تلاش ـ دکتر طباطبائی در یکی از مصاحبههای خود با استناد به سخن روشنفکری که گفته بود: «نمیداند ایران چیست و کجاست؟» روشنفکری ـ عموماً «سیاستزده» ـ ایران را «در جهل مرکب به چیزهای مقدماتی» دانسته و خود در پاسخ به چند پرسش قبل از آن گفتهاست: «مسالهاساسی بقای ما به عنوان یک ملت است در دنیای کنونی و این جز با ارزیابی منطقی گذشته و البته یاد گرفتن زبان دنیای جدید و مناسبات جدید امکانپذیر نخواهد شد. عمده بحثهای نیم سده گذشته یا مانند غربزدگی غرضآلود و عین سؤنیت بودهاند یا....»
استناد بهاین دو نمونه (که یکی منکر آگاهی خود به وجود ایران است و دیگری با اتکا بهاین آگاهی در راه بقای ایران به عنوان ملت میکوشد) در اینجا تنها بهاین منظور است که شاهدی آورده و نشان دهیم کهانچه به نظر بخشی از سرآمدان حوزه فکر و قلم امر «مقدماتی» به نظر میآید یعنی وجود ایران و رابطه شهروندان آن به عنوان ایرانی، با این کشور و ملتش، برای برخی دیگر از آنها چندان هم روشن و بدیهی نیست. از نظر شما مشکل کجاست؟ آیا این اختلاف تنها بازی کلام «روشنفکری»ست یا حقیقتاً ما در فهم و پذیرش ایرانی بودن خود دچار تردید شدهایم؟
حقدار- سؤال شما ناظر به مساله «هویت ایرانی» است که میتوان بهان از دیدگاههای مختلف نگاه کرد؛ به نظرم پایهای ترین و اصلی ترین طرح مساله هویت ایرانی در جهان کنونی، بایستی از دیدگاه فلسفه تاریخ و تاریخ اندیشه به تأمل گذاشته شود؛ چرا که مساله هویت یا به معنایی کیستی ما، حکایت نحوه وجودی ما و شیوه زندگی ایرانی در استمرار یا گسست از سنت زیستی- فرهنگی و حضور در مدرنیته جهانی شدهای است که از دویست سال پیش، ذهن و زبان ایرانیان را به خود مشغول نموده و تمامی لایههای زندگی و اندیشههایش را به چالش کشیده است؛ بنابراین مساله «هویت ایرانی» از یک طرف چگونگی برخورد ما با مدرنیته است و از طرف دیگر- بدون اینکه دوگانگی ایدئولوژیک سنت/مدرنیته را به صورت انتزاعی و یا سیاسی مطرح کنیم ـ تبیین وضعیت سنت ایرانی در شرایط امروز زندگی و اندیشه را در خود جای داده است؛ پس سؤال را میتوان بهاین صورت مطرح کرد: «وضعیت هویت ایرانی در شرایط کنونی زندگی و اندیشه چیست؟» و به دنبال آن زیر مجموعهای از سؤالات دیگر مطرح میشوند که ما را از انتزاعی اندیشیدن متافیزیکی رها ساخته و با تعیین مصادیق هویت و تغییرات آن، یا ثابت و متغیر بودن آن و... به اندیشهورزی در عمل اجتماعی و کنشگری در حوزه ذهنیت و اندیشه رهنمون میشود. بر این اساس در اشاره – مقدماتی ـ به سؤال شما، اولین مشکل بهمریختگی مفاهیم اندیشگی است که مشکلات بعدی را هم به همراه دارد؛ مشکلی که با رانده شدن سنت ایرانی به دامن ایدئولوژیهای سیاسی، فرصت بازاندیشی و بازپرداختی عقلانی از سنت را از بین برد و با سیطره دانایی بیمحل و افکار بیموضوع، نطفههای بیهویتی ایرانی را به ارمغان آورد؛ بیهویتی که در جای جای جامعه و فکر- سیاست واخلاق ـ اقتصاد و دیانت ایرانی خود را نشان میدهد و در سراشیبی زوال و انحطاط، به دره عمیق و بی بازگشت نکبت و وقاحت روان است. برای دوری از آشفتگی فکر ایرانی، من از تعریف هویت شروع میکنم؛ تا بعد به مؤلفههای هویت ایرانی و بحرانی که آن را گرفتار کرده است برسم.
هویت مفهومی است ناظر به حالات و اعمال شخصی که ریشه در تربیت خانوادگی؛ آموختههای فرهنگی و باورهای اجتماعی دارد و تشخص و فردیت یک شخص یا یک جامعه را تشکیل میدهد. مؤلفههای عینی هویت درسطح اجتماع ساختارهای «هویت ملی» را شکل میدهند و آن را از دیگر هویتهای ملی و ملیتها متمایز میکنند؛ هویت ملی براساس تغییر شکل نظام سیاسی ـ تحول در باورهای فرهنگی و گشودگی آن بر روی دیگر آموزههای فرهنگی؛ دچار دگردیسی شده و به مقولهای نسبی و عصری تبدیل میشود.
تردیدی نیست كه مساله هویت و بحران آن، در ارتباط با مساله خودآگاهی به معنی علم به اگاهی است. پس تا انسان ایرانی درون سنت است، نمیتواند از هویت و بحران آن (خودآگاهی) بحث كند. چرا كه در همان هویت زندگی میكند و حامل امانت خاطره قومی خویش است. بخشی از حیات فرهنگی ایران امروزه نشان میدهد كه ما از سنت خود بیرون آمدهایم و بنابراین به طرح سوال از خودآگاهی و هویت خود میپردازیم. بنابراین برای بنیان اندیشهای نوآیین و جدید، محتاج بازنگری انتقادی در هویت سنتی هستیم.
به واقع، هویت در زمانه مدرنیته جهانی شده متاثر از تحقیقات علمی و زمینههای اجتماعی تعریف میشود و بر اختراعی بودن آن بیش از هر مفهوم و مقولهای تاكید میشود. از این دیدگاه مؤلفههای هویت عبارتند از: 1) گشودگی. 2) تفكیك شده. 3) اندیشنده. 4) فردیت یافته؛ بر اساس اینکه هویت را در برابر identity قرار دهیم، در واژه شناسی به معنای الف) همسانی و یكنواختی، و ب) تمایزی با لحاظ تداوم زمانی است. همین مشخصهها و دگردیسی كه در هویت زمانه مدرن پدید میآیند، معنای سنتی و ازلی و ابدی هویت را با تكثیر آن به زمینههای چندگانه، به پرسشهای جدی در ساحتهای وجودی ـ معرفتی ـ اجتماعی و اخلاقی گرفتار میكند؛ هویت در دنیای سنتی مفهومی از پیش داده شده و در میان مقولات متافیزیكی فهمیده میشد كه از گزند تغییرات زمانه در امان بوده و همانطور كه پیش از وجود انسان در نهاد آدمی به ودیعه گذاشته شده بود، تا ابد و حتی بعد از اتمام حیات جسمانی انسان و مرگ او از یك معنای دائمی برخوردار بود.
به تأکید میگویم، جهان پیشین هویت را در پیوند با باورها، انگارهها، وقایع و حوادث میفهمید و لایههای آن را از یك سو به آموزههای متافیزیكی میكشاند و از سوی دیگر در كنشها و ایدههای عینی میفهمید؛ اما هویت جدید حاصل معناسازی در فرایند فرهنگی است و در چندین صورت فرصت بروز یافته است: هویت اجتماعی كه شامل حضور خویشتن در میان افراد دیگر است و ناظر بر چگونگی روابط بین شهروندان است؛ تطابق خود با دیگران، درونی كردن هنجارهای جمعی و كنشهایی كه در جامعه به منصه ظهور میرسند، نشانگر هویت اجتماعی هستند. هویت تاریخی هم ناظر به كنشها و كاركردهایی است كه انسانیت در طول چندین هزار سال از خود بروز داده و دورانهای متفاوتی از هم در جهت گسترش ذهنیت خود به وجود آورده است؛ رویدادها، ایدهها، اسطورهها و باورها را میتوان سازنده هویت تاریخی دانست. در تعریف مدرن برخی از اندیشمندان از هویت سیارهای هم سخن گفته و بر اساس آن انسان را در فرایند سرنوشت همگانی توسعه ارتباطات، تبادلها و تعاملهای جهانی قرار دادهاند؛ هویت جنسی نیز پیش از این سابقه نداشته و از دستاوردهای مدرنیته محسوب میشود؛ این هویت ناظر به بحرانی است كه در نظام كهن پدرسالاری رخ داده و بر رفع تبعیضهای جنسی اشاره دارد.
با این تو ضیحات معلوم میشود که سخن از هویت نه بازی کلامی روشنفکران است، بلکه آن مسئلهای حیاتی برای اندیشهورزی ایران و درباره ایران است؛ از سویی روشن است که آن کسی که از نادانی خود راجع به مرزهای ایران زمین سخن میگوید، در واقع بیهویتی خود و ایدئولوژیاش را بیان میکند و با این بیانش، راه را برای از بین رفتن واقعی جغرافیا و تاریخ این سرزمین هموار میکند؛ از بین رفتنی که نمودهای اولیهاش را در هر روز و هر فعل و انفعال ایران و ایرانی شاهدیم و تا راه برون رفتی واقعی و از روی اندیشهورزی برای آن پیدا نکنیم، دور نباشد که نااندیشیده ناآگاهان به هویت و موجودیت ایرانی محقق شود و این آغازگاههای فعلی، به شاهراهی برای کوبیدن و از بین بردن جغرافیای سیاسی ـ فرهنگی ایران زمین تبدیل شود.
تلاش ـ برای ادامهاین بحث شاید مفیدتر باشد حوزههائی را که به موضوع هویت ربط پیدا میکنند یا ربط داده میشوند، تا حدی که ممکن است، از هم تفکیک کنیم. از محاسن این روش از جمله جلوگیری از تداخل مفهومی است، همچنین مانع از آن میگردد که مسائل خاصتر را به مشکلات عامتری بدل نمائیم. یکی از موارد تداخل مفهومی؛ یکی گرفتن هویت با فرهنگ، باورها، اعتقادات و کلاً نظام ارزشی است. چنانچه چنین «یکی گرفتنی» مجاز باشد، پس سخن از هویت پایدار نزد فرد یا اجتماعی، بیپایه است. حتا نظام ارزشی و فرهنگی سرسختترین طرفداران «اصالت هویت» نیز از دست دگرگونیها در امان نبودهاند. از سوی دیگر ما با همه تغییراتی که در حوزههای مختلف کردهایم ـ حال به اختیار یا به اجبارـ همچنان ایرانی هستیم و دیگران نیز ما را ایرانی میشناسند. به عبارت دیگر مردمی که به نام ملت ایران در آن کشور بسر میبرند، صرف نظر از آنکه چه مراحل تاریخی را پشت سرگذارده، یا آحاد آن در چه شرایط روانی، یا به قول معروف بحران هویتی بسر میبرند و صرف نظر از هر سطحی از آگاهی فردی و ملی در میان آنها، ایرانی شناخته میشوند. به عنوان مثال تقیزاده در صد سال پیش بههمان نسبت شما و من و دیگران یعنی پیشینیان و آیندگان ایرانی به حساب میآمد.
پرسش ما این است که در بحث هویت جایگاه آن عنصر پیوند دائمی به عنوان ایرانی و در میان پدیدههای درحال دگرگونی دائمی کجاست؟ آیا برای دگرگون ساختن نظام ارزشی و فرهنگی ـ هر قدر فراگیر و ریشهئی ـ باید در وابستگی به ملت و سرزمین نیز تجدید نظر شود؟ البته این از نظر فردی ناممکن نیست، اما به عنوان یک نظریهاجتماعی چطور؟
حقدار- بله من هم با شما موافقم که در بحث از هویت، آن را از دیگر مفاهیم جدا کنیم. اما این مساله را نباید از نظر دور داشت که این جدا انگاری در حوزه معرفتی و تئوریک امکان پذیر است و در زمینههای عینی و کاربردی به نظرم هویت با همین مفاهیم فرهنگی و ارزشی خود را نشان میدهد؛ تن به تغییر و تحول میسپارد و یا از دگرگونی میگریزد. با توجه بهاین مساله، میتوان به سوال شما برگشته و عنصر پیوند دهنده هویت ایرانی را – که من دائمی و تغییر ناپذیرنمیدانم- در جغرافیای ایران زمین دانست؛ البته این به معنای ازهم دریدگی و راهسپاری به تجزیه ایران نیست و دگرگونی در اقلیم ایران زمین میتواند- و شاید غیر از این در شرایط فعلی و چشم انداز آینده راهی ندارد- به صورت انسجام ملی و با اسلوب سیاسی دیگری که نشات گرفته از نیازهای زمانه و با پشتوانه تاریخی کشورمان تن به دگردیسی بدهد، بدون اینکه هویت ایرانی از بین برود؛ ببینید در تاریخ باستان ایران زمین، شیوه حکمرانی شاهنشاهان در برهههایی از زمان، از تقسیمات ساتراپی ناشی میشد که در آن با حفظ تمامیت ارضی ایران به گستره حاکمیت سیاسی و فرهنگی، هر منطقهای از شیوههای جداسازی از غیر ایرانی بهرهمند بود. در تاریخ نزدیک به دوران معاصر و یا به تعبیر درستاش، سرآغازهای شکلگیری هویت مدرن ایرانی، پدیده انجمنهای ایالتی و ولایتی میتوانست مساله هویت ایرانی را به سلامت از تندبادهای زمانه گذر داده و به عرصههای دیگر مدرن زیستی راهبر شود. بنابراین میتوان از فدرالیسم ایرانی سخن گفت بدون اینکه از آن عنصر اساسی و پایهای ـ یعنی زمین و خاک ـ که به تعبیر شما بیانگر و معرف ایرانیت ماست، چشم پوشید. در این زمینه بهاشاره باید از برخوردهای دیپلماتیک و بازیهای جهانی قدرتها در منطقه هم سخن گفت که حداقل در دویست سال گذشته، یکی از عناصر تعیین کننده ـ البته به دنبال و در کنار عنصرهای داخلی ـ تغییرات اقلیمی و تحولات سیاسی و فرهنگی ایران زمین و پایداری یا دگرگونی هویت ایرانی بوده است. بنابراین که هویت غیراز فرهنگ، تمدن، نظام ارزشی و حتی اندیشهها و باورهاست، به عبارتی هویت را میتوان انسجام بخش ساحت زیستی و وجودی انسانها دانست که در تمدنی خاص با فرهنگی ویژه و پایبند بهارزشها و ایجاد اندیشهها و باورهاست، ارتباطی با وابستگی ایرانی به ملت ـ به معنایی که از آن در اندیشههای سیاسی مدرن استفاده میشود - و یا سرزمین و تجدید نظر در آن ندارند. خصوصا در یک نظریه اجتماعی که منطقا به تجزیهطلبی و گریز از مرکز منجر شده و تکه پاره شدن ایران و ایرانیت را در پی خواهد داشت. شاید از نظر فردی هم این مساله ممکن نباشد؛ چرا که ایرانی حتی اگر ملیتهای خارجی را بگیرد و تا پایان عمر در خارج از کشور بسر برد، در نهایت به عنوان زاده ایران میمیرد و همان وابستگی و بستگی را به سرزمیناش خواهد داشت. با این حال از یاد نبریم که دگرگونی در اقلیم ایرانی از عوامل بسیاری متاثر است که در این بحث تنها به مواردی از آن اشاره کردم؛ میتوان به وضعیت دشوار سیاستی که مرکز بر کشور اعمال می کند و گسترش ایدههای تجزیه طلبانه هم اشاره کرد که آن نیز باز متاثر از نابهنجاری سیاسی و به همریختگی اخلاقی و در شرایط بنبست اندیشهورزی به وجود میآیند و راه را برای هویت ایرانی و از بین رفتن آن در اشکال و ابعاد مختلف باز میکنند.
تلاش ـ آنچه شما از تقسیمات سرزمینی ایران دوران باستان نمونه آوردید، یا اشاره شما به انجمنهای ایالتی و ولایتی که قرار بود شیوه اداره کشور بر پایه قانون اساسی مشروطه باشد، میتواند مربوط به سازمان اداری کشور و یا اداره کشور به صورت غیرمتمرکز باشد، روشی به منظور شکستن قدرت حکومتی و فراهم ساختن هرچه بهتر امکان مشارکت هر چه بیشتر مردم در امور کشور و اداره مناطق، استانها و ایالتهای مختلف کشور به دست مردمان ساکن آنها. اما فدرالیسم تاریخچه دیگری دارد. با توجه به زمینههای کاری شما که به سرچشمه تاریخ تحول مفاهیم در حوزهاندیشه سیاسی اهمیت بسیار میدهید، فدرالیسم چه ربطی بهایران دارد؟ علاوه بر این مبنای تقسیمبندی فدرالی شما چیست؟ آیا هویت و فرهنگ جمعی و فردی ما با فدرالی کردن ایران تکامل و شکوفائی بیشتری مییابد؟ کم نیستند کشورهای فدرالی که در کوری و بستگی فرهنگی و هویتی خود همچنان دستوپا میزنند.
حقدار- با توجه به تحول مفاهیم است که میتوان از شرایط باستانی و عصر مشروطیت فراتر رفت و در بازخوانی مفاهیم سیاسی دوره خودمان به لحاظ واقع گرایانهای سخن از اشکال دیگر سیاسی و فرهنگی و حتی جغرافیایی گفت. از این دیدگاه، با شفافسازی فدرالیسم و یا هر مفهوم نوین سیاسی و اخلاقی و... میتوان برخورد کرد و از بهمریختگی حوزههای فکری دوری جست. لازم است من این جا اشاره کنم که سخن گفتن از فدرالیسم و یا هر شیوه دیگر سیاسی و نظام اجرایی به منزله تائید یا نفی آن نیست و من فقط دارم از دیدگاه تحول مفاهیم سیاسی و دقیقتر واقعگرایی تاریخنگاری اندیشههای سیاسی در ایران معاصر سخن میگویم. با این توضیح میتوان بر اساس تحول مفاهیم از گسستهای معرفتی در نظام دانایی انسانها سخن گفت و شیوههای کهن کشورداری را در تاریخ دید و اشکال نوین سیاسی و اجرایی را برآمده از دگرگونی تمدنی و دگردیسی فرهنگی و تغییرات اندیشگی به تامل گذاشت. بنابراین تحول مفاهیم اندیشه سیاسی مبتنی بر تغییر و دگرگونی است که در واقعیت سیاست و اجرائیات دیپلماتیک و دگردیسی در فرهنگ و اندیشه واقع شدهاست. بر این مبنا اتفاقا بهتر میتوان به زمینههای جدید اندیشه سیاسی رسید و در این بستر و با آن زمینههای تاریخی و فرهنگی از ایران تاریخی، در برابر ایران جغرافیایی و سیاسی! سخن گفت. به عبارتی واقعیاتهای دیپلماتیک و تحولات بروز یافته در سیاستهای منطقهای قدرتهای فعال در عرصه بینالمللی است که مرا با تکیه بر تحول مفاهیم و تبدل مبانی به تأمل در شکلهای تازهای از سیاست و فرهنگ رهنمون شده است؛ همانطور که با تحول در نظام اندیشگی است که میتوان به اختراع هویت ایرانی رسید و از ثبات و دائمی بودن هویت پیشین ایرانی فراتر رفت. شاید از این منظر که من بهاجمال اشاره کردم، به پرسش شما و واقعیت ایرانیت بنگریم، مساله فدرالیسم هم به صورت اصولی حل شود، یعنی فدرالیسم بر اساس احقاق حقوق طبیعی شهروندی ایرانیان و درخواستهایی فراتر از زبانگرایی، قومیتگرایی و حربهسازی از اقلیمگرایی و با تأکید بر مطالبات فرهنگی در جغرافیای ایران و عواملی که در گشایش سخن فدرالیته وجود دارند. چرا که نیروهای گریز از مرکز که ایدههای خود را مبتنی بر تحول شرایط زیستی و فرهنگی و سیاسی عصر حاضر کردهاند، خواستار دستیابی به حقوق انسانی در چارچوبهای قانونی هستند. بگذارید حتی برای یکبار هم شده واقعیبینانه به مساله «فاجعه ایرانی» بیاندیشیم و بدور از غرور کاذب و عصیبت ملیتگرایی به واقعیت دیپلماسی جهانی، بنبست اندیشه و کنش ایرانی و مطالبات حقطلبانه و قانونی داخل بنگریم – پیش از این که بمانند برهههایی از تاریخ ایران معاصر نیروهای خارجی ابتکار عمل را به دست بگیرند و به عنصر فعال تبدیل شوند - و با سیر حوادث آگاهانه برخورد کنیم، تا حداقلی از تاریخ و فرهنگ ایرانی را در شکل و شمایل نوینی فراتر از معیارهای پیشین هویتیابی بتوانیم حفظ کنیم؛ بیتردید من یکی از آخرین افرادی هستم که از ایران به معنای سیاسی و فرهنگی اکنون مینویسم و دور نیست که نسل جدید، از ایرانی دیگر و سرزمینهای تازهای سخن خواهد گفت که اگر از ما و نسلهای قبلی، خوشبختتر نباشند، آزادتر از ماها خواهند بود و واقعیبینانهتر از امروزیان در حضوری جهانی! مشارکت خواهند داشت. توجه کنید که من نه از قومیتگرایی سخن میگویم؛ نه از تجزیهطلبی و نه از انهدام سیاسی و فرهنگی؛ بلکه سخن من از تکانههای اولیه شوق یک خیزش واقعی است که در جای جای این جغرافیای کهن و فرهنگ باستانی که آمیخته با وقاحت و انحطاط است، خود را در تمامی زمینههای زیستی و در راستای مطالبات حقوقی و... نشان میدهد. – به اسطوره سیمرغ در فرهنگ ایرانی بیاندیشید که از آتش و خاکستر خود، تولدی دوباره مییابد - فکر میکنم برای رسیدن به حضور واقعی در جهان آینده، رهایی از ته ماندههای هویتگرایی و رسوبات ایرانیگری متعصبانه، اولین گام به سوی گشایش چشمهایم بر واقعیتهای دیپلماتیک - فرهنگی و سیاسی کشورمان است. بنگرید به کشورهای تازه تأسیس شده در پیرامون دور و نزدیک ایران! چنان آرام و تلاشگرانه با واقعیت متحول شده جهان رودررو شدهاند و با وجود مشکلات و مسائلی که لازمه حضور در جهان معاصر است، خارج از دغدغههای سپری شده هویتگرایانه، در کار ساخت و ساز هویت کنونی خود هستند؛ یعنی با شکست و گذشتن از قالبهای خاتمه یافته ذهنی، در واقعیت زندگی اجتماعی و سیاسی قرار گرفتهاند. باید گذشته را به کتابهای تاریخ و جغرافیا بسپاریم و جسارتآمیز با مسائل فعلی فرهنگ و سیاست برخورد کنیم.
تلاش ـ تحول در اندیشه و فرهنگ و دگرگونیهای همه سویه ضروری است. گشادگی فکری و فرهنگی نشانه استعداد و ظرفیت پیشرفت فرد و جامعه است و در عین حال گویای اعتماد به نفس. تأثیرپذیری از تحولات فکری و فرهنگی جهان پیشرفته امری دائمی در عین حال برای ما حیاتی است. امری که با گسترش راههای ارتباطی، تبادل فکری و فرهنگی هر روز عمق و وسعت بیشتری پیدا میکند. اما این گشادگی را نباید باز هم با تقلید اشتباه بگیریم و آن را جای کارکرد فکری خود بنشانیم. خالی کردن مفاهیم سیاسی و حقوقی از مضمون و جدا کردن آنها از ریشههایشان درست به نظر نمیرسد و به نوعی، ایدئولوژیک کردن آنهاست.
کاری که امروز با مفهوم فدرالیسم میشود، در اصل بیریشه کردن این مفهوم از طریق جدا نمودنش از معنای واقعی و تبدیل به قالبی میانتهی است که با هر مضمون دلخواهی میتوان آن را پر کرد. گروههائی تقسیمبندی دوباره ایران بر پایه فدرالیسم زبانی و قومی را راهحل همه مشکلات میدانند. عدهای از «ملتهای» ایران سخن میگویند که باید دوباره در یک اتحاد داوطلبانه فدراتیوی یا ... بههم بپیوندند. شما از تجدید تقسیمات «اقلیمی» فدرالیستی سخن میگوئید، بدون آن که اصراری بر مبنای قومی ـ زبانی داشته باشید و از آن بیشتر اداره مناطق مختلف کشور بدست ساکنین آن مناطق و تقسیم قدرت میفهمید. پس میبینید کههمگان از این واژه یک چیز را نمیفهمند.
علاوه بر این ما منظور شما را از جایگاه دیپلماسی جهانی و دیپلماسی کشورمان در این بحث نمیفهمیم. آن چه در شرایط فعلی در کشورمان به صورت رسمی جاری است، عبارتست از ضدیت با جهان مدرن، مقاومت در برابر گشادگی فکری و آزادی در حوزه فرهنگی و به نام هویت دینی آن هم تنها یک شاخه و مهمتر از آن بیاعتنائی به حق حاکمیت ملت و ایجاد موانع بسیار در برابر تغییر و دگرگونی در همه ابعاد و مناسبات. اما آیا دیپلماسی جهان به ما حکم میکند که برای رفع این موانع یا برای تأمین حقوق ملت و تأمین حقوق مساوی و آزادیهای فردی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شهروندان و... که پایه هویت فردی و اجتماعی است، الزاماً باید سیستم فدرالی را انتخاب کنیم؟ آیا چنانچه چنین سیاستی از سوی محافل یا دولتهائی از جهان و منطقه دنبال شود ـ که میشودـ الزاماً نسخه مناسبی برای درمان دردهای ماست؟ آیا فدرالیسم قرار است معجزه کند؟
حقدار- بگذارید اول درک خودم را از پرسش چند وجهی شما روشن کنم و بعد به پاسخ بپردازم؛ پرسش از یک طرف بر دگرگونی فرهنگ و سیاست و... انسانها اشاره دارد؛ خوب این مسالهای واقعی و نهادینه شده است. پس مساله تقلید جای خود را به دریافت اولویتهای این جهان می دهد که ایران ما هم چون دیگر کشورها در آن حضور دارد - حالا حضورش از چه نوعی است موضوع سخن دیگری است - بنابراین در هر ساحتی از اندیشه و کنش که میخواهیم وارد شویم، بایستی از واژگان و مفاهیم مدرنیته سیاسی – در بحث ما - استفاده کنیم، تا با یافتن مصادیقی عینی برای آنها از دام بومیگرایی - تقلید منشی و... برهیم. صراحتا میگویم: مدرنیته سرنوشت ماست و کارکرد ما با مؤلفههای آن تعیین- تبیین- رشد- عقیم و... میماند. در واقع گشودگی معرفتی و وجودی ما به دنیای مدرن، از نخستین بنیادهای مدرن اندیشی و دوری از سنتگرایی در تمامی اشکال و ابعادش است. شاید با تکیه بر مدرن اندیشی که به تعبیر شما استفاده بهینه و روشمند از مدرنیته و شاخص های سیاسی و حقوقی آن است، از ایدئولوژی گرایی – که به نظر من صورت مبدله سنتگرایی در ایران است - نیز فراتر می رویم و سخن خویش را در حوزههای معرفتی و اندیشه شناسی قرار میدهیم. اگر این دانایی را داشته باشیم که ساحت مدرنیته در گسست و یا فراتر رفتن از سنت به وجود آمده و امروز به ضرورت زندگی ما در سیارهای متشکل از دیگر ملتها و دولتها تشکیل شده است، پس ورود در عرصههای بینالمللی و سطح دیپلماتیک هم باید از معیارهای نوتأسیس آن برخوردار باشد و در هیچ بحث - نظر و عمل – سیاسی و فرهنگی و حتی اقتصادی نمیتوان از نقش عنصر دیپلماتیک غافل شد و به زندگی جزیرهای بسنده کرد. اصلا مکانیسم دیپلماسی در روابط جهانی به گونهای است که دیگر هیچ کشوری و سرزمینی با هر نظام سیاسی و باور اجرایی که دارد، نمیتواند از قواعد آن به دور باشد. بههمین خاطر من در این گونه از بحثها سعی دارم به عنصر دیپلماتیک هم توجه داشته باشم. بگذریم از این بحث، اما در رابطه با مساله فدرالیسم و انواع دیگر تعیین سرنوشت شهروندانی در یک جغرافیای سیاسی (و فرهنگی) سخن را بر همان مبانی معرفتی سیاست مدرنیته قرار میدهم و همانطور که در پاسخ قبلی هم بهاشاره گفتم، این مفهوم را در سایه تحول مفاهیم و تغییر مبانی به تأمل میگذارم؛ شکی نیست که فدرالیسم هم محصول مدرنیته است و نمیتوان در گفتمان سیاسی آن را نادیده گرفت. با این حال همانطور که شما هم اشاره کردهاید، باید در این زمینه هم از حالتهای پس زنی احساساتی و تقلید سیاست بازانه دوری کنیم و واقعیت آن را در نظر بگیریم. چون فرض بر این است که سخن من با شما، نه در قالبهای سیاست اجرایی میگنجد و نه سودای تجویز نسخهای ایدئولوژیک دارد. سخن من با شما به تأکید میگویم تنها در حوزه تحول اندیشههاست و در پی شفافسازی مفاهیم. این مساله شاید بتواند تا حدودی اختلاف قرائتها را از مفهوم و پدیده فدرالیسم برایتان روشن کرده باشد. با این فرض وجهی دیگر از سئوال خود را نمایان میکند؛ مبتنی بر این که درمان از همگسیختگی ما در چیست و مجموعه عوامل و علل خارجی و داخلی چه برنامهای برای آینده دارند؟ این مساله را هم باز من از منظر سیر تاریخی اندیشهها میتوانم به بحث بگذارم و از ورود به حوزه ایدئولوژیگرایی سیاسی که بخش عمدهای از حوزه کنش و فرهنگ را در خود گرفته است، دوری میکنم؛ چرا که در صلاحیت من نیست که به بحث از حوزه قدرت اجرایی وارد شوم. اما از نظر مطالعاتی که من در سیر تاریخی اندیشههای سیاسی در ایران معاصر داشتهام، ابتدا این را بگویم که قومیت – که اکنون به سخن شما مورد سوءاستفاده سیاسیکاران قرار گرفته است- یک موضوع اختراعی و ساختگی است و در خدمت به دست گرفتن قدرت و ایدئولوژیگرایی چپگرایانهای که در میان اندیشهای بی موضوع و تمام شده جای دارد که به خورد دیگران داده میشود و مطالبات حقطلبانه و ضروری را به موضوعی فرعی و یا فراموش شده تبدیل میکند. مساله داخل کردن زبان در مساله فدرالیسم که سرنوشتی بهتر از قومیتگرایی ندارد و تا آنجا که حافظه تاریخی من یاری میکند، مساله زبان هیچ وقت به صورت دغدغهای واقعی مطرح نبوده و فقط تاریخ برهههایی از سیرش را برای ما ضبط کرده که عدهای از آشوبگران و انترناسیونالیستها به آن تمسک جستهاند تا از قبای قدرت، بهرهای گرفته باشند. بر اساس آنچه که گفتم امروزه هم با طرح مساله فدرالیسم به صورتی که در میان گروههای سیاسیکار مطرح است، اولین واقعیت این مفهوم و پدیده به غبار هوچیگری و تبلیغات حزبی تبدیل میشود و دوما ضرورتهای مدنی ایران زمین به فراموشی سپرده شده و تاریخ باز به صورتی کمدیک و وارونه تکرار شده و ما در چرخهای از بی فرهنگی و شتابزدگی رومانتیک و به دور از اندیشهورزی و اندیشه سیاسی، گرفتار خواهیم شد. با درانداختن این گونه از گفتگوها میتوان از بروز فاجعهای نظیر فرقه دموکرات آذربایجان هم جلوگیری کرد. در حقیقت واضحتر برایتان بگویم که مساله هویت ایرانی و بحرانی که عارض آن شده است، اندیشهورزی عقلانی و درسآموزی از تجربیات تاریخی را میطلبد و این نقطهای است که سخن مرا از به کار بردن فدرالیسم و یا هر نظام سیاسی، از گروهای دست پروده خارجیان برای تجزیه ایران و از بین بردن هویت ایرانی و تجدید آن – توجه کنید که تجدید را من در این جا به منزله نوسازی هویت و ساختن هویت نوینی منطبق با نیازهای ایرانیان میدانم- جدا میکند و به دقت مرزبندیهای معرفتی و سیاسی را در خود جای داده است. بنابراین در این بحث، فدرالیسم یکی از گزینههایی است که ما با مورد بحث و تدقیق قرار دادن میخواهیم از اشتباهات معرفتی و سیاسی که توابع غیرقابل جبرانی برای کشورمان دارد، پیشگیری کرده باشیم. پس اگر حتی به سیستم فدرالیسم هم باور داشته باشیم، من هم با شما هم نظرم که باید آن را مبتنی بر واقعیتهای حقوقی و فرهنگی بگذاریم، نه بر اساس ساختههای ایدئولوژیک نظیر زبان و قومیت که محلی از اعراب در جغرافیای سیاسی ایران و حقیقت اندیشه سیاسی برآمده از شرایط دگرگون شونده مدرن جهانی با تمامی جلوههایش از دیپلماسی گرفته تا سیاست داخلی و فرهنگهای انسجام یافته در یک حوزه سیاسی ندارند.
تلاش ـ ما هم با این نظر شما موافقیم که افکار و سیاستهائی را که برپایه هویتگرائی جمعی نظیر هویت قومی، زبانی، دینی یا ملی بنا میشوند، به سختی بتوان بهاندیشه مدرن که بر پایه انسان و فردیت و حقوق وی بنا شده است، پیوند زد. اما باید این واقعیت را نیز از نظر دور نداریم که انسان بدون سرزمین و بدون پیوند شهروندی با کشور، ملیت و خارج از چهارچوب تابعیت از نظم سیاسی و حقوقی خاص، برای تأمین حقوق خود در جهان سرگردان و بیحقوق خواهد ماند، یا در بهترین حالت حتا در پیشرفتهترین سرزمینها نیز از نیمحقوق برخوردار خواهد بود. بنابراین ـ وباز هم به نظر ما ـ هنوز هم مرزهای ملی و چهارچوب حکومتهای برخاسته از اراده شهروندان تضمین شدهترین بستر برای تلاش در جهت دگرگونیها با هدف تأمین حقوق و آزادیها و همچنین بستر مناسب رشد و شکوفائی شخصیت و هویت فردیست که ناگزیر به تحول فرهنگ جمعی میانجامد. ما امیدواریم بتوانیم در فرصتهای دیگری بیشتر به مقولههویت از زاویه فرد و اهمیت آن در دگرگونیهای فرهنگی و اجتماعی بپردازیم. اما پیش از آن از فرصتی که به ما دادید سپاسگزاریم.
|