چندی پیش آقای کشگر تماس گرفتند و از من خواستند مطلبی برای تلاش شماره 30 که به مناسبت بزرگداشت هشتادمین سالگرد تولد داریوش همایون به ایشان تقدیم خواهد شد، تهیه کنم و در ضمن نگاهی هم به حزب مشروطه داشته باشم. دو روزی است که در فکر هستم که چه بنویسم و از کجا آغاز کنم. برخلاف آنچه که بسیاری کسان بخاطر دفاع من از مواضع و نظریات حزب مشروطه و داریوش همایون این جا و آنجا تصور میکنند، من رابطه بخصوصی با داریوش همایون بجز ارادت از راه دور ندارم. آنگونه نیست که هفتهای یکی دو تماس تلفنی با وی داشته باشم. هرچند در سالهای گذشته به دلیل فعالیتهای حزبی بناچار تماسهای بیشتری داشتم اما در سه سال گذشته حتا یک تماس تلفنی هم با او هم نداشتهام. دلیل آنهم این است که عادت ندارم وقت گرانبهای کسی را بیجهت بگیرم. اما بطرز عجیبی بر این باور هستم که خود را به او و افکارش بسیار نزدیک و صمیمی حس میکنم بدون آنکه نیازی به تماسهای تلفنی یا نزدیکتر برای این صمیمت باشد. در حقیقت این اندیشه و نگرش داریوش همایون به امر سیاست است که برای من عزیز است تا روابط خارج از امر سیاست که تقریبا هرگز وجود نداشته است. با این وجود خود را فرد مناسبی برای نظر دادن پیرامون وی مگر تا محدودهای که از دور شاهد بودهام نمیدانم لذا جای اما و اگر در همین نوشته نیز میتواند وجود داشته باشد.
آنچه پس از این سالهای تبعید توانستهام از داریوش همایون دریابم این است که وجود و حضور او تکه نامتجانسی در صحنه سیاست ایرانیان تبعیدی بوده است. به نظر من او و اندیشهاش بطرز عجیبی مناسبترین راهکارها را برای امر توسعه سیاسی و اجتماعی در ایران ارائه میدهند اما به دلایلی کاملا غیرسیاسی و غیرحرفهای از جانب مخالفان بیشمار داخلی و خارجیاش طرد میشود و این یکی از دلایل عدم کارآمدی راهکارهای سیاسی همایون است. راهکارهایی که برای نزدیک شدن به مرحله عمل نیاز مبرمی به همراه دارد اما اگر عدم همراهی داخل قابل فهم باشد اما بجایش تا بخواهی منتقد و مخالف از هر دو طیف چپ و راست در مخالفت و سنگاندازی دریغ نکردهاند. مخالفان داریوش همایون و اندیشه لیبرال دمکراسی وی قبل از آنکه مخالف سیاسی وی باشند و با اندیشه وی درافتند، با فیزیک وی درمیافتند و خواستار حذف و اگر دستشان رسید محاکمه وی میشوند. این گونه برخوردهای سخیف آنقدر تکرار شده است که تهوعآور شده است. اوایل او دستها را به علامت تسلیم به هوا میبرد و اضافه میکرد که اینجا و در این جلسه که دادگاه صالحی برای بررسی "جرمهای" ما نمیتواند تشکیل شود پس بیایید اول ایران را آزاد کنیم بعد شما بروید و به دادگاه صالح در ایران از ما هرچه میخواهید شکایت کنید. اما آشکارا مشخص است که مشکل مخالفان حتا محاکمه او نیز نیست که بناچار محاکمهای سیاسی خواهد بود بلکه انها به تسلیم بدون قید و شرط وی برای واگذاری صحنه سیاست اصرار داشته و دارند. به قول دوست عزیزی، آنها بیشتر از این ناراحتند که چرا داریوش همایون بجای دفاع بدون قید و شرط از رژیم پیشین و اعمال آن رژیم در رابطه با حقوق بشر آن سیستم را نقد میکند و مواضع لیبرالی و آزادیخواهانهای دارد. آنها هنوز هم در بعضی جلسات وقتی او را میبینند حس انقلابیگریشان گل میکند و تصور میکنند که روزهای اول انقلاب است و آنها هم به نقش دکتر ابراهیم یزدی در مقابل تریبون و تلویزیون مقام رژیم پیشین را محاکمه میکنند و به کمتر از این رضایت نمیدهند. کسی که پس از سی سال هنوز به فکر محاکمه داریوش همایون است قبل از آنکه به سیاست بعنوان وسیله ای برای رسیدن به زندگی بهتر برای مردمان بنگرد، به آن بعنوان وسیله ای برای رفع عقدههای شخصی و ناکامیهای این سالها مینگرد. برای یک مخالف سابقا چریک مسلح دشمن پهلویها اما مسئول، (حتا اگر همایون را قابل محاکمه بداند) دیگر در این سن و سال داریوش همایون باید منبعی برای همفکری برای یافتن راه چاره مشکلاتی باشد که او و میلیونها ایرانی دیگر را رنج میدهد نه موضوعی برای محاکمه رژیم قبلی. اما حتا اگر بپذیریم که دادگاه سیاسی پس از جمهوری اسلامی بتواند تشکیل شود، چه چیزی را میخواهد در مورد "متهم" به اثبات برساند وقتی او از پیش خود را محاکمه کرده و مباحث دادگاه را ترسیم و در پایان حکم را نیز صادر کرده است؟ داریوش همایون از پاییز 57 که او و تنی چند از مقامات رژیم پیشین را بازداشت کرده بودند میگوید:
«دوستانمان میگفتند و در روزنامهها مینوشتند که اینها را اعدام کنید و در دولت میرفتند و به شاه میگفتند. شاه یکبار تسلیم شده بود منتها نجفی وزیر دادگستری رفته بود و گفته بود آخر دلیلی برای محاکمه و اعدام اینها لازم است. در مجلس داشتند مواد قانون دادرسی کیفری را پس و پیش میکردند که یک چیزی پیدا کنند و ما را به جرم قیام بر ضد امنیت و مصالح ملی و از این حرفها اعدام کنند. به هرحال اینها مسلما در آدم اثر خوبی نمیبخشد. اما تصور میکنم مهمتر از این آن سرخوردگی بود. آن چیزی که انگلیسیها به آن میگویند disappointment و آن خلاف انتظار و یکهای بود که نه من، بلکه خیلی از ماها خوردیم. که آخر ما جزو یک رژیمیم، توی یک تیم هستیم. چطور ممکن است ما که زندگیمان را گذاشتهایم، سینه سپر کردهایم – دورهای که من در وزارت اطلاعات بودم حقیقتا دوره سینه سپر کردن بود. من هر روز در معرض بودم، هر روز با روزنامه نگاران ایرانی و خارجی صحبت میکردم، توضیح میدادم ، دفاع میکردم - آن وقت چطور ممکن است رژیمی خنجر را بردارد و بزند به سینه خودش. دشمنانش را از زندان آزاد بکند، و در مقابل دوستانش را بگیرد و بیاندازد به زندان. اصلا برای من حیرتآور بود. و من نمیخواهم این چیزها تکرار شود.»
همایون سپس چنین ادامه میدهد: «به نظر من اینها همه از یک چیز برخاست. از اینکه ما تمام تخم مرغهایمان را به اصطلاح در یک سبد گذاشته بودیم. یک ملتی تمام تخم مرغهایش را گذاشته بود در سبد یک آدم. و آن یک آدم میتواند از حالت عادیش خارج شود. نمیشود یک ملت را داد دست یک نفر، حتا اگر نابغه دروان باشد. نابغه دوران هم ممکن است مثل نادر دیوانه شود. نادر سالهای آخر عمرش مسلما دیوانهای بیش نبود ولی خوب نادر هم بود.»
پیرامون همین نکته آخری داریوش همایون میتوان بسیار گفت. این که چه بسا با توجه به مجموعه ایران و فرهنگ و مردمانش یا شرایطی که پیش بیاید هنوز هم شاید ناچار باشیم و حتا لازم باشد که تخم مرغها را در سبد "یک رهبر" (رهبر سیاسی، یک سردار نظامی، رئیس جمهور، یا پادشاه یا..) بگذاریم و اشتباه هم نباشد. اما باید راهی برای جلوگیری از شکستن تخم مرغها و بیمه آن داشته باشیم. راهکار و ابزاری که همواره "آن سبد دار" را تحت نظر داشته باشیم که اگر مریض شد یا مثل نادر دیوانه شد بتوانیم با کمترین زحمتی او را جایگزین کنیم. به باور من نقش رئیس جمهوری در آمریکا همان نقش "نادر با ناظر" است که اگر دیوانه شد یا سیاستی بر خلاف منافع ملی آمریکا برداشت بتوانند وی را بدلیل "عدم کفایت" جایگزین کنند. چنین امری هم در آمریکا و هم در سایر کشورهای جمهوری و نیز پادشاهی رخ داده است. آخرین آن در ایران در واقعه عزل محمدعلیشاه و جایگزینی وی با ولیعهدش احمد شاه رخ داد. (تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی در این مثال نمیگنجد و حرف دیگریست). یا عزل بنیصدر از ریاست جمهوری که کاری به ماهیت کار نداریم اما عملی است که توانست انجام بگیرد و اتفاق مهمی هم در روندی که کشور در آن قرار داشت رخ ندهد. روزها و ماههای بعد از عزل بنیصدر تفاوت چندانی با قبل از آن نداشت و تفاوتی نمیکرد اگر او همچنان بر جای خود باقی میماند. بهر حال در طول زمان وی را بی اثر میکردند و مثل همین امروز ولی فقیه بود که وقتی فرمان میداد دیگر کسی فرمان قانونی رئیس جمهور را نمیخواند. قانون میتواند هرچه میخواهد باشد اما وقتی به آن عمل نشود با نبودش فرقی ندارد.
باری، آنچه از نقل قولها آمد تنها مشتی نمونه خروار نگاه انتقادی داریوش همایون به گذشته خود و رژیمی بود که وی دولتمردش بود. اما منتقدان وی همانگونه که گویی انتظار چنین رفتاری را از وی ندارند! دلشان میخواهد که او مانند یک متعصب بی منطق بدون چون و چرا از گذشته خود دفاع کند تا آنها با پاسخگویی به وی و محکوم کردنش توجیهی برای گذشته پر از اشتباه خود بیابند و بگویند که در مقابل چنین "بی منطقهایی" ما چارهای بجز آنچه کردیم نداشتیم. از همینروست که وقتی میخواهند به مشروطهخواهان اشاره کنند همواره به "سلطنتطلبان افراطی" و مواضع آنها اشاره میکنند. این که آن سلطنتطلبان در اوایل انقلاب و ورودشان به تبعید سر و صدایی راه انداختند و امروز همه چیز را بوسیده کنار گذاشته و به ایران رفت و آمد دارند برای اینها سند نیست. انتقاد منطقی همایون از گذشته خود و رژیم گذشته این سلاح را از دست آنها میگیرد و آنها را همچنان به وجدان خود بدهکار باقی میگذارد. و این درحالی که اگر چنین احساس ناهنگامی در منتقدان وی در طیفهای گوناگون مخالفین رژیم فعلی و قبلی نمیبود، وجود وحضور او بهمراه کوهی از تجربه فرصت مغتنمی برای سازماندهی یک حرکت سیاسی عمیق میبود.
احزاب سیاسی و نحلههای فکری
این که فضای سیاسی ایران همواره خالی از نحلههای گوناگون فکری و پرورش اندیشههای سیاسی در قالب احزاب قانونی بوده است حاصل کارنامه رژیم پیشین به تنهایی است یا ریشه در عوامل دیگر داشت بحثی قابل دعواست. حزب توده، مانند دیگر همگنانش در جهان سوم، هرگز در قالب حزبی سیاسی به مفهومی که از یک حزب چپ در کشورهای غربی استنباط میشود ظاهر نشد. مسئولیت چنین وضعیتی را منتقدین همیشگی رژیم سابق طبق معمول به گردن "پدر و پسر دیکتاتور" میاندازند. اما دیگرانی هم هستند که به جامعه به عنوان مواد خامی برای شکل دادن مینگرند و یکی از ابزاری که مورد استفادهشان است تشکیل احزاب سیاسی و داشتن نگاه بی غرض به تاریخ سیاسی معاصر است. اینکه حتا اگر آزادیهای مورد نظر منتقدین پهلویها در طی آن 57 سال برقرار میبود بازهم احزاب سیاسی به معنای سیاسی و غربی آن از چپ تا راست تشکیل نمیشد به کنار حتا در برهههایی که آنها از آن با عنوان "دورههای مشروطه" یاد میکنند نیز نحلهها و طیفهای فکری سیاسی در قالب احزاب بزرگ هرگز پا نگرفتند و در میان مردم جا نیافتادند. (دورههای مشروطه اشاره به سالهای 1285 تا 1286 و گلوله باران مجلس، مشروطه دوم از 1288 تا 1299 و کودتای سوم اسفند، و مشروطه سوم از 1320 تا 1332 و سرنگونی مصدق میباشد). شاید بیگانگی اندیشه و فرهنگ ایرانی با "فرهنگ گفتگو" از راه تشکیل احزاب سیاسی و "ان جی او"ها مهمترین عامل آن باشد تا وابستگی فلان حزب و سازمان به بیگانگان یا بهانههایی از این دست. میتوان ظاهر یک جامعه عقبمانده را به لطف آوردن مظاهر تمدن از قبیل اتوموبیل و ترن و هواپیما و آسفالت خیابانها و ایجاد سدها و کارخانجات عوض کرد اما ذهن مردمان نیاز به دههها (اگر نه سدهها) وقت برای عوض شدن دارد. (همین ایرانیای که امروز نگران است که شاید عیبی در دخترش باشد چرا دخترش نتوانسته است دوست پسری بیابد، تا همین چهل پنجاه سال پیش شکم کسی را که به خواهرش بد نگاه میکرد با چاقو میدرید). هواداران احزاب بیشتر سربازانی در سازمانهایی نظامی و شبه نظامی برای قبضه کردن قدرت خارج از ابزار دمکراتیک مانند رایگیری و آراء مردم بودند تا اعضای حزب سیاسی به معنای غربی آن. چنین نگاهی هنوز هم در خارج از ایران رسم است. سازمانهایی چند نفره که خود را نماینده و حافظ منافع مردم ایران میشمارند و هر حرکتی که در راستای نظریات آنان نباشد را "خاک پاشیدن به چشم مردم" محسوب میکنند. این عبارت "خاک پاشیدن به چشم مردم" را دست کم نباید گرفت. این یک کارت شناسایی برای شناختن گروههای سکت و توتالیتر است.
داریوش همایون و اندیشه لیبرال دمکراسی
اینکه آیا در خارج از ایران و در شرایطی که دستی بر قدرت نیست و آرای مردم در دسترس نیست آیا تشکیل حزب امری منطقی است یا نه هنوز موضوع دعواست و چه بسا چپ و راست در موافقت یا مخالفت با این موضوع همسنگر باشند. در یک مورد شنیدهام که یک بنیانگذار حزب چپ مشوق تشکیل یک حزب راست میانه مشروطهخواه در شرایط تبعید بوده است تا این حزب بتواند جای خالی یک نحله فکری در طیف راست در صحنه سیاسی کشور را پر کند. و نیز شنیدهام که برعکس یک سیاستمدار معروف و مشروطهخواه تشکیل چنین حزبی در شرایط تبعید را بیمورد میدانست.
نگارنده خود نیز یکی از کسانی بودم که در همان سالها در برخورد با نیروهای چپ لزوم تشکیل یک حزب راست میانه در میان سلطنتطلبان را حس کردم. در برخوردهای سیاسی اولین سوالی که با آن روبرو میشدم این بود که "شما کیستید؟" برنامه سیاسیتان برای کشور چیست؟ نگاهتان به اقتصاد، حقوق بشر، رفاه عمومی و غیره چیست؟ و من بجز سابقه رژیم پیشین در این مورد بعنوان برنامه سازندگی نداشتم که نه انتخاب من بود و نه برنامهاش حتا مورد تایید من و مسلما نمیتوانست بعنوان برنامه سیاسی "سازمان مشروطهخواهان ایران" آن زمان بطور رسمی مطرح شود. نیاز مبرم به چنین سوالاتی بود که باعث شد که یک مصاحبه چند ساعته در این مورد با داریوش همایون داشته باشم که بتوانیم آنرا تکثیر کرده و در اختیار اعضای سازمان قرار بدهیم. موضوع لزوم تشکیل حزب بجای سازمان را همان زمانها با داریوش همایون در میان نهادم. او گفت که خود نیز به لزوم این مهم اندیشیده و فکرهایی در این مورد دارد.
تا جایی که اطلاع دارم کل منشور و برنامه سیاسی حزب مشروطه ایران و نگاه لیبرال دمکرات حزب به سیاست همه و همه حاصل کار یک تنه داریوش همایون است. این برنامه و منشور بدون مخالفتی قابل ذکر از جانب اعضاء در یک کنگره موسس تصویب و سازمان مشروطهخواهان ایران به حزب مشروطه ایران تبدیل شد. این امر خود عمق توانایی و ارزش داریوش همایون در کار سازماندهی حزبی و تشکیلاتی را در صحنه ایدئولوژی و عمل به ثبوت میرساند. از آن پس نیز شاهد تشکیل احزاب راست میانه و لیبرال دمکرات به تقلید از حزب مشروطه بودیم اما بنیانگذارانشان فاقد آن آبشخور فکری لازم برای پایهریزی چنین حزبی بودند. برنامه یکی از آنها تقلیدی ناشیانه از برنامه حزب مشروطه ایران بود. آنچه که در برنامه حزب مشروطه ایران چشمگیر است، هماهنگی برنامهها و اهداف آن با شرایط عینی جامعه ایران است و این تنها حاصل سالها کار حزبی و سازمانی داریوش همایون و نیز کار در دستگاه دولتی تا حد وزیر در یک حکومت منسجم و کارآ بوده است. مزیتی که بانیان گروههای شبیه، رقیب و مخالف و مقلد از آن معمولا بیبهرهاند. برنامه حزب مشروطه ایران شاید بدون عیب و نقص نباشد اما در مقایسه با همگنان و رقبای خود چه در طیف راست و چه در طیف چپ مسلما از کم نقصترینهاست.
اینکه برخی درگیریهایی که معمولا در میان ما ایرانیان وجود دارد که مسائل سیاسی را با مسائل خصوصی در هم میآمیزیم و خوش آمدن یا خوش نیامدنمان از این و آن شخص تعیین کننده "موضع سیاسی"مان میشود امری پنهان نیست و از دیرباز تا کنون نه تنها در سیاست و احزاب سیاسی، که در تمامی شئونات زندگی ما چه در محل کار و چه خانواده مقوله خوش آمدن از این و آن امری تعیین کننده بوده است! حزب مشروطه نیز البته از این قائده مستثنا نیست اما خوشبختانه این امر به درگیریهای عمیق و انشعابها روبرو نمیشود.
باری، یک خصوصیت دیگر در حزب مشروطه که از انشعابات جلوگیری میکند همانا هژمونی فکری داریوش همایون بر اعضاست. متاسفانه کسی در حزب خود را هم قد و قواره او نمیبیند که بتواند با اندیشه او درافتد. شاید هم اگر کسی هم قد و قواره او بود با اندیشه او مشکلی نداشت که بخواهد با آن در بیافتد. از طرفی هم اختلافات فکری که یکی دوباری پیش آمد آنقدرها عمیق نبود که یک انشعاب را توجیه کند. امری که چند باری خود در جریانش بودم اما بحث به اینجا رسید که هیچ تضمینی نیست که نیروی منشعب خود بدون نقص باشد و یا در آینده دچار مشکل نشود و از طرفی هم انشعابات نشان عدم تحمل است و تحمل خصیصهای است که ما ایرانیان باید آنرا تمرین و کسب کنیم. ما ایرانیان در کار ایرادگیری برای انجام کاری (هرکس به خیال و برداشت خود) بینقص آنقدر افراط میکنیم که اصل هدف در سایه قرار میگیرد.
شاید این عبارت که "در حزب کسی هم قد و قواره داریوش همایون نیست" تایید همان نظریهای باشد که میگوید که "یک حزب مشروطه است و یک داریوش همایون". به نظر من متاسفانه چنین است اما این امر نه تقصیر همایون است و نه تقصیر ما. به غیر از گروههای چریکی سابق متشکل از جمعی که بیش از "کتابی چند بر آنها" چیز دیگری نبودند و بر اساس همان خواندهها در خانههای تیمی "نحله فکری" تولید کرده بودند، کم نیستند سایر نیروها و احزاب طیفهای چپ و راست که تنها به یک یا دوتن ایدئولوگ بند هستند. از طرفی داریوش همایون یکی از استثناءهای رژیم سابق است. دولتمردان رژیم سابق را تنها داریوش همایون، دکتر منوچهر گنجی، شجاع الدین شفا و چند تایی از این دست تشکیل نمیدادند. تعدادشان صدها تن (اگر نگوییم هزاران) بود و اغلب صاحبان افکار و اندیشههای عمیق سیاسی و دارای تجربه حرفهای و تبعید شده. اما دو عامل، یکی باور به این تلقین انقلابیون که آنها بعنوان دولتمرد رژیم سابق بجز تبهکاری بیش نبودند و دیگری خصلت دوری از اعمال مخاطرهآمیز نظیر مخالفت با رژیم اسلامی از همان آغاز تبعید از آنها به ناحق مردانی خجالتی آفرید که هرکدام به گوشهای خزیدند و دیگر کسی آنها را ندید. چه بسیار از آنها که اگر زندگی آرامی در گوشهای ندارند، دستکم آهسته به ایران رفت و آمد هم دارند و گربه شاخشان نمیزند. لذا جای انتخاب زیادی برای داریوش همایون برای یافتن همراه باقی نماند. همان چند تایی هم که در میدان بودند باز به دلیل همان خصلت نیکوی ایرانی در جهت "انجام کار بی نقص" که ذکرش رفت اهل همکاری با هم نبودند.
اما بهرحال داریوش همایون اهل طیف راست بود. بجز مشروطهخواه کدام نحله فکری مطرح در صحنه سیاست ایران را میشناسیم که چپ و یا سوسیالیست نباشد و لیبرال و جمهوریخواه باشد یا بعد از انقلاب جمهوریخواه شده باشد؟ پاسخ مشخص است؛ "جبهه ملی"! فقط ما ایرانیان میتوانیم درک کنیم که چرا جبهه ملی لیبرال یا لیبرال دمکرات میتواند با کمونیستها در طول این سالها همکاری کند اما از نشستن در کنار مشروطهخواه خود را "منزه" نگه دارد. اما خارجیها حتا اگر برایشان توضیح هم بدهید باز درک نمیکنند. توضیح من این است که این لیبرالها مخالف شاه هستند و از ما میخواهند که اقرار کنیم که شاه بد بود و مصدق مورد ظلم قرار گرفت تا حاضر شوند با ما همکاری کنند. و تازه بعد هم اگر این خواستهها را بپذیریم میگویند که عقیده به داشتن شاه نشان از آمادگی برای فدا کردن کشور در پای منویات ملوکانه دارد پس از ما خواهند خواست که نظام پادشاهی را ترک گوییم و جمهوریخواه شویم تا با ما همکاری کنند! تو گویی غیرممکن است که بتوان کشور را در پای منویات ملوکانه یک رئیس جمهور فدا کرد! به عبارت دیگر این بلوکبندیهای سیاسی نیست که در میان ایرانیان تعیین کننده است بلکه موضوع پدرکشتگی است که تعیین کننده است.
متاسفانه این پدرکشتگی، بعنوان امری غیر سیاسی امکان یک همکاری در
طول این سالها را در میان هواداران بیشمار طیف راست زایل کرد و فرصتهای بیشماری از دست شد. در چنین حالتی برای داریوش همایون چارهای باقی نمیماند که یک طیف راست میانه را بصورت حزب بر روی شانه سلطنتطلبان پایه گذاری کند و خواستههای آنان را نیز که خواستههای قلبی خودش نیز بود در برنامه آن حزب منظور بدارد. لذا اگر این حزب راست میانه به اینجا رسید که امروز رسیده است، و اگر بندی در برنامه خود دارد که حضور جمهوریخواهان لیبرال را در حزب مشکل میکند، این بیشتر کوتاهی و غفلت جمهوریخواهان لیبرالی است که همکاری با "مقام نظام ستمشاهی" را بر نمیتافتند. شاید امروز باشند تعداد کمتر از انگشتان یک دست جمهوریخواهانی که در صورت تغییر "آن بند" تمایل داشته باشند به این حزب راست میانه بپیوندند اما تصور نمیکنم که صلاح باشد که بخاطر این "چند بی نماز" درب مسجد را ببندیم. چنانچه برنامه سیاسی حزب مشروطه به اندازه کافی در میان جمهوریخواهان سرنگونیطلب طالبان خود را مییافت، شاید گنجاندن یا تغییر بندی که بتواند حضور جمهوریخوهان لیبرال دمکرات را نیز در کنار مشروطهخواهان در حزب امکانپذیر سازد چندان مشکل نمیبود.
بعد از داریوش همایون
اینکه بعد از همایون سرنوشت حزب به کجا خواهد انجامید در این سالهای اخیر همواره در میان اعضا و نیز افراد ناظر خارج از حزب مطرح بوده است. نظر من بر آن است که چنانچه فردی همسنگ همایون هرچه زودتر به حزب معرفی نشود و در کنار همایون به فعالیت نپردازد و از جانب توده حزبی برسمیت شناخته نشود امیدی به ادامه حیات حزب پس از داریوش همایون نخواهد رفت.
از طرفی با توجه به نزدیک به سی سال تبعید، شاید دیگر دلایل وجودی احزاب و سازمانها و نیروهای سیاسی ایرانی تبعیدی، آنگونه که همیشه در رویاهای تبعیدیان تجسم میشد از میان رفته باشد و این نیروهای دیگر ربط چندانی به آنچه که در ایران میگذرد نداشته باشند و ببشتر نوستالژی آنها را گرد هم آورد تا امرسیاست. مردمان در ایران عوض شدهاند و مردم سابق نیستند اما نیروهای تبعیدی همچنان در پارادایم سی سال قبل بسر میبرند. شاید تا چند سال دیگر، بجز گروههای حقوق بشری که اخبار فعالین و زندانیان سیاسی را به گوش مقامات کشورهای جهان میرسانند دیگر اثری محسوس از نیروهای سیاسی، با مشخصههای امروزین در تبعید وجود نداشته باشد. امروز جای فعالیتهای نیروهای سیاسی خارج کشور را فلان کانال تلویزیونی و فلان گوینده تلویزیون و فلان زندانی سیاسی و فلان گروه فعال کارگری یا آزادیخواه در ایران گرفته است. بر خلاف سابق که چشم امید مردم ایران به نیروهای سیاسی خارج از ایران بود، میرود که چشم امید تبعیدیان روز به روز بیشتر به داخل معطوف شود. شاید وقت آن است که نگاهی دوباره به جهان بیاندازیم.
|