای زندگی ملی زد. شتاباهنگ (مومنتوم) آن در دهههای بعدی بیشتر شد و به توسعه سریع، اگر چه ناهماهنگ، جامعه ایرانی انجامید.»(انقلاب مشروطه، انقلاب اسلامی و انقلاب دیگر)
در تحلیل ایدههای مشروطیت، همایون از نقش پایگان مذهبی نیز سخن میگوید و آن را در ذیل تجربه حکومت اسلامی به تشریح میسپارد؛ از دیدگاه همایون «مذهب سیاسی که در انقلاب مشروطه از تجددخواهان نیمه شکستی خورده بود در دورههای اصلاحات سریع بعدی (۱۳۲۰-۱۳۰۰و۱۳۵۶-۱۳۴۰) بزرگی خطر توسعه اقتصادی و نوسازی جامعه - به زبان دیگر غربگرایی - را برای “روحانیت“ دریافت؛ ولی جز در سالهای رضاشاهی که طرح غیرمذهبی (سکولار) شدن جامعه بطور جدی دنبال میشد، جایگاه ممتاز آخوندها در سیاست بر رویهم نگهداشته ماند. دستگاه حکومتی پس از هر تصادم جدی به دلجویی آنان میپرداخت و مخالفان حکومت نیز هیچ در پی بیگانه کردن آنان نمیبودند. با اینهمه دگرگونی روزافزون جامعه به زیان نفوذ مذهب بود. و این را روشنفکران مذهبی آن زمان، از بازرگان گرفته تا آلاحمد و شریعتی و همفکرانشان در صف مخالفان و در دستگاه شاهنشاهی (در سمتهای رییس دفتر و رییس بنیاد و رییس موسسه و مشاور و رابط) بهتر از خود آخوندها دریافتند و هر کدام به شیوه خود به یاری شتافتند. در تاریخ ایران احتمالا به هیچ گروه گمراهتر و زیانکارتر از آن روشنفکران نمیتوان برخورد.»(انقلاب مشروطه، انقلاب اسلامی و انقلاب دیگر)
سرنوشت مشروطه
صد سالی که از استقرار مشروطیت در ایران میگذرد، ایدهها و دستگاههای آن از پستی و بلندیهایی برخوردار بوده و شاهد ناتمام ماندن خواستههایش بوده است؛ سرنوشت مشروطیت در نوشتههای داریوش همایون، برههای از تاریخ اندیشههای سیاسی را تشکیل میدهند که به محور اصلی مدرنیته سیاسی در ایران نظر دارد؛ در این رابطه به روایت همایون «منظور از مشروطه حكومت قانونی و غیرشخصی است، و البته قانون همهچیز را مشروط به خود میكند. برای پدران جنبش مشروطه درد ایران بیقانونی و حكومت دلخواسته بود و در همه سده بیستم، حتا در آن دورهها كه به مبالغه “دمكراسی“ نام گرفته است، این درد بیشتر بیدرمان ماند. انقلاب مشروطه در همهجا Constitutional Revolution شناخته شد.»(صد سال کشاکش با تجدد)
چرا که در دیدگاه همایون، «انقلابها را بیهوده چرخشگاه و آغازگاه دورههای تاریخی نمیدانند. انقلاب، برخاسته از دگرگونی ذهنی در یک جامعه است و با خود دگرگونیهای بزرگ میآورد. چه در انقلاب مشروطه و چه در انقلاب اسلامی، جامعه ما دستخوش دگرگونیهای ژرفی شد که مقایسه آن موضوع این نوشته است. اما پیش از ورود در بحث میباید از انقلاب افسانه زدایی کرد. در انقلاب، همچنانکه هر پدیده تاریخی دیگر، هیچ تقدسی نیست. انقلاب میتواند بد یا خوب، بجا یا گمراه، لازم یا نالازم باشد؛ میتواند موفق یا ناموفق - حتی در هدفهای خودش - باشد. از انقلاب فرانسه، که نخستین انقلاب آرمانشهری (اتوپی) مدرن بود، تا انقلاب اسلامی ایران کمتر انقلابی لازم یا موفق بوده است؛ و اگر گمانپروری تاریخی جایی داشته باشد، هیچ انقلابی اجتنابناپذیر هم نبوده است. مقصود از انقلاب آرمانشهری مدرن آنچنان زمین لرزه سیاسی است که در آن تودههای بزرگ جمعیت و به تعبیری عموم مردم شرکت داشته باشند و ساختار و روابط قدرت را زیرورو کنند. یک ویژگی دیگر انقلاب آرمانشهری مدرن، ارادهای است که برای ساختن جامعه آرمانی به ضرب خشونت پشتسر آن قرار دارد.»(انقلاب مشروطه، انقلاب اسلامی و انقلاب دیگر)
بنابراین در بازخوانی مشروطیت و سرنوشتی که بر آن گذشته است، داریوش همایون آن را بسان «راهحل ملی» برای ایران زمین میداند و در اهمیت آن برای گسترش اندیشههای سیاسی مدرن و نظام اجرایی کارآمد با توسعهخواهی در اجتماع و اقتصاد، ایدهها و سرنوشت مشروطیت را در گذار حوادث تاریخی و رویدادهای سیاسی، زنده و پویا میداند، که میتواند برای ساختن ایران آینده اصلیترین بنیان و محوریترین رکن باشد؛ همایون مینویسد: «از لحاظ ظاهری، تاریخ شصت سال گذشته داستان غمانگیزی از فشار آوردن و محدود كردن قانون اساسی بوده است. اما در عمل، ایران در همه مدت مبانی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی یك حكومت مشروطه را پایهگذاری میكرده است. نخست امر رهائی یافتن از حكومت مطلقه قرون وسطایی بود، سپس بر پا ساختن یك شالوده اداری نوین و توسعه ارتباطات و صنایع در دوران رضا شاه، آنگاه درهم شكستن برتری قدرتهای استعماری و امپریالیست در امور ایران - كه در مبارزه ملی كردن نفت به اوج خود رسید - و اكنون، با الغای زمینداری و تغییرات انقلابی كه سپاههای دانش و بهداشت و آبادانی در روستاها به وجود میآورند، كشور یك قدم دیگر به اجرای بهتر قانون اساسی نزدیكتر میشود.
جنبش اجتماعی و اقتصادی كه میبایست جنبش سیاسی مشروطه را تكمیل كند، اكنون مانند بهمنی در راه است. با از میان رفتن زمینداران و خانهای فئودال و بسط سواد و برخوردهای روزافزون میان شهر و ده، بعضی موانع سیاسی و اجتماعی در راه مشاركت عمومی، بیشتر از پیش پای برداشته میشود.
ما سالها در پی یك راهحل ملی بودهایم؛ در زمینه سیاسی قانون اساسی، خطوط اصلی این راهحل را فراهم داشته است. مشروطیت هنوز پرقدرتترین نیروی سیاسی و نقطه تجمع تقریبا همه تمایلات سیاسی ایران است، و امیدبخشترین آغاز برای توسعه و تحول تئوریك و ایدئولوژیك بیشتر بشمار میرود. به مشروطیت زندگی واقعی بخشیدن و آن را به صورت یك قدرت موثر درآوردن - نه صرفا به صورت تقاضاهای عقیم برای اجرا و اعمال بعضی مواد قانون اساسی - نخستین وظیفه سیاسی روشنفكران است.
به مشروطیت باید در تمامیت آن نگریست، با همه كاربردهایش. مشروطه یك چهارچوب حقوقی معمولی نیست كه بنابر اقتضای موقع مورد تعبیرات مختلف قرار گیرد. این یك فلسفه حكومت است، بر اساس نیازها و اوضاع و احوال خاص ایران. در صورت واقعی خود، مشروطه از عدالت اجتماعی و توسعه اقتصادی جدائی ناپذیر است. نفس فكر ناشی شدن همه قدرتها از مردم، مستلزم درجهای از مشاركت عمومی است كه تنها، در سطحهای معین توسعه سیاسی و اقتصادی امكان خواهد داشت.
با مشروطه به عنوان یك نما، یك مجموعه مرده اصول، رفتار كردن - امری كه تاكنون از طرف تقریبا همه معمول بوده است - جنبش ملی و ترقیخواهانه ایران را از تنها پایه و زمینه ایدئولوژیك خود محروم میسازد. مشروطه بدون یك تعهد استوار نسبت به امر توسعه و نوسازی، همانقدر به شرایط ایران نامربوط است كه توسعه و نوسازی بدون تعهد جدی نسبت به مشروطه. اینها دو جزء اساسی و در واقع دو رویه هر جنبش واقعی ملی ایرانی را تشكیل میدهند.»(انقلاب ناتمام ایران)
مشروطه بعد از یک قرن
داریوش همایون از این محور با تعبیر «رفتن به ژرفای مشروطه» تعبیر کرده است. ایدهای که در تبیین آموزه «مشروطه نوین» جای گرفته و از طرف همایون پیشتازانه در سالهای اخیر مطرح شده است؛ به نوشته همایون «اینکه در صد و یکمین سالروز انقلاب مشروطه هنوز میتوان، و میباید، در باره سوءتفاهمهای پیرامون آن انقلاب نوشت نمیباید کسی را به شگفتی اندازد. تاریخ نیز مانند عدالت است، تاخیر به سود آن کار نمیکند. بررسی عمقی آن انقلاب در هنگامش انجام نگرفت. سران انقلاب بیش از آن درگیر پیکار انقلابی و روزگار نابسامان خود بودند و سرعت تحولات در کشوری که نیمهجان و عملا پاره پاره از جنگ جهانی اول بدرآمد اجازه رفتن به ژرفاها نمیداد. پس از آن نیز هر کس تصور سطحی خود را از آن انقلاب نگهداشت. تنها از چهار دههای پیش بود که نخستینبار در آن راستا کوششهائی شد ولی ایران سالهای میان دو انقلاب جای بررسیهای ژرف در هیچ زمینهای نبود. سیاست ــ که پردامنهتر از حکومت است ــ در همه جا به زیان حقیقت کار میکرد. هیچ کس نگاه جوینده را تا پایان نمیبرد. یا نمیگذاشتند، یا خودش نیزحاضر نمیبود.
انقلاب اسلامی زلزلهای بود که ایرانیان را از جا پراند و به ناچار با این پرسش روبرو کرد که چرا چنان انقلابی در چنان زمانی، و بهویژه چرا هفتاد سال پس از انقلاب مشروطه؟ از آن پرسش ناچار به شناسائی انقلاب مشروطه میرسیدند و تازه آشفتگی بالا گرفت ــ همان داستان کوران و پیلی که برای هر دست یک احساس و یک معنی میداد. امروز نیز پس از اینهمه که درباره جنبش مشروطه نوشته شده است هنوز نمیتوان گفت که به تاریخ پیوسته یعنی به ملکیت همه گرایشهای سیاسی ایران آمده است و سیاسیکاران در جایگاه و پیامهای آن به همرائی رسیدهاند.
از آنها که مشروطه را عملا به فراموشی سپردهاند و مصدق را جای آن و هر چه دیگر گذاشتهاند اگر بگذریم سه بدفهمی بزرگ در معنی و پیام مشروطه هست: معدودی که در میان سلطنتطلبان، همه انقلاب مشروطه را در متمم قانون اساسی ۱۹۰۷ و مذهب رسمی و پنج مجتهد خلاصه، و آن را محکوم میکنند؛ سلطنتطلبان و جمهوریخواهان بیشماری که از مشروطه، پادشاهی را میفهمند، هرکدام بنا بر مقصود خودشان؛ و اسلامیان اصلاحطلبی که مشروطه را با مشروط عوضی گرفتهاند و “مشروطهخواهی“شان در پارگین ولایت فقیه مشروط فرو رفته است.
از نخستین تعبیر به همین یک دلیل آشکار میتوان گذشت که یک جنبش فکری و سیاسی صد و بیست سی ساله را که همچنان زنده است و تازه دارد در اندیشه سیاسی ایرانیان جای مرکزی درست خود را پیدا میکند نمیتوان به سبب یکی از انحرافات آن رد کرد. انقلاب مشروطه سویههائی فراوانتر و تاریخی درازتر از آن دارد. “مشروط خواهان“ را نیز میباید گذاشت که با گذشت زمان به ناچار از نزدیکتر به موضوع بنگرند و از مشروط به مشروطه برسند. در جنبش مشروطه نیز نخست عدالتخانه میخواستند و این اندیشه چیره بود که چگونه میتوان یک پادشاهی استبدادی که ایران را بازیچه اروپائیان کرده بود محدود (مشروط) کرد. اما پادشاهی استبدادی چرا سرنوشت ایران را در جیبهای خود داشت و اروپائیان چرا ایران را بازیچه خود کرده بودند؟ اندیشه آزادی و ترقی از آنجا به ذهنها راه یافت. جامعه ایرانی قانون میخواست و نهادهای قانونی میخواست ولی بیآموزش امروزی، آزاد شدن از خرافات، از تسلط آخوند بر زندگی افراد و جامعه، و آموختن از، و ماننده شدن هرچه بیشتر به، جامعههائی که به همه اینها رسیده بودند نمیشد حکومت قانون و استقلال داشت.»(رفتن به ژرفای جنبش مشروطه)
با این مقدمات داریوش همایون، سخن مشروطیت را از انحصارات سیاسی بدر آورده و همانطور که پیش از این گذشت، آن را سرمایه ملی و حاصل تلاش همگانی ایرانیان میداند؛ وی در این رابطه مینویسد: «اما فروکاستن (تقلیل) مشروطه به پادشاهی که جز یک شکل حکومت نیست و طبیعت آن مانند یک شکل دیگر حکومت یعنی جمهوری بستگی به نظام و فرهنگ سیاسی دارد، از دیرپاترین و زیانآورترین و پردامنهترین بدفهمیها بوده است. هواداران پادشاهی از هشت دههای پیش با این رویکرد، خود را نه تنها از یک برنامه عملی فراگیر، بلکه از یک سلاح سیاسی کارساز در رقابتشان با گرایشهای سیاسی دیگر بیبهره ساختند. مشروطه در گستره نظری خود میتوانست به هدفهای بلند آنان خدمت کند، و آنهمه بیاعتنائی و نگرش تشریفاتی، به مشروعیت خودشان نیز آسیب زد. جمهوریخواهان از آن سو به افراطی دیگر افتادند و چون پادشاهی میتواند مشروطه هم باشد در بیاعتنائی تا مخالفت نیز رفتند و خود به خود خویشتن را در طرف بازنده گذاشتند.»(رفتن به ژرفای جنبش مشروطه)
در ادامه این مسائل است که بخش دیگری از مشروطهپژوهی و مشروطهخواهی داریوش همایون خود را نشان میدهد، تا در بخش دیگر آن را به شکل نوین و تازهای که از سنجش عقلانی و تجربههای تاریخی سرافرازانه، پای به دیار اندیشه و اجتماع گذاشته است، پدیدار شود؛ بنابه نوشته همایون «صد سالگی انقلاب مشروطه که در جاها و از سوی گروههای بسیار، بزرگ داشته شد دو روند را آشکار کرد. روند نخست پذیرفته شدن سنت مشروطه از سوی بیشتر گرایشهای سیاسی است. پس از سه دهه بیاعتنائی اکنون به نظر میرسد که مشروطیت به عنوان میراث ملی همه ما پذیرفته میشود. در سه دهه گذشته یک گرایش سیاسی بهاین میراث ملی توجه شایستهاش را میکرد بیآنکه حق انحصاری برای خود بشناسد. امروز اکثریتی به صد سال پیش خود با نگاه ستایشی که سزاوار آن است مینگرند و ریشههای خویش را در آن مییابند.»(نگاه غیر سیاسی به مشروطیت)
اما میراث مشروطیت به همین جا ختم نمیشود؛ داریوش همایون به بخش دیگری از آن هم پرداخته است: «روند دوم، که آنهم از بیست و پنج سالی پیش آغاز شد، جدا کردن مشروطیت از یک شکل معین حکومت است که به بسیاری کمک کرده است مشروطه را از آن خود بدانند. پادشاهی مشروطه اکنون در گفتمان سیاسی ایرانیان همة جنبش مشروطه را تشکیل نمیدهد، بهاین دلیل ساده که جنبش مشروطه، پادشاهی را به ایران نداد. پادشاهی بود، و در انقلاب مشروطه نقش دو سه هزار ساله آن دست کم روی کاغذ تغییر یافت. امروز برای عموم جمهوریخواهان و هواداران پادشاهی، حکومت مشروطه معنای درست خود را مییابد ــ حکومت مشروع قانونی، بر پایه قانون اساسی که مردم گزاردهاند. چنان حکومتی میتواند به صورت پادشاهی یا جمهوری باشد که جز در شکل تفاوتی ندارند.»(نگاه غیر سیاسی به مشروطیت)
جمعبندی همایون از فرایند دوگانهای که میراث بر مشروطیت است عبارتند از: «این دو روند میتواند باز جامعه سیاسی ما را به همرائی (کانسنسوس) ملی ببرد ــ هنگامی که تفاوت در برنامههای سیاسی، گروههای گوناگون را به اردوهای دشمن بخش نمیکرد زیرا در اصول و اولویتهای پایهای همرای میبودند. این نگاه تازه را به جنبش مشروطه میباید ارج گذاشت. نگرش درست تاریخی همواره به درست شدن سیاست میانجامد. نگاه تاریخی به سیاست همان اندازه سازنده است که نگاه سیاسی به تاریخ، گمراه کننده. در این صدمین سالروز انقلاب مشروطه برای نخستینبار در شصت سال و بیشتر، به خوبی میشد نشانههای زوال نگرش سیاسی و “غیر تاریخی“ به تاریخ مشروطه را دید. چه در ارزیابی اولویتهای مشروطه خواهان و چه شناخت محدودیتهای بزرگ مادی جنبش مشروطه روشنبینی تازهای به جای بهرهبرداری سیاسی دو نسل گذشته آمده است.»(نگاه غیر سیاسی به مشروطیت)
در نهایت سرنوشت مشروطیت در ایران از دیدگاه همایون مساوی است با همخوانی آن با تأمین نیازهای جدید ایرانیان و استحکامش به حقوق بشر و لیبرال دموکراسی؛ چناچه وی در این زمینه میگوید: «ما امروز در پگاه سده تازه مانند آن زمان که ایران از سدهای به سده دیگر پا میگذاشت با همان مسایل بنیادی دفاع از یکپارچگی و یگانگی ملی، مردمسالاری و حقوق بشر (دمکراسی لیبرال،) عدم تمرکز حکومتی، عدالت اجتماعی و توسعه همه سویه جامعه سروکار داریم. تفاوت در این است که گذشته از بوجود آوردن زیرساختهای اقتصادی و اجتماعی لازم برای تحقق آن آرمانها، تضادهائی که در آن صد سال کار ایران را با همه دستاوردها به شـکست کشـاند هـمه یا گشوده شـدهاند و یا گشـودنشـان آسـانتر شده
است.»(نگاه غیر سیاسی به مشروطیت)
در تکمیل این دیدگاه و در بیان ارزش ملی ایجاد نظام سیاسی مشروطیت در ایران، داریوش همایون در شصت و یک سال بعد از آن و چهل سال قبل از این مینویسد: «با این همه انقلاب مشروطه و قانون اساسی، وظیفه خود را در تبدیل ایران به یك جامعه نوین در همه شصت سال گذشته بر عهده گرفته است و امروز نیز پایه آزمایشی بشمار میرود كه اگر موفق شود، از بسیاری مجاهدات كشورها در جهت نوسازی اجتماعی و اقتصادی و سیاسی پایدارتر و قابل زندگیتر خواهد بود. قانون اساسی شصت ساله ایران- كهنسالترین قانون اساسی در سراسر خاورمیانه كه هنوز معتبر است - با همه تخطیها كه از آن شده، سندی است كه در خامی و ابهام خود، همه عناصر سنت سیاسی ایران را بهم آمیخته است و ظرفیت قابل ملاحظهای برای انطباق یافتن بر اوضاع و احوال متغیر دارد.»(انقلاب ناتمام ایران)
مؤلفه های لیبرال دموکراتیک مشروطه نوین
با آشنایی که از مفهوم مشروطیت به دست آمد و از ایدههای آن - به اجمال سخن رفت - و سرنوشت یکصد ساله آن در میان ابهام و مصادره، مشخص شد، میتوان به ایده «مشروطه نوین» پرداخت که گشاینده آن داریوش همایون است و بهتر اینکه از قلم و زبان او مفهوم آن را بشناسیم؛ همایون در پیشدرآمدی بر ایدهاش مینویسد: «تضاد میان آزادی و توسعه، میان یک جامعه دمکراسی لیبرال با جامعهای که به شتاب خود را از جهان کهنه آزاد میکند دیگر چنان نیست که دربیشتر صد ساله گذشته بود. استوار شدن پایههای جامعه شناختی مردمسالاری در ایران ــ زیر ساختهای اجتماعی و اقتصادی صد ساله گذشته ــ و دگرگونی نظام ارزشها به سود دمکراسی لیبرال، و در رویاروئی با رژیمی که نفی آزادی و توسعه هردوست، دیگر مشکل نظری عمدهای در این زمینه نگذاشته است؛ میتوان، و میباید، آزادی و توسعه را با هم داشت.
تضاد میان ناسیونالیسم نگهدارنده و ضرورت وابستگی استراتژیک به یک ابرقدرت دربرابر جهانجوئی ابرقدرت دیگر، با فروپاشی شوروی برطرف شده است. دیگر ابر قدرتی هم مرز ایران نیست. از میان رفتن تهدید همیشگی تقسیم و تجزیه ایران به دست نیروهای برتر بیگانه مسئله عدم تمرکز را نیز گشوده است. تحریکات همسایگان هست ولی آنها در برابر ایران به شمار نمیآیند. ما دیگر بیمی از برقراری حکومتهای محلی در ایران و سپردن اداره امور محلی به مردم هر محل و رعایت حقوق شهروندی به معنی اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاقهای آن نداریم.
عدالت اجتماعی دیگر دو سر طیف سیاسی را به شدت گذشته از هم جدا نمیکند. زیادهرویهای اقتصاد بازار بیخبر از مسئولیت اجتماعی، و کوتاهیهای اقتصاد فرماندهی بیخبر از مردم، بر جریان اصلی سیاست ایران آشکار شده است و چپ و راست به میانه گرایش یافتهاند. سرانجام، تضاد میان فرهنگ سنتی و فرهنگ مدرنیته که از چیرگی آخوندها بر تودههای مردم و تا چندگاهی روشنفکران، برمیخاست، به سود فرهنگ مدرنیته از میان رفته است. بیاعتباری آخوندها و آزادی روزافزون روشنفکران از سیطره تفکر اسلامی، به سود فرهنگ مدرنیته کار میکند.
دیگر نمیتوان با “آنچه خود داشت “ جلو آنچه را که میباید داشت گرفت.
صد سال پیش بهترین ایرانیان برای آزادی و ترقی، و از آن فوریتر، استقلال و پایهگذاری یک حکومت مرکزی نیرومند، پیکار میکردند. امروز خواستهای فوریتر آنان برآورده شده است. ایران مدتهاست حکومت مرکزی نیرومند دارد و کسی نمیتواند استقلال آن را تهدید کند. اکنون میباید تمرکز را بر دو خواست اصلی دیگر مشروطه خواهان، آزادی و ترقی، بگذاریم. آرمانهای دمکراسی و حقوق بشر و امروزین کردن فرهنگ و سیاست ایران و رساندن جامعه ایرانی به پیشرفتهترین کشورهای جهان، پس از صد سال هنوز تازگی و نیروی زندگی خود را نگهداشته است. مردم ایران بیش از همیشه در تکاپوی این آرمانهایند. کار ما هیچ آسان نیست ولی دستهای ما پرتر است. ملت ما با آنکه در چنگال اولیگارشی آخوندی و جهانبینی قرون وسطائیش دست و پا میزند یک سرچشمه زاینده انرژی است و ما در جهانی بسر میبریم که شاهد پیروزیهای روزافزون دمکراسی و حقوق بشراست. نظامهای استبدادی و واپسمانده در وضع دفاعی هستند و ارتجاع و تروریسم بنیادگرایان اسلامی با همه توحش و خشونت خود در نبردی بازنده است.»(نگاه غیر سیاسی به مشروطیت)
اگر داریوش همایون، تفاوت مشروطه را با مشروط که سیاسیکاران از آن مراد میکردند، روشن ساخته منطقی است که لایهای دیگر از آن را که به مصادره گرفتن مشروطیت از سوی سلطنتطلبان و انحصاری کردن آن است نیز سخن گفته شود و داریوش همایون در بازپرداختی از این انحصار مینویسد: «این تفاوت میان سلطنتطلبی و مشروطهخواهی، اساس یك جنبش فكری بود كه از همان یك دو ساله پس از انقلاب به عنوان مشروطهنوین آغاز شد. مشروطهخواهان و سلطنتطلبان در همان انقلاب مشروطه از هم جدا شده و حتا با هم جنگیده بودند. اما پس از انقلاب بود كه فاصله میان آنها را میشد نموداركرد؛ زیرا تنها در اوضاع و احوال پادشاهی در تبعید بود كه میشد در این مقولات اندیشید. بازگشت به پیام مشروطهخواهان كه پیام ناسیونالیسم و تجدد و توسعه سیاسی و اجتماعی و نوسازی فرهنگی بود و پادشاهی را از نو تعریف میكرد، برای ایران پس از فاجعه جمهوری اسلامی نه تنها با ربط و لازم بود بلكه تازگی داشت. از جنبش مشروطهخواهی به اضافه درسها و آموختههای این صد ساله هنوز بسا چیزها میتوان برای اكنون و آینده ایران گرفت. مشروطه با پادشاهی استبدادی نمیخواند و اگر پادشاهی استبدادی از انقلاب شكست خورده بود، مشروطه پادزهر جهانبینی و برنامه سیاسی ارتجاعی آخوندی بشمار میرفت. بازنگری انتقادی گذشته خود كه مشروطهخواهان، بسیار پیش و بیش از هر گرایش سیاسی دیگر بدان دست زدند آثاری ژرف و پردامنه داشت؛ یك عادت ذهنی در آنها جاگیر كرد كه پیوسته در بدیهیترین پبشفرضها شك كنند؛ و آنچنان اعتبار و یكپارچگی integrity اخلاقی و انتلكتوئل به آنان داد كه از آن پس نگذاشت در هیچزمینه كوتاه بیایند یا به انحراف كشانده شوند. ژرفای دشمنی و كینهای كه مشروطهخواهان نوین در هرجا و بیش از همه در لایه گسترده سلطنتطلب، به سبب اختلاف آشكار در زمینههای سیاسی و فرهنگی و اخلاقی، به سالیان دراز با آن روبرو بودهاند سرچشمه یك نیروی معنوی شد كه به سهم خود، در كنار عوامل دیگر به سالمتر كردن سیاست كمك كرد. ملاحظه همفكران و پیروان، ترس از دست دادن حوزه نفوذ سیاسی، و آنچه روانشناسان فشار همگنان مینامند، برای نخستینبار از سوی یك گرایش سیاسی بدور انداخته شد. در سازمان دادن گروهبندی سیاسی تازه هیچ امتیازی به زیان یكپارچگی سیاسی و اخلاقی داده نشد. اگر اختلاف بنیادی پیش آمد از پرده بیرون افتاد ـ پیامدهایش هرچه میبود.»(پیکارها و نوآوریهای مشروطه نوین)
در ورای این آسیبشناسیها، همایون به رکن دیگری از ایده مشروطهنوین میپردازد؛ از نظر او که واضح این ایده است؛ «گشاده بودن بر واقعیات و واردكردن انصاف در پیكار سیاسی سودمندیهای فراوان دارد. یكی از آنها آمادگی بیشتر برای راه آمدن با زمان است. مشروطهخواهان صد سال پیش سرشار از ایدهها و راهحلها برای موقعیت تازه جامعه ایرانی بودند كه سده بیستم مانند آواری برسرش فرود آمده بود .امروز ما با همان وضع در ابعاد سده بیست و یكمیاش روبروئیم و میباید طرح مشروطهخواهی را پیشتر ببریم. تا اینجا مشروطهخواهان نوین گذشته از حمله مستقیمتری به قلب مساله توسعه در ایران، یعنی چیرگی تفكر دینی، بحث را در دو زمینه مهم فراتر بردهاند: نخست مساله عدم تمركز و حقوق اقوام ایران در چهارچوب یگانگی ملی و یكپارچگی ایران؛ و دوم پایان دادن به مقوله جرم سیاسی به عنوان ریشه خشونت در سیاست.»(پیکارها و نوآوریهای مشروطه نوین)
داریوش همایون در پاسخ به میراثی که مشروطیت برای ما ارمغان آورده است، در گفتگویی به مناسبت صدمین سال انقلاب مشروطیت میگوید: «در آنچه در دو دهه گذشته به جنبش زندگی دوباره بخشیده است سهم انقلاب و حکومت اسلامی را نباید از نظر دور داشت. این پدیده شگفت یک انقلاب ارتجاعی اسلامی، هفتاد سال پس از انقلاب مدرن مشروطه نیاز به بررسی دارد، و به ارزیابی دوباره و ارجگزاری جنبش روشنگری و تجدد ایران در جامعهای که اسبابش را تقریبا هیچ نداشت میانجامد. جنبش مشروطه مترقی بود و اگر مخالفان پادشاهی نیز مانند حکومتهای عصر پهلوی آن را نادیده گرفتند به زیان خودشان شد. یک نیاز روانشناسی هم هست. شرمساری از دسته گلی که به آب دادهایم با یاد آنچه نیاگانمان بیاندکی هم از امکانات فراوان ما در دوران پیش از انقلاب از آن برآمدند کاهش مییابد؛ و این آرزو - خواست نیز هست که ملت ما باز بر یک رژیم ارتجاعی و سرکوبگر پیروز شود. از نو رخ نهادن به سوی جنبش مشروطه بخشی از فرایند پاک کردن حساب ملت ما با روشنفکری نسل انقلاب ــ نسل دهههای چهل تا شصت / شصت تا هشتاد ــ است که، نه تنها در تاریخ ایران، از باورنکردنیهاست.»(میراث مشروطه برای ما چیست؟)
آنجا هم که از اهمیت مشروطه در تاریخ ایران پرسیده میشود و از اینکه: «مشروطه چه ساختاری را شکسته و چه ساختاری برقرار کرده است؟ به عبارت دیگر میراث مشروطه برای ما ایرانیان چه بوده است؟» داریوش همایون با آگاهی که از فرایند تاریخی و واقعیات سیاسی ـ اجتماعی ایران در یکصد سال گذشته به دست آورده است، پاسخ میدهد: «جنبش مشروطه آنچه را که در صد ساله بعدی به آن دست یافتیم به ما داد و دستکم آغاز کرد. در یک جوشش انرژی و خوشبینی، از هر سو کسانی دست به نیازمودهها زدند و از قاآنیها به نیما یوشیج و از امیرارسلان به تهران مخوف، و از وقایع اتفاقیه به صوراسرافیل رسیدند. از تئاتر و رساله essay ــ که آبروی درخور این اصطللاح را به آن بخشید و آن را از بار حوزهای آزاد کرد ــ و نقد اجتماعی، تا دبستانها و آموزشگاههای عالی سبک اروپائی هر چه بود از مشروطه بود (غیر از دارالفنون که در آن زمان به انحطاط عمومی جامعه افتاده بود.) قرار دادن وظیفه صنعتی کردن کشور و کشیدن راهآهن سراسری و پایه گذاری بانک و ارتش ملی؛ فرایافت حکومت قانون، مستقل کردن قانونگزاری از فتوای آخوند، و پایهگذاری یک دیوانسالاری نوین (ماموریت ناکام شوستر) تکههای دیگری از طرح (پروژه) پر دامنه مشروطهخواهان برای نوسازندگی modernization ایران بود که البته اسبابش را نداشتند.»(میراث مشروطه برای ما چیست؟)
به تعبیر دیگری «مشروطه به ما جامعه سیاسی روشنفکری و افکار عمومی (روزنامه نگاران و نویسندگان، انجمنها و سازمانهای مدنی، تظاهرات تودهای منظم و نه شورشهای کور) بخشید؛ همچنانکه آشنائی با فرایافت جرم سیاسی به معنی دگراندیشی را. نخستین اعدام سیاسی در مشروطه روی داد و ایرانیان آموختند که سیاست به عنوان جنگ کلی total war از جمله با اسلحه بنگرند. فرایند سیاسی مدرن از همان هنگام با زور و کشتار و سلاح آمیخته گردید. یک جامعه عمیقا سنتی آنچه را که آسانتر و به دلش نزدیکتر بود از انقلاب روشنگری و مدرنیته خود گرفت. دریائی در کوزهای ریخته شد.»(میراث مشروطه برای ما چیست؟)
همایون در توضیح یافتههایش در جواب عدهای که تفاوتی میان دوره اول مشروطه و دوره دوم آن میگوید:«جنبشی که مشروطه اول نام گرفته است و تا به توپ بستن مجلس کشید سراسر در چهارچوب نظام سیاسی موجود بود؛ امتیازی بود که با کمترین هزینه ولی به شیوهها و ابعادی بی سابقه در تاریخ ایران از دربار قاجار ــ و با کمک فعال صدر اعظم پرقدرت زمان، مشیرالدوله (پدر حسن مشیرالدوله و حسین موتمنالملک پیرنیا، هردو از سران آن انقلاب) گرفته شد ــ روایت ایرانی و متفاوت ماگنا کارتای ۱۲۱۵انگلستان ــ بود. رهبر یا رهبران مشخصی نداشت و هرکس در جای خودش ماند. ادامه وضع موجود بود به شیوه مدرنتر و با کمترین حس انتقامجوئی. جنبشی مردمی بود که هیچ گروهی دعوی مالکیت انحصاری بر آن نداشت. مجلس اول مشروطه که چه از نظر حیثیت و چه توانائی انتلکتوئل، دیگر در ایران همتائی نیافت بیشتر به قانونگزاری پرداخت و در آن به قول مشهور مستوفیالممالک نه آجیل میگرفتند و نه آجیل میدادند. حتا امتیازی که آن مجلس در تدوین متمم قانون اساسی، زیر فشار، به مشروعهخواهان پشتگرم به دربار و امپراتوری روسیه داد چیزی از حق بزرگ آن بیست سی نفری که شب و روزبی چشمداشت کار کردند نمیکاهد. کارزاری که پس از به توپ بستن مجلس دوم درگرفت در خون غرق شد. مشروطهخواهان بجای دربار اهل سازش مظفرالدین شاه با دربار جنگجوی محمدعلی شاه سرو کار داشتند که خود به جنگجوئی و استبداد طلبیاش کمک کرده بودند. ما به عادت سیاه و سپید دیدن سطحی و مغرضانهمان نقش قهرمانان خود را در مصیبتهائی که بر سرکشور آوردهاند فراموش میکنیم. روزنامههای “مبارزی“ که زشتترین نسبتها را به مادر شاه میدادند و او در آغاز از آنها به دادگستری ناتوان شکایت میکرد و بمب انداختن حیدرعمواغلی به کالسگه شاه، که نخستین فصل تاریخ مصیبتبار مبارزات چریکی را نوشت، پارهای از انحرافات بزرگ پیکار مشروطهخواهی بودند که به افراطیترین عناصر و گرایشها در هردو سو میدان دادند. در مشروطه دوم دستههای مسلح و سواران عشایری نتیجه پیکار را تعیین کردند نه گروههای تظاهرکنندگان و بستنشینان طبقه متوسط. مجلس پس از “ اصلاح دمکراتیک“ قانون انتخابات و وانهادن نظام اصنافی به سود هر مرد یک رای، در دست زمینداران و سران عشایر افتاده بود و با ضعیف شدن خصلت مردمیاش، گروههای فشار و منافع شخصی سردمداران، نیروی برانگیزنده آن میبودند ــ به اضافه دستهای بازیگر خارجی که سلسله جنبان اصلی شدند.
مشروطه دوم “صاحبان“ و بستانکارانی پیدا کرد که دیگر به هیچ قاعدهای گردن نمینهادند. از مجاهدان و اعضای انجمنهای قارچ مانند و خودسر تا فرماندهان عشایری و آخوندهائی چون بهبهانی هر کدام مشروطه خود را میداشتند و میفهمیدند. اما به قدرت رسیدن کسانی که مشروطه اول میخواست از جا برکند با توجه به کیفیت پائین گروه رهبری تازه مجلس و انقلاب؛ معلوم نیست به آن ناپسندی باشد که آزادیخواهان شعاری جلوه دادهاند. امینالسلطان در نخستین دوره صدر اعظمیاش در پادشاهی محمدعلی شاه مخالف مجلسی بود که احترامی برنمیانگیخت. اما در نیابت سلطنت ناصرالملک - احمد شاه اگر به بمب عمواوغلی کشته نشده بود (یکی دیگر از ترورهای بدفرجام دوران مشروطه) احتمالا از همه ناتوانانی که زمام کشور را تا سردار سپه در دست گرفتند ــ هر کدام دو سه ماهی ــ بیشتر میتوانست به برقراری مشروطه کمک کند. انقلاب مشروطه تا در حال و هوای محافظهکارانه خود ــ محافظهکار در تعبیر دیزرائلی، نه بازرگان ــ سیر میکرد پیروز بود. هنگامی که به رادیکالیسم کودکانه چپ و آنارشیسم فرصتطلبانه سیاسیکاران نو پدید مشروطه افتاد به شکستی افتاد که از آن دم میزنند.»(میراث مشروطه برای ما چیست؟)
در نهایت «مسئله عمده، آگاه بودن و دانستن راه است. انقلاب مشروطه و قانون اساسی، امروز نیز مانند همیشه میتواند الهام دهنده ما در مبارزه توسعه و نوسازی و آزادی ملی باشد. ناسیونالیسم نگهدارنده مشروطهخواهان و آرزوی سوزان آنها به سپردن سرنوشت كشور به دست افراد و آحاد این ملت و تلاش مأیوسانهای كه برای نوساختن جامعه خود داشتند، برای ما نیز به مقیاسهای متفاوت مطرح است؛ با این تفاوت كه ما اسباب كار را به مراتب آمادهتر داریم. ما در تهیه مقدمات اجتماعی و اقتصادی حكومت مشروطه بسیار پیش آمدهایم. اكنون هنگام آن است كه به مقدمات سیاسی آن بیشتر بپردازیم. اما در رتبه اول، ما باید ارزش عمیق و حیاتی مشروطه را به عنوان پایه سنت سیاسی ایران دریابیم.»(انقلاب ناتمام ایران)
|